Welcome to انجمن رمان نویسان

Register now to gain access to all of our features. Once registered and logged in, you will be able to contribute to this site by submitting your own content or replying to existing content. You'll be able to customize your profile, receive reputation points as a reward for submitting content, while also communicating with other members via your own private inbox, plus much more! This message will be removed once you have signed in.

  • اطلاعیه ها

    • محمد مهدی داودآبادی

      اپلیکیشن کلبه رمانها در کافه بازار   ۱۷/۰۳/۰۳

      سلام و عرض خسته نباشید خدمت کاربران دینادانلود اپلیکیشن وبسایت یا همان کلبه رمانها بعد از تلاش های بسیاری در کافه بازار قرار گرفت. از دوستان تقاضا می شود برنامه را از طریق کافه بازار نصب کنند و با امتیاز پنج ستاره از ما حمایت کنند (برای نسخه های بعدی) لینک در کافه بازار : https://cafebazaar.ir/app/com.kolberomanha.apk/ با تشکر

پرچمداران

  1. Negin74

    Negin74

    عضو


    • امتیاز: پسندیدن (Likes)

      50

    • تعداد ارسال ها

      58


  2. ムvム19

    ムvム19

    نویسنده


    • امتیاز: پسندیدن (Likes)

      33

    • تعداد ارسال ها

      61


  3. Admin

    Admin

    مدیر کل سایت


    • امتیاز: پسندیدن (Likes)

      29

    • تعداد ارسال ها

      24


  4. Fatima82

    Fatima82

    نویسنده


    • امتیاز: پسندیدن (Likes)

