Welcome to انجمن رمان نویسان

Register now to gain access to all of our features. Once registered and logged in, you will be able to contribute to this site by submitting your own content or replying to existing content. You'll be able to customize your profile, receive reputation points as a reward for submitting content, while also communicating with other members via your own private inbox, plus much more! This message will be removed once you have signed in.

  • اطلاعیه ها

    • محمد مهدی داودآبادی

      اپلیکیشن کلبه رمانها در کافه بازار   ۱۷/۰۳/۰۳

      سلام و عرض خسته نباشید خدمت کاربران دینادانلود اپلیکیشن وبسایت یا همان کلبه رمانها بعد از تلاش های بسیاری در کافه بازار قرار گرفت. از دوستان تقاضا می شود برنامه را از طریق کافه بازار نصب کنند و با امتیاز پنج ستاره از ما حمایت کنند (برای نسخه های بعدی) لینک در کافه بازار : https://cafebazaar.ir/app/com.kolberomanha.apk/ با تشکر

پرچمداران

  1. ムvム19

    ムvム19

    مدیر ارشد


    • امتیاز: پسندیدن (Likes)

      49

    • تعداد ارسال ها

      114


  2. Negin

    Negin

    نویسنده


    • امتیاز: پسندیدن (Likes)

      24

    • تعداد ارسال ها

      70


  3. فاطمه

    فاطمه

    عضو


    • امتیاز: پسندیدن (Likes)

      20

    • تعداد ارسال ها

      49


  4. الهه شرقي

    • امتیاز: پسندیدن (Likes)

