• اطلاعیه ها

    • فعالیت   ۱۶/۱۲/۲۷

      با سلام به دوستانی که در موضوعات دیگر هم فعالیت میکنند مانند سرگرمی و گفت و گو  درجات خوبی اهدا می شود.
       
      همچنین کسانی که قصد هکاری با تیم مدیریت دینا دانلود را دارند می توانند در پیام خصوصی شرایط  را جویا شوند.   ارسال پیام خصوصی با تشکر

پرچمداران


مطالب محبوب

در حال نمایش بیشترین مطالب پسند شده از زمان ۱۶/۱۲/۲۷ در همه بخش ها

  1. شاید شما نیز این مسئله را شنیده باشید که مصرف قلیان می تواند سبب ایجاد پیری زودرس و همچنین ریزش مو در افراد می شود! همچنین مصرف دخانیات و به ویژه قلیان باعث ایجاد و بروز آسیب هایی همچون ایجاد چین و چروک هایی بر روی پوست فرد، پیری زودرس و همچنین نازک شدن تارهای مو و نیز ریزش آن می گردد. در این رابطه تصمیم گرفتیم به گفت و گو با پزشک متخصص پوست و مو، خانوم دکتر کیانا فرهی بنشینیم؛ با ما همراه باشید. دکتر فرهی در این موضوع می گویند: مصرف قلیان و نیز دیگر دخانیات سبب ایجاد و بروز پیری زودرس در فرد و همچنین ریزش شدید مو می شود. این پزشک متخصص پوست و مو با اشاره به اینکه مصرف قلیان، اثرات مخربی را در پوست و موی انسان می گذارد، افزود: تارهای مو برای رشد خود نیاز به اکسیژن دارند، استعمال و مصرف دخانیات و به ویژه قلیان به سبب افزایش میزان مونواکسیدکربن در خون، سبب کاهش میزان اکسیژن در تارهای مو می شود. همچنین خانوم دکتر فرهی به آسیب های مصرف قلیان و دیگر دخانیات اشاره کرده و افزودند: توجه داشته باشید مصرف قلیان و نیز دیگر دخانیات سبب بروز آسیب های مختلفی همچون ایجاد چین و چروک های فراوان در پوست، پیری زودرس و همچنین نازک شدن تارهای مو و ریزش آن ها می شود. دکتر فرهی همچنین با بیان این موضوع که قلیان و نیز دخانیات، سیستم ایمنی بدن انسان را تضعیف و کاهش می دهد، افزود: توجه داشته باشید با تضعیف سیستم دفاعی بدن انسان، موهای فرد مستعد خرد و شکننده شدن می شوند که در این زمینه، مصرف دخانیات و به ویژه قلیان تاثیری شگرف بر پوست و مو دارد. بهتر است بدانید استفاده از قلیان به سبب مواد افزودنی بیشتری که نسبته به دیگر دخانیات دارد، مضرتر و نیز خطرناک تر است! توجه داشته باشید با هر بار پک زدن شما به قلیان، دود بسیار زیادی وارد ریه های شما می شود در حالی که چنانچه این مسئله را با سیگار مقایسه نماییم، میزان دود حاصل از کشیدن سیگار، بسیار کمتر است. این پزشک متخصص پوست و مو با بیان این موضوع که قلیان سبب ایجاد شدن رادیکال های آزاد در بدن فرد می شود، افزود: این رادیکال های آزاد حاصل از مصرف قلیان در بدن با تقسیم های سلولی مبارزه می کنند و سبب ایجاد اختلالاتی در رشد می شوند که در نتیجه این اتفاقات، شکنندگی موها در پی است. لازم به ذکر است طول مدن زمان تماس شما با دود دخانیات و به ویژه قلیان، در ایجاد این آسیب ها و نیز شدت آن ها، تاثیری بسیار عمیق و شگرف دارد. خانوم دکتر کیانا فرهی درباره مسئله آسیب پذیری کودکان نیز بیان کرد: به این دلیل که سیستم دفاعی بدن کودکان هنوز به صورت کامل تکمیل و رشد نیافته است، به همین دلیل در هنگام قرار گرفتن در معرض مستقیم دود حاصل از دخانیات و نیز قلیان، بیشتر در معرض و خطر آسیب های پوست و مو قرار دارند. فراموش نکنید تاثیرگذاری دود حاصل از دخانیات و به ویژه قلیان به تعداد دفعات مصرف از آن ها (تعداد نخ مورد استعمال و یا تعداد پک زدن های شما) بستگی دارد.
    3 پسند
  2. از گذشته تاکنون در مورد شامپو و انواع آن، حرف و حدیث های بسیاری وجود دارد؛ برخی از افراد بر این اعتقادند که بایستی تنها از شامپوهای کلاسیک برای پاک کنندگی موهای خود استفاده نماییم اما برخی دیگر از افراد نیز فریب تبلیغات رنگارنگ و گوناگون شرکت هایی را می خورند که از بی اطلاعی مردم سو استفاده کرده و گاه حتی شامپو را به عنوان ماده ای کاملا دارویی برای کاهش و یا قطع ریزش مو و یا حتی پر پشتی بیشتر موها، روشن کردن رنگ موها و... معرفی می نمایند تا بدین طریق بتوانند فروش خود را بیشتر نمایند! در این مقاله تصمیم گرفتیم پیرامون این موضوع با متخصص پوست و مو، آقای دکتر حسین طباطبایی عضو هیئت علمی دانشگاه علوم پزشکی تهران به گفت و گو بنشینیم؛ در این مقاله سعی بر آن داریم تا با معرفی انواع گوناگون شامپو ها، اطلاعات بیشتری در اختیار شما قرار دهیم تا بدین طریق، مصرف کنندگان و خریداران بی خبر، فریب فروشندگان و تولیدکنندگان سودجو را نخورده و به هنگام خرید شامپو، محصول مورد نظر خود را با آگاهش بیشتر و نیز چشم هایی بازتر انتخاب نمایند. با ما همراه باشید. آیا شامپو ها می توانند علاوه بر خاصیت پاک کنندگی خود، دارای خاصیت درمان کنندگی نیز باشند؟ نه؛ به هیچ وجه. شامپوها نمی توانند به تنهایی هیچ نوع ارزش درمانی خاصی برای قطع ریزش موها، پر پشتی موها و یا حتی درمان بیماری های پوست و مو داشته باشند؛ به یاد داشته باشید تنها در شرایط خاص و آن هم تحت نظر پزشک متخصص پوست و مو می توان از مکمل هایی برای درمان استفاده کرد. در این شرایط و وضعیت پزشک متخصص پوست و مو با توجه به نوع بیماری فرد و همچنین جنس کف سر فرد بیمار، شامپوی مورد نیاز را برای اش تجویز می نماید. در شرایط عادی، بهترین نوع شامپوهایی که یک فرد می تواند استفاده نماید، کدام است؟ شامپو های معمولی کلاسیک. از گروه شامپوهای کلاسیک برای پاک کردن و شست و شوی چربی سر، پاک کردن آلودگی ها از کف سر و همچنین ساقه ی مو استفاده می شود؛ این گروه شامپو ها به 3 دسته تقسیم بندی می شود: دسته شامپوهای معمولی، خشک و چرب. پزشکان متخصص پوست و مو به افراد توصیه می کنند با توجه به میزان چربی های ترشح شده از غدد چربی و نیز جنس کف سر، از شامپوی مربوطه استفاده نمایند تا با مشکلات دیگری روبه رو نشوند. به طور معمول آن دسته از افرادی که موهای چرب دارند، چنانچه از شامپوی مخصوص موهای چرب نیز استفاده نمایند اما باز هم ممکن است از چرب شدن سریع موها و کف سرشان و یا حتی خشک شدن موهای شان شکایت نمایند؛ چاره چیست؟ در پاسخ به این سوال می توان گفت این دسته از افراد به جای زدن شامپو به کف سر خود، تمام سر و موهای خود را با آن میشویند؛ به یاد داشته باشید تنها کافی است شامپو را فقط بر روی کف سر خود ماساژ داده و سپس آبکشی نمایید؛ آب و کفی که بر روی ساقه ی مو می زیرد آلودگی ها و چربی ها را پاک می کند. فراموش نکنید چنانچه شامپوی مخصوص موهای چرب به صورت جداگانه به ساقه ی موها زده شود نیز تنها سبب خشکی بیشتر ساقه ی مو خواهد شد. دیگر اشتباهی که برخی از افراد مرتکب می شوند این است که موهای خود را با آب داغ می شویند؛ بدانید آب داغ محرکی برای ترشح چربی است. در این شیوه، روش درست آن است که سر خود را با آب ولرم شامپو نمایید و سپس با استفاده از آب ولرم رو به خنک نیز آب بکشید. همچنین می توان گفت یکی دیگر از دلایل خشکی ساقه ی مو و همچنین ازدیاد چربی زیاد در کف سد، استفاده ی بیش از حد و افراطی از برس مو، سشوار، اتوی مو و حتی رنگ مو نیز است. چنانچه شما دچار خشکی شدید ساقه ی مو شده اید؛ توصیه می کنیم پس از شامپو، حتما از نرم کننده های مو ی مناسب استفاده نمایید. آیا استفاده از شامپوهای گیاهی را توصیه می کنید؟ این موضوع را بدانید که هیچ شامپویی به طور واقعی گیاهی نیست! شاید مقدار کمی از ترکیبات گیاهی و طبیعی در ترکیبات شامپو وجود داشته باشد اما به هیچ عنوان تاثیر مثبت این دسته از شامپوها از نظر علمی بر پوست و موی انسان به اثبات نرسیده است. به زبان ساده تر می توان گفت، امروزه آنچه به عنوان شامپوهای گیاهی نام برده و مورد استفاده قرار می گیرد همان محصولات و فرآورده های گیاهی است که به سبب پیشرفت های تکنولوژی و علم بدین صورت عرضه می شود تا برای شما قابل استفاده تر و نیز ماندگارتر باشد. این موضوع را بدانید امروزه شامپوهایی که با عنوان های شامپوی گیاهی حنا، انار، گردو، سدر و حتی شامپوی تخم مرغ و... برای مصرف کنندگان تبلیغ می شوند تنها به هدف فروش بیشتر محصولات و همچنین تبلیغات تجاری است. اطمینان داشته باشید این دسته از شامپوهای به اصطلاح گیاهی و طبیعی هیچ تاثیر مثبتی در قطع ریزش موهای شما، پرپشتی موهای شما و... ندارد! شامپوهای طبی به کدامین دسته از شامپوها گفته می شود؟ لازم است بدانید این دسته از شامپوها دارای ترکیبات دارویی خاصی از جمله کل تار و نیز اسید سالیسیلیک هستند که علاوه بر چربی زدایی، دارای خاصیت های ضد التهابی نیز می باشند. شامپوهای طبی برای آن دسته از افراد که دچار مشکلات پوسته ریزی در ناحیه ی کف سر می باشند و همچنین پوسته ها نیز چرب اند، به عنوان یک مکمل درمانی اثر بخش تجویز می شود. دلیل بروز و ایجاد پوسته های چرب در کف سر چیست؟ در ابتدا لازم است بدانید پوسته ی کف سر به نوع پوسته های خشک و چرب تقسیم بندی می شود. هنگامی که پوسته ی کف سر از نوع چرب باشد برای نمونه وقتی فرد مورد نظر دچار درماتیت سبورئیک، پسوریازیس و... است، ترکیبات خاص کل تار مانع ایجاد پوسته شده و همچنین بسیار نیز ضد التهاب می باشند. بد نیست بدانید ترکیبات خاص اسید سالیسیلیک نیز لایه بردار بوده و به برداشته شدن این پوسته ها نیز کمک می نماید؛ البته لازم به ذکر است در افراد مبتلا به انواع خفیف یا شدید بیماری های پوست و مو، تنها استفاده از شامپو کفایت نکرده و بایستی از داروهایی خاص تحت نظر پزشک متخصص پوست و مو استفاده نمایید. کدامین شامپوهای طبی برای پوسته ریزی های خشک مناسب تر بوده و توصیه می شود؟ بهتر است بدانید پوسته ریزی های خشک بیشتر در نوجوانان و جوانان شایع می باشد؛ و این موضوع، مساله ای طبیعی است که به درمان با شامپوهای طبیعی نیازی ندارد. در این گونه شرایط و وضعیت ها توصیه می کنیم تا از شامپوهای ضد شوره ی معمولی و یا شامپوهای کلاسیک 2 در 1 که ضد شوره نیز می باشند، استفاده نمایید؛ با رعایت توصیه ی بالا، به مرور زمان پوسته ریزی ناحیه ی سر شما متوقف خواهد شد. برای افراد مبتلا به اگزمای آتوپیک چه پیشنهادی دارید؟ در ابتدا لازم به بیان است در بدن افراد مبتلا به بیماری اگزمای آتوپیک، به به طور طبیعی میزان ماده ی لینولئیک اسید کم تر است؛ در این دسته از افراد، استفاده و بهره گیری از شامپوهای مخصوص برای پوست های آلرژیک که دارای ماده ی لینولئیک اسید می باشد می تواند سبب بهبود موقت بیماری اگزما گردد. آیا می توان گفت شامپوهای ضد شپش، جزوی از خانواده ی شامپوهای طبی هستند؟ نه؛ به هیچ وجه. لازم است این موضوع را بیان کنیم که برخی از داروها برای آسانی در هنگام مصرف به شکل شامپو، طراحی و تولید می گردند همچون شامپوهای ضد شپش. شامپوهای ضد شچش به هیچ وجه دارای قدرت پاک کنندگی نبوده و فقط یک دارو به حساب می آیند. به یاد داشته باشید پس از استفاده از این دارو، استراحتی 10 دقیقه ای به موهای خود داده و سپس موهای خود را آبکشی نمایید. همچنین لازم به ذکر است در کشور ما برای درمان بیماری شپش، به طور عمده از شامپو لیندن 1 درصدی و نیز شامپو پرمترین 1 درصدی استفاده می شود.