      28

    • تعداد ارسال ها

      44



مطالب محبوب

در حال نمایش بیشترین مطالب پسند شده از زمان ۱۷/۰۶/۲۰ در همه بخش ها

  1. 5 پسند
    (به نام او که بود و نبود است) نام رمان:چشمای جادویی ژانر:عاشقانه خلاصه: داستان روایتگر پسری به اسم پرهام هست و تو زندگیش اتفاقات جالبی پیش می آید که سرنوشت شو تغییر میده . . . مقدمه: همه چی مثله یه قصه شروع شد دست دلم جلو چشم تو روو شد حاله چشایه تو خوب بود از اول اومدی حاله منم زیرو رو شد (آهنگ چشمای جادویی،مهدی احمدوند) گفتارنویسنده: امیدوارم از این رمان خوشتون بیاد. این رمان اولین کارمن هستش و خب طبیعتا ایرادا و اشکالاتی هم داره و اینکه هر اسمی که تو رمان هست تصادفی انتخاب شده و وجود خارجی نداره.
  2. 4 پسند
    خوابیده بودم که ناگهانی گوشیم زنگ خورد ای بابا این دیگه کله صبح بهم زنگ میزنه مگه ساعت چنده؟! آخر از سر جام پاشدم گوشی مو دیدم اشکان بود ورداشتم‌ باحالت خوابالو جواب دادم گفتم: _چه مرگته چیشده که زنگ زدی؟ _چته بابا گوشم کر شد یه نگاه به ساعتت انداختی ببینی ساعت چنده خیرسرت مدیر شرکتی امروز کلی کار داریم بعد اون وقت خبرمرگت خوابیدی حرف زیادی هم میزنی؟ _وای خوب شد گفتی به ساعت گوشیم نگاه کردم گفتم چه خاکی به سرم بریزم حوصله حرفای اشکان هم نداشتم سریع گوشی رو بدون خداحافظی قطع کردم سریع آماده شدم. همین که میخواستم از اتاقم بیرون برم صدای در اومد پریا با یه بسته پفک در حال خوردن تو اتاق اومدش گفت: _داداشی بیشتر میخوابیدی؟ _فسقلی تو داری به من تیکه میندازی؟ _نه من و تیکه ! دلم میخواست خودم تو رو از خواب ناز بیدار کنم _بچه جون لازم نیست تو منو بیدار کنی پریا از اتاق رفت من هم پشتش باهاش بیرون رفتم روی مبل نشستیم من دنبال موقعیت بودم لپ هاشو کشیدم و روی مبل قلقلکش دادم. بعد از چند دقیقه درحال صبحونه خوردن بودم که گوشیم زنگ خورد ورداشتم بدون هیچ مقدمه ای اشکان گفت: -قصد اومدن نداری؟! _صبحونه مو بخورم میام دیگه _صبحونه تو بخوری؟! _آره نکنه نباید نخورم؟ _بابا پسر چه قد خونسردی! کلی کار سرمون ریخته بعد تو داری صبحونه میخوری _اشکان تو زیادی حرف نزن،با یه خداحافظی منو خوشحالم کن _باشه ولی زودی بیا دیر نکنی ها صبحونه مو خوردم و به سمت شرکت راه افتادم.
  3. 4 پسند
    ممنون بابت توضیحات ارزنده
  4. 3 پسند
    سلام دوستای خوب و همراهای جان امروز با قسمت دوم رمان اومدم خدمتتون لطفا حمایتم کنید تا بتونم این رمانو ادامه بدم و رمانای دیگمم بزارم!منتظر نظراتتون هستم.امیدوارم لذت ببرید دستشو روی قفسه ی سینش گذاشت و چندبار سرفه کرد از روی درد باز به پهلو افتاد سرفه افتاده بود به جونش و درد دنده ی شکستش هم نمیزاشت هیچ کاری کنه اونقدر دردش شدت گرفته بود که باعث شده بود اصلا درد کتفش به چشمش نیاد،در خونش به شدت کوبیه شد به دیوار و اریا پرید تو بادیدن مهراد که خودشو رو کاناپه مچاله کرده بود و سعی میکرد سرفه نکنه ترسش بیشتر شد...از تو کابینت جعبه ی کوچیک کمک های اولیشو برداشت و رفت سراغش.به پشت خوابوندش خیلی با احتیاط،ردخون روی قلبش باعث شد عصبانی بشه:چرا تو بیمارستان نموندی نفهم ؟ مهراد لبخند بیجونی زد:فک نمیکردم...اینو بگم اما...از دیدنت خیلی خوشحالم -خفه شو لطفا دکمه های بلوزشو با یه کشش کند و زدش کنار.پانسمان خونی رو پاره کرد و به زخم چشم دوخت:لااقل انقد میموندی تا بخیت جا بیفته و پاره نشه مهراد لبشو رها کرد:خفه بابا باز شروع نکن از جونم سیر نشدم که -که بمونی؟الان من خون از کجا بیارم دیوونه -ببین... -نمیبینم یه تسمه ی چرمی گذاشت بین دندونش و نخ بخیه ی باز شده رو کشید.اخمای مهراد بیشتر در هم شد و سرشو به تخت فشار داد... از بیمارستان اومد بیرو خیلی عصبی بود و تو دلش اون بدبختو به رگ بار ناسزا بسته بود"لااقل یه تشکر میکردی بعد میرفتی به درک"نگاش که به شیشه ی شکسته ی ماشین قشنگش افتاد قاط زد و دندوناشو بیشتر بهم فشار داد:مرتیکه ی عوضی.سوار ماشینش شد و درو بهم کوبید چشمش رو یاداشتی که رو اینه چسبیده بود افتاد:بابت نجات جونم ممنون و بابت شیشه ی ماشین شرمنده..یه روزی میام و خسارتشو میپردازم تا اون روز خدا نگهدار.لبخند خبیثانه ای روی صورتش نشست:بدبخت خبر نداره بنده یک عدد پلیس محترمم!اگه ترانه منم که گیرت میارم خوشگل پسر..حیف که فعلا خوابم میاد و تو خواب رویایی شبمو خراب کردی وگرنه از حالا میفتادم دنبالت! پتورو کشید روش و دستشو روی پتو گذاشت تا سوزن سرم در نیاد و قوز بالاقوز بشه لم داد رو صندلی راک سیاه کنار کاناپه و تاب خورد!بهش خیره شد واقعا چی باعث شده بود مهراد لوس و نازناری انقدر قوی بشه؟به چهره ی غرق خوابش نگاه میکرد و تو فکر این بود که دیشب چه اتفاقی افتاده.نگاش کشیده شد سمت کیف دستی سیاهی که تا چندلحظه ی پیش خیال میکرد یه جعبست.برش داشت و درشو باز کرد خب یه فیلم دوربین،یه چند تا فلش و کلی هم کاغذ!تونسته اینارو پیدا کنه.افرین گفت به ارادش و به دیوار بالای تخت خیره شد عکسای مرد بزرگی که عضو بزرگ مافیا بود و هیچ کس به غلطای بیجاش شک نکرده بود چه برسه بخواد مدرک جور کنه..جز دونفر...خودش و مهراد..کسایی که از اون عوضی ضربه خورده بودن.نگاش کشیده شد سمت عکس خانوادگی گوشه ی میز که بالاش یه ربان سیاه بسته شده بود..مینا و خانوم و اقای مهران فرد..خونواده ی کوچیک مهراد که الان توی قبرستون جمعا و منتظرن تا تنها عضوشون انتقام خونشونو بگیره..به بالای میز تحریر خیره شدعکس جنازه های خانوادش و مردی که بخاطر پرتابای چاقوای که الان وسط پیشونیش نشسته بود پاره پاره بود.لبخند غمگینی رو لبای اریا نشست..چرا تو این راه با مهراد همراه شده بود...تا انتقام خون نامزدشو بگیره؟یاد لحظه ای افتاد که از مهراد خواسته بود که مینا رو مال خودش کنه..با بیاد اوردن چهره ی خشمگین مهراد خندید..چقدر کتک خورد تا اونو راضی کرد.یاد جشن نامزدیش افتاد که مهراد تو همه ی عکساشون یه جورایی پشت به جمع ایستاده بود و با یه نگاه که معلوم بود میخواد خفش کنه بهش نگاه میکرد..چه زود تموم شد اون خوشی های گذشته..اه از نهادش بلند شد و به پشتی صندلی تکیه زد و منتظر شد تامهراد بیدار بشه.. سرکو بیشتر تو بالش فرو کردم تا صدای مزخرف این گوشی اشغالی رو نشنوم.اه کی گفته گوشی نباید رو سایلنت باشه؟باید باشه اصا من نخوام گوشی جواب بدم کی رو باید ببینم؟لامصب ولکن هم نیست.دستمو دراز کردم و از رو عسلی گوشی رو گرفتم و برداشتم.کنار گوشم بدون اینکه ببینم کیه گذاشتم و:سروان تهرانی شما یک ساعت پیش باید حاضری میزدین... با شنیدن صدای خشن فرمانده درجا پریدم و نشستم:قربان؟ -تا یک ربع دیگه اینجا باشید لطفا و گوشی روم قط شد!اخ اخ گاوم زایید هش قلو!البته این فرمانده امیر خودمونه ولی تنبیهو میکنه نامرد اصلا پارتی مارتی سرش نمیشه اه اه!بلند شدم و پریدم تو سرویس اگه تا یه ربع دیگه اونجا نباشم تیکه بزرگم گوشمه درسته یه سروانم ولی افتادم گیر یه ادم بد قلق اشنا!اخ اخ جدا از اون باید گزارشارو تحویل میدادم که اونم کلی زمان بره.اومدم بیرون.شانس گندم تمام موهام گره خورده بودن حسابی به سختی شونشون زدم و محکم بالای سرم بستمشون یونیفرمم پوشیدم ومغنعه مو سر کردم چادر مادر تو کارم نبود ولی حجابم به صورت خفه کننده خوب بودوسایلمم برداشتم و دویدم بیرون اماده شدنم رو هم هفت دقیقه طول کشید و حالا هشت دقیقه وقت دارم برسم پاسگاه.استارت اول ماشین روشن نمیشه..دوم سوم روشن نمیشه خدای من خواهش میکنم عروسک روشن شو.استارت پنجم بالاخره افتخار دادن و روشن شدن گازو پر کردم و دبورو که رفتیم.