Welcome to انجمن رمان نویسان

Register now to gain access to all of our features. Once registered and logged in, you will be able to contribute to this site by submitting your own content or replying to existing content. You'll be able to customize your profile, receive reputation points as a reward for submitting content, while also communicating with other members via your own private inbox, plus much more! This message will be removed once you have signed in.

  • اطلاعیه ها

    • محمد مهدی داودآبادی

      اپلیکیشن کلبه رمانها در کافه بازار   ۱۷/۰۳/۰۳

      سلام و عرض خسته نباشید خدمت کاربران دینادانلود اپلیکیشن وبسایت یا همان کلبه رمانها بعد از تلاش های بسیاری در کافه بازار قرار گرفت. از دوستان تقاضا می شود برنامه را از طریق کافه بازار نصب کنند و با امتیاز پنج ستاره از ما حمایت کنند (برای نسخه های بعدی) لینک در کافه بازار : https://cafebazaar.ir/app/com.kolberomanha.apk/ با تشکر

پرچمداران

  1. ムvム19

    ムvム19

    مدیر ارشد


    • امتیاز: پسندیدن (Likes)

      13

    • تعداد ارسال ها

      126


  2. پرديس احمدي

    • امتیاز: پسندیدن (Likes)

      6

    • تعداد ارسال ها

      66


  3. Diamond Dust

    • امتیاز: پسندیدن (Likes)

      2

    • تعداد ارسال ها

      1


  4. Fatima82

    Fatima82

    نویسنده


    • امتیاز: پسندیدن (Likes)