    3 پسند
  3. سهم من از باتو بودن شکستن بود. از قلبت به من کوله باری از غم ها رسید. از قلبت به من لحظه هایی رسید مثل این لحظه که همچنان اشک میریزم از اینکه دیگر نیستی طعمه ی سرنوشتت شده ام، وزندگی آنقدر بی خیال است که جان من را نمیگیرد! عشق هرگز نمیمیرد و تو هیچگاه مرا نمیخواهی، امروز گذشت و تو هیچگاه مرا نمیخواهی،دیروز گذشت و تورا فردا نخواهم دید پس چه فایده ای دارد با نفسها رفتن،با اه کشیدن ماندن... بمانمکه بسوزم یا نمانم که چشم به نبودنت بدوزم...؟! خشکیده تر از انم که کویر باشم،گرفته تر از انم که ابری باشم و من یک تنهای دلگرفته و دلم ارزو به دل مانده... دلم گرفته ای خدا! امروز را میگذرانم تا بگذرد،تا فقط تمام شود،شاید فردا به اعتقاد این دل خوش خیال تورا ببینم...! هرچه به این دل میگویم بیخیال دلم به خواب رفته در خیال این ارزوی محال... دلم گرفته از تو و این دنیای بی حیا،ازتو که رفتی و از دنیایی که تورا بی وفا کردتنها غم نبودنت را سهم این دل بی گناه کرد، و دل من را بازیچه ی دست ان دل بی وفایت کرد... اگر مثل سنگ هم بودم میشکستم،و اینک شکسته ام حبابی هستم در هوای گرفته ی این عالم... هیچکس نمیفهمد...نمیداند...نمیخواهد بداند که چه حالیم!نمیخواهد بفهمد خیره به چه راهیم...همه دور از من و من تنهاتر از تنهایی...همه گفته بودند روزی توتنها میمانی،من نفهمیدم،نخواستم که بدانم روزی تو می آیی و میشکنی دلم را...بهتر است توهم نخوانی این شعر نیمه تمامم را...
    3 پسند
  4. به آنهایی که دوسشان داری بی بهانه بگو " دوست دارم" بگودر این دنیای شلوغ سنجاقشان کردی به دلت تو بگو.... حتی اگر نشنود...
    3 پسند
  5. به ما گفتند باید بازی کنید. گفتیم با کی؟؟ گفتند : با دنیا تا خواستیم بپرسیم بازی چی ؟؟ سوت اغاز بازی رو زدن, فقط فهمیدم " خدا " تو تیم ماست. بازی شروع شد و دنیا پشت سر هم به ما گل میزد ولی نمیدونم چرا هر وقت به نتیجه نگاه میکردم, امتیازها برابر بود. تو همین فکر بودم که خدا زد به پشتم, خندید و گفت: نگران نباش تو وقت اضافه میبریم حالا بازی کن! گفتم اخه چطوری ؟؟ بازم خندید و گفت: خیلی ساده فقط پاس بده به من, باقیش با من. ... پس الهی به امید تو ...
    3 پسند
  6. 3 پسند
  7. زندگی برای ایوان اشپیگل Evan Spiegel خوب است. شرکتی که او مدیریت آن را به عهده دارد یعنی Snapchat اخیرا شاهد سرمایه‌گذاری ۲۰۰ میلیون دلاری از طرف غول تجارت الکترونیک دنیا یعنی علی‌بابا بوده است و با این اوصاف انتظار می‌رود ارزش شرکتش به حدود ۱۹ میلیارد دلار برسد. حالا طبق اعلام مجله فوربس، اشپیگل ۲۴ ساله با دارایی خالص ۵/ ۱ میلیارد دلار جوان‌ترین میلیاردر جهان است. اشپیگل زندگی شاد و راحتی دارد؛ خودش هم این موضوع را می‌داند و گفته است: «من یک مرد جوان و تحصیلکرده هستم. من واقعا بسیار خوش‌شانسم و زندگی معمولا منصفانه نیست.» ایوان اشپیگل در همین راستا مجله بیزینس اینسایدر به بررسی اتفاقات و مسائل جالب زندگی ایوان اشپیگل مدیرعامل Snapchat و جوان‌ترین میلیاردر جهان پرداخته است. اشپیگل در منطقه «پاسیفیک پالیسایدز» که بخشی زیبا و شیک از لس آنجلس است، بزرگ شده. او بزرگ‌ترین پسر خانواده است. پدر و مادرش هر دو وکیل هستند و زمانی که او نوجوان بود، از یکدیگر جدا شدند. وقتی ایوان ۱۶ ساله شد و گواهینامه رانندگی‌اش را گرفت، یک خودرو کادیلاک Escalade مدل ۲۰۰۶ هدیه گرفت. او کادیلاکش را در پارکینگ ادیسون در کالیفرنیای جنوبی و در نزدیکی دبیرستانش پارک می‌کرد؛ جایی که پدرش مدیریت آن را به‌عهده داشت. با این حال اشپیگل نوجوان به دنبال یک خودرو کم‌مصرف‌تر بود، چون معمولا زمان زیادی را به رانندگی در سطح شهر می‌گذراند. به این ترتیب در سال ۲۰۰۸ نامه‌ای به پدر و مادرش نوشت و از آنها خواست تا یک BMW 550i برای او اجاره کنند. این خودرو در آن زمان قیمتی برابر ۷۵ هزار دلار داشت. اشپیگل در این نامه نوشته بود: «خودروها لذت و هیجان خاصی به من می‌دهند. من واقعا از شما قدردانی می‌کنم اگر به خاطر تمام کارهای خوبم یک BMW کرایه کنید.» خانواده اشپیگل عضو کلوپ‌های مختلف ورزش‌های آبی و تنیس بودند. آنها اغلب به اروپا سفر می‌کردند و حتی برای اسکی با اسنوبورد، با هلی‌کوپتر به ارتفاعات کانادا می‌رفتند. ایوان معتقد است که آنها در یک حباب شاد و زیبا زندگی می‌کردند اشپیگل در نهایت به دانشگاه استنفورد رفت و در آنجا با «ریجی براون» و «بابی مورفی» آشنا شد؛ دوستانی که بعدها با کمک یکدیگر Snapchat را تاسیس کردند. مورفی در این زمینه به مجله فوربس گفته است: «ما چندان بازیگوش نبودیم، بنابراین سعی کردیم تا چیزهایی را بسازیم که جالب باشند.» آنها انجمن دوستی Kappa Sigma را راه‌انداختند. ایران تالک : اشپیگل با فاصله بسیار کمی از فارغ‌التحصیلی، از استنفورد بیرون آمد تا به صورت تمام‌وقت روی Snapchat کار کند. این سه نفر اپلیکیشن اولیه Snapchat را در سال ۲۰۱۲ توسعه دادند؛ زمانی که دفتر کارشان در خانه پدری اشپیگل در پالیسایدز بود. اگرچه دفتر کار Snapchat بعدها به منطقه Venice منتقل شد، اما اشپیگل همچنان در خانه پدری زندگی و کار می‌کرد، چون بابت آن اجاره‌ای نمی‌پرداخت. بالاخره در ماه نوامبر سال ۲۰۱۴ اشپیگل خانه خودش را با قیمت ۳/ ۳ میلیون دلار در منطقه برنت‌وود خرید. این خانه سه اتاق خواب و یک تراس بزرگ دارد و مساحت آن به بیش از ۲۸۰۰ فوت مربع می‌رسد. بعد از آنکه استارت‌آپ Snapchat توانست سرمایه‌گذاری‌های خوبی کسب کند، اشپیگل در ماه ژوئن سال گذشته برای خودش یک خودرو فراری خرید. اودر ماه دسامبر سال ۲۰۱۳ برای اولین بار ستاره پاپ «تیلور سوئیفت» را ملاقات کرد. بعد از این ملاقات، آنها چند بار دیگر هم یکدیگر را ملاقات کردند، در نهایت اشپیگل اعلام کرد می‌خواهد کمپانی ناشر محصولات صوتی و تصویری Big Machine را بخرد که آثار سوئیفت را هم منتشر می‌کرد. با این حال هرگز این معامله انجام نشد. اشپیگل بارها گفته است که دوست دارد استارت‌آپ Snapchat بیشتر در حوزه موسیقی درگیر شده و حضور پررنگ‌تری در این حوزه داشته باشد، تا جایی که بسیاری پیش‌بینی کرده‌اند Snapchat به زودی بخش انتشار محصولات صوتی و تصویری خودش را راه‌اندازی می‌کند. اشپیگل اصولا علاقه زیادی به موسیقی دارد و حتی اغلب آهنگ‌هایی را که گوش می‌دهد توئیت می‌کند. او آثار هنرمندان مختلف در سبک‌های متفاوت را گوش می‌دهد. “اسنپ چت” (snapchat) یک برنامه ارسال دریافت تصاویر مخصوص پلتفرم موبایل می‌باشد که توسط دانشجویان دانشگاه استنفورد توسعه داده شده است. با استفاده از این برنامه، کاربران می‌توانند عکس گرفته یا ویدئو ضبط کنند و سپس به آنها متون یا نقاشی اضافه نمایند. پس از آن می‌توانند آنها را به لیستی از دریافت کنندگان مشخص شده ارسال کنند. این تصاویر و ویدئوها اصطلاحاً “Snaps” نامیده می‌شوند. کاربران می‌توانند یک محدوده زمانی را مشخص نمایند که فقط در طی آن، دریافت کنندگان می‌توانند تصاویر را مشاهده کنند. پس از به پایان رسیدن این محدوده زمانی، این تصاویر از دید دریافت کنندگان مخفی شده و از سرورهای اسنپ چت نیز حذف می‌شوند. از ماه نوامبر ۲۰۱۳ این محدوده زمانی می‌تواند بین ۱ تا ۱۰ ثانیه انتخاب شود. سیستم عامل‌های اندروید و آی. او. اس پشتیبانی می‌شوند.