انقدر استرسم رفته بود بالا که نمیفهمیدم خواننده ی مورد علاقم تو اهنگ مورد علاقم چی میگه!جلوی پاسگاه زدم رو ترمز و پریدم تو ساختمون سر هشت دقیقه رسیده بودم امیر یا بهتره بگم سرگرد محمدی اومد جلو.منم احترام گذاشتم و هرچی التماس بود ریختم تو چشم که جون مادرت جلو بقیه که ازم حساب میبرن خرابم نکن.اونم در عین جوانمردی سکوت کرد و:لطفا گزارشاتتو اماده کن و بیار راجع به یه موضوع جدید هم باید باهات حرف بزنم!؟ -حتما قربان و رفت اخیش هیچی نگفت پریدم پشت میزم و کامی رو زدم روشن شد فایل مورد نظری که تو فلشم بود رو باز کردم و پرینتشو گرفتم مرتبشون کردم و بعد یه پانچ چیدمشون تو پوشه.حالا باید رفت و داد به سرگرد!حالا هرچی؟در زدم صدای بم و خشنش پیچید تو گوشم که به در چسبیده بود چون پرده هاش رو بسته بود نمیشد تو اتاقو دید درو هل دادم و رفتم تو،جلوی مانیتور ایستاده بود و به متهم جدیدش خیره بود:بشین گذارشارو گذاشتم رو میزش و رومبل چرم قهوه ای رو به روی میزش نشستم یه اتاق مستطیلی پنج در ده بود که یه طرفش کمد پوشه هاش بود و یه طرف مانیتور،حایل داخلیش شیشه ای بود که با پرده های باریک و عمودی پوشیده میشدو دیوار بیرونیش سنگی بود و دوتا پنجره داشت که اونام با همون پرده ها پوشیده میشدن.چرخید طرفم:چرا انقدر دیر اومدی؟ دستمو تو هوا تکون دادم و سرمم به طرفین:اوه نگو انقدر خوابم میاد که نگو لبخند زد.از فاز کاریش اومده بود بیرون رو به روم پشت میزش نشست و ریموت مانیتورو برداشت!به مانیتور نگاه کردم عکس یه مرد که از ظاهرش میشد فهمید کارمنده ظاهر شد کمی به مانیتور و بعد به سرگرد نگاه کردم:این مرد مشاوراقای. رفیعیه تاجر بزرگ و درست کار که کلی هم دستش تو کار خیره.اقای فروتن متهم درجه یک پرونده ی مربوط به قاچاق اعضای بدن و انسان سرمو تکون دادم:خب؟ -مرده!؟ تعجبم چند برابر شد:ینی چی؟کی؟ -دوروز پیش جنازشو تو قبرستون ماشینا پیدا کردن!با اسابط گلوله به سرش مرده..و ما هیچ سرنخی از قاتلش نداریم.ولی میتونیم یکی رو زیر نظر بگیریم... عکس عوض شد:اون کیه؟ -مضنون قتل خونواده مهران فردکه توسط مدارکی که از طرف رفیعی اومد مبرا شد..اون پسر رفیعیه -لعنت به همشون ..خب تکلیف چیه؟ یکی رو پیدا کردیم که حسابی داره بهمون کمک میکنه...باید بری ببینیش! -خب کی هست؟ -نمیدونم..اما تورو برای کمک بهش میفرستم..اون یه ادم خیلی خیلی مخ و شجاعه!اما به دلیل زیادی از حدبی پروا بودنش جونش درخطره..تو باید ازش حفاظت کنی چهرمو اویزون کردم و عصبی:الان داری به من میگی؟ -متاسفم!مدارکی که تا الان جور کرده کافی نیست ..واسه همین ازش خواستم پیش بره و بهش قول دادم که بهترین مامورمو واسه کمک براش بفرستم..دیشب نزدیک بوده بمیره اما به موقع فرار کرده!امروزم یکی از ادماش واسه تحویل مدارک اومده بود و الانم منتظر توئه!
  5. 3 پسند
    ممنون از پاسخ کاملتون.آیا از همون سن هم مطالعه داشتید؟
  6. 3 پسند
    #قایقی خواهم ساخت از سهراب سپهری به همراه دکلمه با صدای رضا پیربادیان Dinadl.ir @Dinadl 📚 کالیگرافی : #بهزاد_ذاتی متن شعر #قایقی_خواهم_ساخت خواهم انداخت به آب. دور خواهم شد از این خاک غریب که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق قهرمانان را بیدار کند. قایق از تور تهی و دل از آروزی مروارید، همچنان خواهم راند نه به آبیها دل خواهم بست نه به دریا ـ پریانی که سر از آب بدر می آرند و در آن تابش تنهایی ماهی گیران می فشانند فسون از سر گیسوهاشان همچنان خواهم راند همچنان خواهم خواند «دور باید شد، دور. مرد آن شهر، اساطیر نداشت زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود هیچ آئینه تالاری، سرخوشیها را تکرار نکرد چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود دور باید شد، دور شب سرودش را خواند، نوبت پنجره هاست.» همچنان خواهم راند همچنان خواهم خواند پشت دریاها شهری ست که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است بامها جای کبوترهایی است، که به فواره هوش بشری می نگرند دست هر کودک ده ساله شهر، شاخه معرفتی است مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند که به یک شعله، به یک خواب لطیف خاک موسیقی احساس تو را می شنود و صدای پر مرغان اساططیر می آید در باد پشت دریا شهری ست که درآن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند. پشت دریاها شهری ست! قایقی باید ساخت .🎭 Dinadl.ir @Dinadl 📚 دانلود دکلمه صوتی قایقی خواهم ساخت از رضا پیربادیان کلیک کنید
  7. 3 پسند
    باعرض سلام به همه ، مخصوصا سارا جوووووون ، من وقتی سیزده ساله بودم باتوجه به اتفاقاتی که اطرافم رخ میداد خیلی دوست داشتم یه متن ازنظرخودم بنویسم ودر واقع زندگی رو توی چندسطر تعریف کنم به همین دلیل شروع کردم به نوشتن ، اتفاقات زندگی برای من مثل یه درس بزرگ بود یه جورایی نوشتم شبیه مقاله شده بود توی این مقاله سعی کردم از هرچی که یادگرفتم بنوسم .این نوشته ی من شبیه ی نامه ای بودکه نصیحت ، پندواندرز توش بکارگرفته شده.برا ی اینکه زحماتم به هدرنره توی یه کانون پرورش فکری ثبت نام کردم ونوشتمو به عرض خانم ادبی کانون رسوندم . وقتی نوشته روخوند گفت دست به قلم خوبی داری. توی تابتون امسال تصمیم گرفتم رمان بخونم . رمان که می خوندم انگیزم برای نوشتن بیشتر میشد وهمین این علاقه رودرمن ایجاد کرد که رمان بنویسم.
  8. 3 پسند
    هرگاه کلمه عشق رابه زبان می آورم،ناخودآگاه بدنم همانندشعله های آتش زبانه میکشد،گرمیگیرد.تمام سلول های بدنم تورافریادمیزند.اماتوباغرورت خانه عشق مرا ویران کردی ندیدی ونگاه نکردی که قلبم همانندپلی شکست وتوبرایش هیچ تقلایی نکردی.
  9. 3 پسند
    بعدبلند خندیدم گفتم: _اشکان راستی؟ _جانم _مامانم فردا واسه پریا تولد گرفته دعوتت کرده _تشکرکن بگو حتما میام _ فردا میبینمت من پس برم بخوابم _باشه خداحافظ گوشي رو قطع کردم و رو تخت دراز کشيدم واقعا اي پرهام چرا به اشکان حرفی نزدی که دلت پیش پرستو گیره ولي خودم از کار خودم مونده بودم تصميم گرفتم بخوابم اما همين که چشمانم رو بستم تو فکرم چشماي پرستو جلوي چشام ظاهر شدش. مثل اينکه پرستو خوب خودشو تو دل من جا کرده که يهو ياد اون پسره الدنگ افتادم و دوباره عصبي شدم و اگه دفعه ديگه دستم بهش برسه ميکشمش. يه پسرچشم عسلی پوست تقريبا سفيد و موهاي بوري داشت و از همه مهمتر ماشينش که بنز سفید بود چيزي که هر آرزوي هر دختري بود ولي خدا ميدونه چرا پرستو ردش کرده کاش ميفهميدم چی بوده . . . کاش . . . ولي بهتر که از اين پسر الدنگ خوشش نميادش توهمين قضيه فکر ميکردم که خوابم بردش. صبح بیدار شدم از بيرون خیلی سر و صدا ميومد آخرسر هم نذاشتن خوب بخوابم صداهایی ميومدش از زور سر و صدا چشمام رو باز کردم و ديگه نخوابیدم. وارد پذيرايي شدم واي خدا چه خبره خدا منو بگير ببين واسه خواهرمون چه کاراهایي دارن میکنن. مامان و عمه ترتيب غذا تولد رو داشتن ميدادن و بابا هم وسايل هاي تزييني تولد رو مي زد سلام کردم مامان صبحونه مو رو میز آشپزخونه آماده کرده بود مشغول خوردن صبحونه شدم. بعد از چند دقیقه که گذشت عمه با کنایه گفت: _راهت خورد طرف ماهم سر بزن _به خدا درگير کارم وگرنه حتما سر میزنم از اون طرف بابا داد زد گفت: _به جاي اين حرف ها بيا کمک کن چيزي ازت کم نميشه ها
  10. 3 پسند