      1

    • تعداد ارسال ها

      44



مطالب محبوب

در حال نمایش بیشترین مطالب پسند شده از زمان ۱۷/۱۰/۱۹ در همه بخش ها

  1. 3 پسند
    دوستان عزیز و همراهان جان.باید بگم که سایت ما هیچ اشتباهی رو مرتکب نمیشه و هیچ احدی نمیتونه بهش ننگ و برچسب بچسبونه این تهمت بزرگ بی جواب نمیمونه مطمئن باشین.هرکی بخواد ابرومونو ببره ابروش رو میبریم میخواد هر خری باشه حتی پوراصفهانی...هیچ کاری نمیتونه بکنه!شمام عوض نگران شدن فعالیتاتونو ادامه بدین لطفا
  2. 3 پسند
    دوستای گلم سلام.ازتون میخوام تمام شمایی که تلگرام دارین به لینک زیر بیاید و تگروه عضو شید!!!اذیت هم نکنید https://t.me/joinchat/FWkhEQ7_OnxwEX9yM2CFYw
  3. 2 پسند
    سلام دوستان من تازگی ها یه داستان جدید رو شروع کردم و می خوام اینجا منتشرش کنم. فعلا یه مقدمه ی کوتاه ازش می زارم و قسمت اول رو به زودی قرار می دم. زیاد خوب نشده اما قسمت های بعدی بهتر می شه _________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________ اون روز هوا خیلی سرد بود. دست هاشو جلوی دهنش گرفت و دمید تا گرم شه سپس دست هاشو به هم مالید و آهی کشید. آویشا با دو کاپ قهوه کنارش نشست و گفت : خیلی شلوغ بود. مردم تا دوتا قهوه گرفتم. پرشا لبخند ملیحی زد و یکی از کاپ ها رو ازش گرفت و یه لب نوشید برای چند ثانیه هیچ کدومشون چیزی نگفتن. آویشا در حالی که به سایر افراد حاضر در فرودگاه نگاه می کرد گفت : هنوز هم می تونیم برگردیم ها پرشا مثل همیشه سرد جواب داد : تو مجبور نیستی باهام بیای آویشا آویشا : من نمی خوام دوستمو تنها بزارم. تو هم لطفا دیگه این طوری باهام حرف نزن پرشا : من تنها نیستم. فراموش کردی ؟ من فقط دارم برمی گردم پیش خانواده ام ! آویشا : به هر حال من تنهات نمی زارم پرشا : می دونم ... تو دوست خوبی هستی زنی از پشت بلندگوی فرودگاه گفت : پرواز شماره ی 797 به مقصد ایران آماده ی پرواز است پرشا از جاش بلند شد و گفت : خب ، دیگه وقت رفتنه آویشا هم بلند شد و جواب داد : یه لحظه صبر کن برم با خاله خداحافظی کنم پرشا به نشانه ی رضایت سرشو تکون داد و آویشا رفت. " خاله " در اصل پیر زنی بود که چند ساعت قبل توی فرودگاه باهاش آشنا شده بودن. زنی مهربان و دوست داشتنی که قصد سفر تنهایی داشت. پرشا کنار صندلی ها منتظر بود تا آویشا برگرده. در همین حین بود که صداهای آشنایی به گوشش رسید : - محمد کو ؟ + آقا همچنان تو توالت گیر کرده این صداها به گوشش آشنا بود اما چیز زیادی به یاد نمی آورد. به دنبال صدا چند قدمی از صندلیش دور شد. همین طور که قدم برمی داشت به شخصی خورد -ببین کجا می ری ! پرشا سرش رو پایین انداخت و آروم گفت : متاسفم. من کورم - کمی از اونجا فاصله گرفت که آویشا برگشت. دستش رو کشید و گفت : کجا رفتی یهویی ؟ پرشا : فکر کردم یه صدایی شنیدم آویشا : چه صدایی ؟ پرشا : هیچی ولش کن. کارت تموم شد ؟ حالا می تونیم بریم ؟ آویشا : اوهوم بیا بریم داره دیر می شه
  4. 2 پسند
    تمشو بزن طلایی صورتی نه!!بجای گرافیست بزن by.گرافیسته خیل طولانیهاگه امکانش هست نه که بیخیال بعد دیگه هیچ مرسی
  5. 1 پسند