    3 پسند
  8. در سفینة البحار آمده است که شیطان یارانی دارد که برای وسوسه انسان ها به او یاری می رسانند. این شیاطین در هر موقعیت زمانی و مکانی، در خدمت ابلیس هستند تا او را به اهدافش برسانند. اسامی آنان از این قرار است: 1_ ولهان؛ انسان را در طهارت و نماز وسوسه می کند و به شک می اندازد که این نماز باطل است 2_هفاف؛ ماموریت دارد که در بیابانها و صحراها انسان را اذیت کند و برای ترسانیدن او را به وهم و خیال اندازد یا به شکل حیوانات گوناگون به نظر انسان درآید 3_ زلنبور؛ موکل بازاری هاست. لغویات و دروغ، قسم دروغ و مدح کردن متاع را نزد آنها زینت می دهد. 4_ ثبر؛ در وقتی که مصیبتی به انسان وارد می شود، صورت خراشیدن، سیلی به خود زدن، یقه و لباس پاره کردن را برای انسان پسندیده جلوه می دهد. 5_ابیض؛ انبیا را وسوسه می کند - یا ماءمور به خشم در آوردن انسان است و غضب را پیش او موجه جلوه می دهد و به وسیله آن خونها ریخته می شود. 6_اعور؛ کارش تحریک شهوات در مردان و زنها است و آنها را به حرکت می آورد! و انسان را وادار به زنا می کند (اعور، همان شیطانی است که بر صیصای عابد را وسوسه کرد تا با دختری زنا کند.) 7_داسم؛ همواره مراقب خانه هاست. وقتی انسان داخل خانه شد و سلام نکرد و نام خدا را بر زبان نیاورد، با او داخل خانه می شود و آن قدر وسوسه می کند تا شر و فتنه ایجاد نماید 8_مطرش؛ کار او پراکندن اخبار دروغ یا دروغ هایی است که خود جعل کرده؛ در حالی که حقیقت ندارند. 9_قنذر؛ او نظارت بر زندگی افراد می کند. هر کس چهل روز در خانه خود طنبور داشته باشد؛ غیرت را از او بر می دارد، به طوری که انسان در برابر ناموس خود بی تفاوت می شود. 10_دهار؛ ماءموریت او آزار مؤمنان در خواب است. به طوری که انسان خواب های وحشتناک می بیند، یا در خواب به شکل زنان نامحرم در می آید و انسان را وسوسه می کند تا او را محتلم کند. 11_قبض؛ وظیفه او تخم گذاری ست. روزی سی عدد تخم می گذارد. ده عدد در مشرق و ده عدد در مغرب و ده عدد زمین، از هر تخمی عده ای از شیاطین و عفریت ها و غول ها و جن بیرون می آیند که تمام آنها دشمن انسان اند.) 12_تمریح؛ امام صادق علیه السلام فرمودند: برای ابلیس - در گمراه ساختن افراد - کمک کننده ای به نام (تمریح) وی در آغاز شب بین مغرب و مشرق به وسوسه کردن، وقت مردم را پر می کند. 13_قزح؛ ابن کوا از امیرالمؤمنین علیه السلام از قوس و قزح پرسید، حضرت فرمود: قوس قزح مگو؟! زیرا نام شیطان (قزح) است بلکه بگو قوس اله و قوس الرحمن 14_زوال؛ مرحوم کلینی از عطیة بن المعزام روایت کرده که وی گفت: در خدمت حضرت صادق علیه السلام بودم و از مردانی که دارای مرض (ابنه) بوده و هستند یاد کردم. حضرت فرمود: (زوال) پسر ابلیس با آنها مشارکت می کند ایشان مبتلا به آن مرض می شوند. 15_لاقیس؛ او یکی از دختران شیطان و کارش وادار کردن زنان به هم جنس بازی است او مساحقه را به زنان قوم لوط یاد داد. 16_متکون؛ شکل خود را تغییر می دهد و خود را به صورت بزرگ و کوچک در می آورد و مردم را گول می زند و این وسیله آنان را وادار به گناه می کند. . 17_مذهب؛ خود را به صورت های مختلف در می آورد، مگر به صورت پیغمبر و یا وصی او. مردم را با هر وسیله که بتواند گمراه می کند. 18_خنزب؛ بین نمازگزار نمازش حایل می شود؛ یعنی توجه قلب را از وی برطرف می کند. در خبر است که: عثمان بن ابی العاص بن بشر در خدمت حضرت رسول صلی الله علیه و آله عرض کرد: شیطان بین نماز و قرائت من حایل می شود - یعنی حضور قلب را از من می گیرد - حضرت جواب داد: نامش شیطان (خنزب) است. پس هر زمان از او ترسیدی به خدا پناه ببر. 19_مقلاص؛ موکل قمار است. قمار بازها همه به دستور او رفتار می کنند. به وسیله قمار و برد و باخت اختلاف و دشمنی در میان آنان به وجود می آورد. 20_طرطبه؛ از دختران آن ملعون می باشد. کار او وادار کردن زنان به زنا است و هم جنس بازی را هم به آنان تلقین می کند. منبع: سفینة البحار، جلد 1، ص 99 و ص100
    3 پسند
  9. 3 پسند
  10. طراحی کاور رمان حوالی کوچه بیستم : صاحب یا صاحبان این این اثر در صورت بودن مشکل در کاور یا تغییر ان با پ.خ بنده در ارتباط باشن
    3 پسند
  11. 2 پسند
  12. چـه تلـــــــــخ استـــــــــ : علاقــــــــه ای که عادتــــــ شــــــــــود... عادتــــــــــــی که بــــــــاور شــــود... بــــــاوری که خاطــــــــــره شـــــــود... و خاطــــــره ای که درد شــــــــود...
    2 پسند
  13. 2 پسند
  14. (با تو بر مرغان دریایی امیرم بی تو در زندان تنهایی اسیرم با تو در کاخ وفا ارباب عشقم بی تو در کوه جفا سنگی حقیرم)
    2 پسند
  15. 2 پسند
  16. آخرش این خاڪ ایوانش طلایے مے شود گنبد و گلدستہ هاے باصفایے مے شود آخرش من مطمئنم این گرہ وا مے شود این حرم زیباترین تصویر دنیا مے شود #اللهم_عجڸ_لولیڪ_الفرج
    2 پسند
  17. 2 پسند
  18. 🌸🍁الهی... زیباترین انرژی های مثبت را نصیب دوستانم گردان تا تقدیرشان انگونه که تو می پسندی مهیا شود🌸🌹
    2 پسند
  19. 2 پسند
  20. دلم را کسانی شکستند که هرگز دلم به شکستن دلشان راضی نمیشد ...........
    2 پسند
  21. 2 پسند
  22. بیوگرافی محمد علیزاده : وی در ۲۳ دی سال ۱۳۶۰ در اشتهارد کرج به دنیا آمد .وی در حال حاضر در تهران زندگی می ‌کند و برای اولین بار در چهار سالگی خوانده است. تحصیلاتش ربطی به موسیقی ندارد، او مهندس کشاورزی است اما علاقه شدیدی به موسیقی دارد. آنطور که خودش نقل می ‌کند در سن ۱۹ سالگی برای اولین بار عاشق شده است و به آن افتخار می‌کند. محمد علیزاده علاقه خاصی به قرآن دارد و سه سال پیاپی مقام اول قرائت قرآن را توانسته کسب کند. وی همچنین دو ترانه فکرشم نکن و جز تو را جزو محبوبترین ترانه‌هایش می ‌داند. اولین آلبوم رسمی محمد علیزاده با نام همخونه در سال ۱۳۸۷ منتشر شد که آهنگ و تنظیم این آلبوم توسط امیر حسین سرگزی انجام شده است. این آلبوم دارای شماره مجوز (۴/۴۹۴۲ت) و شماره کتابخانه ملی (۸۹۱۸و) می‌باشد. این آلبوم نتوانست محمد علیزاده را آنطور که باید معرفی کند، چندین سال پس از انتشار این آلبوم که فروش پایینی هم داشت یک آلبوم دیگر از وی با نام سوپرایز در آستانه انتشار قرار داشت که به صورت اینترنتی پخش شد ولی با این حال موفقیت فوق‌ العاده‌ای پیدا کرد و جزو بهترین آلبوم‌های موسیقی سال کشور به شمار می‌رفت. آخرین آلبوم محمد علیزاده در نیمه دوم اسفند ماه ۹۱ با نام (دلت با منه) به بازار عرضه شد که فروش بسیار خوبی در بازار موسیقی ایران داشت. در این آلبوم، ترانه‌های آلبوم سورپرایز که به صورت اینترنتی منتشر شده بود نیز قرار داشت. منبع: دانلود اهنگ جدید - پارسی صدا
    2 پسند
  23. دانلود آهنگ جدید امین نوری بنام پاییز تو راهه پاییز تو راهه اما من احساسم عاشقونه نیست چون هیچ کسی منتظرم پست در این خونه نیست وقتی که تنهایی دیگه یادت میره دیگه چه فصلیه سیاه سفیده همه جا رنگا برات بی معنیه منظره های لعنتی تنهایی دیدن نداره مثل یه کاغذ سفید ذهنم مثل کاغز خالیست فردا صد هفته صبح چشمامو که وا میکنم دل میخواد تو کوچه ها ادم برفی پیدا کنم کاش که امثال توی راه پاییز عقب تر بمونه چون حالمو توی این روزا فقط زمستون میدونه منظره های لعنتی تنهایی دیدن نداره مثل یه کاغذ سفید ذهنم مثل کاغز خالیست دانلود
    2 پسند
  24. 2 پسند
  25. بیمه حوادث نوروزی در این بیمه‌نامه سرپرست خانواده با پرداخت حق‌بیمه، کلیه افراد خانواده را در مقابل حوادث در تمام ساعات شبانه‌ روز در مدت تعطیلات نوروزی در داخل و خارج از کشور بیمه می‌نماید.سرپرست خانواده با پرداخت حق‌بیمه، کلیه افراد خانواده را در مقابل حوادث در تمام ساعات شبانه‌روز در مدت تعطیلات نوروزی در داخل و خارج از کشور بیمه می‌نماید. در این نوع بیمه‌ نامه تعهدات بیمه‌گر شامل فوت، نقص عضو و از کارافتادگی دائم (کلی و جزیی) ناشی از حوادث مشمول بیمه همسر و فرزندان بیمه‌گذار می‌باشد. در قراردادهای بیمه حوادث گروهی معمولاً کلیه کارکنان موسسه با شرایط خاص و سرمایه‌های معین با تناسبی از حقوق، تحت پوشش بیمه حوادث و یا بیمه حوادث تکمیلی عمر می‌ باشد، قرار می‌ گیرند و در زمان بروز خطرات فوت و نقص عضو و از کارافتادگی دائم و کامل غرامت آن به استفاده کننده و یا بیمه شده پرداخت می‌گردد. ضمناً در صورت تعهد پرداخت غرامت روزانه از کارافتادگی موقت در قرارداد بیمه حوادث جمعی غرامت مربوطه به بیمه شده پرداخت خواهد شد. بیمه عمر ایران : تمام اقشار جامعه بدون محدودیتی می توانند از انواع بیمه نامه های حوادث گروهی استفاده نمایند.