    کنار رستوران همیشگی مون وایستادم به اشکان گفتم: _خب پیاده شو تو برو جا بگیر من هم برم ماشین رو پارک کنم بیام از ماشین پیاده شد به سمت رستوران رفت من هم ماشین رو طرف رستوران پارک کردم. مثل همیشه غذای همیشگی مون که باقلی پلو با گردن خوردیم خیلی خوشمزه بود بعد از اینکه شام مونو خوردیم با ماشین یکم دور دور کردیم بعد من اشکان رو رسوندم نزدیک های شرکت که با ماشین خودش برگرده. وقتی تو راه بودم یاد اتفاق های امروز از ذهنم رد شد و از اتفاق های امروز خیلی خوشحال بودم. زود خونه رسیدم خیلی خسته بودم روی تخت دراز کشیدم که یهو در باز شد مامان اومد گفت: _ شام خوردی؟ _ با اشکان بیرون شام خوردیم _چی خوردی؟ _باقلی پلو با گردن _ به به نوش جونت _فردا تولد پریاس به اشکان بگو بیاد _ایول مامان باشه بهش میگم بیادش اونم که از خداشه مامان در رو بست و رفت دراز کشیده بودم داشتم آهنگ گوش میدادم که در ناگهانی باز شد پریا بود گفت: _یادت نره برای من کادو تولد بخری؟ _چشم اونم میخرم جون بخواه با حالت خنده به پریا گفتم: _میشه فقط بدونم شما چندسالتونه؟ _من شش سالمه پریا تو بغلم اومد گفت: _داداشی خیلی دوست دالم _منم دوستت دارم خواهر خوشگلم پریا از اتاق بیرون رفت و از طرفی خوشحال بودم که فردا اشکانم میاد تنها هم نیستم بیخیال همون جور رو تخت دراز کشیدم گوشیم رو میز تختم گذاشته بودم یهو گوشیم زنگ خورد مجبور شدم که بلند شم و برم ببینم کیه اشکان بود ورداشتم گفتم: _سلام باز چیشده زنگ زدی؟ _گفتم زنگ بزنم بهت خبر بدم نگرانم نشی _نگرانت بشم؟ _آره _ ببخشید اشکان انقد خسته بودم یادم رفت بهت زنگ بزنم
  11. 3 پسند
    همشون عالی هستن فرق نمیزاریم بین نویسنده هامون فقط و فقط تاکیدمون برای تلاش بیشتر برای کسب تجربه و حرفه ای شدن و در نتیجه داشتن یک انجمن و تیم حرفه ای و مطرح بین تمام رمان نویس ها به قوت خدا انشاالله
  12. 3 پسند
    سوارماشینم شدم تا میتونستم گاز دادم که زودتر برسم بعد از کلی معطلی تو ترافیک ماشین ها راه افتادند همین که نزدیک های جلوی شرکت رسیدم یه جا پارک کردم و تو رفتم. توی آسانسور رفتم دکمه طبقه دوم رو زدم اشکان در رو باز کرد تا دید منم در رو باز کرد گفت: _چه عجب پرهام اومدی _به اندازه از اینور و اونور حرف شنیدم تو دیگه شروع نکن به اشکان نگاه کردم برای دیر اومدنم خیلی عصبی بود ولی بروز نمیدادش واقعا اگه حرفی هم می زد یه بلایی سرش میاوردم. اشکان لبخند ملیحی زد گفت: _حالا فدای سرت دیر اومدی ولی دیگه تکرار نشه انقد اشکان حرف می زد که میخواستم بزنمش از این حرفشم حرصم گرفت دستم رو شونش گذاشتم گفتم: _اگه حرف نزنی خیلی لطف بزرگی در حقم میکنی _خیلی خب تو که دوست نداری از اول میگفتی _با من کاری نداری؟ _نه برو خداحافظ کارها رو به اشکان سپردم و ازشرکت بیرون اومدم به فکر دیر رسیدن امروزم بودم که سوار ماشینم شدم زود به خونه رسیدم تو راهرو خونه داشتم راه میرفتم که در رو باز کردم تو برم برام عجیب بود شراره تو خونمون دیدم ای خدا این اینجا چیکار میکنه؟ شراره به طرفم اومد گفت: _سلام خوبی؟ _سلام _کجایی نیستی؟ چرا یه سر به خونه عمت نمیزنی؟ ای خدا عجب گیری افتادم آخه این دیگه خدا انصافه اینجور آدمارو طرف من قرار میدی؟ همین جوری اعصابم داغون بود شراره هم بدترش کرد سر شراره خالی کردم گفتم: _مگه من بهت یه بار نگفتم دوست ندارم مگه نگفتم طرف من نپلک چرا باز کار خودتو میکنی؟ شراره عصبی شده بود گفت: _پسره از خود راضی خیلی هم دلت بخواد دارم میپرسم کجایی _دلم نمیخواد بپرسی کجام به تو ربطی نداره فهمیدی؟ شراره دیگه معلوم بود کفری شده گفت: _تو دیگه کی هستی؟! _همینی که هستم میخوای بخوای نمیخوای نخواه نامه فدایت شوم نفرستادم هرچی طعنه و کنایه زدم دست بردار نبود شراره با ناز و عشوه گفت: _پرهامم _بـله؟ _من دوست دارم میدونم تو هم منو دوست داری؟ _ولی من دوست ندارم مطمئنم خیلی آدمها آرزو دارن که با تو باشن میفهمی؟ شراره اشک تو چشماش جمع شد نگاهشو از من برنمی داشت گفت: _یه فرصت بده تا خودمو ثابت کنم _نه لازم نیست بعد هم انقد خودتو سر عشق کوچیک نکن _عاشق هیچی سرش نمیشه میفهمی؟ تحمل دیگه نداشتم به شراره گفتم: -با من بحث نکن،میفهمی من کسی دیگه رو دیگه دوست دارم شراره از حرفم تعجب کرد گفت: _درست میشنوم تو واقعا کسی دیگه رو دوست داری؟ جواب شراره رو ندادم و سکوت عمیقی کردم از حالت چهره و نگاهش فهمیدم ناراحت شده ولی حقم داشتم تا کاری کنم از شرش خلاص شم شراره با بغض گفت: _انشالله خوشبخت شی من دیگه برم خداحافظ
  13. 3 پسند
    باسلام خدمت تمام عزیزان برای نویسندگی اول از همه استعدادو علاقه مهمه اما اینها تموم ماجرا نیستند یک نویسنده باید قلمش مخاطب رو ترغیب کنه کارش رو دنبال کنه وبه همین خاطر مطالعهء زیاد میتونه کمک کنه اما نه هر کتابی کتاب باید با قلم قوی نوشته شده باشه رمان هایی که اول تا آخرش با لفظ و لحن کوچه بازاری نوشته شده باشه و تهش نتیجه ی مشخصی نداشته باشه مسلما نمیتونه از شما یه نویسنده ای بسازه که کاراش با عشق دنبال بشه برای یادگیری نکات بیشتر نویسندگی به چنل و گروه آموزشی ما مراجعه کنید. سارازارعی نویسنده ی دینا دانلود
  14. 3 پسند
  15. 3 پسند
  16. 2 پسند
    سلامی دوباره بنام خدا مبحث آموزشی امروز خیلی مهمه پس لطفا با دقت بخونید واگر مشکلی بود تو چت باکس بپرسید که بالاخره ادمین محترم اون رو بامن مطرح میکنن ما دونوع داستان یا رمان نویسی داریم شیوه ی نوشتن کمانی و زیگزاگی که هرکدوم مباحث گسترده ای برای یادگیری دارند که من خلاصه ای رو که بیشتر براتون مفیده اینجا قرار میدم شیوه ی نوشتن کمانی:برای نوشتن به شیوه ی کمانی یک نویسنده موظفه رمانش شروعی آروم داشته باشه و کم کم هیجان رو به داستان تزریق کنه تا به اوج داستان برسه و بعد از این کم کم باید هیجانات کم شده و در نهایت رمان شما با یک پایان باور پذیر و عاقلانه و البته آروم به اتمام برسه. شیوه ی نوشتن زیگزاگی: در این شیوه از نویسندگی نویسنده بایستی زیرکانه فرازو فرود رو در داستانش پخش کنه طوریکه:کنش_واکنش ونتیجهء آرامبخش.و دوباره اتفاق بعدی که به همین منوال پیش میره. اما فراموشتون نشه که نباید تم یا همون محتوای اصلی داستان تو این روند فدا بشه یعنی اینکه فراموش بشه. موفق باشیدو قلمتون قوی سارازارعی نویسنده ی دینا دانلود سارازارعی نویسنده ی دینا دانلود
  17. 2 پسند
  18. 2 پسند
    به نام خدا در این قسمت برای رمان های کاربران کاور اختصاصی طراحی میشود
  19. 2 پسند
    وااااای مرسی خیلی عالیه
  20. 2 پسند
    نام رمان عشق پاک ژانرعاشقانه غمگین به قلم فاطمه رمان راجب دختریه به اسم پرنیا که بعداز بیست سه سال زندگی میفهمه به خانواده ای که توش زندگی میکنه تعلقی نداره واتفاقات زیادی براش میفته یکی ازاین اتفاقات تصادفیه که براش پیش میادوسرنوشتش روتغییرمیده.درپی این تصادف... قسمت اول هرگاه کلمه عشق راتلفظ میکنم،آتش درونم شعله ور میشود.نیروی مغز،دربرابرلشکرعظیم دلم کم میاوردوتسلیم میشود.عطش سلول های بدنم رااحساس میکنم،باتمام وجودتوراصدامیزنند،فقط تومیتوانی عشق درونم راسیراب کنی.زخم عمیقی درونم ریشه کرده است،ریشه ای ازجنس عشق که فقط از محبت توسرچشمه میگیرد.عشق رادرخانه قلبم جست وجو میکردم اماآن رادر چشمان تویافتم،چشمانی که تمام دنیای من است.فانوس دل خودرادرتاریکی به دست بادسپرده ام تاتوبیایی وباگرمای وجودت به آن روشنایی بدهی.قلب من درتکاپوی دیداری دوباره ازجانب توست، دیداری که دریای قلبم راوسعت می دهد،آن هم فقط برای تووعشق پاکت.به وسعت مهربانیش ایمان دارم،خدایی که خالق عشقی میان من وتوست. نگاهم پرازتأسف بود.تأسف برای کسایی که مثل جونم دوستشون داشتم،عاشقشون بودم.توی نگاهم چندتاحس خلاصه شده بود،غم،ناراحتی وتأسف.باابروهای بالارفته نگاهشون میکردم.داشتن چی میگفتن؟؟ همه این سال هایی که تواین خونه زندگی میکردم مثل برق وباد ازجلوی چشمام گذشت.آه ازنهادم بلندشد.بدن ضعیف من تحمل این زخم عمیق رونداشت.آخه چرا؟ چراالان اینوباید بشنوم؟؟ چراقبلاچیزی درمورد این موضوع بهم نگفته بودن؟؟ قلبم تیرکشید،ازاین همه تنهایی،ازاین همه بدبختی. بدون هیچ حرفی روی مبل افتادم.نگاهم به کسی افتادکه توی این بیست وسه سال همیشه مثل یه خواهردوستش داشتم.تازه الان فهمیدم من به این خانواده هیچ تعلقی ندارم.من عاشق پرستوبودم.یک قطره اشک ازدریای طوفانی چشمام جاری شد.همیشه مثل یه خواهرواقعی پشتم بود.هرموقع که ناراحت بودم بااون دردودل میکردم،اونم مثل یه سنگ صبوربه حرفام گوش میداد،ولی من ازگوشت واستخون اونانبودم.به پدرم نگاه کردم،اگرچه پدرم نبود ولی تواین مدت واقعابرای من پدرانگی کرد.آغوشش برای من بهترین جای دنیا بود.وقتی به خاطر مشکلات من ناراحت میشد، می خواستم هرکاری کنم تاحتی برای یه ثانیه هم که شده لبخندزیبایی روی لباش بشینه.یعنی بعدازاین اتفاق من ازهمه این نعمتامحروم میشم؟؟ خدایاچراالان بایدبفهمم من پرنیاسپهری دختراین خانواده نیستم.غم وناراحتی عمق وجودم ریشه کرده بودوهرلحظه زخم عمیقی روی بدنم به یادگارمیگذاشت.