    اعضای محترم سلام.سایت ما داره کند پیش میره و هیچ کدوم از اعضا فعالیتی ندارن. رمان نویسای عزیز پارت رماناتونو باید هردوروز یک‌بار بزارید.و خوانندگان هر رمان نظراتشون رو بااااید ثبت کنن تو‌پاسخ هر رمان! درزمینه های دیگه هم فعالبت کنید موردی نداره. چت روم ازاده هرچی‌میخواین بگین بگین ولی توهین‌نباشه! به‌کسایی که زیاد فعالیت میکنن درجه داده میشه برای اخرین بار میگم اگر تا اخر این هفته سایت فعالیت چشم گیری نداشته باشه اعضای ساکتی که چهار روز از انلاین شدنشون میگذره پاک و یا مسدود میشن!!!مگر با توجیه منطقی جدی بگیرین لطفا سوالی دارین همینجا بپرسین.با تشکر
  6. 1 پسند
    با سلام خدمت نویسندگان و اعضای مهترم دینا دانلود از این پس شما برای تاپیک گذاشتن و پیوستن به‌گروه نویسندگان و دریافت درجه ی نویسندگی حتما باید تست نویسندگی بدید.بدون تست نویسنده قبول نمیکنیم و متن رو روی صفحه ی اصلی سایت قرار نمیدیم لطفا این اطلاعیه هارو جدی بگیرین با تشکر
  7. 1 پسند
  8. 1 پسند
  9. 1 پسند
    در اين تايپيك عكس نوشته هاي عاشقانه قرار مي ديم... اگه شما هم عكس نوشته داريد ميتونيد به اشتراك بزاريد... به شرطي كه عكس نوشته ها كار خودتون باشه... با تشكر
  10. 1 پسند
  11. 1 پسند
  12. 1 پسند
  13. 1 پسند
  14. 1 پسند
    دوستان سلام.این پست رو اختصاص میدم به بازی ایرانیی که خیلی عالی ساخته شده. بازی۴۱۱۴۸ یه بازی عالیه.داستان بازی هیجان انگیزه و به هیچ وجه کسل کننده نیست.ترسناک و ماجراجویی.البته اضافه کنم که معمایی هم هست.به راحتی میتونه طرفدارای چند سبک از بازی ها رو راضی کنه.میتونین این بازی رو از گوگل پلی و کافه بازار دانلود کنید.به هیچ وجه از دستش ندید!اقای فنائی سازنده ی بازی رو حمایت کنید تا اپیزود پنجم هم ساخته بشه!! داستان بازی هم درمورد پسریه به اسم سینا تنتا که دچار فراموشی شده و باید کمکش کنید تا پی به هویت واقعیش ببره. هرکی دانلود‌میکنه خبر بده به من!!!😆
  15. 1 پسند
    سلام دوستای خوب و همراهای جان امروز با قسمت دوم رمان اومدم خدمتتون لطفا حمایتم کنید تا بتونم این رمانو ادامه بدم و رمانای دیگمم بزارم!منتظر نظراتتون هستم.امیدوارم لذت ببرید دستشو روی قفسه ی سینش گذاشت و چندبار سرفه کرد از روی درد باز به پهلو افتاد سرفه افتاده بود به جونش و درد دنده ی شکستش هم نمیزاشت هیچ کاری کنه اونقدر دردش شدت گرفته بود که باعث شده بود اصلا درد کتفش به چشمش نیاد،در خونش به شدت کوبیه شد به دیوار و اریا پرید تو بادیدن مهراد که خودشو رو کاناپه مچاله کرده بود و سعی میکرد سرفه نکنه ترسش بیشتر شد...از تو کابینت جعبه ی کوچیک کمک های اولیشو برداشت و رفت سراغش.به پشت خوابوندش خیلی با احتیاط،ردخون روی قلبش باعث شد عصبانی بشه:چرا تو بیمارستان نموندی نفهم ؟ مهراد لبخند بیجونی زد:فک نمیکردم...اینو بگم اما...از دیدنت خیلی خوشحالم -خفه شو لطفا دکمه های بلوزشو با یه کشش کند و زدش کنار.پانسمان خونی رو پاره کرد و به زخم چشم دوخت:لااقل انقد میموندی تا بخیت جا بیفته و پاره نشه مهراد لبشو رها کرد:خفه بابا باز شروع نکن از جونم سیر نشدم که -که بمونی؟الان من خون از کجا بیارم دیوونه -ببین... -نمیبینم یه تسمه ی چرمی گذاشت بین دندونش و نخ بخیه ی باز شده رو کشید.