      4

    • تعداد ارسال ها

      3



مطالب محبوب

در حال نمایش بیشترین مطالب پسند شده از زمان ۱۷/۰۸/۲۱ در همه بخش ها

  1. 3 پسند
    حرفی نداشتم که بزنم.به سمت پله هارفتم.دراتاقوبازکردم وروی تخت درازکشیدم.خیلی زودخوابم برد.بیدارکه شدم نگاهم به ساعت افتاد.دراتاق به صدادراومد .روی تخت نشستم.-بیاتو. پدرام بود.اومدکنارم وروی تخت نشست. -میگم پرنیاحوصلت سرنمیره؟ -فراترازحدانتظار. -پس میای یه چرخی بیرون بزنیم؟ -باکمال میل.راستی به پرستوهم بگم ،خوشحال میشه. -اره حتما،تعدادزیادترباشه،بیشترخوش میگذره.خب آبجی من رفتم که آماده بشم. ازتوی اتاق بیرون رفت.به پرستوزنگ زدم.خیلی زودجواب داد.-بله؟ -سلام پرستوخوبی؟ -سلام آبجی جونم،اره خوبم. -باباومامان خوبن؟ -شکرخوبن.شماخوبین؟ -اره ماهم خوبیم. -پرستومیخواستم بپرسم میای بریم بیرون؟ -چه ساعتی؟ -حدود نیم ساعت دیگه. -اره ،خوبه کارخاصی ندارم.باکی میخوای بری؟ -باپدرام. -خب پس من میرم آماده بشم. -باشه.خودمون میایم دنبالت. -نه خودم میام. -مامیایم دیگه.خدافظ. -خدافظ. حموم رفتم ویه دوش بیست دقیقه ای گرفتم.سراغ کمدرفتم ویه مانتوی زرشکی بیرون آوردم.
  2. 2 پسند
    ساکمو برداشتم و از اتاقم اومدم بیرون!مهراد مظلومانه رومبل نشسته بود و ازچهرش مشخص بود جلوی خم شدن مامان پری واسه پذیرایی حسابی معذبه بلند شد و سینی چای رو ازش گرفت:زحمت کشیدی مادرجان بشینید خواهش میکنم؟ مامان پری مصرانه سینی رو نگه داشته بود و درحالی که ابروشو بالا انداخته بود:نه مادر بشین شما.شما مهمون منی من نمیتونم پذیرایی نکنم مهراد سرشو تکون داد:نه خواهش میکنم شما برمایید!ترانه هست مامان پری سینی رو ول نمیکرد:بفرما شما بفرما خواهش میکنم مهراد تسلیم رو مبل نشست و سریع ی استکان چای و ظرف میوشو برداشت تا مامان پری زیاد خم نمونه!وقتی مطمئن شد مامان پری نگاش نمیکنه واسه من چش غره رفت!منم با نیش باز اومدم کنارش نشستم و یه استکان چای از تو سینی ای ک مامان پری رو میز گذاشته بود برداشتم:مامان جونم سفر خوش گذشت؟ مامان پری سفره ی دلشو برامون باز کرد:هی مادر...مگه میشه بری امام رضا و خوش نگذره!قربون صحن طلاش برم.. قطره ی اشکشو با گوشه ی روسری سفید و گلگلیش گرفت:جات خیلی خالی بود مادر.امسال دل سیر زیارت کردم.داربست زده بودن به صف میرفتیم زیارت میکردیم.ن کسی هل میداد ن کسی میافتاد..خیلی خوب بود مادر.جات خیلی خالی بود خندیدمو فنجون خالیمو رو سینی گذاشتم:مامانی امسال اولین سفری بوده که بدون من رفتی.سعی میکردی خیلی بهت خوش بگذره! مامان پری غر زد:مادر این چه حرفیه فدات شم؟اللن اقا مهراد فک میکنه مگه چیکار میکردی باهام!اتفاقا خیلی اذیت شدم.با زنداییت رودروایستی دارم.اونم ک ماشالله انقد حواسش جعم خودشو بچه های شیطونش بود که... -الهی فدات شم مامانی جونم پس بهت سخت گذشته؟ -اره مادر...خب اقا مهراد.شما خوبی خانواده خوبن؟ مهراد لبخند غمگینی زد:ممنون خوبم.. از رنگ نگاهش فهمیدم هنوز تو فاز غمه.سرمو چرخوندم طرف مامان پری سعی کردم حواسشو از مهراد پرت کنم.دستمو گذاشتم رو دست مهراد ک سعی داشت سوییچ ماشینشو خم کنه و به ارامش دعوتش کردم:مامان پری جونم ما باید بریم... ****مهراد**** لمس گرمی دستاش رو دستای سردم حس عجیبی بهم داد.نگام رودستش مونده بود.کف دستش رو دستم بود و دستمو فشار میداد.دستمو چرخوندم و تو دستش قفل کردم.انگار احساساتم باهم قاطی شده بودن.این حس خیلی عجیب بود.دستش شده بود بخاری و تمام تنم گرماشو جذب میکرد جوری که میترسیدم نکنه گرمای تنش تموم شه و خودش یخ کنه!دلم نمیخواست ازم جداشه!!میخواستم تا وقتی هست دستش تو دستم بمونه..یه دفعه بلند شد و دستش از دستم سرخورد و دور کیفش پیچید!!منم همپاش بلند شدم.نگام بعد اتمام حرفش سمت مادربزرگش چرخید!داشتن باهم کلنجار میرفتن واسه شام!به هر ترفندی بود راضی شد تا ما بریم!بعد یه خداحافظی و بدرغه ی گرم سوار ماشین شدیم و ازاون محله اومدیم بیرون!از گوشه ی چشم بهش نگاه کردم.یه لبخند ملیح رو لبش بود و خیابونو انالیز میکردضبط ماشین رو روشن کردم و اهنگ مورد علاقمو پلی کردم.نگامو دوختم به خیابون و منتظر واکنشش موندم!(اهنگ اکو از جیسون والکر)یه دفعه قاطی کردو با کیفش کوبید تو سرم:واسه چی خارجی گذاشتی؟؟ -مگه نمیتونی بفهمی؟ -چرا ولی قاطی میکنم خو. -پس روان شناسی نخوندی؟؟؟ -چرا خوندم ولی حوصله ی چسناله ی مردمو نداشتم!واسه همین رفتم نظام -گیریم نظام...تو نباید زبانت خوب باشه که تو همچین ماموریتای جاسوسی گیر نکنی؟؟؟ -من زبانم عالیه مهراد -پس چرا با همچین اهنگ قشنگی قاطی میکنی؟ یه دفعه جوش اورد و با کیفش شروع کرد تو سرم زدن!!منم یه دستم سپر بود و یه دستم به فرمون که به فنا نریم:ترانه رانندگی میکنم! -بدرک بی ادب -خب کم میاری تقصیر منه؟ -چییی؟؟؟ ول کن زدن من نشد زدم کنار و چرخیدم طرفش تا از خودم دفاع کنم کیفو گرفتم دیدم داره ریز ریز میخنده دختره ی موزی؟؟؟کیفو گذاشتم رو پام و به خنده هاش خیره شدم:داری میخندی؟ میون خنده یه چیزایی سر هم میکرد:الحق کتک خورت ملسه ادم شاد میشه!! لبخند زدم و باز راه افتادم..هرجایی که به ذهنمون خطور میکرد رفتیم..بستنی خوردیم و خوش گذروندیم.ساعت یک شب بود که اومدیم خونه.سوییچو انداختم رو اپن و رو کردم سمت سرویسی که ته راهرو بود:من میرم ی دوش بگیرم!! ترانه هم دنبالم اومد:باشه منم میرم بخوابم فردا بیدار نخوام شد!! درحالی ک دکمه های بلوزمو باز میکردم:فردا جمعست ترانه لبخند گشادی رولبش نشست:وای چ عالی! و در اتاقو بهم کوبید الحق این دختر خله!!صدامو بلند کردم:ترانه هستی فردا بریم کوه؟ یه دفعه پرید تو راهرو:چی؟؟
  3. 2 پسند
    !داشتن باهم کلنجار میرفتن واسه شام!به هر ترفندی بود راضی شد تا ما بریم!بعد یه خداحافظی و بدرغه ی گرم سوار ماشین شدیم و ازاون محله اومدیم بیرون!از گوشه ی چشم بهش نگاه کردم.یه لبخند ملیح رو لبش بود و خیابونو انالیز میکردضبط ماشین رو روشن کردم و اهنگ مورد علاقمو پلی کردم.نگامو دوختم به خیابون و منتظر واکنشش موندم!(اهنگ اکو از جیسون والکر)یه دفعه قاطی کردو با کیفش کوبید تو سرم:واسه چی خارجی گذاشتی؟؟ -مگه نمیتونی بفهمی؟ -چرا ولی قاطی میکنم خو. -پس روان شناسی نخوندی؟؟؟ -چرا خوندم ولی حوصله ی چسناله ی مردمو نداشتم!واسه همین رفتم نظام -گیریم نظام...تو نباید زبانت خوب باشه که تو همچین ماموریتای جاسوسی گیر نکنی؟؟؟ -من زبانم عالیه مهراد -پس چرا با همچین اهنگ قشنگی قاطی میکنی؟ یه دفعه جوش اورد و با کیفش شروع کرد تو سرم زدن!!منم یه دستم سپر بود و یه دستم به فرمون که به فنا نریم:ترانه رانندگی میکنم! -بدرک بی ادب -خب کم میاری تقصیر منه؟ -چییی؟؟؟ ول کن زدن من نشد زدم کنار و چرخیدم طرفش تا از خودم دفاع کنم کیفو گرفتم دیدم داره ریز ریز میخنده دختره ی موزی؟؟؟کیفو گذاشتم رو پام و به خنده هاش خیره شدم:داری میخندی؟ میون خنده یه چیزایی سر هم میکرد:الحق کتک خورت ملسه ادم شاد میشه!! لبخند زدم و باز راه افتادم..هرجایی که به ذهنمون خطور میکرد رفتیم..بستنی خوردیم و خوش گذروندیم.ساعت یک شب بود که اومدیم خونه.سوییچو انداختم رو اپن و رو کردم سمت سرویسی که ته راهرو بود:من میرم ی دوش بگیرم!! ترانه هم دنبالم اومد:باشه منم میرم بخوابم فردا بیدار نخوام شد!! درحالی ک دکمه های بلوزمو باز میکردم:فردا جمعست ترانه لبخند گشادی رولبش نشست:وای چ عالی! و در اتاقو بهم کوبید الحق این دختر خله!!صدامو بلند کردم:ترانه هستی فردا بریم کوه؟ یه دفعه پرید تو راهرو:چی؟؟ چرخیدم طرفش:کوه؟بریم؟ نگاش میخ من شد خیلی عادی به جلوی سینم نگاه کردم.هیکل انچنانی ای نداشتم ولی خب دیگه دکمه هام باز بود و عضله هام تو چشم!سرمو گرفتم بالا:مشکلی پیش اومده؟ سرشو گیج تکون داد و لبخند زد:نه؟نه فقط تنها میریم کوه؟ -اره دیگه دوتایی -هستم!! -باشه پس شش حرکته!حالام برو بخواب سریع رفت تو اتاقشو درو بهم کوبید!خونسرد رفتم طرف سرویس تا قبل خواب یه دوش بگیرم! ********** با شنیدن صداش درجا پریدم بیرون.نگام میخ بدنش موند.غضلات برجستش تو نور کم راهرو برق میزد لامصب!!!یه هیکل فوربک و برنزه البته خیلی خیلی کم بیشتر گندمی .زنجیر سفیدی که دورگردنش بود به هیکلش ای نما میداد:مشکلی پیش اومده؟ اب دهنمو غورت دادم و خودمو جم کردم.سرمو تند به طرفین تکون دادم و لبخند زدم.نه!فقط تنها میریم کوه؟ -اره دیگه دوتایی!! -هستم! -باشه پس شش حرکته حالام برو بخواب! پریدم تو اتاق و درو بستم قفل کردم و بهش تکیه دادم!عجب بدن کیفور کننده ای داره؟با اینکه سیکس نیست ولی خیلی خفنه!موهامو فرستادم عقب و شالو از سرم کشیدم!واهاهای!نفسمو فوت کردم بیرون و مانتو و شلورامو دراوردم و انداختم یه کناری!شلوار و بلیز خوابمو پوشیدم و موهامو بافتم.درحال کش زدن بودم که باز اون صحنه تداعی شد!عجب چیزیه خبر نداریم.موزی اب زیر کاه!!خودمو پرت کردم رو تخت و رفتم زیر روتختی!ب امروز فکر کردم..به مهراد..به خندهاش..ب عصبانیتش!!ینی میشه من این بشرو تور کنم؟خدایا اگه بشه گلستونه وای!!بدش من جون هرکی دوس داری!!با ارزوهای چرت وپرت به خواب رفتم... با کوبش در از جا پریدم و داد زدم:هاااا قلبم بشدت میکوبید:پاشو دختر هفت شد!!مگه نمیخوای بریم کوه؟؟ موهامو از تو صورتم کنار زدم و چشوچالو مالوندم.یه کشش به دستام و کمرم دادم و از جام پاشدم!اولین کار سرویس بود و تا اب بهم نرسه من از خواب نمیپرم!صدای داد کهراد میومد:بجنب ترانه! اه چقدر سمجه بدبخت زنش!دهنمو شستم و از سرویس اومدم بیرون موهامو شونه نکرده محکم بستم و رفتم سر کمد لباسام.
  4. 2 پسند
    نام رمان:چشمای جادویی نویسنده: نگین 74 ژانر:عاشقانه،اجتماعی خلاصه: داستان روایتگر پسری به اسم پرهام هست و تو زندگیش اتفاقات جالبی پیش می آید که سرنوشت شو تغییر میده . . . مقدمه: همه چی مثله یه قصه شروع شد دست دلم جلو چشم تو روو شد حاله چشایه تو خوب بود از اول اومدی حاله منم زیرو رو شد عاشقتم با یه قلب شکسته عاشقتم ولی خسته ی خسته من همونم که تو عالمو آدم دلشو جز تو به هیشکی نبسته تو رو میخوامت تو رو میخوامت مثه دیوونه ها دوست دارمت خیره میمونم به دوتا چشمات تو رو با این چشا میشناسمت تو رو میبینم تو رو میخوامت آخه چشای تو جادوییه یه جوره دیگه عاشقتم من دل من عاشقه عاشقیه (چشمای جادویی.مهدی احمدوند) گفتار نویسنده: امیدوارم که از رمان خوشتون بیاد.این رمان اولین کار من هستش و خب طبیعتا ایرادا و اشکالاتی هم داره و اینکه هر اسمی که توی رمان میبینین تصادفی انتخاب شده و وجود خارجی نداره.
  5. 2 پسند
    ساکمو برداشتم و از اتاقم اومدم بیرون!مهراد مظلومانه جلوی نشسته بود و ازچهرش مشخص بود جلوی خم شدن مامان پری واسه پذیرایی حسابی معذبه بلند شد و سینی چای رو ازش گرفت:زحمت کشیدی مادرجان بشینید خواهش میکنم؟ مامان پری مصرانه سینی رو نگه داشته بود و درحالی که ابروشو بالا انداخته بود:نه مادر بشین شما.شما مهمون منی من نمیتونم پذیرایی نکنم مهراد سرشو تکون داد:نه خواهش میکنم شما برمایید!ترانه هست مامان پری سینی رو ول نمیکرد:بفرما شما بفرما خواهش میکنم مهراد تسلیم رو مبل نشست و سریع ی استکان چای و ظرف میوشو برداشت تا مامان پری زیاد خم نمونه!وقتی مطمئن شد مامان پری نگاش نمیکنه واسه من چش غره رفت!منم با نیش باز اومدم کنارش نشستم و یه استکان چای از تو سینی ای ک مامان پری رو میز گذاشته بود برداشتم:مامان جونم سفر خوش گذشت؟ مامان پری سفره ی دلشو برامون باز کرد:هی مادر...مگه میشه بری امام رضا و خوش نگذره!قربون صحن طلاش برم.. قطره ی اشکشو با گوشه ی روسری سفید و گلگلیش گرفت:جات خیلی خالی بود مادر.امسال دل سیر زیارت کردم.داربست زده بودن به صف میرفتیم زیارت میکردیم.ن کسی هل میداد ن کسی میافتاد..خیلی خوب بود مادر.جات خیلی خالی بود خندیدمو فنجون خالیمو رو سینی گذاشتم:مامانی امسال اولین سفری بوده که بدون من رفتی.سعی میکردی خیلی بهت خوش بگذره! مامان پری غر زد:مادر این چه حرفیه فدات شم؟اللن اقا مهراد فک میکنه مگه چیکار میکردی باهام!اتفاقا خیلی اذیت شدم.با زنداییت رودروایستی دارم.اونم ک ماشالله انقد حواسش جعم خودشو بچه های شیطونش بود که... -الهی فدات شم مامانی جونم پس بهت سخت گذشته؟ -اره مادر...خب اقا مهراد.شما خوبی خانواده خوبن؟ مهراد لبخند غمگینی زد:ممنون خوبم.. از رنگ نگاهش فهمیدم هنوز تو فاز غمه.سرمو چرخوندم طرف مامان پری سعی کردم حواسشو از مهراد پرت کنم.دستمو گذاشتم رو دست مهراد ک سعی داشت سوییچ ماشینشو خم کنه و به ارامش دعوتش کردم:مامان پری جونم ما باید بریم... ****مهراد**** لمس گرمی دستاش رو دستای سردم حس عجیبی بهم داد.نگام رودستش مونده بود.کف دستش رو دستم بود و دستمو فشار میداد.دستمو چرخوندم و تو دستش قفل کردم.انگار احساساتم باهم قاطی شده بودن.این حس خیلی عجیب بود.دستش شده بود بخاری و تمام تنم گرماشو جذب میکرد جوری که میترسیدم نکنه گرمای تنش تموم شه و خودش یخ کنه!دلم نمیخواست ازم جداشه!!میخواستم تا وقتی هست دستش تو دستم بمونه..یه دفعه بلند شد و دستش از دستم سرخورد و دور کیفش پیچید!!منم همپاش بلند شدم.نگام بعد اتمام حرفش سمت مادربزرگش چرخید!
  6. 2 پسند
    ناهارمو کشیدم وخوردم..حس و حال هیچکدومو نداشتم..دلم عمیق گرفته بود...رفتم سمت اتاقم.دلم پرپرمیزد واسه عطر خاک مامان و بابا!!واسه دیدن روی گل عزیز!!ساعتو دیدم چهار بعدازظهر بود!!رفتم سمت کمدم..مانتومو ازتنم کشیدم بیرون و انداختمش تو سبد!یه مانتوی شکلاتی برداشتم...شلوارم که مشکی بود عوض نکردم...شال مشکیمو از کمد برداشتم و روسرم انداختم...موهامو کج ریختم بیرون و کیف سیاهمو برداشتم و انداختم روشونم.کیف پولو موبایلمو انداختم تهش و از اتاق اومزم بیرون!مهراد و اریای مشغول خنده با دیدن من سکوت کردن مهراد ایستاد و اومد جلو:ترانه؟حالت خوبه؟ لبخند زدم به روش:میشه یه لحظه بیای؟؟ بلند شد و درحالی که پایین تیشرتشو مرتب میکرد جلو اومد روبه روم ایستاد:چیزی شده؟ -نه...فقط میشه منو ببری بهشت زهرا...بعدم میخوام یه سر به مامان جونم بزنم!!میشه ببریم؟؟ یکم به من و بعد اریا نگاه کرد.نگاه سبزشو تونگام دوخت...دقت میکنم میبینم رنگ چشاش چقد عجیبه...یه بار سبز عسلیه یه بار ابی!!ولی رنگ چشاش فوق العادست:یکم بمون لباسمو عوض کنم!!باشه؟؟ سرمو تکون دادم ازم فاصله گرفت و رفت پشت دیوار کشویی که ته سالن بود اریا ایستاد:داداش برم من؟ -اره برو به خاله احترامم سلام برسون دستشو ببوش بگو میام دسبوسش!! -باشه ترانه خانوم شما کاری نداری؟؟ سرمو تکون دادم:نه...از مامانت تشکر کن!! -فداتونم پس خدافظ -خدافظ.. از در رفت بیرون.یه ده دقیقه طول کشید تا مهراد اماده شه!!یه بلوز تیره با چارخونه های سیاه و سرمه ای تنش بود که یه دکمه روی یقش باز بود.یه شلوار لی خیلی تیره!موهاشو جلوی اینه با نوک انگشتاش تاب داد و حالت داد!بعد این که ادکلن فوق العادشو روی خودش خالی کرد اومد جلو..یه بوی سرد و خاص که ناخواسته جذبش میشدی!سوییچو برداشت و بهم چشم دوخت:بریم؟تو اماده ای؟؟ حال حرف زدن نداشتم پس به یه تکون دادن سر اکتفا کردم و دنبالش از خونه رفتم بیرون.عروسکی های مخملیمو برداشتم و اونم بوتای چرم و بزرگشو پوشید!!نوک تیز نبودنا برعکس گردبود!!خلاصه شیک و مجلسی!!ولی مجلسی نبود!!چی گفتم؟!وللش.سوار شدم و به بیرون خیره شدم..یه چند دقیقه گذشت ولی ماشینو روشن نکرد چرخیدم طرفش دیدم بر وبر منو نگا میکنه:چیه؟؟درویش کن اون چشای هیزتو!! جدی ب حرف اومد:تو حالت خوبه؟رنگ ب صورت نداری؟ لبخند زدم:خوبم مهراد بریم دیر شد!! سرشو تکون داد و ملشینو روشن کرد.نگرانی تو چشماش برام خوشایند بود.خیلی وقت بود از این نگرانی ها ندیده بودم!!لبخند رو لبم رنگ گرفت...تو سکوت غرق بودم..غرق گذشته..فرق مادر گلم!!من بدون سایه ی پدر بزرگ شدم..یتیم و بدبخت..تنها کسی که دلشتم مادرم بود..یه عمه دارم که امریکاست...یه خاله هم دارم که اونم شیرازه و از اینجا کلی فاصله داره..تنها کسی که نزدیکمه مامان پری خوشگلمه!!ماشین ایستاد.چرخیدم طرف مهراد و بعد به خیابون چشم دوختم.پشت چراغ قرمز مونده بودیم:چراغ قرمزه؟ لبخند زد:نه چراغ ابیه!! و ریز ریز خندید!عاشق اینطور خندیدنش بودم...اصا یه جذابیت خاصی تو خندیدناشه!!لبخند زدم و سرمو تکون دادم!!سر راه یه دسته گل میخک و رز خریدیم!!ازروی قبرای زیادی که اونجا بود میگذشتم و مهراد هم با 50متر فاصله دنبالم میومد!رو به روی قبور ایستادم!مهدی تهرانی..و غزل اسایش!!!بین هردو نشستم و سنگ هردو قبر رو بوسیدم. مهراد همون فاصله ایستاده بود!لبخند زدم.راه افتاد سمتم.منم بی توجه به قیافش شروع کردم پرپر کردن گلای میخک و رز..مشتم که پر میشد میریختم روی سنگ قبرا و به جون کشی که سنگارو شسته بود دعا میکردم.مهراد رو یه زانوش نشست از حرکاتش مشخص بود داره فاتحه میفرسته!کارش که تموم شد:ترانه...میشه من زودتر برم بیرون؟؟ چرخیدم طرفش صورتش کبود شده بود مث کسی که داره خفه میشه.سرمو تکون دادم.انگار زنجیرش دست منه که ازادش کردم..بلند شد و با حالت دو ازم دور شد...یه دل سیر رفع داتنگی کردم و اشک ریختم... با یه صورت پف کرده راه افتادم.صدام دورگه شده بود انقد سرفه کرده بودم!موهامو مرتب کردم و شالمو دوباره از اول بستم.در ماشینو باز کردم و نشستم.تا چرخیدم سمت مهراد دیدم صورتشو چرخونده سمت مخالف و به صورتش ور میره:مهراد؟ صدای گرفتشو صاف کرد و چرخید طرف من:بله -گریه کردی؟؟ سرشو تکون داد:نه نه!!من؟؟مگه مرد گریه میکنه؟ نگاهش اصلا مستقیم نبود!چشامو باریک کردم:اصلا هم مشخص نیست! جوابمو نداد و ازاینه بغل پشت سرشو دید تا راه بیفته!منم دیگه چیزی نگفتم اگه هم گریه کرده باشه خیلی عادیه!!درکش میکنم!!هم دردیم:مهراد! -جانم؟ جانم؟؟هه هه هه!!:منو ببر یه سر ب مامان بزرگم بزنم!! -اشکالی پیش نیاد؟؟ -ن موردی نداره!! سرشو تکون داد.باراهنمایی های من یه ده دقیقه ای طول کشید تا رسیدیم!!تو این دهدقیقه مهراد یه کلمه هم حرف نزد.منم راضی به سکوت بودم!!وقتی رسیدیم سریع تر پیاده شدم و به طرف پله ی جلوی خونه راه افتادم!گلدونای کنار پله سرحال و شاداب بودن برگاشون برق میزد از تمیزی به دور از یه ذره خاک نداشت پس مامان پری جونی اومده؟؟زنگ بلبلی خونه رو زدم و منتظر شدم!یکم طول کشید تا صدای لرزون و پیرش بلند شد:کیه مادر! از مهراد خواستم بدوئه بیاد و جواب بده مهراد گنگ جواب داد:منم مادرجان یه لحظه بیاید دم در؟ صدای نفساش تو حیاط کوچیک و پرگلش میومد:وای مادر...وای زانوهام... خندمو خوردم به محض اینکه دروباز کرد خودمو انداختم بغلش:اوا مادر تویی فدات شم کجا بودی دلم هزار راه رفت؟ لبخند زدم و لپشو بوسیدم:شرمنزه مامانی اخه نیومده بودی و منم باید میرفتم الانم هنوز کاردارم!! لبخند زد خواست چیزی بگه که نگاش به مهردا افتاد.مهراد با حس معنی نگاه مامان پری دست پاچه شد:سلام!! -سلام مادر رو کرد سمت من و بایه لحن اروم که مهراد نفهمه:این کیه مادر؟؟؟ مهراد صداشو شنیدو دستشو جلوی لبش کشید لبخند زدم:مامان مهراد همکار جدیدمه ما باهم تو ماموریتیم! لبخند موزیانه ای رو لبش نشست که باعث شد چشمای مهراد چارتا شه!خندیدم و با مهراد با دعوت مامان پری رفتیم تو!بعد اینکه از مهراد خواستم رو مبل بشینه پریدم تو اتاق و یه دودست دیگه مانتو برداشتم.منکه داشتم واسه چی بخرم؟؟