    2 پسند
  26. 2 پسند
  27. نام کتاب :جدایی به اجبار نویسنده : taranom موضوع : عاشقانه،غمگین خلاصه داستان: دختری 14 ساله به نام ترنم.یک دختر شروشیطون که اصلا به پسرا محل نمیذاشت و با دوستاش کلی وقت میگزروند ی روز یه پسر به نام پدرام بلاخره بعد از دوماه تونست وارد زندگیش بشه و ترنم روز به روز به اون بیشتر وابسته میشد پدرام از ترنم خوشش اومد و اونا تصمیم گرفتن بعد از 4 سال با هم ازدواج کنن.......... توی این 4 سال اتفاقات زیادی میفته و وقتی پدرام از ترنم خاستگاری میکنه خانواده ترنم به اون جواب رد میدن وبعد از یک هفته پدرام با یک دختر دیگه ازدواج میکنه.....
    2 پسند
  28. دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه می‌رفت و برمی‌گشت، با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان ابری بود، دختر بچه طبق معمول همیشه، پیاده به سوی مدرسه راه افتاد. بعدازظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت طوفان و رعد و برق شدیدی گرفت. مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیلش به دنبال دخترش برود، با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شد و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد، اواسط راه ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده می‌شد، او می‌ایستاد، به آسمان نگاه می‌کرد و لبخند می‌زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار می‌شد. زمانی که مادر اتومبیل خود را کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار می‌کنی؟ چرا همین‌طور بین راه می‌ایستی؟ دخترک پاسخ داد: من سعی می‌کنم صورتم قشنگ به نظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس می‌گیرد! یادمان باشد هنگام رویارویی با طوفان‌های زندگی، خدا کنارمان است؛ پس لبخند را فراموش نکنیم!
    2 پسند
  29. 2 پسند
  30. 2 پسند
  31. 2 پسند
  32. بسیار عالی انشاءالله موفق باشید و خوب بفروشید
    2 پسند
  33. واقعا همینه،هرچیزی زیاد بود دلیل بر خوب بودن آن نبود...
    2 پسند
  34. از بزرگى پرسیدند: برکت در مال یعنی چه ؟ در پاسخ، مثالی زد و فرمود: گوسفند در سال یکبار زایمان می کند و هر بار هم یک بره به دنیا می آورد . سگ در سال دو بار زایمان میکند و هر بار هم حداقل 6-7 بچه. به طور طبیعی شما باید گله های سگ را ببینید که یک یا دو گوسفند در کنار آن است. ولی در واقع برعکس است. گله های گوسفند را می بینید و یک یا دو سگ در کنار آنها ... چون خداوند برکت را در ذات گوسفند قرار داد و از ذات سگ برکت را گرفت . مال حرام اینگونه است . فزونی دارد ولی برکت ندارد.
    2 پسند
  35. باسلام. عکس خاصی مدنظرم نیست ولی میخوام یه مرد باشه که به دوردست یا آسمان خیره است. رمانم عاشقانه و پلیسی هست و بالطبع یه عکس عاشقانه و پلیسی هم باید باشه. اینم لینک رمانم: رمان تنها پناه من
    2 پسند
  36. گردباد در ایالت ایندیانا تلفات و خسارات زیادی ببار آورده است. در یکی از دلخراش ترین حوادث روزهای اخیر در این منطقه دختر دو ساله ای در حالی در شصت کیلومتری شهر سالم دراین ایالت توسط نیروهای امدادی زنده پیدا شد که اجساد پدر، مادر، برادر بزرگتر و خواهر کوچکترش 16 کیلومتر دورتر ساعاتی قبل دیده شده بود. آنجل بابکوک زمانیکه گردباد به خانه آنها رسیده درکنار مادرش بوده ولی گردباد به اندازه ای قوی بود که آنها را از هم جدا کرده و به کیلومترها دورتر برده است. به گزارش ایران تالک آنجل اکنون در بیمارستان در بخش مراقبت های ویژه به سر می برد و امکان زنده ماندن او ضعیف عنوان شده است.
    2 پسند
  37. سلام نصفه شبی خش کردم بخاطره این جوک : ﻣﺸﺮوب ﺧﺮﯾﺪم، ﺑﺮﺍی ﺍﯾﻨﮑﻪ ﮐﺴﯽ نفهمه ، ﮐﺮدم ﺗﻮ ﺷﯿﺸﻪ های گلاب، ﮔﺬﺍﺷﺘﻤشون ﺗﻮ ﯾﺨﭽﺎل. دﯾﺮوز رﻓﺘﻢ دﯾﺪم همشون ﺧﺎﻟﯿﻦ. ﻣﯿﮕﻢ:ﭘﺲ ﮔﻼبهای ﻣﻦ ﮐﻮ ؟😐😳 ﻣﺎدرﺑزرﮔﻢ ﻣﯿﮕﻪ : ﺳﻔﺮه ﺍﺑﻮﺍﻟﻔﻀﻞ دﺍﺷﺘﻢ، همشو ﺷﺮﺑﺖ ﮐﺮدم دادم به مهمونا، خیر ببینی ننه، ﻣﺠﻠﺴﻤﻮن ﯾﻪ ﺷﻮر و حال عجیبی دﺍشت، آﺧﺮ مهمونی همه ﻧﻌﺮه ﻣﯿﺰدن:ﻳﺎ ﺍﺑﻮﺍﻟﻔﻀﻞ ﻇهورکن خخخخ😳😳😂😂😂😂
    2 پسند
  38. طراحی کاور رمان جدایی به اجبار: : صاحب یا صاحبان این این اثر در صورت بودن مشکل در کاور یا تغییر ان با پ.خ بنده در ارتباط باشن
    2 پسند
  39. تو آمریکا برف اومده یک متر، بعد مجری تلویزیون میگه : نزول بلاهای آسمانی آمریکا را فلج کرد 😏 بعد تو خوزستان طوفان گرد و خاک بپا شده ؛ مجری تلوزیون ایران میگه: خوزستان باز بوی تربت کربلا گرفت 😐😐
    2 پسند
  40. اون کسی که بتونه قبل از ولنتاین مخ منو بزنه ...!!! یه آیفون 6 کادو میدیم . نفر دوم یه آیفون 5s نفر سوم یه بسته پاستیل و هزاران جوایز نقدی دیگر فقط تا 25 بهمن ماه فرصت دارید شرایط ویژه .... فرصت عالی
    2 پسند
  41. -اره -از کی پرسیدی؟ چطوری؟از من چی میخواد؟ -از کسی نپرسیدم -یعنی چی . مینا تروخدا زود بگو نصف عمر شدم -راستش نمیدونم چطور باید بهت بگم -تروخدا کشش نده از هرجایی که میخوای شروع کن فقط زود بگو -ترنم...پدرام دوست داداشمه و به داداشم گفته شمارتو پیدا کنه تا بهت بگه اونم شمارتو از گوشیم کش رفته و بهش داداه.ترنم من بی تقصیرم من چیزی نمیدونستم -مینا چی میگی تو... -شرمندم داداشم چیزی بهم نگفت تا دیروز که بهش گفتم این پسره کیه و بعد همه جریانو برام تعریف کرد.پدرام دوستت داره -خب داشته باشه.به درک.کسی که کسی رو دوست دارهبهش زنگ نمیزنه،مزاحم تلفنیش نمیشه.اصلا ازش خوشم نمیاد -حالا من چیکار کنم؟ -یعنی چی چیکار کنی؟ -داداشم گفته پدرام جواب میخواد و از من خواسته تا بهت بگم -خیلی خنده داره..جواب واضحه.نــــــــــــــــــه. -اخه چرا؟نمیخوای یکم فکر کنی؟ -اینجور ادما ارزش فکر کردن نداره. ****************************************************************** -ای خدا ادم از این پروتر ندیدم بازم داره زنگ میزنه...اوووووف چیکار کنم. بعد از چند بار زنگ زدن گوشی رو برداشتم -بله بفرمایین؟ -الو ترنم خودتی -اره خودمم.چیه ؟چی میخوای از من زرت زرت زنگ میزنی؟ ترنم تروخدا اینجوری باهام رفتار نکن. بابا من دوست دارم - دهنتو ببند گوشی رو قطع کردموهرچه زنگ زد جواب ندادم.دو روز از این موضوع گذشت و من و مینا در این مورد هیچ حرفی نمیزدیم.یه روز عصر گوشیم زنگ خورد.یه نگاه بهش انداختم.مینا بود.فوری گوشی رو برداشتم: -بله مینا -سلام ترنم خوبی؟ اره مرسی -ترنم راستش،نمیدونم چطور بگم -مینا چی شده.چرا صدات داره میلرزه؟اتفاقی افتاده؟ - پدرام...... -پدرام چی؟ -پدرام تصادف کرده -خب..چطوری ؟الان خوبه؟(خیلی ریلکس) -تو خیابون داشته به تو زنگ میزده جواب ندادی،گوشیش میفته پایین میخواسته برداره با یه ماشین برخورد میکنه. -حقشه -ترنم!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟ -چیه؟ -چقدر تو سنگدلی؟؟؟بچه مردم تصادف کرده تو میگی حقشه؟ -خوب حقشه دیگه......مزاحمم میشه. -واقعا که بای -بای ای خدا یعنی چی پدرام تصادف کرده . یعنی الان چطوره؟همش تقصیر منه . ای خدا چیزیش نشده باشه خداااااااااااااااااا. چشمام پر از اشک شده بود نمیدونستم باید چیکار کنم -(ابجی تمنا)ترنم بیا شام بخور -نمیخوام.خستمه میخوام بخوابم -از گرسنگی میمیری -نمی خوااااااااااااااااااااااااااام -باشه نخور مگه قراره من گرسنگی بکشم -هندزفری رو گذاشتم و یه اهنگ گذاشتم.....تا اینکه خوابم برد. .......