اخمای مهراد بیشتر در هم شد و سرشو به تخت فشار داد... از بیمارستان اومد بیرو خیلی عصبی بود و تو دلش اون بدبختو به رگ بار ناسزا بسته بود"لااقل یه تشکر میکردی بعد میرفتی به درک"نگاش که به شیشه ی شکسته ی ماشین قشنگش افتاد قاط زد و دندوناشو بیشتر بهم فشار داد:مرتیکه ی عوضی.سوار ماشینش شد و درو بهم کوبید چشمش رو یاداشتی که رو اینه چسبیده بود افتاد:بابت نجات جونم ممنون و بابت شیشه ی ماشین شرمنده..یه روزی میام و خسارتشو میپردازم تا اون روز خدا نگهدار.لبخند خبیثانه ای روی صورتش نشست:بدبخت خبر نداره بنده یک عدد پلیس محترمم!اگه ترانه منم که گیرت میارم خوشگل پسر..حیف که فعلا خوابم میاد و تو خواب رویایی شبمو خراب کردی وگرنه از حالا میفتادم دنبالت! پتورو کشید روش و دستشو روی پتو گذاشت تا سوزن سرم در نیاد و قوز بالاقوز بشه لم داد رو صندلی راک سیاه کنار کاناپه و تاب خورد!بهش خیره شد واقعا چی باعث شده بود مهراد لوس و نازناری انقدر قوی بشه؟به چهره ی غرق خوابش نگاه میکرد و تو فکر این بود که دیشب چه اتفاقی افتاده.نگاش کشیده شد سمت کیف دستی سیاهی که تا چندلحظه ی پیش خیال میکرد یه جعبست.برش داشت و درشو باز کرد خب یه فیلم دوربین،یه چند تا فلش و کلی هم کاغذ!تونسته اینارو پیدا کنه.افرین گفت به ارادش و به دیوار بالای تخت خیره شد عکسای مرد بزرگی که عضو بزرگ مافیا بود و هیچ کس به غلطای بیجاش شک نکرده بود چه برسه بخواد مدرک جور کنه..جز دونفر...خودش و مهراد..کسایی که از اون عوضی ضربه خورده بودن.نگاش کشیده شد سمت عکس خانوادگی گوشه ی میز که بالاش یه ربان سیاه بسته شده بود..مینا و خانوم و اقای مهران فرد..خونواده ی کوچیک مهراد که الان توی قبرستون جمعا و منتظرن تا تنها عضوشون انتقام خونشونو بگیره..به بالای میز تحریر خیره شدعکس جنازه های خانوادش و مردی که بخاطر پرتابای چاقوای که الان وسط پیشونیش نشسته بود پاره پاره بود.لبخند غمگینی رو لبای اریا نشست..چرا تو این راه با مهراد همراه شده بود...تا انتقام خون نامزدشو بگیره؟یاد لحظه ای افتاد که از مهراد خواسته بود که مینا رو مال خودش کنه..با بیاد اوردن چهره ی خشمگین مهراد خندید..چقدر کتک خورد تا اونو راضی کرد.یاد جشن نامزدیش افتاد که مهراد تو همه ی عکساشون یه جورایی پشت به جمع ایستاده بود و با یه نگاه که معلوم بود میخواد خفش کنه بهش نگاه میکرد..چه زود تموم شد اون خوشی های گذشته..اه از نهادش بلند شد و به پشتی صندلی تکیه زد و منتظر شد تامهراد بیدار بشه.. سرکو بیشتر تو بالش فرو کردم تا صدای مزخرف این گوشی اشغالی رو نشنوم.اه کی گفته گوشی نباید رو سایلنت باشه؟باید باشه اصا من نخوام گوشی جواب بدم کی رو باید ببینم؟لامصب ولکن هم نیست.دستمو دراز کردم و از رو عسلی گوشی رو گرفتم و برداشتم.کنار گوشم بدون اینکه ببینم کیه گذاشتم و:سروان تهرانی شما یک ساعت پیش باید حاضری میزدین... با شنیدن صدای خشن فرمانده درجا پریدم و نشستم:قربان؟ -تا یک ربع دیگه اینجا باشید لطفا و گوشی روم قط شد!اخ اخ گاوم زایید هش قلو!البته این فرمانده امیر خودمونه ولی تنبیهو میکنه نامرد اصلا پارتی مارتی سرش نمیشه اه اه!بلند شدم و پریدم تو سرویس اگه تا یه ربع دیگه اونجا نباشم تیکه بزرگم گوشمه درسته یه سروانم ولی افتادم گیر یه ادم بد قلق اشنا!