  7. 2 پسند
    رنگش بهم آرامش میداد.یه شال وشلوارسفیدبرداشتم وپوشیدم.کیف دستی سفید خوشگلموبرداشتم .یکم برق لب وریمل زدم.آرایشم درهمین حدبود.رفتم جلوی آیینه ونگاهی به خودم انداختم،بهم میومد.ازاتاق خارج شدم وسمت اتاق پدرام رفتم. به به داداش مارو نگاه, شده مثل شاهزاده ها.یه تیشرت سفیداسپرت که عضله های بدنشوبه نمایش گذاشته بود.بایه شلواراسپرت،موهاشم خیلی شیک داده بود بالا،بایه ساعت شیک ومارکدار. -چشم نخوری برادر. -غصه نخور خواهر. -خب بریم؟ -اره من میرم ماشین روآماده کنم.به پرستوزنگ زدی؟ -اره زنگ زدم ،گفت تانیم ساعت دیگه حاضرم. ازپله ها پایین رفتیم.پدرام ماشین روازتوی پارکینگ بیرون آورد.سوارشدیم وسمت خونه پرستورفتیم.همون موقع ازدربیرون اومدوسوارماشین شد. -به به پرنیاخانم چیشده یادی ازماکردی؟ -این یادکردن دو دلیل داره،اول اینکه دلم برات تنگ شده بود،دوم اینکه ،پدرام گفت بریم بیرون یه حال وهوایی عوض کنیم. -پس دلیل یادکردن ما داداش پدرام بوده. -مخلصیم پرستوخانوم. -مابیشترداداش پدرام. -اگه قربون صدقه رفتنتون تموم شد بگین تا حرکت کنیم. پرستو-خب الان کجامیریم؟ پدرام-شهربازی چطوره؟ -عالیییه،پرنیا موافقی؟ -بیش ازحد. -پس پیش به سوی شهربازی. هیچ حرفی بینمون ردوبدل نشد. -خب رسیدیم خانومای محترم بفرماییدپیاده شید. -وای اینجاچقدر شلوغه. ازماشین پیاده شدیم وسمت در ورودی حرکت کردیم.واردکه شدیم یه دنیا غرق لذت انگار اینجا هیچکس غم وغصه ای نداشت. -چی دوس دارین سواربشین؟ منکه صددرصدترن هوایی.پرستو توچی؟ -همونی که تو دوست داری. -به به خانومای عشق هیجان.خب من میرم سه تابلیط بگیرم.شمابریدتوی صف. دست پرستوروگرفتم ورفتیم توی صف ترن هوایی.ازهمون بچگی عاشق هیجان بودم.یه حس خیلی قشنگیه روبه آدم منتقل میکنه.پدرام اومدوسه تایی سوارشدیم .واقعا خوب بود.کلی هم جیغ کشیدم.مگه میشه هیجان باجیغ همراه نباشه؟ دوسه تا وسیله دیگه سوارشدیم.انرژی هممون تخلیه شد.عجب شبی بود امشب. پدرام -یه پیشنهادخوب بدم؟ -بفرماییدگوشم باشماست. -نظرتون چیه شام رستوران؟ پرستو-کل پیشنهادای دنیایه طرف ،این یکی یه طرف. -ایول به این پیشنهاد،موافقم. -خب پس همه عازم رستوران،چون این روده بزرگه کوچیکه رو یه لقمه کرد. پدرام ماشین روجلوی یه رستوران شیک وبزرگ نگه داشت.رفتیم داخل وسرمیز سه نفری نشستیم گارسون سمت میز آمد. -ببخشیدچی میل دارید؟ من عاشق کباب برگ بودم ،همونوسفارش دادم.پرستوجوجه،پدرامم کوبیده سفارش داد.شام توی سکوت خورده شد.پدرام حساب کرد.ازتوی رستوران بیرون رفتیم وسوارماشین شدیم. -مرسی پدرام خیلی شب خوبی بود. -خواهش میکنم. پرستورو رسوندیم خونشون،خیلی تشکرکرد.سمت خونه رفتیم ساعت ده بود که رسیدیم.رفتم یه دوش گرفتم.فردا دانشگاه داشتم. روی تخت دراز کشیدم ، یکی ازکتابام روبازکردم وشروع کردم به خوندن.توی همون حالت خوابم برد.چشمام روباز کردم وساعت رونگاه کردم،هفت ونیم بود.واای چقدر خوابیدم.سریع بلندشدم.یه آب به دستوصورتم زدم .سراغ کمدرفتم ،یه مانتوی مشکی کوتاه که دوتاپاپیون قرمزومشکی کنارجیباش کارشده بودو تابالای زانوم بود پوشیدم .یه شلوارجین پوشیدم ومقنعه روهم سرم کردم.کتابا روتوی کیفم گذاشتم وازاتاق خارج شدم.
  8. 2 پسند
    با تعجب چرخیدم طرفش و دستمو جلو دهنم گرفتم:هییس چخبره؟؟ درو کوبیدم و استارت زدم.کمی به دومردی که باهم صحبت میکردن و فاصلمون چندتا ماشین بود نگاه کردم...نه متوجه نشدن و نفهمیدن!دستمو پشت صندلی ترانه گذاشتم و دنده عقب گرفتم!!سیاهو یکم تغییر داده بودم...از حالت اسپرت درش اورده بودم تاکسی متوجهش نباشه!!وقتی از پارکینگ اومدم بیرو و از شرکت دور شدم رو کردم سمت ترانه:دختر دیوونه مگه من نگفتم بگو نه؟؟ یکم چپ چپ نگام کرد:واه؟؟خب میخواستی بگم نه چرا گفتی؟ میخواستم کلمو بکوبم روفرمون:نمیخواستم بگم بگو نه میخواستم بگی نه که من اصرار کنم و راضیت کنم!! -توقع داری من اینو از رو بالا پایین شدن ابروت بفهمم؟؟؟ خب راس میگه اینم حرفیه!!:رئی -بله -بهتری درد نداری که؟ -یه های...ترانه..میخوام تو خودتو قاطی نکنی و بعنواپ همون محافظ ادامه بدی!! -چرا مگه اشتباهی ازم سرزده؟؟ -نه..ولی دلگ نمیخواط تو وارد این جریانات بشی!!!همین.. -ولی مهراد.. -همین که گفتم ترانه..تو بویی ببری مث من تمیبرنت تا ازت مطمئن شن...میکشنت!!!منم هنوز زیلد قاطی نشدم..و فقط از قاچاق قطعات خبردارم...نمیخوام دخالتت بدم!! -مهراد این... -چرا درسته...تو محافظ من میمونی و همین طور جاسوس پلیس تو شرکت... نگاه ازم گرفت...نمیخواستم اون تو این بازی دخالت کنه..نمیتونستم ببینم مجبور بشم مث اون دختری که الان گیر افتاده ازش بازجویی کنم!!تا خونه هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد!!مطمئن بودم میخواد خفم کنه!!ولی این واقعا به نفعش بود!!همینکه ماشین ایستاد پرید پایین و رفت توخونه!نفسمو فوت کردم و از ماشین پیاده شدم!درو پیکرشو قفل کردم و رفتم تو خونه!!جای ضربه ها درد اومده بود!!شدید!از پله ها رفتم بالا و وارد خونه شدم!ترانه رو مبل رو به روی تلویزیون خاموش نشسته بود و بهش زل زده بود.ارایا هم خیره نگاش میکرد!خندم گرفت:میخوای برات روشن کنم؟؟ ولی جوابی نشنیدم اریا جلو اومد!نگاشو دوخت تو چشمام:چی شده؟؟ -سلام اقا اریا!!ممنون..منم خوبم.اره بهترم ولی جای ضربه ها هنوز درد میکنه!!تو خوبی؟؟ خندشو خفه کرد و زد روشونم!درد بدی پیچید تو کتف و بعد کمرم دستشو با یه تخم غلیظ پس زدم:خوبه میگم جای ضربه ها درد میکنه...اخ اخ فلج شد دوباره!! ارای باز خندید:الحق جوکی مهراد!! درحالی که به طرف قابلمه های روی میز میرفتم:خفه ببینم خاله احترام چکرده امروز؟؟ -استامبولی چلخته!!دوس داری؟؟ چنان عطری داشت که اگه میگفتم نه به خودم ظلم میکردم:مامانت خوبه؟ -اره مهراد ترانه چشه؟؟ -گفتم قاطی ماجراش نمیکنم!! -واسه چی اون دختر زرنگیه.. -دلیلش بخودم مربوطه!!تو چیکار کردی!! -لامصب نم پس نمیده ببینم چ گهی میخوره!خیلی هم لاشیه!!هرسری که میرم یه دختر اونجاست -حتما خدمتکارای خونن! -خدمتکار از خدمتکار پذیرایی نمیکنه!! -دختره چی؟ -همش میخواد بیاد شرکت مشغول شه!!یکم برو جلو بتونی تورش کنی کارت کم میشه ها!! -عمرا تن به این کار بدم! -چرا؟ -چون فکرم مشغول یه جای دیگست... ***ترانه*** سرمو چرخوندم طرفش.فکرش مشغول کیه؟اریا پرید طرفشو گردنشو گرفت زیر بغلش مث اینکه درحال حمل هندونه باشه.همه ی موهاشو بهم ریخت و رهاش کرد مهراد درحالی که موهاشو مرتب میکرد ازش فاصله گرفت:خیلی خطرناک شدی اینکارا چیه؟؟بداموزیای باشگاس میدونم!! اریا خندید وقتی میخندید چهرش جذاب تر و دوست داشتنی تر میشد.چشمای ابی روشن با یه فیس سفید...موهاش به سیاهی شب بود و کمی بلند...نه بلند تا روشونه...همون اندازه مردونه ولی بلند..جلوی موهاش بهم ریخته و تو صورتش بودن.یه تیشرت سرمه ای یقه هفتی تنش بود با یه کت چرم سیاه که رو شونه انداخته بود.استایلش کاملا ایده ال بود ولی قدش یه کله از مهراد کوتاه تر بود!!رو کرد سمت من:ترانه خانوم حق با مهراده... مهراد دهنشو بزور خالی کرد:البته که حق با منه...شمام فقط و فقط محدود به همون باشگاهی!! چشماش درشت شد و چرخید طرف مهراد:چی؟ مهراد خیلی خونسرد با دهن پر ادامه داد:من ریسک نمیکنم...شما همینطور ادامه میدید...اینطوری بهتره!!شما تو اتاق اون لاش خور شنود میزاری و دوربین!!ترانم که محافظ من میمونه!!میترسم نیاز پیدا کنم بش کنارم بمونه بهتره -مهراد این واقعا -همین که گفتم...خونه نمیری یه چرت بزنیم بریم ددر!! رو کردم به مهراد یه دفعه نگاشو گرفتو مشغول خوردن شد..نمیدونم چوا حس کردم سرخ و سفید میشه!؟صداشو صاف کرد:نمیخوای ناهار بخوری؟ سرمو تکون دادم و بلند شدم رفتم طرف اشپزخونه:اریا توام بیا بخور! -نه ابجی من ناهار خوردم شما بخورید زدم پس سر مهراد که کلش توقابلمه بود کلش کامل رفت تو قالبمه و برگشت:مث ادم بشین سر میز بکش تو بشقاب برگشت منو نگاه کرد دونه های برنج از گوشه ی لبش زده بودن بیرون خندم گرفت:جم کن لبتو دستشو رو گردنش کشید تا جای ضربه اروم شه!یکم به من و بعد به اریا که اونم بیخود میخندید نگاه کرد.قابلمه رو از جلوی دستش برداشتم و گذاشتم رو میز:دفعه اخرت باشه اینطوری به غذا ناخونک میزنی!! همینطور مارو نگاه میکرد!تکون به خودش نمیداد یکم انالیزش کردم:وا خو بشین چرا نمیشینی؟ ولی اون جواب نداد که هیچ قدم از قدم برنداشت.اریا از اونور اپن شوشنو گرفت و تکونش داد:مهراد داداش؟با توئه نگاش هیچ تکونی نمیخورد.پاشدم مقابلش ایستادم:مهراد؟کجا سیر میکنی؟؟ تو چشام خیره شد و بعد به صورت اریا!!چقد غیر عادیه؟؟داشتم سنگ کوب میکردم تعادلشو از دست داد و به اپن تکیه زد!منو اریا که قلب واسمون نموند اریادوید تو اشپز خونه:مهراد حرف بزن چته؟ یه دفعه چنان پخ کرد که هردو سه قدم رفتیم عقب.زد زیر خنده و به چهره ی ما اشاره کرد:رنگ صورتشونو هرهر کرکری راه انداخته بود که اون سرش ناپیدا.لیوان ابی که رو میز بود و پاشیدم تو صورتش!نفسش حبس شد اریا هم افتاد به جونش و تا میخورد زدش رفتم جلو دسشو گرفتم:اریا شوخی کرد نزنش اریا ازس جداشد مهراد همچنان میخندید چون اریا محکم نزده بودش!:رو اب بخندی گاگول
  9. 2 پسند
    به نام او... تکیه‌اش را با خستگی به پشتیِ کهنه داد و همانطور که جورابش را در می آورد با صدای بلندی شروع به گله از زمین و زمان می‌کند: -بچه سوسول هنوز پشت لباش سبز نشده واسه من شاخ و شونه می‌کشه. زده ماشین بی زبون رو ناکار کرده تازه طلب کارم هست. اومدم هیچی بهش نگم دیدم نه بابا این زبون آدمی نمیفهمه. منم نامردی نکردم و یه چَک حروم صورتش کردم. همانطور که با دقت به گله و شکایات همیشگی برادر جانش گوش می داد دومین استکان چای را هم در سینی قدیمی که جهاز مادرش بود گذاشت و قندان را هم در کنار آن دو استکان قرار داد و به پذیرایی رفت. -ای وای! یعنی واقعا چک زدی پسر مردم رو؟ -پس چی آبجی خانوم؟ میذاشتم هرچی از اون دهن کثیفش بیرون میاد بارم کنه و منم عین مجسمه‌ وایسم به تماشا؟ -خب حالا خسارت ماشینت رو داد؟ قندی را از قندان برداشت و گوشه‌ی لبانش گذاشت و گفت:مگه می‌تونست نده؟ از حلقومش می‌کشیدم بیرون! چای را از سینی برداشت و بو کشید:این چای دارچین شما آبجی خانوم از صدتا عطر روح نواز تره! دختر نخودی خندید و گفت: نوش جانت. **** -چه خبر آق رضا؟ -چی بگم والا؛ اگه از کار و بی پولی و ترافیک تهران فاکتور بگیریم که زندگیِ بدی نی ولی درد ما همین سه مورد! -بدختیِ مردم تو همین سه مورد خلاصه شده. کار و بارت همون مسافرکشی؟ -آره! از بوق سگ پا میشی از خونه میزنی بیرون تا شب که برمیگردی خونه میبینی هیچی ته جیبت نمونده. یا پول بنزین دادی یا خرابی ماشین. این لگنم دیگه کم کم داره غزل خداحافظی رو میخونه. احسان با صدای بلند می‌خندد و می‌گوید:دل پری داریا اخوی رضا. رضا هم لبخند خسته‌ای نثار احسان می‌کند. سها شام را آماده می‌کند و گلنار هم جریان خواستگاری احسان از خودش را برای سها بازگو می‌کند. بعد از شام و کمی گفت و گوی دوستانه‌ی صمیمی، احسان و گلنار عزم رفتن می‌کنند. خواهر و برادر بعد از بدرقه‌ی آن دو به خانه می آیند. سها مشغول تمیز کردن خانه و شست و شوی ظرف ها می‌شود و رضا هم از فرط خستگی سر به بالشت نگذاشته به خواب رفت. دخترک هم بعد از مرتب کردن خانه، وارد اتاق برادرش می‌شود. پتویی روی او می‌اندازد و با مهر و محبت فراوانی بوسه‌ای بر پیشانی برادرش می‌زند و از اتاق خارج می‌شود. **** با صدای اذان صبح از مسجد محل لبخندی می‌زند. بی خوابی شب کلافه‌اش کرده بود ولی حالا خوشحال از اینکه مجبور نیست برای ذره‌ای خواب تلاش کند بلند می‌شود و در حوض کوچک حیاط وضو می‌گیرد. سرمای صبحگاهی اوایل پاییز لرزی به تنش می‌اندازد. قدم تند می‌کند و وارد خانه می‌شود. رضا را صدا می‌زند و برای نماز به اقامه می‌ایستد. بعد از نماز، برای رضا صبحانه آماده می‌کند. رضا هم بعد از نماز خود را با صبحانه خوردن مشغول می‌کند و پس از اتمام آن لباس تعویض می‌کند. سها برادرش را مخاطب قرار می‌دهد: -داداش ناهار میای خونه؟ -نه آبجی. منتظرم نمون. -باشه، برو به سلامت. خدا پشت و پناهت داداش. -خدانگهدارت آبجی جان. و بوسه‌ای بر موهای مشکی خواهرش می‌زند و از خانه خارج می‌شود. دخترک در دلش آیت الکرسی‌ای برای بدرقه‌ی رضا می‌خواند. طبق معمول همیشه بعد از رفتن رضا ظرف‌های صبحانه را می‌شوید. رخت خواب‌ها را مرتب می‌کند و لباس‌های چرک را می‌شوید. حیاط را آب پاشی می‌کند و در آخر به گل‌های عزیزش آب می‌دهد و روزها را به همین منوال می‌گذراند. **** -گلنار جان خسته نشدی اینقدر این موضوع رو تکرار کردی؟ من‌که از همون اول بهت گفتم نه. چرا همش اصرار میکنی؟ -دختره‌ی زبون نفهم تو هنوز مغزت از حالت خام در نیومده، نمیفهمی چی خوبه چی بد‌.... میان کلامش پرید و کلافه گفت: -چرا نمیخوای بفهمی رضا از پس خرج و مخارج دانشگاه بر نمیاد؟ -مگه مجبوری بری آزاد؟ یه‌خورده به اون مغز نخودیت فشار بیاری دولتی رو آوردی. -من سال اول تلاش کردم واسه دولتی ولی نتونستم رشته‌ی خوب بیارم. -حالا همون آزاد درسته خرج داره ولی باور کن ارزشش رو داره. -گلی جان، من اونقدراهم خودخواه نیستم که بخاطر پیشرفت خودم داداشم رو تو فشار بذارم. ما به زور از پس خرج نون خوردن مون بر میاییم حالا اگه من بخوام دانشگاه هم برم که دیگه میشه واویلا! -بخدا تو حیفی دختره! ۲۳ سالته ولی جز کارخونه هیچی حالیت نمیشه. -ترجیح میدم هیچی حالیم نباشه تا اینکه باعث بشم داداشم بخاطر من اذیت بشه‌. -هووف! بیخیال حالا من هرچی بگم تو باز حرف خودتو میزنی. من برم به درس‌هام برسم. کاری نداری؟ -نه سلام به احسان برسون. -سلامت باشی. خداحافظ -خدانگهدار گوشی را قطع کرد و با ناراحتی بلند شد. حرف های گلنار شاید از سر دلسوزی باشد ولی دل کوچک او را حسابی آزرده می‌کرد. تا به حال چند دفعه برای ادامه‌ی تحصیل سها پاپیچش شده بود که هردفعه موجب مخالف سها شده. سها هم مانند دختران دیگر آرزوی درس خواندن و ادامه‌ی تحصیل را دارد ولی وضع مالی نامناسب‌شان باعث شد به طور کامل فکر ادامه تحصیل را از سرش بیرون کند. از نظر خودش همان دیپلم هم از سرش زیادی‌ست. به خودش که آمد شب شده بود و او هنوز در فکر حرف های همیشگی گلنار به سر می‌برد. با عجله بلند شد و خود را با شام درست کردن مشغول کرد. طبق معمول هر روز، رضا ساعت ۱۰ شب وارد خانه شد. سها به استقبال برادرش رفت و پس از احوال پرسی او را روانه‌ی حمام کرد تا خستگی از تنش بیرون رود و بعد مشغول شام در آوردن شد. دقایقی بعد رضا از حمام بیرون آمد و بعد از پوشیدن لباس در کنار سها مشغول خوردن شام شد. سها طبق معمول سوالاتش در مورد کار و وضعیت رضا تمامی نداشت. رضا هم که به این گونه سوالاتش عادت کرده بود با حوصله تک تک شان را جواب می‌داد. بعد از صرف شام، چای دارچین محبوب رضا را دم کرد. چای را در دو استکان همراه با قندان در سینی گذاشت و از آشپزخانه خارج شد. کنار رضا نشست و سینی را هم رو به رویشان قرار داد. رضا همانطور که چای را آرام آرام مزه می‌کرد گفت: -فردا ساعت ۱۰ آماده باش میخوام ببرمت جایی. -کجا داداش؟ -حالا بماند. تو دیگه به اونش کاری نداشته باش. -باشه ولی انشالله که خیره‌. -خیره آبجی خیره... ****
  10. 2 پسند