میشنوی صدامو مثل دلم پاره پارس محکم تر بزن هنوز تو بدنم جا هست چجور گریه کنم همه اشکامو دیدن به تماسامم به زندگی رد میدم به جون چشات این اخرین نامست میگی سیگارتو بنداز بره هنوز یه کام هست زدن یا هنوز دختری زندگی منو تورو کی کرد مفت فریب فالتو گرفتم فقط چشات بود توی فالت چشاتو گذاشتی اینحا من کجا چشم بزارم موهامو زدم یوقت نره لای انگشتای کسی لعنت به دستات که لای موهاشه میگفتم بنیامینم دوس دارم که موهاش بور باشه اون بنیامینه هه اونم باباشه دنیا چشم نداشت چشاش بسته شد خندیدی به روشس که لبام دوخته شد مگه تو سن کم کسی عاشق نمیشه هرکی بهم تیکه انداخت گفتم دلش خوشه داد بزنم عیب بگیری از کارم بگی داد نزنیم صداتو دوس دارم مگه میشه یه لحظه منم خوب باشم گله دارم گله دارم چرا رفت رفیق فابم به حرفام میخندن فکر میکنن سربارم به نام خدا من وجود ندارم شبیه تورو ندیدم که بهم بگه عزیزم ولی ته قصه بره و بده فریبم تو چشام بازم اشک بشه جمع واسه دیدن چشاش که پره درد دلم همه چیمو بهش تکیه کنم با کسی باشم که باشه شبیه خودم و ولی حیف که دیگه غریبه شده و من پر شده از غریبه دورم چرا دور شدی از من تو کور شدی از من مه ندید که چقدر من به تو خوبی کردم یه درد توی مغزم یه عقده پای رفتن یه حسی بدی که یه شهر ردت کردن مثه یه سرطان شدی واس من که میکشونه منو هر لحظه دایما پیش تو پیش خاطراتمون پیش وقتایی که تو فقط بودی واسه من هر شبم با شب گذشته فرق داره تنها فرق بین من و اون فقره اره شنیدی میگن هر اومدنی یه رفتنی داره نیومدی چه رفتی ساده بعضیا انقدر فقیرن تنها داراییشون پوله بی حرمت یه سال نشد ساختی توله دستات تو دستم بود دنیارو مشت کرده بودم جلو چشام اومدی تازه خشک کرده بودم یجای دیگه میخورد تو گوشت من اینجا میلرزیدم به پول فروختنت از همین چیزا میترسیدم شب عروسیتم همدمم بود نگهبان پارکینگ ازت تعریف کردم گفتم چه پاکی با خنده بهم گفت عشقم تو این تالار عروس شد از همون وقت منم شدم نگهبان پارکینگ غصه منو نخور خیلی وقته تموم کردم اخه پنج ساله شعرامو سر تو حروم کردم تو هر برگ دفتر خاطراتم هست اسمت بدم میاد از اونی که با تو هم اسمه پویا داره میمیره کجایی باعث و بانی فقط به دستای تو میشم شیمی درمانی س ر ط الف نونه خیلی دوسش دارم ولی یکی بینمونه س ر ط الف نونه دیگه ازادی نیست برام ازادی میدونه شبیه تورو ندیدم که بهم بگه عزیزم ولی ته قصه بره و بده فریبم تو چشام بازم اشک بشه جمع واسه دیدن چشاش که پره درد دلم همه چیمو بهش تکیه کنم با کسی باشم که باشه شبیه خودم و ولی حیف که دیگه غریبه شده و من پر شده از غریبه دورم چرا دور شدی از من تو کور شدی از من مه ندید که چقدر من به تو خوبی کردم یه درد توی مغزم یه عقده پای رفتن یه حسی بدی که یه شهر ردت کردن مثه یه سرطان شدی واس من که میکشونه منو هر لحظه دایما پیش تو پیش خاطراتمون پیش وقتایی که تو فقط بودی واسه من (اهنگ سرطان از پویا یو استار و ارتین جی کت)
    2 پسند
  42. -مروارید بیا اینم پول - خب اقای اریان پور تخفیف نداره -اصلا قابل شمارو نداره - خیلی ممنون - هر چقدر دوست داشتین بدین - اوهوم .پس بفرمایین - خیلی ممنون .خدافظ - خدافظ -مروارید چقدر طولش میدی . - میخواستم خوب نگاش کنم ببینم بهم میاین - مرواریـــــــــــــــــــــــــــد -خب حالا بریم پیتزا رو بخوریم ببینیم مزش چطوریه اولین گاز رو که زد چشاشو قلنبه کردو داشت نگام میکرد بهش گفتم: -دیدی من که گفتم بد مزست - چی میگی تو عالیه - واقعا؟ - اره بابا فوری یه تیکه برداشتم و خوردم خداییش خوشمزه بود اصلا انتظارشو نداشتم.یه دفعه تلفنم زنگ خورد -(مروارید) کیه؟ - میخواستی کی باشه . - پدراااام؟ - اره - گوشیتو بده به من - برای چی - من باهاش حرف میزنم - چی میخوای بهش بگی - یه کاری میکنم دیگه مزاحمت نشه - اخه؟؟؟!!! -اخه نداره بده گوشیمو بهش دادم : - الو بفرمایید؟ - الو ترنم خوبی؟ - اینجا ترنم نداریم -شما؟ -به فضولش -اولا با ادب باش دوما من با شما کار ندارم لطف کنین گوشی رو بدین به ترنم -خب،اولا ترنم نه و خانم احمدیان دوما ادب من به شما ربطی نداره بعدشم فقط یه بار دیگه زنگ بزن حالیت میکنم با کی طرفی> اینو گفت و گوشی رو قطع کرد - بابا مروارید عجب حرفی زدی خدا کنه دیگه مزاحمم نشه - فک نکنم دیگه مزاحمت بشه - خدا کنه. خب من برم دیگه فردا تو مدرسه میبینمت - باشه - گود بای عشقولی - بای ******************************************************************************* تو مدرسه داشتم دنبال مینا میگشتم که یهو یکی زد به پشتم از ترس از جا پریدم. -ترنم چطوری؟ -واای مینا خدا نکشتت مردم از ترس -الهی بمیرم خب بگو ببینم چیکار کردی امارشو در اوردی؟
    2 پسند
  43. تا اخر زنگ هیچ کدوممون حرف نزدیم.بلاخره زنگ خورد داشتم از مدرسه بیرون میومد که یکی صدام کرد. - ترنـــــــــــــــــم،ترنــــــــــــــــــــــم وایسا .کارت دارم سرم رو برگردوندم مینا رو دیدم یعنی چیکارم کاره. - بله مینا چیزی شده؟ -ترنم راستش یه پسر برام زنگ زده و شماره تو رو میخواست من بهش ندادم -خب -خب اینکه اگه گفت من دادم دروغ میگه -خب؟! -این روزا مزاحم تلفنی داشتی؟ -اره نمیدونم کیه خودشو پدرام،صاحب فست فودی کلبه معرفی کرده - فست فودی کلبه دیگه کجاست؟ -تا زه باز شده -خب چی میگه؟ -به نظرت مزاحم تلفنی چی میگه؟ -من چی بدونم؟بگو گی میخواد ازت؟ -میگه دوست دارم و عاشقتم و از همین حرفای الکی -اوه اوه اوه.حالا من پرس و جو میکنم ببینم کیه ؟ -باش پس خبراز تو. -حتما -خب من برم تا فردا -باشه عزیزم فردا امارشو بهت میدم .بای -بای رسیدم خونه گوشیم داشت زنگ میخورد . - بازم اون مزاحمه اووووف خدایا چیکار کنم -(مامان)چته داری با خودت حرف میزنی؟ -مامانی میشه اون سیم کارت جدیده ک دست ابجی زهراست بهم بدی؟ -برا چی میخوای -میخوام خطمو عوض کنم - برای چی - همینجوری -نه نمیشه مگه اون خط چشه - اخه مــــــــامــــــــان -اخه نداره اعصابم خورد شده بود مانتوم رو پوشیدم رفتم پیش مروارید. -مرواریـــــــــــــــــــــــــــــد -هوووووی چته -مزاحم تلفنی دارم - کیه - پدرام -پدرام چه خریه - گل گفتی واقعا هم خره.صاحب فست فودی کلبه -من ندیدمش،اصلا نمیدونم ای فست فودی کجاست - باشه شب یه پیتزا سفارش میدیم ببینش.خوبه اینجوری؟ -عالیــــــــــــــــه.فقط مهمون تو -بمیری باشه کوفتت بشه شب شد .. -ترنم برو زنگ بزن تا زود بیارن دارم از گرسنگی میمیرم -الهی بمیری من راحت شم -دلت میاد یه دوست باحال و پایه داری اونم بمیره؟ - خب حالا ابغوره نگیر تلفن رو برداشتم و زنگ زدم -سلام ببخشید فست فودی کلبه - بله بفرمایید در خدمتم -میخواستم یه پیتزا مخلوط سفارش بدم -خب -میشه خودتون بیارین -حتما فقط به نام کی هستش یه باره مروارید داد زد -احمدیان -اها باشه حتما براتون میارم تلفن که قطع شد رفتم طرف مروارید -احمق چرا حرف زدی تو - خب چیه فامیل تو رو گفتم تا خودش بیاره دیگه -ای خدااااا گیر کی افتادم من - گیر یه خل و چل - چه خوب که خودتم میدونی یه ربع گذشت صدای در اومد -مروارید برو پیتزا رو اوردن -جووووووووووووون مروارید رفت و من تو خونه نشسته بودم یه باره یه صدایی اومد مروارید داشت صدام میکرد -چــــــــــــــــــته؟ دیگه چه مرگته؟ خب پیتزا ها رو بیار کوفت کنیم. -پولا رو گذاشتم رو میز بیار تا حساب کنم اوه اوه ابرومون رفت.سریع پولا رو برداشتم رفتم دم در
    2 پسند
  44. - طاهره خدا نکشتت ساندویچ ها رو گرفتیم و بدو بدو رفتیم مدرسه.. -(من)اوووف چقد خوشمزه بود -(فاطمه) بد نیست نسبت به بقیه بهتره -(طاهره)چرا سس کم گذاشته؟؟ای تو روحش -بابا چیکارش داری خاستی همونجا بهش بگی ************************************************************************************ چند روز گذشت -این دیگه کیه داره بهم زنگ میزنه یه شماره ناشناس بود گوشی رو برنداشتم.چن دقیقه بعد اس داد - سلام نوشتم. -شما؟ جواب داد..-منم صاحب فست فودی کلبه یه لحظه هنگ گردم .این یعنی چی ؟براش اس دادم.. -بلــــــــــــــه؟؟؟؟؟شما کی هستین؟ -منم همون پسره که اون روز همش مسخرش میکردین.کوچیک شما پدرام. از ترس جواب ندادم نمیدونستم باید چیکار کنم.مرتب داشت زنگ میزد براش اس دادم.. -لطفا مزاحم نشید برام شر درس نکنین.. - من مزاحم نیستم.من دوست دارم تروخدا جواب بدین. دیگه جواب ندادم گوشیمو خاموش کردم و گذاشتم کنار.کتابمو باز کردم ، این روزا همش امتحان دارم حالم از هر چی درسه بهم میخوره. ذهنم به خاطر این مزاحم کلی بهم ریخته بود نتونستم چیزی بخونم در کتابمو بستم و خوابیدم. -ترنــــــــــــــــــم -چیــــــــــــــــــــــــه مـــــــــامـــــــــان -دختر ساعت 7 و ربع شده پاشو دیگه یه دفعه از خاب پریدم چهار چشامو باز کردم و به ساعتم نگاه کردم . به شدت دیر شده بود سریع خودمو حاظر کردم بدون خوردن صبحونه بدوبدو رفتم مدرسه.دم در که رسیدم دیدم بچه ها دارن میرن کلاس کلاس پشت در صبر کردم که همه برن بعدش برم تا کسی نفهمه. وقتی همه رفتن خیلی ریلکس وارد مدرسه شدم خودمو زدم به بیخیالی شتر دیدی ندیدی...