  21. 2 پسند
    من جواب میدم خخخخخ به صورت خودجوش اول اینکه سلام دوم اینکه این تاپیک فوق العادس خوشم اومد.سوم جواب سوال یک سارا جون شاید براتون خیلی عجیب باشه ولی:من از بچگی عاشق نقاشی بودم...همیشه تو ذهنم یه سری شخصیت هایی رو که دوست داشتم با فضاسازی به طوری که دوست داشتم طراحی میکردم یه جورایی سه بعدی مث فیلم میشد ینی واسه خودم تو ذهنم فیلم میساختم یه روز خودکارن تصمیم گرفتم بنویسمشون اگه دقت کنید بیشتر رمانم شبیه فیلمه تا یه رمان معمولی.خخخخخخ خلم نه؟
  22. 2 پسند
    باعرض سلام از شما نویسندگان عزیز سمانه بانو وفاطمه ی عزیزم خیلی ممنون که پذیرفتید تو این مصاحبه شرکت کنید اینجا بنده سوالا رو مطرح میکنم و در صورت خواست خودتون بهشون همینجا پاسخ می دید شروع می کنیم شاید برای مخاطبانتون جالب باشه که بدونن. شما ازچه سنی فکر کردید که استعداد نوشتن رو دارید و شروع به نوشتن کردید؟
  23. 2 پسند
    خوب ساراجون الان دقیقا باید چیکارکنیم؟
  24. 2 پسند
    ببخشید می خواستم رمان جدیدی بنویسم اسمش هست یک تصادف برای رمانم جلد می خواستم مثلا عکس یه ماشین باسرعت زیاد با یه قلب شکسته شده پشت ماشین
  25. 2 پسند
    بدنم سرد است همانندهوای پاییز من چقدراین فصل رادوست دارم.برگ های زیبایش عاشقانه های زندگی رابه من تقدیم میکند.بارانش رادوست دارم ،قدم زدن درهوایش رادوست دارم.کسی هست که احساس مرادرک کند؟؟؟
  26. 2 پسند
    تواضع شما قابل تحسینه براتون آرزوی موفقیت دارم.البته با مطالعه ی زیاد.
  27. 2 پسند
    سلام به كاربران گل دينا... يه تايپيك جديد داريم كه اميد وارم استقبال بشه ازش. توي قسمت نظرسنجي بالا به رمان مورد علاقتون راي بدين.. مثلا: چشماي جادويي از @Negin74 . . امكان انتخاب چند گزينه هم هستش...
  28. 2 پسند
    بله ادمين عزيز اين تايپيك هدفش قوي شدن قلمه نويسنده هامون هستش
  29. 2 پسند
  30. 2 پسند
  31. 2 پسند
  32. 2 پسند
    بیوگرافی آرمان فیروز + عکس آرمان فیروز نویسنده رمان، متولد سال 1377 هجری شمسی از شیراز، دارای دیپلم ادبیات و علوم انسانی می باشد. وی هم اکنون در حال آماده شدن برای کنکور کارشناسی می باشد. لیست رمان های آرمان فیروز 1. انتقام ( کامل شده ) 2. پاییز ( کامل شده + فرستاده شده برای جشنواره خوارزمی ) 3. پاییز مرگ ( در حال تایپ ) 4. پری دریایی: جنگ آب ها ( در حال تایپ ) رمان انتقام طولانی ترین رمان ایشان می باشد که تا الان هیچ کجا منتشر نشده است. رمان پاییز هم که برای جشنواره خوارزمی تدارک دیده شده بود. و دو رمان آخری هم در سایت رمانخونه در حال تایپ می باشد طبق اعلامیه خودشان در سایت رمانخونه در حال حاضر در حال تایپ رمان پاییز مرگ هستند و این رمان به زودی چاپ خواهد شد اما نشریه آن هنوز مشخص نیست. البته به علت کنکور و مشغله تحصیلیشون دست از تایپ رمان برداشته اند و تا اطلاع ثانوی این رمان تایپ نخواهد شد. اطلاعات زیادی از ایشان در دست نیست و ایشان هنوز هم مصاحبه ای انجام ندادن و هنوز درخواست هنردوستان و سایت های مجازی را برای مصاحبه قبول نکرده اند. سایت بیگول قصد دارد که با ایشان مصاحبه کند. امیدواریم که مصاحبه با ما را بپذیرند. این نویسنده خوش نام یک نویسنده اجتماعی و عاشقانه نویس می باشد و بین المللی کار می کند به این معنی که نه تنها رمان های ایرانی بلکه رمان های خارجی هم در کارنامه خود دارند. مثل رمان پاییز مرگ که یک رمان خارجی می باشد. جدیدا هم خبری در فضای مجازی در خصوص یک رمان هندی از ایشان منتشر شده است که هنوز خبرش صحت ندارد. رمانی ایرانی به نام زهرا از ایشان در سایت نود و هشتیا، چند صفحه از آن منتشر شده بود که البته سایت بسته شد. ایشان در سایت کافه قلم هم عضو بودند و ده صفحه از رمان پاییز مرگ هم در آن جا تایپ شد و رمان نصفه نیمه ای به نام بیراهه هم در آن جا تایپ شد که هر دو رمان به درخواست خودشان حذف شدند. طبق مشاهدات، ایشان اکانتشان را به دیگری واگذار کردند و برای همیشه از سایت رفتند و سایت کافه قلم هم اکانت ایشان را بست. هم اکنون ایشان برای سایت رمانخونه فعالیت می کنند. و در هیچ یک از شبکه های اجتماعی عضو نیستند. امیدواریم که مصاحبه اختصاصی ما را قبول کنند. هر مصاحبه از ایشان در همین سایت منتشر خواهد شد. تالیف شده توسط: سمانه مرادی
  33. 2 پسند
    سلام برای رمانم جلد میخواستم نام رمان:چشمای جادویی ژانر:عاشقانه نویسنده:نگین74 خلاصه: داستان روایتگر پسری به اسم پرهام هست و تو زندگیش اتفاقات جالبی پیش می آید که سرنوشت شو تغییر میده . . .
  34. 2 پسند
    عکس های کیم سو هیون سری ششم (لی هون)
  35. 2 پسند
    اِما شارلوت دوئر واتسون (به انگلیسی: Emma Charlotte Duerre Watson) (متولد ۱۵ آوریل۱۹۹۰)؛ بازیگر و مانکن انگلیسی متولد فرانسه است. او با بازی در نقش هرمیون گرنجر در مجموعه فیلم‌های هری پاتر به شهرت رسید. او در حالی این نقش را بازی کرد که تنها ۹ سال داشت و قبل از آن، فقط در نمایشنامه‌های مدرسه‌اش به اجرا پرداخته بود. او از سال ۲۰۰۱ تا ۲۰۱۱ در تمام فیلم‌های هری پاتر در کنار دنیل ردکلیف و روپرت گرینت نقش‌آفرینی کرد. او با بازی در فیلم‌های هری پاتر موفق به دریافت جایزه‌های بسیار شد و حدود ۱۰ میلیون پوند نیز ثروت کسب کرد. او در سال ۲۰۰۹ برای اولین‌بار به حرفهٔ مانکن‌ها وارد شد. اوایل زندگی اِما شارلوت دوئر واتسون، در تاریخ ۱۵ آوریل ۱۹۹۰ (‎۲۶ فروردین ۱۳۶۹) در پاریس، فرانسه بدنیا آمد. مادر او جاکولین لوسبی و پدرش کریس واتسون بودند که هر دوی آن‌ها شغل وکالت داشتند و اهل کشور انگلستان بودند. یکی از مادربزرگان اما اهل فرانسه بود. اما تا ۵ سالگی در فرانسه بزرگ شد و قبل از آن که به همراه مادر و برادر کوچکترش، الکس به آکسفوردشیر، انگلستان (بهانگلیسی: Oxfordshire) نقل مکان کند، پدر و مادرش از هم جدا شده بودند. واتسون از ۶ سالگی به بازیگری علاقه پیدا کرد و برای چند سال در شعبه تئاتر هنر استیج‌کوچ شهر آکسفورد آموزش دید و به صورت پاره وقت در تئاتر مدرسه‌ای که در آن درس می‌خواند به بازیگری، رقص و خوانندگی پرداخت. واتسون تا سن ۱۰ سالگی، تنها در نقش اول نمایش‌های مدرسه‌اش همانند آرتور: سال‌های جوانی و شاهزادهٔ خوشحال بازی کرده بود اما هیچگاه به صورت حرفه‌ای بازی‌ای انجام نداده بود. فعالیت‌های دیگر او در مدرسه مسابقه دیسی پرت پوئتری کمپتیشن بود که در سن ۷ سالگی توانست نفر اول در سن خودش شود. حرفه دنیل ردکلیف٬ اما واتسون و روپرت گرینت در افتتاحیه قسمت دوم یادگاران مرگ در لندن در ژوئیه ۲۰۱۱ واتسون در ۹ سالگی برای بازی در نقش هرماینی گرنجر انتخاب شد او پیش از این سابقه نمایش‌های مدرسه‌ای را اجرا می‌کرد. از سال ۲۰۰۱ تا ۲۰۱۱ او در کنار دنیل ردکلیف و روپرت گرینتدر ۸ فیلم هری پاتر بازی کرده‌است. واتسون با بازی در مجموعه هری پاتر توانسته‌است چندین جایزه و و بیش از ۱۰ میلیون پوند درآمد داشته باشد.