اخ اخ جدا از اون باید گزارشارو تحویل میدادم که اونم کلی زمان بره.اومدم بیرون.شانس گندم تمام موهام گره خورده بودن حسابی به سختی شونشون زدم و محکم بالای سرم بستمشون یونیفرمم پوشیدم ومغنعه مو سر کردم چادر مادر تو کارم نبود ولی حجابم به صورت خفه کننده خوب بودوسایلمم برداشتم و دویدم بیرون اماده شدنم رو هم هفت دقیقه طول کشید و حالا هشت دقیقه وقت دارم برسم پاسگاه.استارت اول ماشین روشن نمیشه..دوم سوم روشن نمیشه خدای من خواهش میکنم عروسک روشن شو.استارت پنجم بالاخره افتخار دادن و روشن شدن گازو پر کردم و دبورو که رفتیم.انقدر استرسم رفته بود بالا که نمیفهمیدم خواننده ی مورد علاقم تو اهنگ مورد علاقم چی میگه!جلوی پاسگاه زدم رو ترمز و پریدم تو ساختمون سر هشت دقیقه رسیده بودم امیر یا بهتره بگم سرگرد محمدی اومد جلو.منم احترام گذاشتم و هرچی التماس بود ریختم تو چشم که جون مادرت جلو بقیه که ازم حساب میبرن خرابم نکن.اونم در عین جوانمردی سکوت کرد و:لطفا گزارشاتتو اماده کن و بیار راجع به یه موضوع جدید هم باید باهات حرف بزنم!؟ -حتما قربان و رفت اخیش هیچی نگفت پریدم پشت میزم و کامی رو زدم روشن شد فایل مورد نظری که تو فلشم بود رو باز کردم و پرینتشو گرفتم مرتبشون کردم و بعد یه پانچ چیدمشون تو پوشه.حالا باید رفت و داد به سرگرد!حالا هرچی؟در زدم صدای بم و خشنش پیچید تو گوشم که به در چسبیده بود چون پرده هاش رو بسته بود نمیشد تو اتاقو دید درو هل دادم و رفتم تو،جلوی مانیتور ایستاده بود و به متهم جدیدش خیره بود:بشین گذارشارو گذاشتم رو میزش و رومبل چرم قهوه ای رو به روی میزش نشستم یه اتاق مستطیلی پنج در ده بود که یه طرفش کمد پوشه هاش بود و یه طرف مانیتور،حایل داخلیش شیشه ای بود که با پرده های باریک و عمودی پوشیده میشدو دیوار بیرونیش سنگی بود و دوتا پنجره داشت که اونام با همون پرده ها پوشیده میشدن.چرخید طرفم:چرا انقدر دیر اومدی؟ دستمو تو هوا تکون دادم و سرمم به طرفین:اوه نگو انقدر خوابم میاد که نگو لبخند زد.از فاز کاریش اومده بود بیرون رو به روم پشت میزش نشست و ریموت مانیتورو برداشت!به مانیتور نگاه کردم عکس یه مرد که از ظاهرش میشد فهمید کارمنده ظاهر شد کمی به مانیتور و بعد به سرگرد نگاه کردم:این مرد مشاوراقای. رفیعیه تاجر بزرگ و درست کار که کلی هم دستش تو کار خیره.اقای فروتن متهم درجه یک پرونده ی مربوط به قاچاق اعضای بدن و انسان سرمو تکون دادم:خب؟ -مرده!؟ تعجبم چند برابر شد:ینی چی؟کی؟ -دوروز پیش جنازشو تو قبرستون ماشینا پیدا کردن!با اسابط گلوله به سرش مرده..و ما هیچ سرنخی از قاتلش نداریم.ولی میتونیم یکی رو زیر نظر بگیریم... عکس عوض شد:اون کیه؟ -مضنون قتل خونواده مهران فردکه توسط مدارکی که از طرف رفیعی اومد مبرا شد..اون پسر رفیعیه -لعنت به همشون ..خب تکلیف چیه؟ یکی رو پیدا کردیم که حسابی داره بهمون کمک میکنه...باید بری ببینیش! -خب کی هست؟ -نمیدونم..اما تورو برای کمک بهش میفرستم..اون یه ادم خیلی خیلی مخ و شجاعه!اما به دلیل زیادی از حدبی پروا بودنش جونش درخطره..تو باید ازش حفاظت کنی چهرمو اویزون کردم و عصبی:الان داری به من میگی؟ -متاسفم!مدارکی که تا الان جور کرده کافی نیست ..واسه همین ازش خواستم پیش بره و بهش قول دادم که بهترین مامورمو واسه کمک براش بفرستم..دیشب نزدیک بوده بمیره اما به موقع فرار کرده!امروزم یکی از ادماش واسه تحویل مدارک اومده بود و الانم منتظر توئه!