    ****مهراد**** دستمو گذاشتم رو پهلوم و در اتاقمو هل دادم وارد اتاق شدم و درو کوبیدم به هم هرقدم که برمیدارم پهلوم تیر میکشه جای دیگه قحط بود میزدن به این پهلو فک کنم میخواستن کلیم از تو حلقم بزنه بیرون.رو صندلی نشستم و چون حواسم نبود تکیه دادم درد وحشتناکی پیچید تو کمرم و مجبورم کرد از پشتی صندلی جدا شم و از لای دندونای چفت شدم فحش بدم به محسن اخه مرتیکه ی ...نمیتونستی کمتر بزنی؟کم مونده بود ناخنامو بکشه...بزار ببینم می ارزید؟معلومه که می ارزید!!الان وارد گروه شدم؟ینی قبول؟به تنهایی؟بدون کمک هیچ کس؟شانس بهم رو کرده.لبخند نشست رو لبم لبخندی که طعم تلخش کمتر از خنده هام نبود.سیستمو روشت کردم و مشغول تایید فاکتورا و این چرت و پرتا شدم به پرونده های رو میز خیره شدم برشون داشتم و یکی یکی چک کردم تا چیزی از قلم نیوفته مشغول بودم که در اتاق زده شد و منشی اومد تو:قربان؟ با انگشتن اشاده کردم بیاد جلو مشغول خط زدن لیست بدردنخورا شدم:بگو -اقای رفیعی خواستن این فایل رو بررسی کنید نگامو کشیدم بالا یه ترسی تو نگاهش بود که واسم قابل فهم نبود:چی هست؟ -نمیدونم گفتن تا اخر وقت کاریتون باید بررسی بشه تو صورتش دقیق شدم.عرق کرده بود و مردمک چشمش گشادتر میشد:خانوم امینی مشکلی پیش اومده؟!؟ سرشو گیج تکون داد:ن..نه اقا با اجازه و به طرف در رفت و به سرعت خارج شد.به فلشی که تو دستم بود خیره موندم یه فلش فوق حرفه ای یه ترا بایتی بود بلند شدم و گذاشتمش تو جیبم یه پرونده برداشتم و لبتابمو بینش پنهان کردم و از جام بلند شدم قضیه بوداره.در اتاقو بستم و رو به منشی خودم که یه خانوم خیلی محترم و با کلاس بود کردم:خانوم فرخی میشه مواظب بمونید تا برگردم؟ ایستاد:بله اقا حتما -ترجیحا تا نیومدم حتی واسه چایی هم بلند نشید -چشم اقای مهندس با لبخند تشکر کردم و رفتم سمت اتاق محسن و دیدم منشیش نیست.شکم چند برابر شد در زدم و رفتم تو اتاق بادیدنم لبخند رو لبش نشست:از اینکه سرپا میبینمت خوشحالم سرمو تکون دادم:سرپای سرپام نیستم -متاسفم ولی چاره چیه؟باید ازت مطمئن میشدم سرمو تکون دادم و فلشو گذاشتم رو میز:تو اینو فرستادی؟ اخماش در هم شد:نه چی هست؟ -منشیت کجاست؟ -مرخصی ساعتی گرفت نوبت دندون پزشکی داشت؟چطور شده سراغ اونو میگیری؟ رومبل نشستم و لبتابمو باز کردم:یه چیزی تو این فلش هست که اگه به سیستم شرکت وصلش کنم یه بلایی سرمون میاره ویروس کشای قدرتمندی که داشتمو فعال کردم و فلشو زدم بهش بعله همینه پوزخند زدم:شانس اوردی که منو داری متعجب بهم خیره موند:عجب ولی هنوز نفهمیدم داری چه غلطی میکنی؟؟ سرموتکون دادم و زبونمو تو دهنم چرخوندم:ببین این فلش حامل یه ویروس سایبری خطرناک میباشد که اگه وارد سیستمت میشد کل شرکتو به فنا داده بود...یه ویروس عنکبوتی -چه کسی جرات غلط کردن زیادی رو داشته؟ باید منشیتو بگیری؟ نشست تو تاکسی.به سختی تونسته بود یه تاکسی دربست بگیره تا از اون شرکت دور بشه!!نفس عمیق کشید!قلبش به شدت میزد!پوزخند زد چقدر راحت نقششو اجرا کرد و گناهشو انداخت گردچ یکی دیگه!گوشیشو از کیفش اورد بیرون و لبخند زنان شماره گرفت!غرور داشت خفش میکرد.نگاش رو ترافیک میخ شد!بی توجه بهش به حرف اومد:الو...پول امادست؟...کار من تمومه...هه به راحتی اب خوردن...مطمئن باش...! در ماشین با ضرب باز شد از ترس گوشیش افتاد کف تاکسی بهت زده به مهراد خیره مونده بود!مهراد با سر بهش اشاره کرد بیاد پایین و یقشو گرفت و کشیدش دنبال خودش.خواست فرار کنه اما با دیدن دو سه نفر که دنبال مهراد به طور نا محسوس میومدن پشیمون شد و زنده موندن رو ترجیح داد! پرت شد تو ماشین و دو نفر به سرعت کنارش نشستن و یه تیکه دستمال سفید رو روی دهنش گذاشتن تقلا کردنش فایده نداشت و دست اخر از هوش رفت! با تندی چرخیدم طرفش:من هیچی از بازجویی و این مزخرفات حالیم نمیشه محسن -تو اول کاری پسر دوست دارم تو همه چی خبره بشی!این سوژه رو تو گرفتی پای خودت! سرمو با کلافگی تکون دادم:من الان باید برم خونه! -برو اشکالی نداره!اون دخترم حالا حالا ها بیدار نمیشه!باشه واسه فرداشب..اینطوری بیشتر هم میترسه... عصبی از اتاق زدم بیرون و درو بهم کوبیدم!ترانه از اتاقش میومد بیرون فکری به ذهنم رسید:خانوم تهرانی؟ با یه پشت چشم نازک کردن چرخید طرفم عجب موجودیه این یکی:جانم بفرمایید؟ -دارید میرید؟ +مشکلی پیش اومده میمونم!! -نه نه فقط خواستم برسونمتون!اگه مایل باشید!! -اا خب.. با ابرو اشاره کردم بگه نه که اصرار کنم یکم با تعجب چشم به ابروهام دوخت:خب...امیدوارم براتون زحمتی نباشه دستمو نامحسوس کوبیدم رو پیشونیم و فروکردم لا موهام عقل کله:ن زحمتی نیست خواهش میکنم! با یه لبخند جلو افتاد.رفتیم طرف اسانسور و سوار شدیم!!میخواستم خفش کنم لبخند زدم.اونم لبخند زد و نگاهشو به درودیوار دوخت:خانواده خوبن!؟ سرشو تکون داد:ممنون به لطف شما!! بزار برسیم بیرون.در اسانسور باز شد و به طرف ماشین راهنماییش کردم نه که نمیدونه.درو باز کرد و سوار شد منم سوار شدم!هنوز درو نبستم:مهراد چخبر بود امروز؟؟
  11. 2 پسند
    ****ترانه**** ساعت سه بعد از ظهر بود و کوچه ها خلوت ایستگاه اتوبوس یه خیابون بالاتر بود و مجبور بودم پیاده بیام..پرنده پر نمیزد..با دیدن ماشین سیاه مهراد بغض راه نفسمو بست لبمو کشیدم زیر دندونم و نگامو انداختم رو زمین...با امروز دقیقا میشه پنج روز...پنج روزه نه از مهراد خبری هست نه اثری..منم به سختی میرم شرکت و میام...چندتا معامله رو با موفقیت جوش دادم و کارم تو چشم محسن عالی بوده.ینی چه بلایی سر مهراد اوردن..کشتنش؟کلید رو تو قفل جرخوندم همین که خواستم برم تو امیر صدام زد:ترانه؟ هل اشکمو گرفتم و چرخیدم طرفش:تواینجا چیکار میکنی؟ لبخند زد:خب اومدم باهات حرف بزنم -بریم تو -نه ترانه همینجا خوبه....اجازه گرفتم تورو بکشم کنار تعجب تو چهرم پهن شد:چی میگی -میترسم... -نه امیر من از این ماموریت کنار نمیکشم -ولی ترانه صدای عصبیمو اوردم پایین:نمیتونم تو این وضعیت مهراد و اریا رو ول کنم... سرشو تکون داد و:باشه پس...مواظب باش -مسلحم مواظب هم هستم سرشو تکون داد وازم فاصله گرفت رفتم تو و درو بستم...باز صورتم با زور گریه جمع شد...خدایا مهراد چی شده؟رفتم توخونه ناهار نخورده رفتم تو اتاق اصلا میلم نمیکشه،اصلا!رو تخت ولو شدم و گریه سردادم قلبم درد اومده بود از بس گریه کرده بودم یاد مسخره بازیا و اذیتاش ازارم میده از اینکه نمیدونم کجاست و چه بلایی سرش اومده زندست یا خدایی نکرده ...رنج میکشم..چرا زودتر نفهمیدم تا جلوی خودمو بگیرم..نگرانشم خیلی نگرانشم..دارم دیوونه میشم خدا...اونقدر گریه کردم تاخوابم برد...یه دفعه از جام پریدم خیلی بیخودی وقتی مطمئن شدم خبری نیست سرمو کوبیدم تو بالشت یکم گذشت تا بدنم اروم شد نگامو چرخوندم طرف ساعت ساعت یازده شب بود...ینی من تا الان خوابیدم؟سرم درد اومده بود حسابی.از جام بلند شدمو اومدم تو اشپزخونه مشغول اب خوردن بودم که زنگ در زده شد...ینی کیه این وقت شب؟شالمو مرتب کردم و رفتم تو حیاط چنددفعه داد زدم کیه اما جوابی نشنیدم..حتما مزاحمه.ولی یه حسی ته دلم میگفت باز کن درو باز اون دلشوره ی عجیب اومد سراغم درو باز کردم به محض باز شدنش جسم بی جون یه مرد افتاد تو حیاط جیغمو با گذاشتن دستام رو دهنم خفه کردم صدای سرفه ی طرف منو به خودم اورد مغزم یه دفعه مث موتور خونه به کار افتاد نکنه مهراده؟چرخوندمش طرف خودم نور لامپ شهرداری افتاد رو صورت پراز خونش یا خدااا م...م..مهراد؟؟؟بیهوش بیهوش بود درو بستمو دستامو تو بازوهاش قفل کردم کشیدمش سمت خونه و به سختی بردمش تو پذیرایی سرشو اروم گذاشتم رو زمین:مهراد؟صدامو میشنوی؟چه بلایی سرت اومده؟ اخماش در هم شد و لباش تکون خورد اما صدایی ازش در نیومد دمای بدنش هم بالا بود جاییش زخمی نداشت که خونریزی داشته باشه کل بدنشو هم چک کردم خونریزی داخلی هم نداشت فقط کبود بود حسابی بلندش کردم و کشیدمش رو کاناپه یه چندتا دستمال حوله ای برداشتم با یه ظرف اب کنارش نشستم حوله رو خیس کردم و خون رو صورتشو پاک کردم اونم اروم اروم معلوم بود دردش میاد چون اخماش درهم بود گوشیمو برداشتم و بی معتلی شماره گرفتم بعد کلی انتظار صدای خواب الوی اریا پیچید تو گوشی:جانم ابجی چیزی شده؟ -اریا بیا اینجا توراه اومدنت هم یه جا وایسا تب بر و سرماخوردگی بگیر چسب زخم و گاز استریل یادت نره -چی شده ابجی -مهراد...دم در افتاده بود... گوشی قطع شد.گذاشتمش رومیز و بهش خیره موندم خداروشکر...دیگه خیالم راحته که اینجاست و زندست اما بازم بغض کردم دستشو گرفتم و با یه دستمال دیگه پاک کردم رد طناب روی دستش کبود شده بود وزخمی.مشغول مرطوب کردن اونیکی دستش بودم که صداش منو به خودم اورد:ترانه...خودتی دیگه؟ نگامو چرخوندم رو صورتش نفس نفس میزد و چشماشو به سختی باز نگه داشته بود لبخند زدم تا بغضمو پنهون کنه:اره...مهراد خوبی چه بلایی سرت اوردن؟ -ترانه...دارم یخ میزنم -مهراد دمای بدنت بالاست تب داری نمیتونم -دارم یخ میکنم ترانه بلند شدم و یه پتو مسافرتی از تو کمد اتاق براش اوردم و روش انداختم،در خونه به هم کوبیده شد و اریا اومد تو،بادیدن مهراد نفس عمیق کشید و اومد جلو پاکت چیزایی که بهش گفته بودم رو ازش گرفتم و مشغول شدم:دادا خوبی؟چه بلایی سرت اومده -چیز خاصی نشده یه هفته گشنگی و تشنگیمو با کتک رفع کردن همین اریا عصبی شد:کی این بلارو سرت اورد؟!؟ نگام اومد رو صورت مهراد:مهم نیست...مهم اینه که تموم شد،موفق...شدم منو اریا بهم نگاه کردیم و باز به مهراد اریا لب باز کرد:ینی چی داداش؟ پلکاش روهم افتاد و قطره ی داغ اشکش از گوشه ی چشمش اومد پایین:داداش؟مهراد؟مهراد با توام؟ رو کرد سمت من:کی اوردش؟ گاز و پنبه ی بتادینی ای که اماده کرده بودم گذاشتم رو گوشه ی راست پیشونیش و چسب زدم اخماش در هم شد بدون کوچکترین صدایی:به در تکیه داده بود وقتی درو باز کردم افتاد تو کسیو ندیدم وسایلو بردم تو اشپزخونه و یه کم یخ برداشتم و برگشتم سمتش اگه همونطور باشه که گفت نمیتونم بهش قرص بدم پس مثل همیشه از روش های سنتی استفاده میکنم دستمال حوله ای که هنوز استفاده نشده بود رو زدم تو اب و یخ و گذاشتمش رو پیشونیش اریا سرشو تکون داد:چرا سرما خورده؟ مهراد با سرفه ی عمیقی که کرد جوابشو داد سرمو تکون دادم و دستمالو رو صورتش جابه جا کردم:نمیدونم..بمون بالاسرش برم واسش سوپ درست کنم -باشه برو هستم.. برگشتم تو اشپزخونه و با کمی مخلفات سوپ گذاشتم یه سوپ پرکالری و بدون روغن از نظر من که حال بهم زن بود ولی چاره چیه حدالامکان کاری کردم تا طعمش خوب بشه و بدک نباشه ادویه نباید میخورد دیگه بایکم زعفرون از بدک نبودن اومد رو درجه ی خوب بسه دیگه.مایعشو که خیلی هم غلیظ و خوب شده بود رو گرفتم و برگشتم پیش هردو .اریا همچنان با دستمال مشغول مرطوب کردن صورتش بود کنارش نشستم:اصلا بیدار نشده؟ -نه هنوز میخوای اینو بهش بدی؟اون که بیدار نیست؟ -کم کم به خوردش میدم نگران نباش قاشق مربا خوری و پر کردم و اروم اروم ریختم تو دهنش جوری که نریزه تو گلوش اونم اروم غورتش داد و از حرکت استخون اپی گلوتش میشد فهمید(همون استخون تیله مانند جلوی گردن که تو مردا بزرگتر و واضح تره)تا نیم ساعت طول کشید که اون سوپ رو به خوردش بدم و بعدش یکمی شربت استامینوفن رو هم با اب مخلوط کردم و ریختم تو دهنش تا کمک کنه تبش بیاد پایین..به خیر گذشت واقعا به خیر گذشت
  12. 2 پسند
    ****ترانه**** امروز شرکت خیلی خوب بود و منم خیلی عالی کارمو انجام دادم و اون شنود کوچیک و سیاه رو چسبوندم زیر میز و بخاطر کار خوبم قراره مهراد ببرتم خوشگذرونی.یه مانتوی قرمز تنم کردم یه مانتوی تقریبا بلند که تا روی زانوم بود با یه شلوار لوله ی سرمه ای رنگ.یه کفش راحتی قرمز پا کردم با شال سرمه ای موهای خرمایی رنگم رو هم از زیر شالم ریختم بیرون و حدالامکان محجبه شدم کیفمو برداشتم و بعد از زدن یه سایه ی سیاه و محو زیر و بالای پلکم یه برق لب کم هم زدم و رفتم بیرون مهراد و اریا مشغول حرف زدن بودن:از ماساژای من خوشش اومده...ازم خواسه روزایی رو که نمیاد برم پیشش برای ماساژ مهراد:همینطور ادامه بده...وقتی پات تو خونش محکم شد میگم چیکار کنی اریا:مهراد تو چی؟؟من نگران توام -نگران چی منی؟ -بلایی سرت نیارن -نه اتفاقی نمیوفته نگران نباش منو ترانه میریم بیرون...تونمیای؟ -نه دادا شما برین من باید برم کمک مامان تا رفت ورو شو تموم کنه -باشه پس -خدافظ بازم مواظب خودت باش خب؟ لبخند رولبش نشست و سرشو تکون داد.اریا رفت بیرون ومنم از پیچ راهرو اومدم بیرون لباسشو عوض کرده بود یه بافت سیاه تنش بود و یه بلوز مردونه سفید زیرش.یه شلوار لی روشن هم پاش بودسرشو به دستش تکیه داده بود و ماساژش میداد بافت سرمه ایمو پوشیدم و :مهرادی سرت درد میکنه؟ نگاشو اورد بالا و به من نگاه کرد لبخند زد و دستشو انداخت:نه بریم و بلند شد و اومد سمتم جدی جدی میومد بدون کوچک ترین لبخند داشت میومد سمتم اروم اروم تنهاشدیم؟وای؟روبه روم ایستاد سینه به سینه ی هم یه قدم رفتم عقب و جامو پر کرد خوردم به اپن و سعی کردم خونسردانه نگامو ازش بگیرم دستش اومد بالا یا حضره تباس؟شونا هامو اوردم بالا و جمع کردم صدای بهم خوردن کلید باعث شد هم به خودم هم به مهراد فحش بدم لبمو عصبی جمع کردم صدای خندش بیشتر عصبیم کرد:بابا محافظ؟خوب ترسیدی اش و لاش کن چرا اینطوری میشی؟ راس میگه ها؟هم تو اون مهمونی هم الان واقعا وقتی میترسم هیچ غلطی نمیتونم بکنما؟تا به خودم اومدم از مهراد یه جای خالی و یه درنیمه باز مونده بود یه دفعه دلم شروع کرد هم خوردن دلشوره گرفتم در حد شعله قلم کار دیوونه داشتم میشدم خودمو رسوندم پای در در حیاط هم نیمه باز بود دویدم طرف در...ماشین بود اما مهراد نبود سعی کردم قلبمو غورت بدم تا بره سرجاش صداش زدم:مهراد؟ اما هیچ صدایی به گوشم نخوردخواستم برم بیرون اما صدای خش خش چیزی زیر پام منو به خودم اورد پامو بلند کردم سوییچ زیر پام بود برش داشتم و دزدگیرشو زدم مال مهراد بود چشمم خورد چند قدم دور تر...گوشی مبایلش هم همونجا بود...خدای من...دویدم طرفش و برش داشتم همون گوشی با همون ای فیس سیاه دویدم توخونه و درو بستم...مهراد کجاست؟گوشیمو در اوردم دستام میلرزید و چشمام تار چرا اینطوری میشم؟صدای امیر پیچید تو گوشی:جانم؟ -امیر بیا اینجا؟ -چیشده ترانه چراصدات میلرزه؟ یه اتفاقی افتاده امیر اریا با استرس از اینور میرفت به اونور.امیر هم دستاشو رو زانوش گذاشته بود و پیشونیشو به مشتاش تکیه داده بود ساعت ده شب بود و هیچ خبری از مهراد نشده بود.اریا به حرف اومد:باید بریم دنبالش امیر با یه نفس عمیق حرفشو قطع کرد:میخوای بیفتی تو خیابونا دنبالش؟ -نمیتونیم دست رو دست بزاریم تا جنازش بیاد میتونیم؟ -الان کمترین کار خونسرد بودنه نمیشه همینطوری بی نقشه و سرنخ کاری کرد.بعدشم ممکنه اینجا زیر نظر باشه...اصا اینجا هم نباید میومدیم اریا عصبی شد:ینی چی ینی بشینم دست رو دست بزارم و درحالی که معلوم نیست دارن چه بلایی سرش میارن اینجا اروم بشینم؟نخیر امیر اقا هرطور شده پیداش میکنم -میخوای کجارو بگردی هان؟میدونی اگه اتفاق بدتری بیفته چی میشه الان مهراد هم همینو میخواد نمیخواد نقشش لو بره اونا با یه نقشه بردنش و خودشم میدونه اگه بخوان بکشنش تو گروهشون بلایی سرش نمیارن میارن؟اونا مهرادو زنده میخوان همچین مخی گیرشون نمیاد میاد؟ اگه بلایی سرش بیاد خودمو نمیبخشم..من محافظش بودم..نباید تنهاش میزاشتم و باید دنبالش میرفتم...لعنتی...همش تقصیر منه *************** با لمس اب سرد روی تنش یه وجب پرید بالا و با یه نفس عمیق چشاشو باز کرد همین یه وجب باعث شد جای ضربه ها درد بگیره و دندوناش روی هم ساییده شه.اونایی که اورده بودنش هرکی که بودن نباید باهاش اینطوری رفتار میکردن.سه روز بود دریغ از یه قطره اب...نای نگهداشتن سرش رو نداشت تنها چیزی که خورده بود کتک بود و سرما اونقدر عقلشون کم بود که نمیدونستن اب سرد لااقل نریزن بهش سرفه ی خفیفی کرد و سرشو بالا گرفت تا تو چشمای مردی که واسه سوال کردن بی مورد اومده بود خیره شه مرد ناخناشو دید و درحالی که بهشون ور میرفت:لازم نیست دوباره بپرسم...اومدم دنبال جواب مهراد سعی کرد لرزش صداشو از بین ببره..نترسیده بود اصلا ولی سردش بود زیاد وسط یه ناکجا اباد تو سرمای زمستون رو صندلی بسته شده بود و بخار از روی بدن خیسش بلند میشد:اگه دیدیش سلام منم بهش برسون مرد عصبی مشتشو کوبید تو صورتش سرش ازشدت ضربه برگشت اما خندید:خسته نشدی انقد اون مشتتو کوبیدی به من؟ مرد اخماشو بیشتر در هم کرد و محکم کوبید رو دسته های صندلی و صورتشو یه وجبی صورت مهراد نگهداشت:مقاومت نکن دیگه جای سالم روبدنت نداری...واسه چی حرف نمیزنی؟ بانفرت تو چشمای مرد خیره بود اگه حرف میزد همه چیزو از دست میداد...نمیخواست بازنده ی این بازی کثیف باشه مرد بلند شد و به ادمش دستور داد بهش شلیک کنه..تفنگشو مسلح کرد و صدا خفه کنشو روش سوار کرد:یه شانس دیگه بهت میدم وگرنه اون تورو میکشه لوله ی تفنگ رو شقیقش نشست:چی تو اون سیستم بود چه اطلاعاتی درش وجود داشت مهراد پوزخند زد و چشمشو بست اما به جای خالی شدن مغزش سوزش شدیدی رو تو گردنش حس کرد..
  13. 2 پسند