او اولین مدلینگ خود را با کمپین پاییزی/زمستانی بربری در سال ۲۰۰۹ آغاز کرد. در سال ۲۰۰۷، واتسون در دو کار غیر هری پاتری ایفای نقش نمود یکی از آنها سریال کفشهای باله که اقتباس تلویزیونی از یک رمان و دیگری فیلمی پویانمایی با نام داستان دسپرو می‌باشد. کفشهای باله در تاریخ ۲۶ دسامبر ۲۰۰۷ با ۵.۲ میلیون مخاطب پخش شد، و داستان دسپرو بر اساس رمانی با همین نام به قلم کیت دیکامیلو در تاریخ ۲۰۰۸ با فروش جهانی ۷۰ میلیونی خود روبرو شد. حضور در هری پاتر در سال ۱۹۹۹ واتسون نقش هرمیون گرنجر در فیلم هری پاتر و سنگ جادو را بازی کرد و پس از این، در فیلمهای هری پاتر و تالار اسرار، هری پاتر و زندانی آزکابان، هری پاتر و جام آتش و هری پاتر و محفل ققنوس نیز شرکت داشت. طرفداران هری پاتر نظرات متفاوتی درباره بازی واتسون به عنوان هرمیون گرنجر دارند. عده‌ای اعتقاد دارند که او برای این نقش بسیار مناسب است و عده‌ای دیگر معتقدند که واتسون توانایی نمایش سستی‌ها و عیب‌های گرنجر را ندارد. شکایت عده دیگر از زیبایی او است. شخصیت گرنجر به توجه به نوشته‌های جی کی رولینگ کاملاً ساده‌است (نه زشت و نه زیبا). بازی در فیلم‌های دیگر در سال ۲۰۰۷ اما برای اولین بار بازی در فیلمی غیر از هری پاتر را تجربه کرد و در فیلم تلویزیونی کفشهای باله نقش پائولین فوسیل را بازی کرد. و در یک سال بعد در انیمیشن افسانه دسپریا حضور یافت و نقش شاهزاده پی را دوبله کرد. همچنین پس از آن در فیلم هفته من با مرلین در نقش «لوسی» مشغول به کار شد او همچنین در فیلم The perks of being a wallflower خوش درخشید. زندگی شخصی او به رقص و ورزش علاقه زیادی دارد و از بازیهای هاکی و تنیس لذت می‌برد و ماهیگیری را نیز می‌پسندد. او معمولاً وقت خود را با بازیهای رایانه‌ای و تنیس روی میز می‌گذراند. خانواده او دارای دو گربه به نام‌های دومینو و بابلز است که متعلق به او و برادرش هستند. بازیگران مورد علاقه او جانی دپو جولیا رابرتز است.همچنین او در وبسایت رسمی خود علاقه‌اش را به کارگردانی و تهیه‌کنندگی اعلام‌کرد. فیلم‌شناسی سال موضوع نقش توضیحات ۲۰۰۱ هری پاتر و سنگ جادو هرمیون گرنجر در انگلستان با نام هری پاتر و سنگ کیمیا عرضه شد. ۲۰۰۲ هری پاتر و تالار اسرار ۲۰۰۴ هری پاتر و زندانی آزکابان ۲۰۰۵ هری پاتر و جام آتش ۲۰۰۷ هری پاتر و محفل ققنوس کفش‌های باله پائولین فوسین یک فیلم تلویزیونی که در کانال بی بی سی ۱ نشان داده شد. ۲۰۰۹ افسانه دسپراکس شاهزاده پی صدا پیشه هری پاتر و شاهزاده دورگه هرمیون گرنجر در ابتدا قرار بود برای ۲۱ نوامبر ۲۰۰۸ اکران شود. ۲۰۱۰ هری پاتر و یادگاران مرگ – قسمت اول ۲۰۱۱ هری پاتر و یادگاران مرگ – قسمت دوم هفته من با مریلین لوسی ۲۰۱۲ پاداش شب‌بوی زرد سم ۲۰۱۳ حلقه بلینگ نیکی داستان فیلم بر اساس واقعیت است ۲۰۱۳ این پایان است خودش ۲۰۱۴ نوح ایلا جوایز سال سازمان جایزه فیلم نتیجه ۲۰۰۲ جایزه بازیگر جوان بهترین کارایی در چهره فیلم برای بهترین بازیگر جوان زن هری پاتر و سنگ جادو برنده آکادمی فیلمهای افسانه‌ای تخیلی و وحشتناک جایزه ساترن نامزد امپایر جایزه امپایر نامزد جایزه بازیگر جوان بهترین اثر جمعی در فیلم نامزد ۲۰۰۳ جایزه اتو بهترین ستاره زن فیلم (نقره) هری پاتر و تالار اسرار برنده ۲۰۰۴ جایزه اتو بهترین ستاره زن فیلم (نقره) هری پاتر و زندانی آزکابان برنده فیلم جمعی بهترین کارایی کودک در سال برنده انجمن کارشناسان فیلم‌های سیما بهترین بازیگر زن جوان نامزد ۲۰۰۵ جایزه اتو بهترین ستاره زن فیلم (طلایی) برنده انجمن کارشناسان فیلم‌های سیما بهترین بازیگر زن جوان هری پاتر و جام آتش نامزد ۲۰۰۶ جایزه اتو بهترین ستاره زن فیلم (برنز) برنده جایزه فیلم ام‌تی‌وی بهترین تیم صحنه ای نامزد ۲۰۰۷ جایزه فیلم ملی بهترین بازیگر زن از نظر کارایی هری پاتر و محفل ققنوس برنده جایزه نیکلدئون بهترین بازیگر زن فیلم برنده ۲۰۰۸ جایزه امپایر سونی اریکسون بهترین بازیگر زن نامزد جایزه کانستلیشن بهترین زن شاهکار نامزد جایزه اتو بهترین ستاره زن فیلم (طلایی) برنده جایزه گلامور بهترین بازیگر زن تلویزیون انگلستان کفشهای باله نامزد
  36. 2 پسند
    روپرت مایکل گرینت در 24 آگوست 1988 در واتون ات استون واقع در هرتفورد شایر انگلستان به دنیا آمد . اگر چه پیش از ایفای نقش در سری فیلم های هری پاتر فقط یک کار نمایشی در مدرسه انجام داده بود اما توانست خودش را به عنوان یک بازیگر مطرح در سطح بین المللی نشان بدهد. وقتی که شنید برای بازی در فیلم هری پاتر و سنگ جادو تست گرفته می شود او نیز تصمیم خود را گرفت و بلافاصله به محل رفت اما بر عکس سایر بچه ها که برای گرفتن نقش هری پاتر آمده بودند او خیلی مصمم ایستاد و گفت که می خواهد نقش رونالد ویسلی را ایفا کند و خیلی زود هم نقش را تصاحب کرد . فیلم به موفقیتی عظیمی رسید و با دنباله هایی که برایش ساخته می شود ،روپرت گرینت 178 سانتی در عالم واقعیت هم به خاطر موهای قرمزش معروف است.
  37. 2 پسند
    نام کتاب: وحشت در اعماق ویلا نویسنده: فاطیمااکبرزاده موضوع: ترسناک_هیجان انگیز_معمایی_عاشقانه خلاصه: داستان در مورد چهار تا دوسته شاد و شیطونه که دانشجو ان و باهم توی یه خونه ی دانشجویی زندگی می کنن. همه چیز خوب پیش میره تا اینکه یک شب اتفاقی براشون میوفته که مسیر زندگی اون ها رو تغییر میده. مقدمه : اول سلام و دوم اینکه به نظر من اگه می خواین ترس رو با تمام وجودتون تجربه کنین من پیشنهاد می کنم تا این داستان رو حتما بخونین. و کلام آخرم این که نویسنده ی کتاب های وحشتناک یعنی(آر .آل.استاین) میگه :من دوست دارم خوانندگانم را به وحشتناک ترین مکان ها ببرم آیا این مکان را میشناسید؟ آن مکان ذهن شماست!!!
  38. 2 پسند
    ما دیگه از خنده غش کرده بودیم!پریسا با چهره ای که از خنده قرمز شده بود گفت_خیلی خب دیگه بیاین بریم.همگی باهم اروم اروم به سمت پله ها رفتیم و با بدبختی اون همه پله رو گذروندیم.و به سمت در نگهبانی رفتیم.رفتم جلو و در زدم اما کسی جواب نداد.دوباره در زدم_مش رجب,مش رجب کجاییی؟_وای بچهها مش رجب نیست حالا چیکار کنیم؟قبل از اینکه بچه ها چیزی بگن صدای بلند رعد و برق و صدای افتادن چیزی محکم روی زمین هممون رو سرجاهامون خشک کرد.آلا_ب..بچه ها من میگم بیاین بریم توی خونه.هممون با عجله به سمت خونه رفتیم.سر پله ی آخر بود که سلاله تعادلش رو از دست داد و دستش محکم خورد به دماغم!_اخخخخخ دماغ قشنگم.سلاله_وایی ببخشید فاطی جونممم.حواسم نبود_یعنی مردشور تو اون دستتو ببرن.پریسا_بچه ها در بستس!آلا_وا خب حالا مگه چی شده؟پریسا_اخه ما وقتی داشتیم میومدیم من درو باز گذاشتم._حالا که چیزی نشده حتما باد خورده در بسته شده.من کلیدو همراه خودم اوردم.و بعد به سمت در رفتم اما هرکاری کردیم کلید خوب توی قفل جا نمی گرفت_وایی بچه ها کلید توی قفل نمیره!آلا یهویی از ترس گفت_وای خدا کمکمون کن بسم الله رحمن الرحیم.که یکدفعه کلید توی قفل در رفت و در باز شد!...
  39. 2 پسند