ههههههههه زنگ اول معلم نداشتیم همه بچه ها با جیغ و هورا اومدن تو حیاط این برای من یه شانس بود چون برای امتحان چیزی نخونده بودم رفتم یه گوشه تنها نشستم و شروع کردم به خوندن.بلاخره زنگ خورد و باید میرفتم سر کلاس اونم چه کلاسی جهنم بود برای من.. رو یکی از صندلی ها نشستم. مینا اومد و خواست صندلیشو بزاره جلوی من یه لحظه گوشه صندلیش بهم خورد. - وااااای ترنم ببخشید -خاهش میکنم اشکالی نداره اوه اوه این چش بود.با من حرف زده.فک کنم معجزه شده .بیخیال شدم معلم برگه ها رو پخش کرد و شروع کردم به نوشتم اونقد که فکر میکردم سخت نبود همشو که نوشتم یه نگاه کلی انداختم و بلند شدم و برگم رو تحویل دادم. چن نفر از بچه ها بیرون بودن رفتم کنارشون و داشتیم جواب سوالات امتحان رو بررسی میکردیم. یک باره مینا اومد... -واااای من سوال 3 هر کاری کردم نتونستم جواب بدم ..در کل امتحان خوبی نبود.ترنم تو چیکار کردی -من همشو نوشتم ولی یک نمره اشتباه دارم تا ببینم بقیش چی میشه - خوش به حالت . حتما خیلی خوندی؟ - نه دیشب ذهنم به خاطر یه مسأله شخصی بهم ریخته بود نتونستم بخونم . فقط یک ساعت تو مدرسه خوندم - واقعا؟تو دیگه کی هستی. -هه خیلی ممنون لطف داری دیگه چیزی بهش نگفتم و رفتم سر کلاس. فریده اومد کنارم نشست و گفت؟ - ترنم فک کنم مینا میخواد باهات اشتی کنه؟ -واقعا؟ -اره -چیزی بهت گفته؟ -بهم گفته از کارم پشیمونم و میخوام باهاش اشتی کنم -بعد از اون همه حرف و ابرومو جلو همه برده الان یادش اومده پشیمونه؟ -ولله منم نمیدونم فک کنم به اشتباهش پی برده -اهوم.دیگه برام مهم نیست -(معلم)شما دونفر ساکت دارم درس میدما اگه حرفی دارین بفرمایید بیرون.. -(من)ببخشی خانم
    2 پسند
  45. کم کم تا اخر زنگ هیچ کس با من حرف نمیزد،همه میگفتن دیگه نمی خوایم باهات دوس باشیم.اعصابم خورد شده بود،نمیدونم چه اتفاقی افتاده. یعنی من چیکار کردم.رفتم کنار شیر اب مدرسه صورتمو شستم و کلی گریه کردم یکی از دوستام به اسم فریده اومد کنارم نشست و گفت: -ترنم چی شده چرا داری گریه میکنی؟ -دیگه چی میخواد بشه.همه بچه ها باهام بد شدن - اخه برای چی؟چی شده؟ -اگه میدونستم الان گریه نمیکردم.نمیدونم به خاطر کدوم کار همه باهام بد رفتاری میکنن. یک لحظه یکی از بچه ها داشت رد میشد فریده صداش زد. -زهرا!زهرا،بیا کارت دارم -چیه چی شده؟ -اینو باید شما بگین چرا با ترنم اینطوری رفتار میکنین؟ -راستش مینا ..... -مینا چی؟زود بگو -مینا گفته ترنم شمارمو داده به یه پسر ، الان اون پسره داره مرتب مزاحمم میشه. -(من) چی ؟چی میگی تو،کدوم پسر،من شمارشو به کی دادم؟(با صدای بلند) -منم از چیزی خبر ندارم.پسره گفته ترنم شماره داده -برای مینا واقعا متاسفم بعد از این همه سال دوستی بهم تهمت زده،یعنی حرف اون پسره رو به من که دوستشم ترجیح داده. با گریه از مدرسه اومدم بیرون خیلی ناراحت بودم از همه بچه ها که بهم تهمت زدن مگه من چیکارشون کردم. به خونه که رسیدم لباسم رو عوض کردم و رفتم سر سفره.مامانم گفت -دختر چرا غذاتو نمیخوری -نمیخوام.سیرم اینو گفتم و از سر سفره بلند شدم.رفتم تو اتاقم ولب تابم رو روشن کردم و یه اهنگ غمگین گذاشتم. چقد شکستی از آخرین بار که تو رو دیدم چیا کشیدی کجا رسیدم کجا رسیدی چقد چروک کنار چشمات چه اه سردی تو سینه داری چه انتقامی چه روزگاری دلم می سوزه واسه خودم چجوری من عاشقت شدم چجوری راحت شکست دلم یه روز با خنده تو چی سرت اومد بدون من عزیز نا مهربون من چجوری لبهام نمی تونه تو اوج درد هنوز بخنده به تو دلم می سوزه واسه خودم چجوری من عاشقت شدم چجوری راحت شکست دلم یه روز با خنده تو چی سرت اومد بدون من عزیز نا مهربون من چجوری لبهام نمی تونه تو اوج درد هنوز بخنده به تو ♫♫♫ جوونی میره قشنگی میره آدم یه روزی دلش میگیره می گفتم این عشق عذابه میره غرور چشمات چشامو خون کرد چشام نگاهی به آسمون کرد گذشتم از تو نگفتی برگرد دلم می سوزه واسه خودم چجوری من عاشقت شدم چجوری راحت شکست دلم یه روز با خنده تو چی سرت اومد بدون من عزیز نا مهربون من چجوری لبهام نمی تونه تو اوج درد هنوز بخنده به تو دلم می سوزه واسه خودم چجوری من عاشقت شدم چجوری راحت شکست دلم یه روز با خنده تو چی سرت اومد بدون من عزیز نا مهربون من چجوری لبهام نمی تونه تو اوج درد هنوز بخنده به تو (چی سرت اومد_پازل باند)
    2 پسند
  46. مقدمه: دردودلام سر میخورن اروم به روی گونه هام،فایده نداره گفتنه قصه ی این دردودلام،همش میگم به این دلم که یکمی طاقت بیار،خسته شدم تموم نشد شب های سخت انتظار،داشتن غم توی دلا دیگه یه چیز عادیه،دعای مردم از خدا فقط یه چیز مادیه،دلتنگی هام تو این شبا نشونه بی قراریمه،این که دیگه نبینمت اول بدبیاریمه،ساده گذشتن از دلت سخته برام تو این شبا،باشه برو منم تورو میسپرمت دست خدا،اروم میام کنار تو منار خاطراتت،دستاتو از دور میگیرم اروم میشم با یادت، ....لحظه رفتن،پا به پاش نگاه میکردم تو چشاش،بوسه خداحافظی رو اروم گذاشتم رو لباش،نم نم بارون از چشاش می ریخت رو گونه هاش یواش،می خواست بگه دوست دارم انگاری بغض کرده صداش،زیر لبش همش می گفت خدا خودت پشت و پناش،هنوز نرفته بود ولی گریه میکردم پا به پاش .. نمیدونم از کجا شروع کنم قصه تلخ زندگیمو...یک زندگی که باعث شد یک دختر شروشیطون که خنده از لباش پایین نمیومد به یک دختر غمگین تبدیل کنه،و به خاطر غم های زیادش بخنده.... زمانی که در دوران راهنمایی تحصیل میکردم دوران خوبی داشتم با دوستام کلی خوش میگذروندم. یه روز از بس دندونم درد میکرد مجبور شدم برم دندونپزشک. رفتم داخل مطب،خیلی خلوت بود.خلاصه نوبت من شد و رفتم داخل.ایول چه دکی(دکتر) خوشکلی ، هیکلو ببین ... - سلام -سلام -خب بگو خانوم کوچولو چ شده،کدوم دندونت درد میکنه؟ -ای دوتا دندون نیشم دکتر با اون اچاروپیچ گوشتیش حسابی لب و لوچمو این ور اون ور کرد بعد از نیم ساعت گفت؟ -خب شما دوتا دندون شیری دارین که نیفتاده، و دندونای اصلی ،تو فکتون نهفته شده و بیرون نمیاد. باید دندونتو بکشم تا دندونای اصلی بیرون بیاد. - وااای خدا یعنی الان میخواین دوتا دندونمو بکشین؟ -نه.الان یکیشو، دو روز بعد اون یکی. اینطوری خوبه؟ -اوهوم.ممنون -باشه خانوم کوچولو خلاصه دندونمو کشید.خودمونیم ولی اصلا درد نداشتم.در حین برگشتن به خونه بودم که یهو چشمم افتاد به طرف دیگه خیابون .یه مغازه داشت باز میشد ولی معلون نبود چون داشتم دکورشو درس میکردن. به خونه ک رسیدم . بدون این که لباسمو عوض کنم خابیدم..چند دقیقه بعد دندون دردم شروع شد ..ای درد داشت.. به زور خابم برد. -ترنم پاشو دیگه چقد میخابی؟ -چیه مامان ولم کن - دختر پاشو .قراره بری راهپیمایی. تو که نمیخای بری چرا گفتی بیدارت کنم؟ - اوه اوه دیرم شد سریع لباسمو عوض کردم یه چایی خوردم وبه سمت مدرسه رفتم. -(سحر)وای چقد خوشکله خودت درست کردی - اره -ولی چرا پرچم امریکا درس کردی؟ - اخه قراره وسط میدون شهر اتیش بزنم. - بابا باکلاس - ما اینیم دیگه
    2 پسند
  47. ***********بسم الله الرحمن الرحیم :******** نام رمان : حوالی کوچه ی بیستم نویسنده : Y.N ژانر : جنایی ، معمایی ، پلیسی ، کمی ترسناک داستان درمورد دختری 26 ساله به اسم آریانا هست که در دوران نوجوانی وبر اثر یک سانحه ( که عمدی یا غیر عمدی بودن آن هنوز برایش معماست ) کل اعضای خانواده اش را از دست میدهد . این دختر جوان در 21 سالگی به دلیل هوش بالایی که داشت تونست وارد نیروی پلیس بشه . چند سال بعد به واسطه ی یک کنجکاوی نابه جا وارد جریان ها و داستان هایی میشود که حقیقت زندگی اش را پیدا میکند.... در طی تمام این اتفاقات آریانا دختر مغرور و لجباز داستان کسی را پیدا میکند که انگشت اتهام به طرف اوست و تمام مدارک موجود برضد وی است و................... ویژگی های متن رمان : 1 : روند سریع داستان در برخی لوکیشن ها....2: فلش بک یا همون بازگشت به گذشته که توی این داستان با 2 علامت نشون داده میشه : 1.(فلش بک 1) که مربوط به دوران نوجوونی آریاناست. 2. (فلش بک 2 ) که مربوط به دوران کودکی و خردساالی آریاناست . 3 : زمان حال هم که بر میگرده به روایت و روند اصلی داستان. *توجه توجه *: بیشتر اسامی شهرها و دریاهاو ...........خیالی هستند . رای دادن یادتون نره لطفا ..