  16. 1 پسند
    لینک مستقیم و رایگان دانلود رمان جدید باران عشق موضوع این رمان عاشقانه است این رمان رو با فرمت pdf میتونید با بالاترین سرعت دانلود کنید آرش پسريه كه 5سال پيش از طرف خونوادش طرد شده 5 سال خودش كار كرده و روپاي خودش وايساده و لي هميشه يه عقده داشته… هميشه تنها بوده …. حالا يه اتفاق باعث ميشه آرش بازم پيش پدرو مادرش برگرده … اتفاقي كه زندگيشو تغيير ميده و عشق رو برزندگيش ميباره….. http://up.tooptarinha.com/tooptarinha/Roman/baran eshgh.pdf
  17. 1 پسند
    سلام به همه ي كاربران انجمن دينا دانلود. با توجه به محيط فرهنگي انجمن همه ي كاربران بايد به قوانين پايبند باشن.اينجوري انجمن با نظم بيشتري به كارش ادامه ميده. و اما قوانين: 1_ گذاشتن کتابهای انجمن در سایت ها و وبلاگ های دیگر فقط با اجازه نویسنده و با ذکر منبع به صورت لینک مستقیم. 2_ کتابی که ارسال میکنید به هیچ وجه نباید کپی از کتاب , فیلم , سریال باشه. 3_براي هر رمان فقط يك تايپيك زده ميشه. 4_ تنها نویسنده اجازه ادامه دادن کتاب خود را دارد. مگر با معرفی نویسنده و اعلام رضایت نویسنده به یکی از مدیران بخش. 5_ پست های خلاف را در هر قسمت بخش کتاب فقط با استفاده از گزینه گزارش زیر هر پست گزارش کنید و از تذکر دادن به هم جدا خودداری کنید. 6_ برای نظر دادن در مورد کتاب ها می توانید از بخش معرفی و نقد کتاب استفاده کنید. 7_ دادن هر پستی مبنی بر خوب بود، مرسی و … در تاپیک ها بخش متفرقه، نظرسنجی و نقد خلاف قوانین است. 8_ هر نویسنده به طور همزمان حداکثر سه کتاب در حال تایپ می تواند داشته باشه. 9_ نام کتاب نباید تکراری باشد. از انتخاب نام های بی محتوا و خلاف ارزش های فرهنگی خودداری کنید و لطفا از کارکترها و علائم اضافی در عنوان کتاب استفاده نکنید. 10_ برای انتخاب موضوع داستان ها دقت لازم و کافی را داشته باشید. - سوژه های تابو شکن، موضوعات ج.ن.س.ی، داستان ها شبه پ.و.ر.ن.و و مثبت 18 ، بدون تذکر از سایت حذف خواهد شد! کاربر اخطار دریافت می کند. چون این موارد نه تنها خلافِ عرف و شرع جامعه است ، بلکه باعث شکستن قبح اینگونه اعمال می شود. 11_ برای گذاشتن داستان از فونت و سایز خوانا استفاده کنید. استفاده از سایز بزرگ مجاز نیست. 12_ رمان شخص دیگه ای به هیچ وجه مورد قبول نیست , حتما باید نویسنده کتاب خودتون باشید ! 13_ در صورتی که موضوع و رمانی رو رها کنید تا 6 ماه از ارسال رمان جدید محروم میشید , قبل از ارسال رمان حتما این موضوع رو در نظر بگیرید که وقت کافی دارید ؟ تا چه مدت میتونید رمانتون رو تموم کنید ؟ به خواننده و کاربرانی که قصد مطالعه رمان شمارو دارن احترام بگذارید ! 14_نكات نگارشي رو رعايت كنيد. . . . قوانین بخش رمان برای احترام به شما کاربران و نویسنده های عزیز ایجاد شده در صورتی قسمتی از توضیحات مبهم بود یا متوجه نشدید از طریق پیام خصوصی مشکلتون رو مطرح کنید تا در کوتاه ترین زمان ممکن به شما پاسخ داده بشه. . . مديريت دينا دانلود