    یه صدایی اومد هممون یه جا ایستادیم پیش هم و به اون صدا گوش کردیم.انگار یکی داشت به پنجره ی یکی از اتاقا به شدت می کوبید!!!وهمین فکرمو به زبون اوردم_وای بچه ها انگار یکی داره به پنجره می کوبه!سلاله_وای بچه ها نگاه کنین انگار داره با چوب می کوبه سایه ی چوبش معلومه!پریسا_آخه کی ممکنه باشه این موقع ی شب؟!آلا_پریسا راست میگه یعنی کی میتون توی این هوا بیاد طبقه ی چهارم و به پنجره بزنه!_بچه هاآرامش خودتون رو حفظ کنید بریم روی مبلا بشینیم و فکر کنیم باید چیکار کنیم.همشون موافقت کردند البته چاره ی دیگه ای هم نداشتند چون حتی منم داشتم از ترس میمردم.رفتیم و روی مبل نشستیم .هممون ساکت بودیم و هنوزهم صدای کوبیده شدن پنجره میومد که یکدفعه سلاله گفت_وای بچه ها من میترسم_وای اره منم خیلی میترسمیعنی کی ممکنه باشه؟!پریسا_بچه ها آروم باشین و فقط اسم خدا رو بیارین.دوباره هممون ساکت شدیم که یکدفعه آلا گفت_بچه ها نکنه جن باشه؟این حرفو که زد منو پریسا و سلاله یکصدا گفتیم_اااههههه آلاااااا.گرچه هممون وانمود می کردیم که حرف آلا روی ما تاثیر نزاشته اما من خوب میدونستم که هممون از این حرفش ترسیدیم. هممون هرسوره ای که بلد بودیم خوندیم که صدا یهو قطع شد!
  40. 2 پسند
    منم از بیکاری رفتم پیش آلا و سلاله نشستم و مشغول فیلم دیدن شدم فیلمش قشنگ و خنده دار بود .بعد دو ساعت پریسا مارو برای شام صدا کرد و ما سه تا رفتیم سر میز و پریسا ماکارونی رو گذاشت سر میز.پریسا_به به عجب چیزی پختم.سلاله_خب حالا انگار نوبرشو آورده!(البته با شوخی خنده)!آلا قاشقی از غذاش خوردو گفت_اوممم پری جونم عالیه به حرف این حسود گوش نکن!_راست میگه پری خیلی خوب شده دستت مرسی! پریسا_ممنون حالا بخورید غذاتونو.بعد از شام باهم دیگه ظرفارو شستیم.البته چه شستنی بیشتر خودمون رو کفی کردیم!!!بعد اینکه شستن ظرفا تموم شد چهار تایی رفتیم دوباره توی هال و باهم گفتیم و خندیدیم .ساعت نزدیکای یازده بود و بارون گرفته بود و صدای باد از بیرون ساختمون میومد که بلند شدم و گفتم_خب دیگه بچه پاشیم بریم بخوابیم که فردا سر کلاس سرحال باشیم.یادتون که نرفته فردا آخرین جلسه ی این ترمه.آلا_آخ جون آره فردا تا یه مدتی راحت میشیم.سلاله_آره بریم.داشتیم باهم به سمت اتاق میرفتیم تا تشک ها و پتو وبالشت هارو بیاریم.راستش درسته که هرکدوم اتاق جدا گونه ایداریم ولی برای امنیت بیشتر و به خاطر اینکه یکم ترسو هستیم هممون باهم توی هال می خوابیم!داشتیم سمت اتاق میرفتیم که ...
  41. 2 پسند
    به نام خدا _وایییی مردم از خستگی! به آلا که این حرفو زده بود نگاهی انداختم و گفتم_نه که خیلی به درس و کلاس توجه و دقت داری به خاطر همین خسته میشی! آلا_واه خب اصلا گوش دادن به صدای استاد صالحی به اندازه ی تموم روز انرژی می خواد !اینو خدایی راست می گفت واقعا استاد مزخرفی بود. با این حال حرفی نزدم و فقط خندیدم که سلاله با حرص گفت_راست میگه دیگه اه اه مرتیکه ی خر از ساعت سه ی بعد از ظهر تا الان که ساعت هفته مارو معطل کرده که چی و بعد ادای استادو دراورد و گفت_برای امتحاناتتون کلاس فوق العاده گذاشتم!!!اه اه منگل! پریسا_وایی سلاله بسه دیگه سرم رفت چقدر حرف میزنی.سلاله_باشه بابا اصلا دیگه چیزی نمیگم و بعد رفت توی اتاق تا لباساشو عوض کنه.آلا هم رفت تا دوش بگیره.پریسا_میگم فاطیما برا شام چی درست کنم نمی دونم هرچی خودت میدونی.پریسا_باشه پس من رفتم یه چیز درست کنم بخوریم_باشه و بعد منم رفتم تویاتاقم تا لباس عوض کنم.من و آلا و سلاله و پریسا الان سال سوم دانشگاه رشته ی پزشکی هستیم و از دوران مدرسه تا حالا با همیم و هر چهار تامون دانشگاه شیراز قبول شدیم و اینجا یه خونه گرفتیم.سال اول برای هر چهارتامون دوری از خانواده سخت بود ولی بعدش عادی شد .چهرمونم افسانه ای نیست ولی خوش قیافه و بامزه هستیم هممون چشم ابرو مشکی هستیم.خب دیگه از فکر اومدم بیرون و رفتم توی هال که دیدم سلاله و آلا دارن تلویزیو نگاه می کنن و پریسا هم مشغول آشپزی .
  42. 2 پسند
  43. 2 پسند
    رمان:انتقالى لعنتى نويسنده: G.j ژانر:عاشقانه،اجتماعى خلاصه: ما اينجا يك عاشقانه داريم،ازجنس خدمتكارو صاحب خونه،كارمندو رئيس،دانشجو و استاد.دونفرى كه زندگيشون بدجور به هم گره خورده. قضيه ى انتقالى هم برمى گرده به يه اعتراف،اعتراف به عشق كه باعث مى شه يه ترس بوجود بياد.بيشتر موقع ها انتقالى باعث رسيدن دو نفر به هم ميشه،اما توى اين رمان باعث جدا شدن دونفر ميشه.دونفرى كه به عشقشون نسبت به هم مطمىن نيستن. حالا ميريم سر لعنتى بودن اين انتقالى.رفتن به اين انتقالى باعث ميشه يه اتفاقات نچندان خوشى براى دختر وپسرمون بيوفته.اتفاقاتى كه تقريبا يه تقاصه.تقاصى كه به خاطر بى اعتماد بودن به عشق بوجود مى اد. يه دختر به طور تصادفى بايه پسر اشنا مى شه،اولش دختره خدمت كاره پسرس،بعدش كارمندش ميشه.بعد از اين كه روابطشون باهم خوب شد،دختر براى دانشگاهش انتقالى مى گيره و وقتى پسر اين موضوع رو مى فهمه مى خواد بره دنبالش كه تصادف مى كنه و...
  44. 2 پسند
    بسیار زیبا ممنون مدیرجان
  45. 2 پسند
    این هم از جلد رمان ملکه من برای نویسنده عزیزمون ムvム19 ムvム19
  46. 2 پسند
    سلام امروز با یه رمان دیگه اومدم خدمتتون!! نظراتتون محترمه پس منتظرتون میباشم امیدوارم خوشتون بیاد بسمه تعالی مقدمه: "زندگی گاهی اوقات اونقدر سخت میشه که واقعا کم میاری...چنان بازی هایی باهات میکنه که نمیدونی چیکار کنی...با کدوم سازش چجوری برقصی...اما تو این بازیا و کشمکش هایی که میزاره جلو پات...یه اتفاق شیرین میفته..اتفاقی که مسیر سرنوشتتو عوض میکنه...اونقدر شیرین که یادت میره کجایی...میخوای چیکار کنی...گاهی اوقات پای کسی میاد وسط که میخوای هرکاری کنی تا باهات بمونه...بشه همه کست...همه چیزت...بشه ملکه ی زندگیت...زندگی که باهات بد تا کرد ولی یه جارو خوب اومد...اونم اینجاست..." تمام راه رو دویده بود..به شدت نفس نفس میزد..فرار کردن اونم از دست ادمای اون مافیای رذل کار سختی بود..جعبه رو محکم تر تو بغل گرفت و از پرتگاه کم شیبی که رو به روش بود پرید پایین و رو خاک گلالود سرخورد.کتفش تکون محکمی خورد و باعث شد احساس درد بیشتری کنه..دندوناشو بیشتر فشار داد و بیخیال دوید.هنوز دست بردارش نبودن.نزدیک بزرگ راه بود و امکان فرارش بیشتر شده بود نور ماشینی که داشت میومد رو دید و به سرعتش اضافه کرد همین که پرید تو جاده به شدت با ماشین برخورد کرد و افتاد عقب..اما انگار خیلی بدنش داغ بود و حالیش نشد که چه وضعی گریبانشو گرفته.به سختی بلند شد و به طرف در شاگرد دوید و بازش کرد با دیدن زن راننده به التماس افتاد:خواهش میکنم کمکم کن.. دخترک ترسیده کمی متعجب بهش خیره شد اما با شنیدن صدای گلوله به خودش اومد و درحالی که سرشو میدزدید تمام توان ماشینشو به کار گرفت تا از مهلکه فرار کنه.وقتی مطمئن شد ازشون دور شده نفس عمیق کشید..دخترک که حسابی حس کنجکاوی و شامه ی تیزش ازارش میداد:شک ندارم چیزی داری که حسابی میخوانش! اما هیچ جوابی از جانب پسرک نشنید.سرشو چرخوند طرفش با دیدن چشمای بستش ترسید و ایستاد کامل چرخید طرفش و تکونش داداما اون بی جون افتاده بود و هیچ واکنشی از خودش نشون نمیداد:خدای من خواهش میکنم...شانس مزخرف؟ دنده رو جابه جا کرد و به مسیر با سرعت بیشتری ادامه داد.خسته بود حسابی و الان باید مردی که تو اتوبان پیداش کرده بود رو میرسوند بیمارستان.امیدوار بود بعد از یه ماموریت یه هفته ای دوباره درگیر موضوع جدیدی نشه تا استراحت کنه..چیکارش میشد کرد یکم زیاد از حد تنبل بود.یه سروان تنبل و عجیب غریب.با سرعت صدو هفتادیش گاز میداد و سعی میکرد زودتر مسافر مرموزشو برسونه بیمارستان..چراغای شهر که حالا کمی پررنگ تر شده بودن باعث شد لبخند بامزه ای از سر خوشحالی رو لباش بشینه...