    2 پسند
  48. تو چشماش با وقاحت نگاه کردم و گفتم:حواسم هست اصولا با آدمای مزاحم اینجوری حرف میزنن دیگه ، درسته ؟ دیگه چشماش از عصبانیت قرمز شده بودن به نظرم زودتر باید جیم میشدم و الفررراارر... جعبه ی وسایلمو برداشتم و از اتاق اومدم بیرون اما با صحنه ای که دیدم چشمام اندازه دوتا قابلمه بزرگ شده بود ، سم تو راهرو داشت آب میخورد. حاضرم قسم بخورم که مطمئنم اون تو اتاق بود وقتی من داشتم میومدم بیرون اما ....اما چجوری ممکنه ؟ یه دور چشمامو باز و بست کردم ، شاید توهم زدم ..... یهو انگار برق چهل ولتی بهم وصل کردن.... صدای سم از پشت سرم اومد: تو که هنوز اینجایی... برو دیگه... با من و من گفتم : م..م..مگه ...مگه تو الان دم آب خوری نبودی ؟ پس چطور ممکنه الان اینجا پشت سر من باشی ؟؟ چشماش انگار که یه چیز خیلی ترسناک و هیجان آورو دیده باشن به بزرگترین حالت ممکن تبدیل شد و به من نگاه کرد و گفت : اثرات اخراج شدنته مطمئنم خوب میشی دختر خوب بهتره یه سفر تفریحی هم بری و حسابی خوش بگذرونی تا این خاطره بد از ذهنت پاک بشه .....بای بای . به سرعت برق ازم دور شد و رفت سمت اتاق جدیدش. اِ اِ اِ اِ !! ببین چه پررو پررو به من میگه اثرات اخراجه !! دوس دارم با دستای خودم خفش کنم ، پسره ی منگل .... انقدر تند رد شده بود که نفهمیدم کی رفت....سریعا از اداره اومدم بیرون و وسایل رو گذاشتم صندوق عقب ماشین و درو باز کردم و خودمو انداختم رو صندلی راننده ، کمربندمو بستم و پامو محکم فشار دادم رو پدال گاز ، ماشین با سرعت هرچه تمام تر از جا کنده شد....زیرلبی گفتم : پیش به سوی خونه خونم توی خیابون خیلی خیلی تاریک و پر از درختای سر به فلک کشیده استبه اسم (dark street ) و خوشبختانه تو بلندترین برج شهر زندگی میکنم حداقل میتونم یکم از نور خورشید استفاده کنم ، برجی که از یه طرف به جنگل (اسلایدر) ویوئه کامل داره و از یه طرف دیگه هم میشه دریای (مورتی مِین ) رو دید. این خونه رو با ارثی که بعد از دست دادن خانوادم بهم رسید به اجبار مونیکا (که بعدا باهاش اشنا میشید) خریدم چون بعد از فوت خانوادم هیچکدوم از اقوامم که همشون توی لندن زندگی میکردن حاضر نشدن نگهداری منو قبول کنن و خوشبختانه اونموقع من 18 سالم بود و تونستم از پولهای ارثیه استفاده کنم. پدرم با شغلی که داشت تونسته بود سرمایه ی زیادی جمع کند ، پدرم رئیس کل ارتش ایرلند بود ، همیشه تو ماموریت و عملیاتای خاص بود و تا جایی که من یادمه هیچوقت ندیدم که پدرم یه شب زود به خونه اومده باشه ، حتی برای تولد 17 سالگیم هم نتونست خودش رو برسونه . بعد از تصادف تموم سرمایه ی خانوادم به حساب من واگذار شده بود و من اصلا طاقت این رو نداشتم که توی اون شهر زندگی کنم ،( توی ایرلند جایی که محل زندگی من و خانوادم بود )، همه جای ایرلند برام پر از خاطرات خانوادگیم بود بخاطر همین مسئله تصمیم گرفتم بیام به شهر مِزاکارینو (Mezacarino ) و توی خیابون دارک استریت (Dark Street) این خونه رو بخرم . واقعا که خیابون تاریکیه .....یه حس خاصی بهم میده.... خونه ی قشنگیه ؛ طبقه ی 14 یه برج که دو تا اتاق خواب داره و اتاق مستر رو با دکور و ست تخت خواب مشکی / طوسی چیدم و اتاق مهمان هم با دکور و ست تخت خواب آبی تیره پر کردم ، یه اتاق نشیمن بزرگ و مجلل که با سه دست مبل سلطنتی پرشده ، یه اتاق غذاخوری که با ست کرم قهوه ای پر شده و خیلی آرامش بخشه .....آشپزخونه هم رو به یاد مادرم که عاشق چوب بود با کابینت های چوبی جدیدی که سفارش داده بودم درست کردم ، اما مهمترین بخش خونه برای من همون بالکنی بود که رو به روش دریا قرار داشت و برای گذروندن یک عصر پاییزی خیلی عالی به نظر میرسید....توی بالکن میز و صندلی خانوادگیمو گذاشتم چون پدرم عاشقه این میز و صندلی بود ....!!! یادش بخیر.....چه روزای خوبی رو در کنار خانوادم داشتم ... چقدر خوب بود که تکیه گاهم بودن و حالا پشتم خالیه خالیه...نبود مادر و پدرم توی زندگیم برام تاوان سنگینی داشت... خیلی بده که از 18 سالگیت دغدغه های زیادی داشته باشی و کسی نباشه که راهنماییت کنه و همدمت باشه..... بدترین درد اینه که وقتی دلت میگیره و این دنیای ظالم اذیتت میکنه یه فرشته مثه مادر همراهت نیس که آرومت کنه... غم روی سینم سنگینی میکرد ، صورت پدر و مادرم توی ذهنم مجسم شد و بغضم بی اجازه شکست ......
    2 پسند
  49. رمان بدون تو هرگز رمان عاشقانه مذهبی بدون تو هرگز هر روز که می گذشت علاقه ام بهش بیشتر می شد … لقم اسب سرکش بود … و علی با اخلاقش، این اسب سرکش رو رام کرده بود … چشمم به دهنش بود … تمام تلاشم رو می کردم تا کانون محبت و رضایتش باشم … من که به لحاظ مادی، همیشه توی ناز و نعمت بودم … می ترسیدم ازش چیزی بخوام … علی یه طلبه ساده بود … می ترسیدم ازش چیزی بخوام که به زحمت بیوفته … چیزی بخوام که شرمنده من بشه … هر چند، اون هم برام کم نمی گذاشت … مطمئن بودم هر کاری برام می کنه یا چیزی برام می خره … تمام توانش همین قدره … علی الخصوص زمانی که فهمید باردارم … اونقدر خوشحال شده بود که اشک توی چشم هاش جمع شد … دیگه نمی گذاشت دست به سیاه و سفید بزنم … این رفتارهاش حرص پدرم رو در می آورد … مدام سرش غر می زد که تو داری این رو لوسش می کنی … نباید به زن رو داد … اگر رو بدی سوارت میشه … اما علی گوشش بدهکار نبود … منم تا اون نبود تمام کارها رو می کردم که وقتی برمی گرده … با اون خستگی، نخواد کارهای خونه رو بکنه … فقط بهم گفته بود از دست احدی، حتی پدرم، چیزی نخورم … و دائم الوضو باشم … منم که مطیع محضش شده بودم … باورش داشتم … ۹ ماه گذشت … ۹ ماهی که برای من، تمامش شادی بود … اما با شادی تموم نشد … وقتی علی خونه نبود، بچه به دنیا اومد … مادرم به پدرم زنگ زد تا با شادی خبر تولد نوه اش رو بده … اما پدرم وقتی فهمید بچه دختره با عصبانیت گفت … لابد به خاطر دختر دخترزات … مژدگانی هم می خوای؟ … و تلفن رو قطع کرد … مادرم پای تلفن خشکش زده بود … و زیرچشمی با چشم های پر اشک بهم نگاه می کرد … مادرم بعد کلی دل دل کردن، حرف پدرم رو گفت … بیشتر نگران علی و خانواده اش بود … و می خواست ذره ذره، من رو آماده کنه که منتظر رفتارها و برخورد های اونها باشم … هنوز توی شوک بودم که دیدم علی توی در ایستاده … تا خبردار شده بود، سریع خودش رو رسونده بود خونه … چشمم که بهش افتاد گریه ام گرفت … نمی تونستم جلوی خودم رو بگیرم … خنده روی لبش خشک شد … با تعجب به من و مادرم نگاه می کرد … چقدر گذشت؟ نمی دونم … مادرم با شرمندگی سرش رو انداخت پایین … – شرمنده ام علی آقا … دختره … نگاهش خیلی جدی شد … هرگز اون طوری ندیده بودمش … با همون حالت، رو کرد به مادرم … حاج خانم، عذرمی خوام ولی امکان داره چند لحظه ما رو تنها بزارید … مادرم با ترس … در حالی که زیرچشمی به من و علی نگاه می کرد رفت بیرون … اومد سمتم و سرم رو گرفت توی بغلش … دیگه اشک نبود… با صدای بلند زدم زیر گریه … بدجور دلم سوخته بود … – خانم گلم … آخه چرا ناشکری می کنی؟ … دختر رحمت خداست … برکت زندگیه … خدا به هر کی نظر کنه بهش دختر میده … عزیز دل پیامبر و غیرت آسمان و زمین هم دختر بود … و من بلند و بلند تر گریه می کردم … با هر جمله اش، شدت گریه ام بیشتر می شد … و اصلا حواسم نبود، مادرم بیرون اتاق … با شنیدن صدای من داره از ترس سکته می کنه … بغلش کرد … در حالی که بسم الله می گفت و صلوات می فرستاد، پارچه قنداق رو از توی صورت بچه کنار داد … چند لحظه بهش خیره شد … حتی پلک نمی زد … در حالی که لبخند شادی صورتش رو پر کرده بود … دانه های اشک از چشمش سرازیر شد … – بچه اوله و این همه زحمت کشیدی … حق خودته که اسمش رو بزاری … اما من می خوام پیش دستی کنم … مکث کوتاهی کرد … زینب یعنی زینت پدر … پیشونیش رو بوسید … خوش آمدی زینب خانم … و من هنوز گریه می کردم … اما نه از غصه، ترس و نگرانی … بعد از تولد زینب و بی حرمتی ای که از طرف خانواده خودم بهم شده بود … علی همه رو بیرون کرد … حتی اجازه نداد مادرم ازم مراقبت کنه … حتی اصرارهای مادر علی هم فایده ای نداشت … خودش توی خونه ایستاد … تک تک کارها رو به تنهایی انجام می داد … مثل پرستار … و گاهی کارگر دم دستم بود … تا تکان می خوردم از خواب می پرید … اونقدر که از خودم خجالت می کشیدم … اونقدر روش فشار بود که نشسته … پشت میز کوچیک و ساده طلبگیش، خوابش می برد … بعد از اینکه حالم خوب شد … با اون حجم درس و کار … بازم دست بردار نبود … اون روز … همون جا توی در ایستادم …فقط نگاهش می کردم … با اون دست های زخم و پوست کن شده داشت کهنه های زینب رو می شست … دیگه دلم طاقت نیاورد … همین طور که سر تشت نشسته بود… با چشم های پر اشک رفتم نشستم کنارش … چشمش که بهم افتاد، لبخندش کور شد … – چی شده؟ … چرا گریه می کنی؟ … تا اینو گفت خم شدم و دست های خیسش رو بوسیدم … خودش رو کشید کنار … – چی کار می کنی هانیه؟ … دست هام نجسه … نمی تونستم جلوی اشک هام رو بگیرم … مثل سیل از چشمم پایین می اومد … – تو عین طهارتی علی … عین طهارت … هر چی بهت بخوره پاک میشه … آب هم اگه نجس بشه توی دست تو پاک میشه … من گریه می کردم … علی متحیر، سعی در آروم کردن من داشت… اما هیچ چیز حریف اشک های من نمی شد … زینب، شش هفت ماهه بود … علی رفته بود بیرون … داشتم تند تند همه چیز رو تمییز می کردم که تا نیومدنش همه جا برق بزنه … نشستم روی زمین، پشت میز کوچیک چوبیش … چشمم که به کتاب هاش افتاد، یاد گذشته افتادم … عشق کتاب و دفتر و گچ خوردن های پای تخته … توی افکار خودم غرق شده بودم که یهو دیدم خم شده بالای سرم … حسابی از دیدنش جا خوردم و ترسیدم … چنان از جا پریدم که محکم سرم خورد توی صورتش … حالش که بهتر شد با خنده گفت … عجب غرقی شده بودی… نیم ساعت بیشتر بالای سرت ایستاده بودم … منم که دل شکسته … همه داستان رو براش تعریف کردم… چهره اش رفت توی هم … همین طور که زینب توی بغلش بود و داشت باهاش بازی می کرد … یه نیم نگاهی بهم انداخت … – چرا زودتر نگفتی؟ … من فکر می کردم خودت درس رو ول کردی … یهو حالتش جدی شد … سکوت عمیقی کرد … می خوای بازم درس بخونی؟ … از خوشحالی گریه ام گرفته بود … باورم نمی شد … یه لحظه به خودم اومدم … – اما من بچه دارم … زینب رو چی کارش کنم؟ … – نگران زینب نباش … بخوای کمکت می کنم … ایستاده توی در آشپزخونه، ماتم برد … چیزهایی رو که می شنیدم باور نمی کردم … گریه ام گرفته بود … برگشتم توی آشپزخونه که علی اشکم رو نبینه … علی همون طور با زینب بازی می کرد و صدای خنده های زینب، کل خونه رو برداشته بود … خودش پیگر کارهای من شد … بعد از ۳ سال … پرونده ها رو هم که پدرم سوزونده بود … کلی دوندگی کرد تا سوابقم رو از ته بایگانی آموزش و پرورش منطقه در آورد … و مدرسه بزرگسالان ثبت نامم کرد … اما باد، خبرها رو به گوش پدرم رسوند … هانیه داره برمی گرده مدرسه … ساعت نه و ده شب … وسط ساعت حکومت نظامی … یهو سر و کله پدرم پیدا شد … صورت سرخ با چشم های پف کرده … از نگاهش خون می بارید … اومد تو … تا چشمش بهم افتاد چنان نگاهی بهم کرد که گفتم همین امشب، سرم رو می بره و میزاره کف دست علی … بدون اینکه جواب سلام علی رو بده، رو کرد بهش … – تو چه حقی داشتی بهش اجازه دادی بره مدرسه؟ … به چه حقی اسم هانیه رو مدرسه نوشتی؟ … از نعره های پدرم، زینب به شدت ترسید … زد زیر گریه و محکم لباسم رو چنگ زد … بلندترین صدایی که تا اون موقع شنیده بود، صدای افتادن ظرف، توی آشپزخونه از دست من بود … علی همیشه بهم سفارش می کرد باهاش آروم و شمرده حرف بزنم … نازدونه علی بدجور ترسیده بود … علی عین همیشه آروم بود … با همون آرامش، به من و زینب نگاه کرد … هانیه خانم، لطف می کنی با زینب بری توی اتاق؟ … قلبم توی دهنم می زد … زینب رو برداشتم و رفتم توی اتاق ولی در رو نبستم … از لای در مراقب بودم مبادا پدرم به علی حمله کنه … آماده بودم هر لحظه با زینب از خونه بدوم بیرون و کمک بخوام … تمام بدنم یخ کرده بود و می لرزید … علی همون طور آروم و سر به زیر، رو کرد به پدرم … دختر شما متاهله یا مجرد؟ … و پدرم همون طور خیز برمی داشت و عربده می کشید … – این سوال مسخره چیه؟ … به جای این مزخرفات جواب من رو بده … – می دونید قانونا و شرعا … اجازه زن فقط دست شوهرشه؟… همین که این جمله از دهنش در اومد … رنگ سرخ پدرم سیاه شد … – و من با همین اجازه شرعی و قانونی … مصلحت زندگی مشترک مون رو سنجیدم و بهش اجازه دادم درس بخونه … کسب علم هم یکی از فریضه های اسلامه … از شدت عصبانیت، رگ پیشونی پدرم می پرید … چشم هاش داشت از حدقه بیرون می زد … لابد بعدش هم می خوای بفرستیش دانشگاه؟ … مثل ماست کنار اتاق وا رفته بودم … نمی تونستم با چیزهایی که شنیده بودم کنار بیام … نمی دونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت … تنها حسم شرمندگی بود … از شدت وحشت و اضطراب، خیس عرق شده بودم … چند لحظه بعد … علی اومد توی اتاق … با دیدن من توی اون حالت حسابی جا خورد … سریع نشست رو به روم و دستش رو گذاشت روی پیشونیم … – تب که نداری … ترسیدی این همه عرق کردی … یا حالت بد شده؟ … بغضم ترکید … نمی تونستم حرف بزنم … خیلی نگران شده بود … – هانیه جان … می خوای برات آب قند بیارم؟ … در حالی که اشک مثل سیل از چشمم پایین می اومد … سرم رو به علامت نه، تکان دادم … – علی … – جان علی؟ … – می دونستی چادر روز خواستگاری الکی بود؟ … لبخند ملیحی زد … چرخید کنارم و تکیه داد به دیوار … – پس چرا باهام ازدواج کردی و این همه سال به روم نیاوردی؟ … – یه استادی داشتیم … می گفت زن و شوهر باید جفت هم و کف هم باشن تا خوشبخت بشن … من، چهل شب توی نماز شب از خدا خواستم … خدا کف من و جفت من رو نصیبم کنه و چشم و دلم رو به روی بقیه ببنده … سکوت عمیقی کرد … – همون جلسه اول فهمیدم، به خاطر عناد و بی قیدی نیست … تو دل پاکی داشتی و داری … مهم الانه … کی هستی … چی هستی … و روی این انتخاب چقدر محکمی… و الا فردای هیچ آدمی مشخص نیست … خیلی حزب بادن … با هر بادی به هر جهت … مهم برای من، تویی که چنین آدمی نبودی … راست می گفت … من حزب باد و … بادی به هر جهت نبودم … اکثر دخترها بی حجاب بودن … منم یکی عین اونها… اما یه چیزی رو می دونستم … از اون روز … علی بود و چادر و شاهرگم … من برگشتم دبیرستان … زمانی که من نبودم … علی از زینب نگهداری می کرد … حتی بارها بچه رو با خودش برده بود حوزه … هم درس می خوند، هم مراقب زینب بود … سر درست کردن غذا، از هم سبقت می گرفتیم … من سعی می کردم خودم رو زود برسونم … ولی عموم مواقع که می رسیدم، غذا حاضر بود … دست پختش عالی بود … حتی وقتی سیب زمینی پخته با نعناع خشک درست می کرد … واقعا سخت می گذشت علی الخصوص به علی … اما به روم نمی آورد … طوری شده بود که زینب فقط بغل علی می خوابید … سر سفره روی پای اون می نشست و علی دهنش غذا می گذاشت … صد در صد بابایی شده بود … گاهی حتی باهام غریبی هم می کرد … زندگی عادی و طلبگی ما ادامه داشت … تا اینکه من کم کم بهش مشکوک شدم … حس می کردم یه چیزی رو ازم مخفی می کنه … هر چی زمان می گذشت، شکم بیشتر به واقعیت نزدیک می شد … مرموز و یواشکی کار شده بود… منم زیر نظر گرفتمش … یه روز که نبود، رفتم سر وسایلش … همه رو زیر و رو کردم… حق با من بود … داشت یه چیز خیلی مهم رو ازم مخفی می کرد … شب که برگشت … عین همیشه رفتم دم در استقبالش … اما با اخم … یه کم با تعجب بهم نگاه کرد … زینب دوید سمتش و پرید بغلش … همون طور که با زینب خوش و بش می کرد و می خندید … زیر چشمی بهم نگاه کرد … – خانم گل ما … چرا اخم هاش تو همه؟ … چشم هام رو ریز کردم و زل زدم توی چشم هاش … – نکنه انتظار داری از خوشحالی بالا و پایین بپرم؟ … حسابی جا خورد و زینب رو گذاشت زمین … حسابی جا خورد و خنده اش کور شد … زینب رو گذاشت زمین … – اتفاقی افتاده؟ … رفتم تو اتاق، سر کمد و علی دنبالم … از لای ساک لباس گرم ها، برگه ها رو کشیدم بیرون … – اینها چیه علی؟ … رنگش پرید … – تو اونها رو چطوری پیدا کردی؟ … – من میگم اینها چیه؟ … تو می پرسی چطور پیداشون کردم؟ … با ناراحتی اومد سمتم و برگه ها رو از دستم گرفت … – هانیه جان … شما خودت رو قاطی این کارها نکن … با عصبانیت گفتم … یعنی چی خودم رو قاطی نکنم؟ … می فهمی اگر ساواک شک کنه و بریزه توی خونه مثل آب خوردن اینها رو پیدا می کنه … بعد هم می برنت داغت می مونه روی دلم … نازدونه علی به شدت ترسیده بود … اصلا حواسم بهش نبود… اومد جلو و عبای علی رو گرفت … بغض کرده و با چشم های پر اشک خودش رو چسبوند به علی … با دیدن این حالتش بدجور دلم سوخت … بغض گلوی خودم رو هم گرفت… خم شد و زینب رو بغل کرد و بوسیدش … چرخید سمتم و دوباره با محبت بهم نگاه کرد … اشکم منتظر یه پخ بود که از چشمم بریزه پایین … – عمر دست خداست هانیه جان … اینها رو همین امشب می برم … شرمنده نگرانت کردم … دیگه نمیارم شون خونه… زینب رو گذاشت زمین و سریع مشغول جمع کردن شد … حسابی لجم گرفته بود … – من رو به یه پیرمرد فروختی؟ … خنده اش گرفت … رفتم نشستم کنارش … – این طوری ببندی شون لو میری … بده من می بندم روی شکمم … هر کی ببینه فکر می کنه باردارم … – خوب اینطوری یکی دو ماه دیگه نمیگن بچه چی شد؟ … خطر داره … نمی خوام پای شما کشیده بشه وسط … توی چشم هاش نگاه کردم و گفتم … – نه نمیگن … واقعا دو ماهی میشه که باردارم … سه ماه قبل از تولد دو سالگی زینب … دومین دخترمون هم به دنیا اومد … این بار هم علی نبود … اما برعکس دفعه قبل… اصلا علی نیومد … این بار هم گریه می کردم … اما نه به خاطر بچه ای که دختر بود … به خاطر علی که هیچ کسی از سرنوشت خبری نداشت … تا یه ماهگی هیچ اسمی روش نگذاشتم … کارم اشک بود و اشک … مادر علی ازمون مراقبت می کرد … من می زدم زیر گریه، اونم پا به پای من گریه می کرد … زینب بابا هم با دلتنگی ها و بهانه گیری های کودکانه اش روی زخم دلم نمک می پاشید … از طرفی، پدرم هیچ سراغی از ما نمی گرفت … زبانی هم گفته بود از ارث محرومم کرده … توی اون شرایط، جواب کنکور هم اومد … تهران، پرستاری قبول شده بودم … یه سال تمام از علی هیچ خبری نبود … هر چند وقت یه بار، ساواکی ها مثل وحشی ها و قوم مغول، می ریختن توی خونه … همه چیز رو بهم می ریختن … خیلی از وسایل مون توی اون مدت شکست … زینب با وحشت به من می چسبید و گریه می کرد … چند بار، من رو هم با خودشون بردن ولی بعد از یکی دو روز، کتک خورده ولم می کردن … روزهای سیاه و سخت ما می گذشت … پدر علی سعی می کرد کمک خرج مون باشه ولی دست اونها هم تنگ بود … درس می خوندم و خیاطی می کردم تا خرج زندگی رو در بیارم … اما روزهای سخت تری انتظار ما رو می کشید … ترم سوم دانشگاه … سر کلاس نشسته بودم که یهو ساواکی ها ریختن تو … دست ها و چشم هام رو بستن و من رو بردن … اول فکر می کردم مثل دفعات قبله اما این بار فرق داشت … چطور و از کجا؟ … اما من هم لو رفته بودم … چشم باز کردم دیدم توی اتاق بازجویی ساواکم … روزگارم با طعم شکنجه شروع شد … کتک خوردن با کابل، ساده ترین بلایی بود که سرم می اومد … چند ماه که گذشت تازه فهمیدم اونها هیچ مدرکی علیه من ندارن … به خاطر یه شک ساده، کارم به اتاق شکنجه ساواک کشیده بود … اما حقیقت این بود … همیشه می تونه بدتری هم وجود داشته باشه … و بدترین قسمت زندگی من تا اون لحظه … توی اون روز شوم شکل گرفت … دوباره من رو کشون کشون به اتاق بازجویی بردن … چشم که باز کردم … علی جلوی من بود … بعد از دو سال … که نمی دونستم زنده است یا اونو کشتن … زخمی و داغون … جلوی من نشسته بود … پایان قسمت دوم رمان بدون تو هرگز
    2 پسند
  50. به نام خدا سلام رمان بسیار زیبایی دارین خوشحال میشم با شما همکاری کنم 1.ساخت اپکیشن اندروید رمانتون و پخش در کافه بازار 2.معرفی و پخش پی دی اف رمانتون درون کانال هایی با ممبر بالا 3.معرفی رمانتون به دوستان و اشنایان 4.پرداخت مبلغی هرچند اندک به رسم یاد بود 5.انتشار کامل رمانتون داخل انجمن های مختلف (از جمله همینجا) 6.ساخت کاور کاملا اختصاصی به سلیقه خودتون برای رمانتون اینا مزایایی کوچک هستند که در صورت سعادت داشتن همکاری شما با سایت دینا دانلود به شما اهدا خواهد شد موفق باشید خدایار و نگهدار شما
    2 پسند