    خرت و پرتامو جمع کردم و رفتم از اتاق بیرون گوشیمو دراوردم و اولین کاری که کردم شماره ی ترانه رو گرفتم بعد چند لحظه انتظار جواب داد:الو مهراد بمیری که مایه ی دقی چرا نیومدی هنوز ینی چی منو توخونه تنها ول کردی ینی چی الان بی ادب بی معرفت خندم شدت گرفت و حرص اون بیشتر دراومد:مرض و هرهرهر سوار اسانسور شدم و دکمه ی پارکینگ رو زدم:شام خوردی ترانه لحن صداش عوض شد:نه مهراد دارم میمیرم از گشنگی -باشه پس شام میگیرم میام چی میخوری؟ -پیتزا مخلوط -توروخدا امر دیگه؟ -امری نیست -بچه پررو باشه تا نیمساعت دیگه میام.فعلا -خدافظ و قطع کردم تو ماشین نشستم و شماره ی امیر رو گرفتم باید میگفتم چیکار کردم موفق شدم یا نه:الو مهراد؟چیکار کردی؟ -برنامه نصب شد حالا میتونین راحت سیستمشو چک کنین فقط مواظب باش که روزی یه بار اونم تو یه ساعت مشخص اوکی؟ -باشه مهراد مواظب خودتون باشین مواظب ترانه هم باش -خدافظی و گوشی روقطع کردم.حرصم گرفت چرا باید تاکید میکرد مواظب ترانه باشیم مگه اون نیومده از من محافظت کنه؟پس چرا من باید ازش محافظت کنم؟اصلا به امیر چه ربطی داره؟اصلا چطور به خودش اجازه میده بگه مواظب ترانه باش بچه پررو رو نگا؟سرمو از روی عصبانیت به طرفین. تکون دادم و دنده رو با عصبانیت جا انداختم بعد گرفتن پیتزا راه افتادم سمت خونه شانسم زد و امروز خوب پیش رفت خیلی خوب امیدوارم در روز های اینده هم همین بشه.ماشینو پارک کردم و همه چیو برداشتم و اومدم بیرون واحد ما یه سوییت کوچیک حیاط دار بود حیاطش هم کوچیک بود کلید انداختم و وارد حیاط شدم ده متر تا پله های ورودی راه بود.وارد پله ها شدم و درشو باز کردم و رفتم تو یه در ضد سرقت بود از ورودی یه راهروی کوچیک به سمت راست داشت که از کنار اپن اشپزخونه رد میشد و وارد پذیرایی پنجاه متریش میشد واز اونطرف اشپزخونه راهرو میخورد سمت تک اتاق و سرویسای خونه یا واحد یا سوییت ترانه تو پذیرایی نبود پس صددرصد تو اتاقشه پیتزاهارو گذاشتم رو میز و کتمو در اوردم به یه دوش عالی نیاز داشتم ساعتمو دراوردم و انداختم رو اپن همینطور گوشی و سوییچمو.صدام بلند شد:ترانه؟بیا شام و رفتم تو سرویس دستو صورتمو شستم و با حوله خشک کردم.اومدم بیرون اما ترانه هنوز نیومده بود در اتاقشو اروم زدم:ترانه؟بیداری؟ جواب نداد اروم در اتاق روباز کردم و سرک کشیدم رو تخت خوابیده بود اروم رفتم جلو خم شدم صورتم یه وجبی صورتش بود:نگو که دیر اومدم و خوابت برده بعله خواب خوابه چون هیچ عکس العملی از خودش نشون نداد اک هی چرا خوابیده؟دستمو اوردم بالا و رو شونش گذاشتم تا بیدارش کنم اما دلم نیومد مث یه طفل کوچولو خوابیده بود خواستم برم اما شام نخورده خوابیده بود و یقینا نصفه شب از گشنگی ضعف میکرد شونشو تکون دادم:ترانه؟پاشو شام و بازم تکونش دادم اخماش در هم شد و سرشو کمی به بالشت کشید و باهمون چشمای بسته و اخم با نمکش بین ابروهاش بلند شد نشست خندم گرفت به زور لای یه پلکشو باز کرد و با همون لبای ورچیدش:چه شامی این وقت شب؟ ختدم به لبخند تبدیل شد:ببخش دیر اومدم ترانه ولی نمیزارم شام نخورده بخوابی یه چیز فرضی رو جوید و غورت داد دستشو گرفتم و با یه کشش مجبورش کردم وایسه کلافه شد:بزار بخوابم -برات پیتزا گرفتما بخور بخواب لای دوتا پلکاشو کمی باز کرد و با همون اخم بهم خیره موند:پیتزا خریدی؟ خندیدم:نه پس.منتظرم و از در اتاق زدم بیرون و مستقیما رفتم طرف اشپزخونه شیشه ی ابو از در یخچال کشیدم و همینجور گزاشتم رو لبم مشغول سرکشیدنش بودم که یه سایه افتاد رو دیوار سمت چپم نگامو بدون حرکت دادن سرم چرخوندم سمت دیوار دستش لای موهای لخت و بازش بود و تلو تلو میخورد با موهای ازاد اومده بود و لباسش هم یه کوچولو باز بود یه شلوارک دودی رنگ تنش بدد با یه استین کوتای سفید کلا ازادی زده بود نگام افتاد رو نوک پاش و اروم اروم اومد بالا یه حس عجیبی بهم دست داد یه جوری عصبی شدم نه از اون عصبانیتا شیشه رو اوردم پایین و سرمو تکون دادم تا این حس بپره اما نشد صدامو صاف کردم و شیشه ی ابو گرفتم طرفش:اب بخور خواب از سرت بپره شیشه ی اب رو گرفت و کمی ازش خورد و سر میز نشست اخم داشت و چشماش به زور باز بود:ساعت چنده؟ -نزدیک دوازده جعبه ی پیتزاشو باز کردم و گذاشتم روبه روش و خودمم مشغول شدم خیلی گشنم بود ناهار هم نتونسته بودم بخورم نگام افتاد به ترانه که پیتزاش رو لبش بود و چشماش بسته سرش هم از این ور و اونور درحال افتادن بود صداش زدم:حداقل روتا قاچ بخور ترانه چشماشو باز کرد و لبخند زد:تویی!؟فک کردم مهراده چشمام چهارتا شد ینی داره خواب میبینه؟چیزی نگفتم و:چرا فک کردی من مهرادم!؟ مشغول جویدن بود و چشماش نیمه باز:امیر میخوام یه چیزی بهت بگم قول میدی پررو نشی؟!؟ خندمو خوردم:اره بگو؟ -خوب کردی امروز اومدی دلتنگت بودم اخمام ناخود اگاه درهم شد به چه حقی این حرف رو زد؟سعی کردم اروم باشم:ممنون لبخند زد واقعا داره خواب میبینه ها اصلا هم بیدار نمیشه:امیر یه چیز دیگه بگم؟ سرمو تکون دادم لابد میخواد بگه بیشتربیا:بگو -حس میکنم از مهراد خوشم میاد با چشمای چارتا شده از تعجب چرخیدم طرفش چشماش کامل بسته بود این چرا حالیش نیست نکنه قرص مرص چیزی خورده:با اینکه خیلی اذیت میکنه ها ولی خوشمزس؟زیاد منو میخندونه هاه مگه دلقک توام عع عع عع؟دختره بیچشم و رو بزنمش زیرلبی دوتا فحش نثارش کردم کلش داش میومد تو پیتزا که گرفتمش دیگه غش کرد تکونش دادم:ترانه هووو ترانه انگار خوابش سنگینه خیلی غیر عادیه نه؟طبیعی نیست حالا چیکارش کنم بازم تکونش دادم:پاشو ترانه افتاد رو من وای پاشو ترانه پاشو؟اه فایده نداره کمی به چهرش نگاه کردم میخوام بزنمش میخوام بکوبمش تو دیوار..یه لحظه یه حس عجیب اومد سراغم و منو مجبور کرددیگه چیزی نگم و تو یه سکوت و یه خلا از افکار بهش خیره شم..صدای قلبمو به وضوح میشنیدم دستمو زیر پاهاش قفل کردم همینطور دور شونه هش به سبکی یه پر کاه بودسرش رو شونم فرود اومد سعی کردم اروم باشم اروم اروم به سمت اتاقش قدم برداشتم چنان اروم شده بودم که تو زندگیم تجربه نکرده بودم به هیچی فک نمیکردم فقط اون تو ذهنم بود در اتاقشو هل دادم و رفتم تو اروم گذاشتمش رو تخت و پتو رو تا شونه هاش کشیدم نگام میخ صورتش مونده بود سرمو بردم جلو تا دقیق تر نگاش کنم یه صورت بیضی داشت و بینی و لبای عروسکی.پوستش صاف صاف بود یه دفعه به خودم اومدم و صاف ایستادم سرمو به طرفین محکم تکون دادم"من چم شده؟"خودمو رسوندم بیرون و در اتاقشو بستم احساس خیلی فوق العاده ای داشتم و وقتی تو بغلم بود"اوی اقا مهراد تند نرو وایسا پیاده شو باهم بریم چی واسه خودت میگی؟برو اشپزخونه رو جمع کن بخواب"رفتم تو اشپزخونه دوتیکه ای که از پیتزام مونده بود رو هم خوردم و جعبشو گذاشتم تو سطل اشغال بقیه ی چیزایی هم که مونده بود رو گذاشتم تو یخچال و میزو مرتب کردم رو کردم سمت سرویس تا هم مسواکمو بزنم هم یه دوش اب گرم بگیرم که بدون دوش خوابم نمیبره...زیر دوش ایستاده بودم و تمام اتفاقات امروز رو مرور کردم..تو امروز تنها چیزیکه منو درگیر کرده بود نصب برنامه رو سیستم شرکت بود واینکه قراره چه بلایی سرم بیاد مامان..بابا..مینا..میدونم دارین نگاهم میکنین..من به هیچکی اعتماد ندارم..و تو این راه افتادم چون نتونستم بدون انتقام خون بیگناهتون سر کنم..کمکم کنین..من خیلی زود از دستتون دادم و تنها شدم...لااقل الان همراهم بمونید...خیلی دلم براتون تنگ شده..خیلی..نتونستم جلوی اشکامو بگیرم صدام در نمیومد اما اشکام به سرعت میومدن پایین و صورتم به شدت جمع شده بود..حتما الان دیگه فهمیدین چرا بدون دوش گرفتن نمیتونم بخوابم...صدام و به یه هق کوچیک قطع کردم گلوم درد اومده بود و من لجباز تر بهش فشار میاوردم تا هنجرم باز نشه....الان که دوش گرفتم بهترم..کمی بهترم..رو مبل افتادم و به جلوم خیره شدم من باید موفق بشم..فقط در این صورته که میتونم اروم بشم...سرم رو بالشت فرود اومد و تنها چیزی که یادمه اینکه پتومم دورم پیچیدم...
  14. 2 پسند
    ****ترانه**** تقریبا تا الان یک ساعته منتظرم اما مهراد نیومد از اینکه برگردم تو شرکت واهمه داشتم میترسیدم سه بشه گوشیمو دراوردم و برای بار پنجم زنگ زدم ولی جواب نمیده خسته شدم زانوها و کمرم درد اومده بودن کمی جا به جا شدم تا یکمی اروم بشه و دردش ساکت بشه مشغول انتظار کشیدن بودم که گوشیم زنگ خورد:الو؟ صدای اریا پیچید تو گوشم:ابجی کجای؟ -سلام از ماست -وای ببخشید..سلام کجایی؟ -من بیرون شرکت جای همیشگی منتظرم تا مهراد بیاد -الان میام خواستم بهش بگم نه نمیخواد گوشی تو روم قطع شد جدیدا داداش اریا بی نضاکت شده!چرا مهراد نیومد بیرون..نکنه اتفاقی براش افتاده باشه؟ینی چی شده؟یاد حرفش افتادم..اگه نکشنم!نه نه هیچ بلایی سرش نیومده فقط سرش شلوغه..تو همین خیالای باطل و بیخود بودم که یه دفعه اریا با اون موتور خوشگلش جلوم سیخ کشید:بپر بالا ابجی -اریا مهراد... -نگران نباش گفت کارش طول میکشه نمیاد بیام دنبالت راحت شدم و نگرانیم رفع شدپشت موتورش نشستم و پیش به سوی خونه گاز داد.منم بغ کرده سرمو رو کمر اریا گذاشتم وای که چقد دلم میخواست الان این مهراد بود ینی چیکار میکنه حالش خوبه یانه؟حتما محسن ازش خواسته سیستمو بازیابی و غیرقابل نفوذکنه اما نکنه بلایی سرش بیارن؟سرمو تکون دادم...نفس عمیق کشیدم و از موتوری که بیحرکت موند پیاده شدم اریا هم پیاده شد و دنبالم اومد تو خونه:ترانه واست ناهار اوردم -چی هست؟ -معمولا مامان غذاهای مورد علاقه ی مهرادو میپزه نمیدونم دوست خوای داشت یانه -حالا چی هست؟ -چلو گوشت با سس زیاد -الان نمیخوام -چرا غذات یخ میکنه خب -مهراد بیاد باهم میخوریم سرشو تکون داد:باشه پس من یه مدت تحریمم مامان افتاده تو تمیز کاری باید باشم کمک.دیگه پس فردا میام دیگه -باشه -مشکلی نداری تنهایی الان؟ -نه الاناست امیر بیاد گفت میخواد ببینتم -باشه پس فقط شاید مهراد کلا شب هم نیاد لبخند زدم تو روش تا از فکر صورت پکر من در بباد:خیالت راحت برو اریا لبخند زد و سرشو تکون داد:خدافظ سرمو تکون دادم و خدافظی کردم باهاش.از در رفت بیرون و من رو مبل سر خوردم و به ساعت نگاه کردم.سه عصر بود گوشیمو از کیفم در اوردم لگو ی پیامش باعث شد پوزخند بزنم لابد امیره با دیدن اسم مهراد رو صفحه ی گوشی نیشم شل شد و پیامو باز کردم"شرمنده شیطون خانوم جبران میکنم"لبخندم ملیحانه و ژکوند شد و پیامو بستم پس واسه ناهار هم نمیاد رفتم سمت چلوگوشتی که رو اوپن بود چقدر دلم میخواست مادر اریا رو ببینم چقدر به فکرمون بود یه بشقاب برداشتم و طبق عادتم کمی برنج ریختم که نصف بشقاب هم نبود و دو برابر خورشت ریختم برنجش بخاطر قرمزی سس سرخ شد و وسوسه کننده شروع کردم خوردن عجب کرخت و بیحالما صب چه پر انرژی الان...خیلی عجیبه خیلی.بعد شستن ظرفام و عوض کردن لباسام تصمیم گرفتم یکم بخوابم تا این کسالت رفع بشه هنوز یک ساعت از خوابیدنم نگذشته بود که صدای زپگ یسره ی در بلند شد و منو با فحش و ناسزا از رختحواب جدا کرد ایفنو بدون دیدن مردی که جلوی دره برداشتم:مردم ازار نمیگی مردم خوابن شاید؟ صدای قهقهش منو جری کرد:ترانه امیرم چشاتو باز کن عع امیره ایفنو زدم و در باز شد روسریمو پروانه ای رو سرم بستم و در واحدو باز کردم پشت در بود بادیدنم گل از گلش شکفت و محکم بغلم کرد:چطوری ترانه؟دلم برات لک زده بود ناکس هیچ به تعجب من محل نمیزاشت منم تو بغلش درحال ابلمبو شدن بودم بعد اینکه کلی فشارم داد ولم کرد امیر هم دچار کرم اعتقاد شده و از قضا کرمه اعتقاد محرم و نامحرمی رو خورده.از طرز فکر خودم خندم گرفت ولبمو کشیدم زیر دندونم.با لبخند بهم خیره شد وگفت:به چی میخندی موزی؟ منم باخنده جواب دادم:بیخیال خب چخبر خنده از لبش پرکشید:تنهایی ترانه؟هنوز که دچار مشکل نشدی نه؟ -نه بابا اریا که زیاد اینجا نیست و عصای مادرشه مهرادم که به زور یکم جدی میشه نفس عمیق کشید و سرشو تکون داد:باشه دختر عمه بازم مواظب خودت باش سرموتکون دادم و ظرف میوه رو از یخچال مربعی و کوچیک واحد اوردم بیرون و روی اپن رو به روی امیر گذاشتم:اونطرف چخبر؟ امیر یه سیب قرمزو برداشت و مشغول تمیز کردنش شد:خبری نیست فعلا راستی وارد شرکت شدید اره؟ -اره چهارمین روزم بوده -مهراد چی؟ -تونسته با استعدادش مخ رفیعی رو بزنه الانم اونجاست و داره سیستمشونو دسکاری میکنه -اون واقعا کارش عالیه از چند سال پیش تاحالا واسه امروز برنامه ریزی کرده -مگه امروز چه روزیه؟ -قرار شد دیشب دوباره یه حمله ی سایبری کوچیک دیگه به شرکت داشته باشه و کمی از اطلاعات محرمانه رو بکشه جدا چه جالب چه اینده نگر.سرمو تکون دادمو با یه اخم غلیظ جواب دادم:خب حالا چی؟بلایی سرش نیارن؟ -نه بابا طوریش نمیشه..ترانه یه چیزی هست که خیلی وقته میخوام بهت بگم کمی تو صورتش خیره شدم نگاه منو که دید مث ادم خجالتی ها کلشو انداخت پایین:یه چیزی که خیلی هم مهمه خندم گرفت:افتاب پرست رنگ عوض نکن حرفتو بزن کمی من من کرد و بعد سرشو تکون داد:باشه یه وقت دیگه بلند شد و شلوارشو تکوند و لبخند زد:من دیگه میرم مواظب خودت باش و اگه ترسیدی خبر بده بلندشدم تا دم در باهاش برم سرمو تکون دادم:خیالت راحت امیر برو سرشو تکون داد و پشت به من به حرکت در اومد ایستاد و برگشت طرف من و باز منو بغل کرد و بعدش دوباره بدو رفت بیرون یکم متعجب جای خالیشو نگاه کردم و بعد شونه هامو انداختم بالا فک کنم این امیر یه چیزیش هست خل شده رفتم سمت اتاقم تا یه دوش کوچیک بگیرم چقدر خونه بدون مهراد سوت و کوره ****مهراد**** ساعت شده بود یازده و چشمای من داشت از حدقه در میومد سردردمم بند نیومده بود و کلا قاطی شده بود با همه چی اینتر روزدم و به پشتی صندلی تکیه دادم:تموم شد محسن از جلوی میز اومد کنارم و به مانیتور خیره شد:افرین واقعا افرین سرمو تکون دادم و بلند شدم:دیگه کاری به کار نرمافزار نداشته باشین.خودش هر بیست و چار ساعت کد عوض میکنه وفعالیت داره اگه بازم مشکلی پیش اومد بگین خودم بیام دستشو زد رو شونم:ممنون مهراد واقعا ممنون لبخند مسخره ای رو لبم نشست:اگه کاری ندارین دیگه برم اونم متقابلا لبخند زد و سرشو تکون داد:بله بله میتونی بری
  15. 2 پسند
    قطع کردم.از اسانسور پیاده شدم و بعد از یه سلام پرغرور به منشی که چیزی جز تکون دادن سر نداشت رفتم تو اتاقم از کارای شرکت متنفرم اما چاره چیست امرور باید به طور نامحسوس شنود بزارم تو دفتر محسن خان رفیعی پس خیلی باید حواسم جمع باشه.. ****مهراد**** سرم داشت منفجر میشد اصلا حالیم نبود کجام هرچی قرص مسکن بود اقای بروجردی ابدارچی شرکت برام اورد و خوردم اما اروم نمیشد.امروز روز خیلی مهمیه نباید خراب بشه لعنتی.دوساعته منتظرم یک ماهه دارم هکش میکنم تا برسم به اینجا کلی زحمت کشیدم اگه بتونم سمت مشاور امنیت سیستمشون بشم یه قدم رفتم جلو...اینطوری مجبور میشن ارم استفاده کنن حالا جزییات رو بعدا میگم...رو صندلی نشستم و مشغول چک کردن کل سیستم شدم همچنان قفل بود تا هک نشه لبتابمو کشیدم بیرون و کد رو دادم بهش خواستم باز هک کنم که در اتاق زده شد:بفرمایید منشی محسن بود:اقای تاجیک اشاره کردم بیاد جلو یه سری پرونده رو گذاشت روی میز:بار جدید رسیده و اقا ازتون خواستن برین واسه ی کارشناسیشون پوشه هارو گرفتم و ورق زدم:از کجا رسیده؟ -از ویتنام سرمو تکون دادم:خیل خب باید اینارو چک کنم کارم تموم شد میرم -اقای رفیعی یه خواسته ی دیگه هم دارن -چی شده؟ -گفتن برید به اتاقشون -باشه میتونی بری با صدای تق تق کفش از رو مخم رد شد و رفت بیرون.اونقد ذهنم درگیر شده بود که تصمیم گرفتم بعدا چکشون کنم بلند شدم و یه نفس عمیق کشیدم خب مهراد اروم باش که خراب نکنی .اونهمه تلاش به این ملاقات بستگی داره.صدامو صاف کردک و رفتم طرف در تو راهرو اطراف رو دیدم و به صورت خیلی طبیعی رفتم طرف اتاقش در زدم صداش پیچید تو اتاق:بیا تو درو باز کردم و رفتم تو اتاق کنار میزش ایستاده بود و با استرس به سیستمش خیره بود صدامو صاف کردم و رفتم جلوتر:قربان کاری باهام داشتین نه اینکه نمیدونم چکارم داره؟خباثت در این حد!سرشو اورد بالا و به من نگاه کرد تردید داشت هیراد رو هم اضافه میکنیم به جمع اصا ندیده بودمش درو بستو منو سمت میز هل داد جلوی میز ایستادم و با تعجب به هردو خیره شدم محسن چیزی نگفت ولی هیراد لب از لب باز کرد:ببینم تا چه هد از دنیای سایبری میدونی؟ -من همه چی میدونم.مشکلی پیش اومده -میتونی یه سیستم رو از حمله ی هکرا محافظت کنی؟ لبخند زدم:به راحتی اب خوردن -خوب گوش کن پسر جون...سیستم ما یک ماهه داره هک میشه...هرکی هست خیلی حالیشه چون هرکاری کردیم باز هک کرده...اطلاعاتی که تو سیستم پدرمه فوق محرمانست...تنها کسی هم که درحال حاضر بلاجبار باید بهش اعتماد کنیم تویی ولی یه مشکلی هست... سرمو چرخوندم طرف محسن تا مثلا از تو نگاش بخونم و بعد با تردید رومو چرخوندم طرف هیراد:چه مشکلی -بخوای جلوی هک رو بگیری اون اطلاعات برات رو میشه درسته؟ -البته -دوراه داری...یا سکوت میکنی..یا میشی مشاور امنیت سایت...در غیر این دو صورت...مجبور میشیم... کلتشو از کمرش کشید و بهش چشم دوخت:بکشیمت -و اگه کلا نخوام اینکارو بکنم تفنگشو گذاشت رو قفسه ی سینم و فشارش داد:تو الان یه چیزی میدونی که نباید...پس میمیری نگاه عصبیمو دوختم به محسن که جدی و عصبی نگام میکرد یه جوری وانمود کردم انگار که گیر بد ادمایی افتادم:از کجا معلوم بعد حل مشکلتون سرمو زیر اب نکنین؟ محسن خندید:جالبه جالبه از مرگ میترسی؟ -نمیترسم..اما الان خیلی زوده...باید کارای نیمه تموممو تموم کنم محسن از پشت میز اومد بیرون و دستشو رو شونم گذاشت:خب خب جالبه...چه کاری؟ -به خودم مربوطه -باشه...من بهت قول میدم بلایی سرت نیاد توام باید قول بدی اطلاعات رو از اتاق نبری بیرون اوکی؟ سرمو با تردید تکون دادم و بعد کمی مکث:خب حالا این اطلاعات چیه که مورد هک قرار میگیره -به خودمون مربوطه -نه نیست به منم مربوط میشه باید بدونم که از چه اطلاعاتی دفاع کنم هیراد عصبی اومد سمتمو کلتشو رو شقیقم فشار داد:داری بلبل زیونی میکنی بچه -خواستم بدونم چه برنامه ای باید استفاده کنم -خیلی زرنگی اقا پسر الان که خلاصت کنم میفهمی کی زرنگ تره رفت ماشه رو بکشه که صدای محسن بلند شد:بسه هیراد به خاطر تو تو دردسر افتادیم باز میخوای تو دردسرم بندازی؟ -اما پدر تو نباید بهش اعتماد کنی اون فقط یه هفتس -بسه هیراد الان چاره ای ندارم اگه اون اطلاعات بیفته دست پلیس تمام رشتمون پنبه میشه نگاهمو فرستادم رو صورت محسن:اقای رفیعی..پلیس؟ کمی بهم خیره موند... منو پشت میزش نشوند و دستشو رو شونه هام گذاشت:ببین پسر خوب من به کمکت نیاز دارم..اما اگه بخوای زرنگ بازی در بیاری قبل اینکه پلیسا بیان دنبالم جنازه ی تورو گم و گور میکنم فهمیدی؟ زیر چشمی بهش نگاه کردم و با یه لحن مثلا ترسیده:ازم چی میخوای؟ سیستم رو نجات بده همین- به به ایول که کارم گرفت و موفق شدم لبخندمو تو دلم مخفی کردم و رو کردم بهش:یکم طول میکشه شاید نصف روز..اشکال نداره؟ -نه فقط کاری که میگمو بکن -یه سری وسایل تو کیفم تو اتاقم هست اونارو لازم دارم به هیراد اشاره کرد هیراد هم با نفرت دندوناشو روهم کشید و رفت بیرون پوزخند عصبی ای رو لبم نشست ازتون متنفرم.بعد ده دقیقه اومد و کیفمو پرت کرد:همه وسایلتو اوردم شروع کن؟ در کیفمو باز کردم و لبتابو کشیدم بیرون بدبخت نقره ای از بس روشن مونده بود رفته بود رو حالت اسلیپ بیدارش کردم و شروع کردم به نوشتن یه برنامه ی توپ واسه مقابله با هکر قدرتمند ینی خودم و اون دوتام مث جغد خیره ی من بودن
  16. 2 پسند
    بچه ها جونم سلام..ببخشید تاخیر داشتم تو این پست!!واسه رمان نگاهی برنگ ارامش بیشتر وقت گذاشتم تا تموم بشه! امیدوارم از پستی که میزارم راضی باشیددددد لطفا نظر فراموش نشه بهش واسه انگیزه ادامه دادن نیاز دارم
  17. 2 پسند
    نـویســنده مـهــربون مـنـتظر رمــان های بـعـدیـت هـســتم
  18. 2 پسند
    خووووااااههههششششش ????
  19. 2 پسند
  20. 2 پسند
    خيليييي قشنگ تموم شد اوااااااايييييي
  21. 2 پسند
    هر اغازی یه پایانی داره...سرانجام درد هم با یه پایان خوب یا بد تموم شد...همونطور که از اسم رمان پیداست بالاخره ارامش سراغ ادم میاد...ارامشی که خونواده واسه ادم میاره...وعده ی خداست...پس بیهوده نیست ازهمتون ممنونم که تو این چهار فصل انگیزه دادین خصوصا الهه ی عزیزم و دختر داییم که کلی انگیزه بودن و حمایتم کردن منو ببخشید بخاطر غلط املایی ها و تایپی ها...کیبورد گوشی این مشکلاتو داره دیگه!!و همینطور معذرت که فصل پایانی کوتاه بود.. از همه ی همراهای جان ممنونم به حمایتتون برای ادامه ی نویسندگیم نیازمندم.. امیدوارم نویسنده ی خوبی بوده باشم... تا رمان بعدی خدانگهدارتون