جلوی بیمارستان زد رو ترمز و پرید پایین به بهیاری که رو پله ها نشسته بود اشاره کرد اونم که سریع متوجه شده بود با خبر کردن چند نفر و حمل یه برانکارد اومد سمتش.مرد زخمی رو با کمک هم رو برانکارد خوابوندن و بردنش.خواست بره اما شامه ی پلیسیش نزاشت.درای ماشینو زد تا قفل بشن و دوید طرف بیمارستان.و با پرسجو رفت سمت اتاق عمل..چون هرچند کوچیک اون نیاز داشت یه جراحی کوچیک داشته باشه.نیمساعت نشسته و بیخیال خیره ی در و دیوار شد.گوشیشو در اورد تا به یکی از همکاراش خبر بده اما با دیدن ساعت گوشیش که سه بامداد رو نشون میداد خمیازه بلندی کشید و کلا بیخیال شد.چشماش داشت سنگین میشد که تخت مسافرش اومد بیرون.بلند شد و بهش خیره شد با دیدن چهره ی رنگ پریدش یه حس عجیبی بهش دست داد..حسی که اونو سمت اون پسر میکشوند تا بفهمه چه بلایی سرش اومده و کیا دنبالشن.اه قشنگی کشید و چرخید طرف جراحش دکتر لبخند به لب کنارش ایستاد و:خب درسته خون زیادی از دست داده ولی ظاهرا مرد قوی ایه.باید یه چند روز اینجا بمونه تا قوای رفتش برگرده.شما هم بهتره برین واسه دادن اطلاعات..همینطور کمی استراحت کنید و ازش جدا شد بعد اینکه یه خمیازه ی طولانی کشید و دستاشو کش داد رفت طرف پرسنل بیمارستان.یکی از پرستارا رو صدا زد و کارت شناساییشو در اورد و نشون داد:یه بیماری اینجاست که من اوردمش..یه جراحی کوچیک هم داشته فقط نمیدونم کیه و تا بهوش اومدنش باید صبر کنیم پرستار بعد یه نوت برداری کوتاه:بله سروان تهرانی!اما به نظرم بهتره که با صندوق تصویه کنید نه؟ و رفت.کمی با یه نگاه چندشناک بهش خیره شد و بعد در حالی که هنوزم لباش در اثر مزخرفیت اون پرستار کج واویزون بود رفت طرف صندوق.بعد تصویه کردن با بیمارستان یرگشت سمت اتاق...کمی به مرد رو به روش خیره شد.چه چهره ی دوست داشتنی ای داشت.خواب باز اومد سراغش و باعث شد باز با یه خمیازه از تخت حدا بشه و بیفته روی صندلی چرم کنار تخت و کمی بخوابه تا بهوش بیاد.هنوز سرشو رو تکیه ی صندلی نزاشته بود که غرق خواب شد... به سختی لای پلکاشو باز کرد..اولین چیزی که تو نظرش نمایان شد نور کم زرد رنگ لامپ کم نور بالای تختش بود و بعد دستگاهی که کنار اون لامپ بود نگاهش اروم اروم کشیده شد سمت چپش،یه واحد خونی و یه سرم دیگه از پایه اویزون بود و به بدنش میرفت..تو بیمارستان بود و این ینی یه خطر بزرگ با گیجی خواست بلند بشه اما چشمش خورد به زنی که روصندلی غرق خواب بود،ناخواسته محو صورتش شد.موهای لختش سرکش از زیر شال سبز رنگش کج ریخته بودن بیرون واون غرق خوابی بود که مهراد تصمیم نداشت بهمش بزنه.سوزن سرم رو از رگش به شدت کشید خون غلیظی از جایسوزن اومد بیرون اما اون توجهی بهش نکرد و اروم از تخت پرید پایین.دست راستشو اورد بالا و روی شونه ی چپش گذاشت خواست از اتاق بره بیرون اما با دیدن اون دختر از رفتن صرفه نظر کرد.چهره ی دوست داشتنیشو نمیتونست ندید بگیره.محو صورت دلنشینش بود که یه دفعه به خودش اومد اون جعبه...با یه نه تو دلش به طرف در رفت و اروم بازش کرد و رفت بیرون راهرو تقریبا خالی بود.سرگیجه ی شدیدی گرفت و خورد به دیوار.ایندیگه چی بود؟سرش گیج میرفت.هنوز خون کافی جایگزین نکرده بود پس طبیعی بود بیخیال به طرف. پله ها دوید و با مهارت همه ی دوربینارو رد کرد همینطور نگهبانارو از بیمارستان اومد بیرون یه دفعه درد بدی تو دنده هاش پیچید درست مثل این باشه که ماهیچه های شکمش یه دفعه بگیرن.سرعتشو به خاطر درد بدش کم کرد به ماشین رسید اما درش قفل بود..حالا باید چیکار میکرد جعبه پایین صندلی افتاده بود ارنجشو خم کرد و محکم کوبید تو شیشه ی ماشین.خوشبختانه دزدگیر نداشت و از اون بابت یه نفس راحت کشید.درو باز کرد و جعبه رو برداشت... بدو از بیمارستان دور شد بدبختانه خونش خیلی از اینجا فاصله داشت و اون پیاده بودچندبار خواست وسیله بدزده اما هیچی پیدا نکرد که مناسب باشه و دزدگیر نداشته باشه.ناچارا میدوید و گاهی سرعتشو کم میکرد تمام بدنش میلرزید از سرماچون با یه لا بلیز اومده بود بیرون دلشوره داشت نکنه پیداش کنن سرشو چرخوند و پشت سرشو دید کسی نبود...انقدر این خیابون و اون خیابون کرد تا رسید.در خونه رو کوبید و بهش تکیه داد نمیتونست رو پا بمونه خودشو رسوند سمت کاناپه ای که گوشه ی پذیرایی پنجا متریش بود افتاد روش و از حال رفت چون خیلی بهش فشار اومده بود... یه چند ساعت گذشته بوداما اون همچنان رو کاناپه افتاده بود.گوشی مبایلش زنگ خورد همونی که محض احتیاط خونه گذاشته بود لرزید و لرزید..اخماش در هم شد اما چشماش باز نشد کمی سرشو نکون داد اما باز هم هیچ تکونی نخورد و بیحرکت موند..گوشیش اونقدر زنگ خورد تا خاموش شد...انگار همین ماموریتش بود تا اونو از خواب بیدار کنه.با یه اخم که از روی درد پررنگترمیشد سعی کرد حرکت کنه ناله ی خفه ای کرد و به پهلو چرخید بالاخره چشماشو با یه دم عمیق که از روی کم شدن دردش کشیده می شد باز کرد.نگاش خورد رو گوشیش که دور سرش میچرخید.کمک میخواست ضعف شدیدی داشت و توان بلند شدن رو نداشت.دستشو دراز کرد و گوشی رو از روی میز روبه روش برداشت به صفحش که بخاطر لرزش دستش میلرزید خیره شد خودش بود..اریا ی همیشه نگران حال این پسره ی به قول خودش ابله!لبخند زد و تماسشو با یه تماس جواب داد هنوز یه بوق هم نخورده بود که صدای عصبیش پیچید تو گوشش:خدا لعنتت کنه مهراد؟کدوم قبرستونی مردی؟ خواست حرصشو از این بیشتر دربیاره اما حال بدش الارم داد:اگه بم...نرسی..م...یمیرم.. اریا هل شد:کجایی مهراد؟ صداشو ضعیف تر شنید:خ...خونه نتونست کنجکاویشو خفه کنه:چه بلایی سرت اومد.. هنوز جملشو تموم نکرده بود که صدای خش خش بلندی از پشت گوشی اومد و باز سکوت شد نگرانی اریا به اوج رسید و داد زد:یا خدا مهراد؟الو مهراد؟؟...جواب بده توروقران؟مهراد؟ گوشیشو دید همچنان وصل بود اما صدایی از اونور خط نمیومد.بی معطلی به طرف موتورش دوید و سوار شد اول به اون و بعد به خودش که چرا مهراد رو تنها گذاشته بود لعنت فرستاد.دور موتور موتورشو پر کرد چون راه زیادی تا خونه ی مهراد در پیش داشت..
  47. 2 پسند
    خلاصه : فاطمه مهرآیین دختری که به خاطر تپلی زیادش بهش میگن تُوپی . به قول خودش یکی از مشتقات تپلو . توپی توی کودکیش راز زیاد داره . رازایی که از وجودشون خبر نداره ولی میون همه ی این راز ها ، یه ماجرا هست که توپی یادش نمیاد ولی همین ماجرا ، ماجراهای زیادی رو برای توپی رقم میزنه ...
  48. 2 پسند
    . @بسمه تعالی @ نام رمان : دبیرستان ولوله ها نام نویسنده : *** raha *** ژانر : طنز ، کل کلی سخنی از نویسنده : سلام و عرض ادب و احترام دارم خدمت تمامی خوانندگان گرامی . رمان دبیرستان ولوله ها اولین رمان من هست و اگه عیب و ایرادی داشت خودتون ببخشید. خلاصه : رمان دبیرستان ولوله درباره ی 3 تا دختر با نام های ( رها ، مهسا ، دلیار ) و سه تا پسر با نام های ( رامتین ، الیاس ، آرمان ) این 6 نفر که شخصیت های اصلی رمان باشن با هم تو یه دبیرستان می افتن و طی یه اتفاقاتی که تو طول رمان مشخص میشه با هم سر لج می افتند . هر کاری میکنن که جلوی همدیگه ضایع نشن و .... پایان خوش دوستان خوشحال میشم همراهی کنید و با زدن دکمه ی تشکر به من انرژی بدید .
  49. 2 پسند
    ممنون اقای دهقان افتخار دادید که در جمع ما حضور داشته باشین منتظر فعالیت های شما در انجمن هستیم
  50. 2 پسند
    سلام ژانر داستان: فانتزی حماسی و جادوگری، فرشتگان، و شیاطین. نویسنده: علی دهقان فصل اول تا فصل دهم: http://s8.picofile.com/file/8292005134/way_of_fall_ch_1_10.pdf.html