  22. 2 پسند
    *************** تو راهرو های سیاه و فروریخته ی اون ساختمون قدیمی قدم برمیداشت...اروم و بدون صدا!!میتونست صدای استیو رو بشنوه...دلش میخواست میزان نفرتشو نسبت به خودش بفهمه..کنار دیوار پناه گرفت و رفت جلوترصدای اسنیو به وضوخ تو گوشش میپیچید:چرا اونو بمن ترجیح دادی!!من چیم از اون کمتره...چراهمه چی باید واسه اون باشه؟؟چرا منو از خودت روندی؟؟!!متاسفم...ولی نمیتونم ببینم تو با اون بمونی... -واسه همین داری ریزه ریزه مردنمو میبینی؟؟ -خفه شو لنا...خفه شو...لعنتی ما که خوب پیش میرفتیم...چرا همه چی رو خراب کردی...میخوام راحتت کنم باشه..چند ثانیه بیشتر نمیکشه...وای مث سگ پشیمونم لنا...من نباید اون کارو میکردم... -ولی کردی -میدونم...میدونم بهم یاداوری نکن...اگه حتی مطمئن بودم درصد کمی میشد پادزهرشو ساخت...متاسفم -تاسف تو برام ارزش نداره...تونذاشتی خوشبخت باشم...درحالی که میدونستی چقدر کور کورانه اونو میپرستم...زندگیمونو خراب کردی و حالام دنبال خلاصی منی؟ -لنا..خفه شو...خفشو لعنتی... و صدای شکستن شیشه اخرین چیزی بود که شنید...درو بالگد باز کرد درازجا کنده شد و افتاد کنار.یه سالن نسبتا بزرگ که به یه ازمایشگاه نیمه مجهز تبدیل شده بود...نور مهتابی روی دیوارهی فروریخته ی پشت نایلونا میتابید و نمای زشت تری بهشون میداد.....با نگاه سفیدش به استیوی خیره بود که قالب تهی میکرد...فکرشم نمیکردسم بیاد...چون ریسک حصار فروسرخ براش بالا بود..سرنگ رو کناری گذاشت...سم اول به لنا خیره شد و انالیزش کرد...رو تخت بسته شده بود و ضعیف تراز اونی بود که حتی بخواد سرشو بچرخونه!به طرف استیو قدم برداشت استیو هفت تیر نقره ای شو کشید و از سم خواست سرجاش بمونه..ولی سم همچنان بهش نزدیک میشد..بی پروا بهش شلیک کرد..بخاطر شدت ضربه ی گلوله کمی مکث کرد و دوباره قدم برداشت..اصلا درد به چشمش نمیومد...هیچی به چشمش نمیومد تنها چیزی که میدید استیو بود که هرلحظه واسش منفورتر و ضعیف تر میشد...میخواست قلبشو از سینش بکشه بیرون استیو باز شلیک کرد ولی سم هیچ واکنشی نشون نداد یقشو گرفتو محکم به کمد شیشه ای پشت سرش کوبیدش..هیچ کلمه ای واسه توصیف عصبانیتش و اروم کردن خودش نداشت...فقط دوست داشت جون دادنشو ببینه!بلندش کرد.استیو با مشتش و توانی که بخاطر زنده موندن گرفته بود کوبید رو جای گلوله اما سم اصلا باکیش نشدکوبیدش به دیوار باز بلندش کرد و دستشو از پشت دور حلقش پیچید:ادمای رذلی مث تو لیاقت زندگی که هیچ...لیاقت مرگ روهم ندارن...امیدوارم تو جهنمی که منتظرته بسوزی به یه چرخش گردنشو شکوند و رهاش کرد.جنازش روزمین افتاد..به طرف لنا دوید کمربندی که روشکمش بود و کند و انداخت یه گوشه..دستاشو باز کرد و اروم بلندش کرد اما اون جون روپا موندنم نداشت.دستاشو دور گردن سم حلقه کرد:خوشحالم دارم میبینمت.. سم زیر زانوشو گرفت و بلندش کرد:باید برین خونه... ************** نیکل کنار تخت ایستاد:اگه کسی دوروبرم نباشه بهترتمرکز میکنم... سم سرشو به نشونه ی مخالفت تکون داد:من میمونم...نمیتونی بیرونم کنی!! نیکل شونه بالا انداخت و دستشو بالای قلب لنا نگهداشت:کارمو شروع میکنم لنا!!اماده ای؟ لنا اروم پلکاشو روهم گذاشت.نیکل تمرکز کردسم ردو رو زیر نظر داشت..کس دیگه ای جز اون سه نفر تو اتاق نبود.سم همه رو بیرون کرده بود.نیکل به چشمای بسته ی لنا نگاه کرد..اگه نتونه این فشارو تحمل کنه لنا برنمیگرده...پس باید کارشو تموم میکرد..دستاش قرمز شده بودن..انگار که هرچی خون تو بدنشه اومده تو دستاش...رنگ صورتش میپرید و دستاش کبود میشد...لنا هم همین طور اما این کبودی رو قلب و اطراف قلبش بود.نیکل اروم دستاش از هم جدا کرد و بالای هردو دست لنا حرکت داد:سم..هردو مچشو ببر سم متعجب چرخید طرفش:منظورت چیه... -الان وقت سوال کردن نیست اون چاقو رو بردار و روی هردو رگشو ببر...عمیق باشه لطفا سم کنار تخت رو زمین زانو زد روی هردو دست لنا یه بریدگی عمیق ایجاد کرد اما هیچ خونی بیرون نیومد:برو کنار... دو قدم خودشو کشید عقب.نیکل دستاشو به بالا حرکت داد انگار که داره یه چیزی رو بلند میکنه...اون سرم یا زهر رو کشید بیرون و توهوا معلق نگه داشت...لبخند زد.همه ی سرم رو تو یه ظرف کوچیک ریخت..دستشو رو قلب لنا گذاشت و دوباره جریان خونشو راه انداخت..زخم رو دستاش هم اروم اروم از بین رفت...وقتی رنگ به صورت لنا برگشت دستاشو اورد پایین و روکرد به سم:تموم شد.. سم بادلهره به صورت لنا خیره شد.پلکاش اروم از هم باز شد و نگاش چرخید رو صورت سم که درست بالای سرش بود..لبخند زد و بلند شد.دستاش دور گردن سم گره خورد.قلب نیکل شاد شد...اروم گرفت الان دیگه پسرخاله ی کوچیکش که واسش حکم یه برادر عالی رو داشت تو خوشبختی غرقه و هیچی این ارامشو بهم نمیزنه...اون خانوادشو...دخترش..مهمتر از همه لناشو داره...بدون هیچ تهدیدی...هیچ مزاحمتی..باهاشون به زندگی ادامه میده..و تا ابد لبخند میزنه...ایستاد و اون دوتارو تنها گذاشت...درو بست و روبه جمعی که رو به روش ایستادن ایستاد:موفق شدم... مت خندید و اونو بین بازوهاش گرفت:تو فوق العاده ای.. و رفت تو اتاق الکس هم اونو تو اغوش گرفت ولی حرفی نزد...رز شری...همه رفتن داخل جز مکس و سارا...سارا بغض کرده بود!نمیدونست چی بگه..اونو تو بغل گرفت و ازش جدا شد..نیکل بعد اینکه با نگاه برادرزادشو بدرغه کرد رو کرد سمت مکس:سم خوشبخت ترین ادم دنیاست...چون تورو داره.. نیکل خندید:اونا تا یه یه ساعت دیگه هم نمیان...کار من یه ربع دیگه تمومه... مکس سرشو تکون داد:تو باید به اونا میگفتی.. -میگفتم سم نمیزاشت کاری که میخوامو بکنم...اون به اندازه ی کافی کشیده..پنجاه سال درد و عذاب...بسشه...نمیتونستم ببینم لنارو از دست بده.. -تو چی...نیکل...بینیت... دستشو با تردید زیر بینیش کشید..خون سرخش رو دستش بهش دهن کجی میکرد..سم هیچوقت نمیفهمه نیکل چیکار کرده..مکس با یه وغوش پدرانه خواست دردشو کم کنه...ازدست دادنش سخت بود!: -کاش میتونستم برات کاری کنم... لبخند زد و گونه ی مکس رو بوسید:این قانون ماوراست..لنا زنده نمیموند...من نمیتونستم سلولای مردشو برگردونم... -پس خودت چی.. -مهم نیست...من مث سم قوی نیستم...پس امیدی به برگشتنم نداشته باشید...همین که شادیشو میبینم کافیه... با یه لبخند از مکس خداحافظی کرد...اروم پله هارو رفت پایین..با دستمال مخصوصش بینیشو پاک کرد و رو کاناپه ای که همیشه سمو تو اغوش میگرفت نشست..دوست داشت این کاناپه رو...عاشقش بود...اشکش چکید..به شعله های اتیش چشم دوخت:خدافظ برادر کوچولو... مکس در اتاقو باز کرد و وارد شد...قیافه ی گرفتش مشخص میکرد اتفاق ناگواری افتاده..روبه جمع کرد جمعی که نمیدونست چطوری جوشو بهم بریزه..یارا با دیدن مکس نتونست خودشو نگه داره..ترکیدن بغض سارا کار مکس رو راحت کرد...جمع مبهوت به سارایی خیره بودن که مطمئنا ازروی خوشحالی گریه نمیکنه...ازجاش بلند شد و دوید از اتاق بیرون درحالی که اسم نیکل رو زمزمه میکرد...سم بهت زده به مکس خیره بود.نفس حبس شدش به سختی ازاد میشد شکه شده بود واسه چی سارا اونطوری اسم نیکلو میبرد مگه بلایی سرش اومده؟ مکس جلو اومد و روبه روی سم ایستاد...لنارو از خودش جدا کرد و بلند شد:تو باید بری پایین سم... بهت زده سرشو تکون داد..از جمع فاصله گرفت.اروم اروم شروع کرد به قدم برداشتن..قدمایی که هرلحظه تند تر و بلند تر میشد.قلبش به شدت میکوبید.صدای گریه ی سارا خنجر میشد و تو قلبش فرو میرفت.خودشو با دورسوند به پله ها از پله ها با سرعت اومد پایین..رو به روی شومینه ایستاد..موهای لختش از لبه ی کاناپه ریخته بود و برق میزد..موهای بلندی که بخاطر نبودش دیگه رسیدگی نشدن...رنگ نشدن و به تیرگی شب رنگ گرفتن..رفت جلو رو به روی نیکل ایستاد.صداش زد..چشمای بستش هیچ تکونی نمیخورد دریغ از یه لرزش کوتاه...بدنش سرد بود..قلبش نمیزد...هیچ صدایی نمیشنید..به قلب نیکل خیره بود...قلبی که هرچی سعی میکرد صداشو بشنوه ناامید تر میشد...روزانوهاش افتاد...قطره ی سنگین اشکش چکید تمام بدنش میلرزید دستشو برد جلو و زیر سرش گذاشت سری که رو شونه افتاده بود...سرشو چرخوند طرف خودش اما همین که رهاش کرد باز افتاد..صورتش از درد و بغض مچاله شد.قلبش از شدت فشار قفسه سینش درد اومده بود...از بس نفسشو حبس کرده بود سینش درد اومده بود.نفسش دیگه بالا نمیومدهردو دستشو به طرف نیکل دراز کرد و اونو کشید تو بغلش.لنا و بقیه یکی یکی میومدن از پله ها پایین و با دیدن سم مات میموندن.نفسش صدا دار و بریده برید خارج میشد..مث کسی که از روی درد ناله کنه..ناله هاش بلند تر شدن...چشماشو بهم فشار داد و نعره زد...اسم نیکل رو فریاد میزد و بیشتر تو اغوش سردش غرق میشد..ازش خواهش میکرد تا بلند شه..ولی هیچ واکنشی ندید...زجه میزد و ازش میخواست چشماشو باز کنه و برگرده..خودشم مسدونست هیچ فایده ای نداره ولی از التماس دست نمیکشید...چقدر راحت از دستش داده بود..تنها حامی درد و رنجش...پناهش..تکیه گاهش...نیکل عزیزش...کسی که از بچگی واسه سم پناه بود...کسی که بخاطر سم مادرو پدرشو از دست داده بود ولی بازم ولکنش نشده بود...:نیکل...پاشو...چشاتو واکن لعنتی...بگو همش شوخیه...بگی میخوای منو اذیت کنی...پاشو لعنتی...نمیتونم از دستت بدم...بلند شو... ****************** با بهت به تابوت خیره بود...دوروز گذتشه بود..و دیگه نه کسی صداشو شنیده بود...نه نگاهشو دیده بود..قلب پاره پارشو نیکل بهم دوخته بود...ولی با رفتنش تمام رشته هاش پنبه شده بود... چهره ی اروم نیکل از دیدش دور شد...دفنش نکردن...درازاش تو یه تابوت بلوری قرارش دادن..تابوتی که از یخ بود...تنها کاری که تونسته بودن در ازای حمایتاش براش بکنن...که اچنم بخاطر خودشون بود...غم ناگانی نیکل واسه همه سنگین بود...هیچ کس واسه مرگ نیکل اماده نبود...هیچ کدوم ساکت نبودن...هیچ کسی تو اون خونواده نبود که براش اشک نریزه...اون یه دوست خوب بود...و یه خواهر نمونه...خواهری که خوشبختی و ارامش برادرش ر از جون خودش با ارزش تر دید!!خواهری کت اجازه نداد برادر کوچیکترش رنجی بدتر از اینو ببینه..واسه سم همه کاری کرد...و هیچ محبتی و عشقی رو ازش دریغ نکرد...تنها کسی بود که داشت...نتونست غمشو ببینه...جونشو فداکرد...قطره ی اشک سم چکید...دندوناشو بهم فاشر داد...داشت از مرگ نیکل دق میکرد...لباشو جوید و دستشو جلوی صورتش گرفت...اونقدر مظلومانه گریه میکرد که هیچ کس طاقت دیدنشو نداشت..لنا کشیدش تو بغلش..حالا با این سم ماتم زده باید چیکار میکرد..مطمئن بود که سم مرگ خواهرشو به گردنش نمیدازه...ولی... سمو به شونه های مت تکیه زد.نای راه رفتن نداشت...سرشو بلند نمیکرد چون نمیتونست جای خالی نیکلو ببینه!!به زور راضیش کردن تا از اون مقبره بیاد بیرون!!همچنان اشک میریخت..تو ماشین نشست لنا پشت فرمون نشست و راه افتاد...اونم بخاطر سم نتونسته بود اروم بشه..در امارتو براش یاز کرد...سم اروم اروم مسیر پله هارو در پیش گرفت و رفت بالا..لنا سوییچشو انداخت ته کیفش و رفت تو اشپز خونه... در اتاقو هل داد...به طرف تخت رفت...میخواست بخوابه تا نیکلو ببینه..چشماشو بست...خودشو مچاله کرد و سرشو محکم تر به بالش کشید به امید دیدن نیکل...لنا مسیر پله هارو در پیش گررفت امیدوار بود بتونه این غذارو بخورد سم بده!در اتاق نیمه باز بود...هلش داد رو به روی تخت ایستاد...سم چنان غرق خواب بود که انگار ده ساله نخوابیده!سینی رو روی عسلی گذاشت و کنارش رو تخت نشست قطره ی اشکشو با دست گرفت و گونه ی سردشو بوسید... *************** گره ی کرواتشو محکم کرد عاشق این کار بود.وقتی کارش تموم شد دستشورو شونه هاش کشید و لباسشو مرتب کرد!سنگسنی نگاهشو حس میکرد.سرشو اروم گرف بالا و لبخند زد...سم خیره ی لبش بود!زودتر اقدام کرد و بوسه ی کوتاهی رو لباش انداخت و ازش فاصله گرفت به سختی تونسته بود سمو از انزوا بکشه بیرون.یک سال از مرگ نیکل گذشته بود و حالا سم به سختی لبخند میزد...اونم فقط به لنا..رو به روی اینه ایستاد...مطمئن بود سم نگاش میکنه..پس یا لندی رژ لبشو پررنگ کرد و جلوی اینه ژست گرفت..یه پیراهن بلند و سفید که با تور دانته کار شده بود و یه نوار مورب تور ساده رو زانوهاش خورده بود موهاشو حالت داده بود روی شونش ریخته بود.سرویس مهبوبش که هدیه ای بود واسه ی حاملگیش رو انداخته بود و ازش لذت میبرد سم مهو زیباییش بود بلیز سفیدش تو اونهمه سیاهی نمای چشمگیری گرفته بود...تولد عزیزش بود...پس امشب باید خوشحال میموند... لنا دستشو زیر بازوی سم حلقه کرد و باهم وارد سالن شدن...همه منتظر بودن تا میزبان بیاد و کیک رو فوت کنه...لنا با کمک سم از پایه ی کوچیکی که پشت میز کیک بود رفت بالا و با شمارش جمع شمعارو فوت کرد...به محض فوت کردن شمعا تمام بمبای کاغذی ای که به دستو سم تو سقف تعبیه شده بودن ترکید و با درخشش کاغذای رنگی سالن جلوه ای بینظیر گرفت...لنا محو این سورپرایز بود...که سم از روی چارپایه بلندش کرد و اوردش پایین...کارد مخصوصو رو کیک گذاشت و بقیه ی کارارو سپرد به خدمت کارا...بعد یه پذیرایی مفصل دنبال سم کشیده شد و رفت وسط پیست...اروم و هماهنگ با سم شروع کرد رقصیدن سرشو رو شونه ی سم گذاشت و باهاش رقصید:از مهمونی راضی هستی؟ -مگه میشه یه کاری دست تو باشه و کسی راضی نباشه؟؟ یم لبخند زد:فک میکنی نمیدونم چقد فحش میدی واسه کادو؟؟ لنا سرشو تکون داد:تو واسم بهترین کادوی ممکنی عشقم.. سم سرشو تکون داد:نه تو کادو میخوای.. -ای بابا سم چه گیری دادی -کادوتو میخوای یانه؟ -چی خریدی حالا؟؟ سم لنارو از خودش جدا کرد و تو چشماش خیره شد:چه ارزویی داشتی و براورده نکردم؟؟ -نمیدونم.. سم دست کرد تو جیبش و بلیطای سفر هوایی ای که خریده بود و رو به روی لنا گرفت:ایران... لنا با یه جیغ بلند خودشو تخلیه کرد و پرید تو بغل سم...تنها ارزویی که براورده نشده بود!!ازش جدا شد سم هم از فرست استفاده کرد و رو دست خوابوندش لبشو گیر انداخت و یه بوسه ی شیرین و عمیق رو ازش گرفت..بوسه ای که لذت بخش ترین حسای دنیارو بهش منتقل میکرد...عشق و ارامش... "پایان"
  23. 2 پسند
    *********** پله هارو باقدمای سست و وارفته طی میکرد...نمیتونست حالشو بفهمه...تویه خلاء کامل افتاده بود...نه خرکتی..نه صدایی...نه نوری...هیچی فقط تاریکی...تاریکی!!دستگیره ی طلایی رنگ در اتاقو گرفت چقد تا دوروز پیش همه چی عالی بود...چه افاقی افتاد...درو باز کرد..با دیدن تخت خالی خشک شد...نه میتونست برگرده نه میتونست بره جلو!!:بابا؟ سرشو با تردید چرخوند طرف سارا که با یه ظرف سوپ و ابمیوه اومده بود:ل..لنا کجاست؟ -مامان؟تو تختش بود...مگه اصا میتونست حرکت کنه؟ نفس عمیق کشید....واسه تسلیم شدن زود بود..رفت طرف تخت...اطرافشو دید سرویسو چک کرد...اتاق سارا نشیمن سالن پذیرایی..سالن غذا خوری پارکینگ دورخودش چرخید!وسط پیست ایستاده بود...اما اون سالن برهنه هم خالی بود و لنایی درکار نبود! یقه ی نگهبان رو گرفت:لنا کجاست؟ نگهبان با ترس به چشمای سفید سم خیره بود:د بنال عوضی؟کی اومد تو خونه؟ نمیدونم..قربان من هیچی ندیدم سم عصبی تر تکونش داد:دروغ گوی خیلی افتضاحی هستی...به چه قیمت لنارو فروختی...چی کم داشتی هان...تو که حقوقت از نصف کارمندای منم بیشتره...زر بزن؟ -اصلا اینطوری نیست!!من بی خبرم... -لنا گم شده راحت از همین در بردنش بیرون تو ندیدی؟ -قربان...م..من تازه شیفتو تحویل گرفتم... -چه خری نگهبان بود؟ -ریچارد قربان!! -کدوم قبرستونیه؟ -شیفتو تحویل داد و رفت... نگهبانو پرت کرد عقب...بیچاره روزمین ولو شد ولی سریع خودشو جمع کرد و روبه روی سم ایستاد!!سم عصبی دستشو رو صورتش کشید.هنوز اروم نشده بود که گوشیش زنگ خورد:الو... -گفتی زیرنظرش بگیریم نه؟ -چی شده لوک؟؟ -اون از اینجا رفته!! سم بین ابروهاشو فشار داد:مگه نگفتم حواستون باشه... -ما از جامون تکون نخوردیم تعقیبشم کردیم....ولی انگار رکب زده..دوروز بود نه کسی میومد بیرون نه کسی میرفت تو...تا اینکه امروز فهمیدیم خونه خالیه...فلنگو بسته!! -لعنتی زهرشو ریخته... -چه اتفاقی افتاده؟؟واسه سارا اتفاقی افتاده؟ -نه...باید برم.. -سم چه اتفاقی... گوشیو قطع کرد و برگشت تو رفت طرف سالن مطالعه.از کشو میز فایل اطلاعات مستخدمین و نگهبانارو کشید بیرون و زد به سیستم...صفحه ی روبه روشو تمام و کمال چک کرد تا به اسم ریچارد رسید...ادرسو خوند و غیب شد!چون میدونست دیر بجنبه از کفش رفته!!روبه روی در خونه ای که توادرس بود ایستاد.میتونست صدای ریچارد رو بشنوه..یه صدای خشن و گرفته!!خواست بره تو که گوشیش زنگ خوردبی محلی کرد و درو بالگد شکست و پرید تو...به زنب که جلوش ایستاد محل نزاشت و با کف دست پسش زدو رفت سمت طبقه ی بالا..پله هارو دوسه تا یکی کرد و خودشو رسوند در اتاقو با لگد باز کرد و اقارو درحال فرار از پنجره ملاقات کرد!پوزخند زد و سریع رفت طرفش یقشو کشید و انداختش رو زمین.رفت طرفش و با مشت کوبید تو صورتش:لعنتی واسه چی؟توچطور تونستی!!هرچی که نیازداشتی رو فراهم کردم برات... خون لبشو گرفت و بلند شد:هیچکس به کم قانع نیست! -اون لعنتی کجاست...لنارو کجا بردین؟ -نمیدونم یقشو گرفت و کوبیدش تو دیوار از بین دندونای ردیف و چفت شدش غرید:وقتی پیداش کنم نه تو نه اون....زنده نمیمونین...ولی تااون موقع انقدر زجرت میدم تا بفهمی من کسی نیستم که رکب بخورم.... عصبی برگشت تو سالن مطالعه...صفحه هنوز روی میز باز بود...عصبی فایلو کشید و کوبید تو دیوار!!زنگ موبایلش رفت رو مخش!!از جیبش کشید بیرون و جواب داد:چیه؟؟ ************** کف دستشو کشید و اورد بالا...تونسته بود اون ماده ی لعنتی رو از خون جدا کنه...بادیدن سرمی که بین هوا معلق مونده بود زد زیر خنده!!مکس سرشو تکون داد:باید بهش خبر بدم!!نیکل اون ماده رو تو یه ظرف مخصوص ریخت و درشو بست:تو اینو بگیر...خودم بهش میگم!! گوشیشو کشید و تماس گرفت...منتظر بود اما جوابی نگرفت.گوشیشو اورد پایین و چرخید طرف مکس:جواب نمیده... -دوباره بگیر... کمی مکث کرد دوباره شماره گرفت خواست باز قطع کنه که صدای نعره ی سم تو گوشش پیچید و باعث شد چشماشو بهم فشار بده:چیه... نیکل مونده بود چی بگه:سم...چی شده چرا جواب نمیدی؟ -.... -سم جواب بده... زمزمه کرد:لنا... -لنا چی سم....؟؟؟ اما جز صدای نفسای عمیق چیزی نمیشنید:دق کردم لنا چی شده؟؟ -گم شده...دزدیده شده...نیست...معلرم نیست کجاست...تو حصاره نه میتونم احضارش کنم نه برم پیشش... -دارم میام پیشت... گوشی رو گذاشت و بدون جواب دادن به مکس دوید سمت پله ها!!تمام طول راه رو تقریبا پرواز کرد...رو به روی امارت زد رو ترمز!دوید تو سالن...همه جای خونه رو میدید و صداش میزد...تا اینکه سارا رو دید که تو درگاه سالن مطالعه ایستاده بود.رفت طرفش با دیدن سم که رو زمین چمباتمه زده بود موند سارا به نیکل نگاه کرد نفس نفس میزد موهای بلز و لختشو بهم ریخت و رفت کنار...نیکل اروم رو به روی سم ایستاد.روزمین نشسته بود و با لبش بازی میکرد...به زمین خیره بود و اصلا متوجه نیکل نشده بود:سم؟ سم از تکون دادن سرش دست برداشت و نگاشو کشید بالا..نیکل روبه روش زانو زد:زنگ زده بودم خوشحالت کنم... -چی شده؟ -من میتونم اون سرم رو از بدنش بکشم بیرون.. -چی داری میگی؟ میتونم واسه چند دقیقه جریان خونو تو بدنش ازبین ببرم و سمو از رگاش بکشم بیرون... -ازکجا انقد مطمئنی؟ -این یکی از امتیازات منه...لنا مث تو جاذب نیرو نیست...پس میتونم کمکش کنم... ایستاد:مطمئنی؟ -اره...من نجاتش میدم... نفس عمیق کشید:پس میرم دنبالش -تنها؟ -نگران نباش...اون یه ادم معمولیه... وغیب شد!
  24. 2 پسند
    روبه روی یه دکه ایستاد:من پاپ کرن میخوام!! سم کلافه دستشو جلوی دهنش گرفت:چقد روهم میخوری...من که دارم بالا میارم لنا خندید و به پاپکرن اشاره کرد:زود تند سریع!! سم هم به ناچار یه لیوانشو براش خرید!تا سوار ماشین شدن لنا ته لیوانو دراورده بود!!لیوانو پرت کرد سطل اشغالی و شیشه رو داد بالا:خب دیگه دیروقته بریم خونع!! سم سرشو با لبخند تکون داد:نه...میخوام ببرمت یه جای توپ!!یه دیسکوی قدیمی تو خیابون b64 هست که کلی هم شلوغ میشه...میخوام ببرمت اونجا..میخوام یکم... سم همینطور از برنامه ریزیش حرف میزد ولی لنا سوار سوگیجه شده بود و دنیا رو دور میزد...تند تر و تند تر...تهوع شدیدش باعث شد درماشینو یه دفعه باز کنه سم سریع ترمز گرفت و چرخید طرفش اما هیچی پیدا نبود!از ماشین با عجله پیاده شد و رفت طرف لنا!!از ماشین پیادش کرد و بردش طرف نرده ها هم سرفه میکرد هم بالا میاورد!روپاهاشم اصا بند نبود و اگه سم نگهش نداشته بود ولو شده بود!بیجون رو دستای سم افتاد با پشت دستش لبشو پاک کرد و همونجا رو زمین نشست:لنا...هی میگم روهم نخور...بهتری؟؟ لنا سرشو بلند کرد...حسابی سمو ترسونده بود..لبخند زد ولی لبخندش زود از بین رفت چون از حال رفت و ترس بیشتری رو روی دل سم گذاشت!!زیر زانوشو گرفت و درحالی که به خودش و دکه های شهربازی فحش میداد لنارو روسندلی خوابوند!سوار شد و راه افتاد...خداخدا میکرد اتفاق بدی نیفتاده باشه!! از بس لبشو به دندونش فشار داده بود کبود شده بود!!یه روز گذشته بود ولی نه لنا درست و حسابی بیدار شده بود نه از دکتر جواب درستی گرفته بود!!خواست یره و بیمارستانو روسرش بگیره که دکتر از ته راهرو نمایان شد!!اومد روبه روی سم:اقای بوینر؟ -دکتر تو چیکار میکنی..همش ادمو دق میدید یا فقط بامن اینطورین..حالش چطوره؟ دکتر لبخند زد:ایشون هیچ مشکلی ندارن...ما احتمال دادیم یه مسمومیت غذایی باشه که با داروها و شستشویی که به معدش دادیم امیدواریم بهبود پیدا کنن... -اون دچار کمبود اهنه؟ -نه بلعکس تمام ازمایشاتشون سالم و نرماله... -اون کبودی هایی که نشونتون دادم... -کوفتگیه...احتمالا متوجه نشدن که به جایی خورده!!من برگه ترخیصشونو امضاء کردم...میتونین ببرینشون!! و از سم دور شد!!سم هم موقعیتو اضطراری سنجید و زنگ زد به مکس...مطمئن بود اون تنها کسیه که میتونه بفهمه لنا چی شده:جانم!!بابا با یه پیر بازنشسته چکار داری!! -مکس..به کمکت نیاز مبرم دارم... ************ سرنگ رو داد دستش مکسسرنگو با دقت تو ظرف ریخت و تو سانتریفوژ گذاشت:گقتی دقیقا چی شد؟ سم رو صندلی نشست هنوزم بدنش میلرزید:بدنش بی نورد کبود شده..خودش میگه به جایی خورده ولی مگه میشه کوفتگی درد نداشته باشه... -ادامه بده -دیروز که کامل تو تخت بود...حرکاتش مشکوک بود...میخواست کبودیارو ازم مخفی کنه... -دیگه چی!! -یه دفعه حالش بدشد و بالا اورد -خون؟ -نه...ولی خون هم بود!! -گرفتم بزار ببینم چی تو خونش پیدا میکنم!! سم خم شد سرشو به دستاش تکیه زد...اگه کار استیو باشه چی!قبلا تهدیدش کرده بود..به مرگ بی بازگشتشون!!سرشو تکون داد تا خیالات واهی نکنه ولی مطمئن بود کار اونه...چه ربطی داشت و نمیدونست فقط میدونست کار اونه!!شقیقه هاشو فشار داد:هی سم... نفسش حبس شد:حق باتو بود...یه چیز غیرعادیه!! بدنش فروریخت توان بلند شدنو نداشت مکس سرشو تکون داد:نمیدونم چیه...ولی هرچی که هست مث منعقد کننده ی خون میمونه...ولی اون نیست....تاکید میکنم منعقد کننده خون نیست!! سم به سختی ایستاد:پس چیه...چیکار میکنه!! -وقت میبره تا بفهمم چه خبره...تو مواظب لنا باش...قرص رقیق کننده خون بهش بده...نه زیاد که براش بد بشه...الان بهش میدی...تا دوروز دیگه دوباره یکی دیگه فهمیدی؟ -خیلی خطرناکه؟؟ مکس تو جواب دادن موند تزسید از واکنش سم:ااا...خب نمیدونم...تو کاریو که گفتم بکن...نزار زیاد راه بره...یه لحظه هم تنهاش نمیزاری!!باشه؟؟ سم سرشو تکون زا و غیب شد!!مکس برگشت سر میکروسکوپش...باید یه راهی واسه درمانش پیدامیکرد...ولی از کجا میفهمید چبه؟تلفن رو برداشت...الکس همیشه کمک خوبیه:الکس -مکس..ساعت دو نصفه شبه... -یه مورد اورژانسیه!! -چی شده... -باید بیای ببینی!!سم با نمونه خون اومده اینجا!!یه چیزی تو خون لناست...که بدجور رو مخمه!!بیا...هرچی زودتر بهتر!! -چی فهمیدی مکس؟ -فقط میدونم اگه رقتو از دست بدیم لنارو ازدست میدیم!! *************** رو به روی خونه ی مکس زد رو ترمز!!چیزی که از پشت گوشی شنیده بود غیرقابل هضم بود!درو به شدت کوبید.خدمت کار بعد یکم وقت درو باز کرد و سم مهلت کنار رفتن بهش نداد.سرشو انداخت پایین و باعجله دوید طرف ازمایشگاه.چندبار نزدیک بود تو پله ها سربخوره و بیفته!درو هل داد و رفت تو.مکس پشت میزکارش بود...همینطور الکس کنارش.نفسش بالا نمیومد تا بپرسه چیه الکس جلو اومد:یه جور زهر...که از تو پرونده های مربوط به تو پیدا کرده...و اونقدر احمقانه اونو ساخته و زده به لنا...به امید فلج شدنش...و به فنا دادن تو درازای پادزهر اما...اون رولنا یه جور دیگه واکنش نشون داده!!بدنش علیه خودش!!انزیم ازاد میکنه و بافتاشو میخوره...من چند نو پادزهرو ازمایش کردم اما جواب نداده!!باید زمان بخریم! -م..من چیکار میتونم بکنم.... -کنارش بمون...تنهاش نزار...ممکنه نتونیم پادزهرو پیدا کنیم و... اخمای سم درهم شد و به الکس حمله کرد یقشو گرفت:تو غلط میکنی نتونی...باید بتونی..باید اون پادزهرو تا اخر امشب بسازی...با هردوتونم...شما باید اونو بسازین!! دست الکس دور مچ سم حلقه شد:اروم مرد... صدلش لرزید:شما باید بتونید...باید لنارو نجات بدید... -ما تمام تلاشمونو میکنیم...ولی باید واسه هراتفاقی اماده باشی... نیکل از پله ها اومد پایین...خودشو به سم رسونده بودتا ببینه چی شده!!با دیدن سم که رو زمین زانو میزد جاخورد.دوید طرفش و رو کرد به الکس:چی شده؟ الکس سرشو تکون داد و از هردو فاصله گرفت نیکل روبه روی سم نشست شونه هاشو گرفت هیچ واکنشی نداشت.نگاش به زمین دوخته شده بود!سرشو روی شونش گذاشت و رو کرد به الکس:چی بهش گفتی اخه! اما اون هیچ جوابی نداد..چی میتونست بگه..سم بسختی زبون باز کرد.اصلا تودهنش نمیچرخید مث کسی شده بود که داره میمیره و نفسای اخرشه:احتمال...مرگ لنا...هست...دارم از دستش میدم.... -مگه من مردم...نمیزارم یه تار مو از سر جفتتون کم شه... بلند شد:سمو ببر خونه الکس...من اینجا میمونم تو برو!! الکس حرف نیکلو با سر تایید کرد و شونه ی سمو گرفت.همین که از پله ها رفتن بالا رو کرد سمت مکس:کار اشتباهی بود که بهش بگین خودشو واسه هر اتفاقی اماده کنه!! -واقعا اینطوره نیک...زنده موندن لنا پنجاه پنجاهه! -من نمیزارم...مگه دست خودشه؟برو کنار... -میخوای چیکار کنی؟ -یه ازمایش کوچولو...میدونی که منشا نیروی من خونه!! -اره که چی؟نگو که... -اول باید ببینم جواب میده یانه!!! -پس خودت چی نیکل...اگه بخودت صدمه برسه... درحالی که استیناشو میزد بالا:من قسم خوردم برای لبخند سم سرمو بدم...سر قولمم میمونم...
  25. 2 پسند
    بینیشو که قلقلک میشد گرفت خاروند و چرید!!حتی فکر بلند شدن هم براش سخت بود!!سرشو تو بالشت فرو کرد..هنوز بدنش اروم نشده بود که یه چیزی رو بازوی برهنش راه رفت!اخماش درهم شد و بازوشو خاروند!!لحاف تخت رو گرفت و رفت زیرش کامل زیر لحاف قلمبه شد و باز سعی کرد اروم شه!اما این بار یه چیزی کف پاش راه رفت محکمپاشو پس زد و سراز زیر لحاف بیرون اورد هنوز چشماشو کامل باز نکرده بود که یه چیزی رو کمرش کشیده شد!موهاشو چنگ زد و عصبی شد:بسه سم..بیدار شدم!!! سم زد زیر خنده و بهش اشاره کرد:مشخصه بیداری!! لنا موهاشو از دهنش کشید بیرون:شیطون شدی جدیدا؟؟؟ سم به جلد همیشگیش برگشت:من نتونم اذیتت کنم به چه دردی میخورم؟؟ تو جاش نیم خیز شد و هنوز کامل نایستاده بود که لنا دستاشو از پشت دور گردنش حلقه کرد و کشیدش عقب هردو رو تخت افتادن لنا سمو کشید کنار خودش و تو بغلش خوابید:دختر من اومدم تو رو بیدار کنم منم خوابوندی؟؟ لنا زد رو پیشونیش:به لطف تو و سازمان تا صب بیداری کشیدما؟بزار بخوابیم!! سم لبخند زد و رو لناخیمه زد!لبشو بوسید و موهاشو کنار زد:ساعت دو بعد از ظهره...پوسیدم از بس خوابیدی!!پاشو بسه!! لنا بالشت زیر سرشو کشید و زد تو سرش:من خوابیدم تو پوسیدی؟ سم بالشتو انداخت کنار و لبشو رو لاله ی گوش لنا گذاشت:از تخت نیای پایین منم... لنا با دست پسش زد و از تخت پرید پایین!سم خندید:چقدم علاقه داری!! لنا درحالی که لباس خوابشو میکشید بیرون:الان وقتش نیست!!!شاید...بعدا سم از تخت پرید پایین و دوید سمتش:دستم بهت برسه.. لنا جیغ جیغ کنان پرید تو سرویس و درو بست:دستت بهم بخوره مردی!! سم پشت درسرویس نشست:میمونم تا بیای!! -حمامم طول میکشه...برو پایین!! -باش.. درپوش وان رو گذاشت و شیر اب رو باز کرد..درحالی که ریتم اهنگی رو زمزمه میکرد گلبرگای رز رو تو اب ریخت!از انواع و اقسام بدن شوی معطر و مهمولی و وورو ریخت تو وان.وقتی حسابی غرق کف شد توش دراز کشید و ماسک مخصوصشم گذاشت رو صورتش..دو ورق لیمو هم گذاشت رو چشماش و سرشو به لبه ی وان تکیه داد!!نفس عمیق کشید و تایم گرفت تا ماسکش بیش از اندازه رو صورتش نمونه!!همچنان اهنگو زمزمه میکرد و نمیفهمید زمزمه ی صداش لالایی میشه واسه سمی که خسته از فشار فکر و استرسه!!سرشو به در مات و شیشه ای سرویس تکیه داد و ولو شد!باید استیو رو میگرفت...قبل اینکه کاری از پیش ببره!!اصلا کجاست؟؟واسه چی نمیرفت ضربه فنیش کنه!!اون که دیگه نه نیرویی داشت نه چیزی که سم روش حساس باشه!!قطعا نمیتونس بی پروا باشه!!هیچ کس تو دنیا نیست نقطه ضعف جسمانی نداشته باشه...سم توحصار فروسرخ دچار اختلال نیرو میشد..اگه از اون فرصت استفاده مفید ببره قطعا دخلش اومده و اینبار سم نمیخواد تسلیم هیچ کس بشه!!زندگیشو میخواد...از الان خودشو لایق یه زندگی بی دغدغه میدونه پس اجازه نمیده یه رذل کثیف بیاد و ارامشی که داره رو بگیره!!! لنای خوش خیال مشغول زدن ماسک مو بود تا موهاش نرم و راحت شونه شن!!همینطور که موهاشو ماساژ میداد در حموم رو بی هوا باز کرد سم جلوی در رو زمین چمباتمه زده بود و سرش رو دیوار!!از کنارش رد شد و دستشو رو شونش گذاشت:عشقم؟پاشو چرا اینجا خوابیدی؟ سم با گنگی سرشو چروند طرف لنا و لبخند زد:عجب حضور یافتی؟ لنا شاکی کمر صاف کرد و رفت سمت اینه:به من چه که تو جلوی در خوابیدی گفتم دیر میام بیرون!! سم رفت سمت حموم:موهاتو خوشگل بپیچ میخوام بریم دور دور!! لنا زو صندلی رو به روی اینش نشست:تو که دیر تر من میای بیرون!! ولی جوابی از سم نگرفت!یقه ی حوله ی تنپوششو کشید پایین...یه کپودی کوچیک ولی کبوووودی روی قفسه سینش داشت...نه درد میکرد...نه به جایی خورده بود...عمینطوری الکی زده بود رو سینش و غیر عادی پررنگ و بزرگ میشد!!پد و کرم پودرشو برداشت..نمیدونست چرا ولی نمیخواست سم بفهمه!به اندازه کافی اذیت شده بود نمیخواست این دلنگرانی بی موردو بندازه به جونش!هنوز کامل محو نشده بود که سم اومد بیرون...لنا سریع سشوارو دست گرفت و سعی کرد عادی رفتار کنه ولی حرکات مشکوکش باعث شد سم شک کنه...با نیمتنه ی برهنه و حوله رو سر جلو اومد:لنا خوبی؟ لنا موهاشو دور برس سشوار پیچید و درحالی که سرشو تکون میداد اونو روشن کرد.درحال کشیدن موهاش بود و یابو اب میداد که سم سشوار رو از دستش گرفت.لنا اب دهنشو غورت داد و چرخید طرفش:چیکار میکردی!! لنا متعجب سرشو تکون داد:منظورت چیه؟ سم یقه ی حولشو گرفت و کمی کشید..دستشو رو جایی که مطمئن بود به کرم اغشتست کشید:واسه چی کرم پودرو به اینجات زدی؟ لنا نفسشو فوت کرد و کلافه تو اینه بهش خیره شد:خدا از فضولی کمت نکنه!!! بازوهاشو گرفت و بلندش کرد لنا بهت زده به حرکات عصبی سم چشم دوخت..با دستش کرمو پاک کرد حالا کمی از کبودی مشخص بود با دهن باز بهش خیره بود:این چیه؟ لنا بی حوصله سرشو تکون داد:کبودیه سم عصبی شد و با صدایی که سعی میکرد بالا نره:خودم میدونم چیه میگم چرا کبود شده؟ لنا سرشو تکون داد:حواسم نبود میرفتم تو دفتر خوردم تو در کبود شده!! سم به چشمای لنا خیره مونده بود لنا خندید:چیه -مطمئن باشم لنا با لوندی لبشو بوسید و ازش فاصله گرفت:مطمئن... سشوارشو روشن کرد و موهاشو حالت داد.سم روبه روی کمد لباساش که چند روز پیش با لنا پر کرده بودن ایستاد!یه شلوار لی سیاه رنگ برداشت.با یه جلوبسته ی راه راه!استیناشو زد بالا و موهاشو با سشوار خودش که رویه میز جدا گانه بود حالت داد!دست بندشو دور مچش شل بست و یه گوشواره انداخت مث همیشه تک نگین!یقش بلند بود و بخاطر همین زنجیرش مشخص نبود!بیخیال زنجیر شد و ادکلن زد.چرخید سمت لنا ولی اون جلوی کمدش ایستاده بود و هنوز حوله پوش بود!رفت جلوتر:لنا امروز مشکوک میزنی!! لنا سرشو تکون داد:چه مشکوکی...میگم کدوم لباسو بپوشم؟؟ سم یکم به خودش نگاه کرد بعد به لنا:مگه معمولا ست نمیکنیم؟؟ لنا به تیپ سم خیره شد:چرا چرا.. و باز کلشو کرد تو کمد حولشو دراورد انداخت رو زمین و مشغول پوشیدن شلوارش بود که:وایسا ببینم؟ چرخید طرف سمی که سریع اومد کنارش.بازوشو گرفت:واسه این چه توضیحی داری؟ لنا یکم به کبودی نگاه کرد...سرشو تکون داد:حتما واسه فقر اهنه!! سم سرشو عصبی تکون داد:میشه بدونم چی بهت گذشته؟چرا تا چند روز پیش... سم من یه بچه چهار ماهه رو انداختم!!اونم به چه وضعی...طبیعیه الان اینطوری شم!!! سم سکوت کرد...نمیخواست بیشتراز این لنا عصبی شه...دست خودش نبود نگران بود!!خیلی نگران بود!کیف دستسشو برداشت و از پله ها رفت پایین سمو رربه روی شومینه پیدا کرد..نباید اونطوری سرش داد میزد!!پوفی کشید و رفت طرفش:خب عصبی شد نمیخوام... هنوز حرفش تموم نشده بود که سم رو دست بلندش کرد و رفت طرف اشپزخونه:من معذرت میخوام...یکم باید فک میکردم.. لنا خندید:حالا کجا میخوایم بریم...تاحالا ندیدم این تیپی بری بیرون؟؟ -تیپم چشه؟ -چشم نیست دماغه...روشن و خیلی جوون پسند!! -مگه من چند سالمه؟؟ -دیگه نزدیکای پنجاه!! -خودت چی که میری تو چلو نه؟ لنا خندید:پنجاه کجا چهل کجا؟؟ سوار اسانسور شدن لنا اومد پایین و اویزون سم شد:تو دیگه پیر شدی سم... -نه...موهام که دیگه سفید نیست...یه چین و چروک هم ندارم...هنوزم تو اون 17سال موندم!! لنا سرشو تکون داد و لبشو ریز بوسید:مث همیشه هم خودشیفته!! تنها جاب سم لبخندش لود!تو پارکینگ دنبال لنا کشیده میشد!تا اینکه رو به روی ماشینش ایستاد!!بهت زده دور ماشینش چرخ زد:هنوز اینو داری؟ -تنها چیزی بود که میتونستم ازت نگه دارم... درشو باز کرد و نشست!نفس عمیق کشید:ای جاااان فداتم..بیا بالا! لنا خودشو پرت کرد رو صندلی و درو بهم کوبید!!
  26. 2 پسند
    ************* سارا زیر چشمی نگاهی به باباش انداخت که با یه اخم غلیظ و جذاب به بیرون خیره بود.لبخند زدو درحالی که فرمونو فشار میداد و باهاش بازی میکرد:چطو حوس کردی بیای دانشگاه منو ببینی؟ سم از خیابون و عابراش دل کند و چرخید طرف سارا.سارا که سنگینی نگاه پدرشو حس میکرد روشو نیمه چرخوند طرف باباش و درحالی که لبخند میزد:هوووم؟؟ سم لبخند زد:میخوام ببینم کی به کیه؟! سارا خونسرد نگاشو چرخوند طرفش:بابا!! سم خندید:خیل خب..خیل خب!!دارم میام ثبت نام کنم!! سارا بالحن تقریبا بلندی:هااااان؟ سم باز خندید:ای بابا؟چقدر فضولی تو؟دارم میام چند تا از دوستامو ببینم!! -کی؟ خب نمیشناسیشون!!واسه همین میخوام بهشون معرفیت کنم!! -بابا؟چی میگی واسه خودت؟ من دوسال بدون اینکه بفهمم کیم زندگی کردم!!تو یه دبیرستان درس خوندم و دوستای خوبی پیدا کردم!!حالا میخوام ببینمشون...همینطور انیسا رو دلم براش تنگ شده!! -کاش میموندی خونه و اونارو دعوت میکردی!! -اتفاقی افتاده؟ -اخه مامان تنهاست... -نیست...نیکل کنارشه!!منم واسه همین یکم ازش فاصله گرفتم.. -چی تو سرته بابا؟ جوابی نداد!!هرچی که تو سرش بود به خودش مربوط بود!!سرشو به پشتی صندلی تکیه داد و چشماشو بست!!میخواست نقشه ها و افکارشو نظم بده!!!باید واسه خطرات احتمالی از رفقاش استفاده میکرد ادمای ادی که به حصار فرابنفش یا فرو سرخ حساس نیستن!!لبشو جوید باید مقابله ب مثل میکرد!!صدای زنگ موبایلش اونو به خودش اورد!گوشیشو کشید...شماره ناشناس بود..کمی نامحسوس به سارانگاه کرد و بعد گوشی رو با تردید جواب داد:الو... -خبرمرگت ادلر نباید ی سراغی از ما بگیری!!الحق که خاک تو سرته!! سم نفس حبس شدشو فوت کرد بیرون:خبر تو بیاد..کجایین؟ -با لوک و ارتور سر قراریم... -دیدمتون گوشیشو اورد پایین:همینجا نگه دار سارا پاشو روترمز گذاشت و ماشینو خاموش کرد تا کیفشو برداشت باباش از ماشین پیاده شده بود!!عینک افتابی شیکشو رو چشماش گذاشت و پیاده شد!!سم رفت طرف سه مردی که با انگشت واسش خط و نشون میکشیدن هنوز به جمع نرسیده بود که اولین پس گردنی رو از هگ خورد:ادلر امروز میمیره...بزنیدش!! همه ریختن سرش و سم درحالی که از خنده نمیتونست از خودش دفاع کنه:بابا من چیکار کردم نتونسم خو.. لوک درحالی که در بطری ابمیوشو باز میکرد:مرض تو میتونستی یه زنگ بزنی!! و بطری رو روی تیشرت سفید سم که زیر بلوز ابی رنگش حسابی نما داشت ریخت.قیافه ی سم جمع شد میخواست لهش کنه ولی چاره ای جز حرف زدن نداشت جلوی سینش قرمز شد و یخ کرد!هگ خواست حرف بزنه ولی چهره ی خندون سارا باعث شد حرف تو دهنش بماسه و خیرش بمونه!!اون همراه ادلر بود؟!سعی کرد قیافشو جمع کنه:جدی؟؟دوست دختر جدید پیدا کردی!؟ سم نگاه به سارا کرد و هردو زدن زیر خنده!هگ عصبی شد ولی چاره ای جز تحمل نداشت:به چی میخندی؟ سم دستشو روشونه ی سارا گذاشت و خندشو جمع کرد:دخترم سارا... فک هرسه تاشون اومد پایین!!سارا عینکشو برداشت:از اشناییتون خوشبختم!! و دست دراز کرد!!یکی یکی بهت زده دست دادن تا اینکه لوک به خودش اومد:تو یه سار از من کوچیک تری تو... -شرمنده ولی تو دوسار از دخترم کوچیک تری لوک!! لوک محو شد حالا نوبت ادلر بود:میشه این وضعو تموم کنی!؟ سم لبخند زد:مگه سارا هم دانشگاهی تو نیست؟؟ هگ عصبی شد:زده بسرت یا عقلتو از دست دادی؟ سم لبخندو از لبش پروند:نیومدم بترسونمتون..ب کمکتون نیاز دارم... لیوان مشروبشو یه نفس داد بابا!اونقدر لیوانو فشار میداد که سم مطمئن بود چیزی بگه لیوان تو سرش خورد میشه!:خب باید بگم...اسم من..سمه... هگ لیوانو تو سرش خورد کرد.سم از درد خم شد لوک بینشون وایساد:خودم میدونم ادلر نیستی...ولی میمردی ب مام بگی..میدونی چقد نگران بودم..انیسام ک دمش گرم اصلا پیداش نشده... چشمای سم گشاد شد..دردش یادش رفت..سرشو چرخوند طرف ادلر:چی گفتی؟ -نگران نشو رفته مسافرت از مامانش شنیدم!!! -متاسفم که بهتون نگفتم...ولی ب کمکتون نیاز دارم!! هگ سرشو چرخوند طرف بارچی!!لوک یکم چپ چپ نگاش کرد:بسه هگ...چکمکی از ما برمیاد!! -میخوام مراقب سارا باشید!! هگ گوشاشو تیز کرد:اون ب کمک شما نیاز نداره ولی اگه... هگ چرخید طرفش:اگه چی؟ سم نگاشو تو چشماش دوخت:هگ تو بهش نزدیکی مواظبش باش اگه حس کردی تو خطره... -چی تورو تا این حد ترسونده بوینر!!! -یه مار خوش خط و خال!!!دیگه باید برم...زنم دیگه میرسه خونه باد برم خونه... هگ سرشو تکون داد:زن زلیل... سم چپ چپ نگاش کرد:وقتی یکی واست تنها دلیل زندگیه...مطمئن باش زن زلیلی تنها کاریه که میتونی بکنی...اگه بلایی سرش بیاد...نابودی من حتمیه!! ایستاد:پس یادتون نره تعقیبش کنید...بفهمید اتویی که ازم داره هنوزم داره یانه...ولی قبل همه ی اینا...باید پیداش کنید... لوک سرشو تکون داد:خودت چرا رد یابیش نمیکنی؟من ردیابی خیلی ضعیفی دارم...امکانش واسم نیست تا پیداش کنم...اونم تو حصاره...برادرم هم نمیتونه ردیابیش کنه! ارتور سرشو تکون داد:میشه بگی حصار چیه؟ لوک و هگ هرده با گفتم یه اه غلیظ زدنش!س م خندید:دلم واسه خل بازیاتون تنگ شده بودا؟ و زد پس سر هرسه.هگ لبخند زد:مام دلمون واست تنگ شده بود...دیگه از این کارا نکن!! -اگه بدونید چی به سرم گذشته..حق میدید!! انگشتشو کنار پیشونیش حرکت داد و از همه جداشد...
  27. 2 پسند
    باشنیدن صدای نفسای نامنظم بیدار شد.سرشو از رو سینه ی برهنش بلند کرد و نگاهشو اورد بالا و به صورت اشفتش دوخت جا به جا شد و رو دستش بلند شد:سم؟خوبی؟ اما سم بدون هیچ تغییری به نفس کشیدن یه درمیونش ادامه میداد!ملحفه رو جلوی نیم تنه ی برهنش نگه داشت و بلند شد خودشو کشید سمتش و دوتا شونه هاشو گرفت و اروم شروع کرد تکونش دادن:سم..عزیزم بیدار شو...سموئل...بلند شو با یه تکون محکم از جا پرید و صاف رفت تو بغل لنا.اونقدر بد نفس کشیده بود ک نفسش بالا نمیومد دست لنا لای موهاش فرو رفت.خودشو محکم چسبونده بود ب لنا تا اروم بشه!لنا رو گردن داغش بوسه زد و با موهاش بازی کرد:خواب بود...رفت پی کارش...نفس عمیق بکش دیوونه..اروم باش خواب بود! نفسای سم اروم شد و به حالت نرمالش برگشت..اما به خودش زحمت نمیداد تا از رو دوشش بلند شه!لنا خندید از ته دل لبخند زد.رو شونه ی سمو بوسید و اروم رو تخت خوابوندش!جناب مث چندین سال پیش دوباره نشسته خوابیده بود...اونم رو شونه ی لنا!!از ذوق نمیدونست چیکار کنه!دست چپشو باز کرد و خودشو تو بغل سم جا کرد درحالی که پشتش بهش بود!!ملحفه رو کشید رو شونه هاشون تا اروم تر از قبل بخوابه...هنوزچشماش گرم نشده لود که دست دیگه ی سم دور کمرش حلقه شد.سرشو کنار صورت سم کشید و لبخند زد:بیداری؟ نفسشو عمیق لابه لای موهای لنا فوت کرد:شرمنده بیدارت کردم!! -اشکال نداره... خودشو چرخوندسمت صورت سم.سم دستشو دوباره دور کمر لنا حلقه کرد پیشونیشو به پیشونی لنا چسبوند.تصمیم نداشت لاب پلکاشو باز کنه.بر عکس لنا که نمیخواست چشماشو ببنده و نگاه از صورت سمش برداره!لبشو بوسید و از همراهی سم لذت برد!دستشو اورد بالا و با موهای بهم ریخته ی سم بازی کرد!خوشش میومد از سم ژولیده و خواب الو!! ***************** بازم صدای پر نشاط سارا تو خونه پیچیده بود..صدای خنده های لنا ب خونه نشاط داده بود...بعد از ۲۷سال زندگی بهشون لبخند زده بود.سارا دست پدر و مادرشو گرفته بود و جیغ جیغ کنان اونارو تو بارون میدوندمجبورشون کرده بود تا با پای برهنه تو چمنای خیس و لیز بارون زده بدون!کنار ایستاد و به شادی مادر و پدرش خیره شد..مادرش تو بغل پدرش اسیر بود و میخندید..از ته دل!دلش گرفت..واسه عشقش..زک کوچواوی خودش!اون بهش یاد داده بود تا با پای برهنه زیر بارون بدوه!از بارون لذت ببره و هیچ وقت بخاطر شالاپ و شلوپ های گلالودش ازش فاصله نگیره!!ترسید به ناگاه..یک ماه گذشته بود اما هیچ خبری ازاون مار زخم خورده نبود!!با مادرو پدرش قاطی شد!و اونقدر تو بارون دووندشون تا اتفاقای قبل یادشون بره..عطسه ی سم باعث شد لنا به خودش بیاد و جیغ جیغ کنان بیفته دنبال سارا:پیشنهاد عالیت باباتو مریض کرد وایسا ببینم! سارا خندید و پشت باباش پنهان شد:ولم کن بابا خودت دستشو گرفتی دنبال من دویدی؟! سم با یه عطسه ی دیگه بحثشونو قطع کرد:من مشکلی ندارم ولی اگه نریم تو مشکل دار میشم! لنا خندید و زیربازوشو گرفت و بی تفاوت به سارا راه عمارتو در پیش گرفتن! فنجون قهوه رو تو دستش جا به جا کرد:اینطوری پیدا نمیشه!!باید یه کار دیگه بکنیم! مت خودشو پرت کرد رو مبل:اون یه ادم معمولیه هیچ کاری از پسش برنمیاد!! نیکل مخالفت کرد و در حالی که فنجون خالی رو روی میز میزاشت:اون تو سازمان بوده...تقریبا همه چیز سمو لنارومیدونه! -در نتیجه ممکنه هرغلطی دلش میخوادبکنه!! و تو چشمای تیکل خیره موند!نیکل سرشو تکون داد و نفس عمیقی کشید:خاک تو سرمون که نتونستیم هنوز دخلشو بیاریم!! الکس خندید:بس کنید چنان همفکری میکنید انگار پروفسورای جهان سومید!عقلتون کجا رفته! رز رو پای مت نشست:حق با نیکله...ما نباید بزاریم راست راست بگرده.. الکس سرشو تکون داد:خواهش میکنم بچه ها اون یه ادم عادیه!! شری زد پس سرش:تو جلوی مایکل وایسادی که الان باد تو پاچته میگی ادم عادی.هیچکدوم واسه سم کمک نبودیم..همش وبال گردن..خودتونم میدونید استیو مخیه واسه خودش.انگار همش مخ بوده دست و پا دراورده.ادم زرنگ از ادم استثنایی ممکنه قوی تر هم باشه!اگه بازم از ما استفاده کنه و سمو تهدید کنه چی؟این بار نباید بزاریم توان انجام این غلطا رو پیدا کنه!!! صدای سم باعث شد همه بچرخن طرفش.داشت با وقار خاص خودش از پله های حلالی شکل سالن میومد پایین!نور زرد رنگ لوستر بزرگ اویزون که تا وسط پله های دوطرف میومدبه حرکاتش نما میداد:بس کنین! رو به روی جمع ایستاد لبخندشو حفظ کرد و سرشو تکون داد:بازم مث همیشه مشکل منه بچه ها!!واسه چی خودتونو درگیر میکنین؟بعدشم دوست ندارم در این باره هیچ نگرانی تو دل لنا بندازین فهمیدین؟خودم حلش میکنم! نیکل ایستاد:تو چرا رنگت پریده؟ سم با یه خنده ی ریز عرق روی پیشونیشو گرفت و سر تکون داد:بچه شدیم زدیم به بارون!حالم خوبه نیکل خواست حرف بزنه اما صدای قدمای عجله ای لنا مجبورش کرد تا ساکت بشه!رو مبل لیز خورد و موهای جلوی صورتشو با فوت زد کنار!!لنا خودشو به سم رسوند و از پشت بغلش کرد گونشو بوسید:از سازمان زنگ زدن باید برم!مواظب خودت باش!بچه هاشمام مواظب خودتون باشید مواظب سم هم باشید! دوباره گونه ی سمو بوسید و با عجله از اون سالن متفاوت با قبل خارج شد! بعد از اینکه با نگاهش کامل لنارو بدرغه کرد چرخید طرف جمع!رو مبل تک نفره ی روبه روی جمع نشست.خندید ریز و کوتاه:نمیدونم چرا نمیتونم نخندم...همینطوری الکی خندم میگیره!! مت سرشو تکون داد و درحالی ک چپکی ب سم نگاه میکرد:بفرما همینمون کم بود...خل شد رفت!! سم باز ریز خندید:تا حالا در این حد شاد نبودم!!!واسه همین خل شدگ...هیچوقت زندگیم بدون استرس نبوده تاالان نیکل خندید:دقیقا اینام همین حسو دارن.واسه همینه اینجا پلاسن!!! الکس زد پشت گردن نیکل:حیا کن..خودتم تلپی اینجا!! نیکل جبهه گرفت:دیروز نیومدم...حواستو جم کنا؟ سم خیره بهشون لبخند میزد!چقدر حسرت این زندگی و این ارامشو خورده بود!!و دلش نمیخواست ب چیزی غیر از خونوادش فک کنه!بی توجه به حرفای جدی نیکل به زمین خیره شد و تو طعم اغوشی که دیشب چشیده بود غرق میشد!لبخند داشت و غرق ارامش بود!حتا دیگه صدای اونا رو هم نمیشنید.چشماشو بست و سرشو به پشتی مبل تکیه داد!ارامشی ک حسرتشو داشت حالا دورش حلقه زده بود و حالا حالا ها نمیخواست ولش کنه... نیکل با دیدن لبخند روی لب سم سکوت کرد.لبخند زد وب برادرش ک لبخند ارومش ارزوش بود خیره شد!باخودش فکر کرد که اگه سرشم بره نخواد گذاشت این ارامش الان خراب شه!! در خونه ب شدت کوبیده شد و سلنا تو درگاه ظاهر..نگاش بعد یه دو کوتاه تا کنار جم رو مبل تک نفره ای که پشت بهش بود میخ شد...دستشو گرفت جلوی بینیش و خندید.چشماش میدرخشید اما میخندید اروم اومد رو به روی سمی ک با لبخند بهش خیره بود:عموی خوشگل ندیدی؟ سلنا با شادی عموشو بغل کرد و صورتشو بوسید و سم هم با یه اغوش گرم ازش پذیرایی کرد... ***************** خونه غرق ظلمات بود...تقریبا سه صب بود...به سم خبر داده بود که دیر میره خونه!مشغول بررسی کیفش بود تا خرت و پرتاشو چک کنه همینطور کله تو کیف وارد اشپزخونه شد.کیفشو انداخت روی میز و رفت طرف یخچال.بطری اب رو برداشت و رو لبش گذاشت همون طور که مشغول خوردن اب بود در یخچال رو بست و چرخید طرف میز با دیدن سایه ی یه نفر درجا پرید و یه هین باند کشید!دستشو زد رو لامپ با دیدن قیافه ی ژولیده ی سم هم خیالش راحت شد و هم نگران:تو چرا بیداری؟ سم بطری رو از دست لنا گرفت:دارم از تشنگی میمیرم!! لنا رفت طرفش و دستشو دور کمرش حلقه کرد با لمس نمناک بودن لباسش ترسید:چرا خیسی؟ سم بطری رو اورد پایین و بهش خیره شد:ها؟ -کر شدی میگم چرا خیسی؟ دستشو گذاشت روی پیشونیش چشماش چارتا شد ازش جدا شد و رفت سروقت کمد کمک های اولیش هرچی تب بر بود اورد بیرون و یکی یکی به خورد سم داد سم کلافه و بی حال دستشو پس زد:میدونی فایده نداره بیخود به خورد من میدی چرا؟ -کمی به صورت بی حال و رنگ پریدش خیره موند راست میگفت دارو رو اون هیچ اثری نداشت!:خب چرا تمرکز نکردی از بین بره؟ -اگه از بین میرفت تو عمرم این درد بیخودو نمیچشیدم... -پس در این یه مورد دستت کوتاهه سم بو یه پوزخند سوالو زد کنار و دستشو دور کمر لنا حلقه کرد و کشیدش سمت خودش:بیخیال..دلت اومد منو 12ساعت تنها بزاری و بری؟؟ لنا خندید و لبشو ریز بوسید:متاسفم عزیزم!!چاره چیه؟..وای خیلی داغی..برو بالا الان میام!برو -تنها؟ لنا خندید وگونشو بوسید:برو میام الان! سم لنارو بیشتر تو بغلش کشید و نفسشو رو گردنش خالی کرد:من تنها نمیرم!! لنا خودشو از بغل سم جدا کرد:سم داری تو تب میسوزی الان وقت این جلف بازیاست؟برو منم میام الان سم.سرشو تکون داد و از اشپزخونه رفت بیرون.لنا با یه لبخند از سر ذوق عاشقانه مشغول خالی کردن قالب یخی که از یخچال اورده بود شد!کمی اب روی یخای تو ظرف ریخت دستمالو کنارش گذاشت و سینی رو بلند کرد از اشپزخونه اومد بیرون همین که خواست بره سمت پله ها نگاش به سم افتاد که از گهلو رو زمین افتاده بود!بهت زده سینس رو رو زمین گذاشت و کشیدش تو بغر:سم؟بیدارشو سم؟ سم سرشو بلدن کرد و خودشو کشید سمت لناسرشو تو گردنش فرو کرد:حال ندارم برم بالا!! لنا نفسشو داد بیرون:چرا نرفتی رو مبل؟ سم خودشو بیشتر به لنا فشار داد:خیلی دوره لنا خندید:خلی به خدا!بلند شو سم با کمک لنا بلند شد و بهش تکیه زد.سرفه ی خفیفی کرد و سعی کرد متعادل بمونه تا تمام وزنش رو لنا نیوفته!!روی کاناپه نشوندش و پاهاشو تو ظرف اب و یخی گذاشت که وسط سالن ولش کرده بود!!دستمال نمدار هم رو بیشونیش گذاشت و پله هارو دوید سمت اتاقشون.یه رو اندار قرمز با مربع های سفید و صورتش برداشت و اومد پایین.یه تا زد و رو شونه های سم گذاشت!کنارش نشستبهش اجازه داد تا به شونش تکیه بده.با یه دستمال دیگه صورت و دستاشو مرطوب نگه داشت!لبخند زد...تا چند ماه گذشته ارزو میکرد کاش مث اون 16سال بود..ولی بود!!کنارش...اما الان خودشو داره..مث همیشه..سرشو بوسید:تو این مدت همش خوابتو دیدم...مطمئن بودم برمیگردی...خوابایی که دیدم بیخود نبود!! سم اب دهنشو غورت داد تا خشکی گلوش رفع بشه:دلم نمیخواد بگم از کی...ولی من خیلی وقته برگشتم...و کنارتم... لنا لرزید:منظورت چیه؟توضیح میدی...میخوام بشنوم... سم باز اب دهنشو غورت داد..اینبار نه از روی خشکی گلو...بخاطر دردش!تک سرفه ی خفیفی کرد:مریض نشی عزیزم؟ لنا دستشو رو شونه ی سم کشید و اونو بیشتر به اغوشش کشید:نه عزیزم...میخوام بشنوم بگو -نمیدونم چجوری از اون تابوت اومدم بیرون...ولی وقتی بهوش اومدم وسط یه جنگل بودم..بخاطر ضربه ی بارون رو صورتم بهوش اومده بودم...هیچ درکی از اطرافم نداشتم..مغزم سفید سفید بود...سعی میکردم بلند شم ولی نمیشد..بدنم حسی نداشت..اعصابم کلا مختل بود..تا اینکه یکی پیدام کرد...دوسال باهاشون بودم تا اینکه نیکل منو اتفاقی دیدو با خودش اورد دترویت!! سرفه نزاشت ادامه بده.لنا بدنشو بلند کرد تا راحت تر راه نفسشو باز کنه..ولی هرچی سرفه میکرد اروم نمیشد!لنا با کف دستش کمرشو ماساژ میدادکمی که بهتر شد میون سرفه هاش ادامه داد:وقتی اومدم اینجا نیکل...گفت که تو میخوای ازدواج....کنی و من باید درکت کنم....وقتی گفت که مطمئن بود من خودمو به تو نشون نمیدم....من با شرط پنهان موندن....اومدم اینجا.......وقتی از زبون مت شنیدم که حامله ای ازش تمام تنم...فرو ریخت....داشتم میمردم...قلبم داشت می ایستاد...واسم سخت بود بتونم هضمش کنم.....وقتی حالم جا اومد....سعی کردم بازم برم...جوری که پیدام نکنین....تا حتی جنازمو نگه دارید....جوری بمیرم که لاشخورا چیزی واسه برگشتنم نزارن!!.....فقط میخواستم بمیرم....چون از زبونت شنیدم که منو نمیخوای.....تو دنیای واقعی..... لنا بهت زده بهش خیره بود...پس اون خواب عجیب و نزدیک به واقعیت سم...که هرچی از دهنش در اومده بود گفته بود خواب نبود...خود واقعیت بود....سمو تو اغوشش نگه داشته بود...سم کلا سکوت کرده بود....چون توان تحمل سرفه رو نداشت!!لبخند زد:خوشحالم که الان دارمت....خوشحال و سرزنده...خوشبخت...دیگه هیچی تو زندگیم نیست که ارزوشو داشته باشم!! لنا اشک پنهانیشو گرفت و لبخند زد لبخندی که تو صورت مچاله از بغضش هیچ نمایی نداشت سرشو تکون داد و پیشونی سمو بوسید!!و محکمتر بغلش کرد.بیچاره چقدر براش سخت بوده که از زبونش بفهمه میلی بهش نداره!سم به سختی از لنا جدا شد و به صورتش نگاه کرد لنا نتونست خودشو کنترل کنه و محکم سمو کشید تو بغلش!سم لبخند زد و سر لنارو نوازش کرد:گریه واسه چی اخه؟ -من خیلی عوضی بودم... -نبودی.. -بودم سم...من خیلی بی وفا بودم...قصم خوردم هیچ وقت تنهات نزارم ولی داشتم ازدواج میکردم... سم لنارو از خودش جدا کرد و با چشمای خمار و سرخش بهش خیره شد:تو بیوفا نبودی باشه؟دیگم نشنوم... لنا سرشو تکون داد و لبخند زد!از سم جدا شد و لبشو نرم و اروم بوسید!سم اخم کرد اخمی که بالبخند همراه بود:واای نه... لناخندید:چیه؟ سم به سختی ایستاد و لنارو بلند کرد:من نمیتونم اینو از ذهنم بیرون کنم که.. لنا با لبخند بهش خیره بود یه لبخند خونسردانه:چی؟ -باید برقصیم! چشمای لنا گرد شد:تو عقلتو از دست دادی؟اینموقع شب؟با ای حالت؟ -زودباش لنا یکم... -داری هزیون میگی!! -یالا دیگه باید برقصیم...حیف این اهنگ ملایم نیست داره پخش میشه؟؟ لنا مات به اطراف نگاه کرد:سم؟تو حالت خوب نیست...داری هزیوون میگی سم سرشو به مچ دستش تکیه زد:تو یه احمقی....چطور به خودت اجازه دادی با اون روانی بری.. لنا زیر بازوی سمو گرفت و سعی کرد متعادل نگهش داره:سم هیچ اتفاقی نیوفتاده! اما اون هرلحظه عصبی تر میشد!لنا ر کرد سمت پله ها:سارا...سارا حالا کوتا سارا بیدارشه!!دستشو دور گردنش انداخت و کشیدش بالا:سارا.. سارا درحالی که روپوش خوابشو میپوشید دوید تو پله ها!لنا نگران به سم مسکوت خیره بود!چقد زود حالش بد شد...اصا چرا اینطوری میشه!سارا بازوی دیگه ی باباشو گرفت:چی شده مامان؟ -نمیدونم باید تبشو بیاریم پایین! هردوشروع کردن قدم برداشتن سارا که حسابی ترسیده بود:مامان....چرا اینطوری نفس میکشه... لنا که خودشم دل واسش نمونده بود:چیزی نیست فقط کمک کن برسونیمش رو تخت!! -مامان بابا یه مشکلی داره!!عادی نیست؟ لنا نگران به صورت خندون سم چشم دوخت حق باسارا بود!سرشو تکون داد:چاره چیه ساعت چار صبه نمیتونم به مکس زنگ بزنم که...قلبش درجا می ایسته! سم سرشو تکون داد حرف میزد ولی جز اوا به گوش هرزو چیز دیگه ای نمیرسید.بیشتر شبیه هن هن بود تا حرف زدن:حالم خوبه...فقط یکم رو به موتم!! و ریز خندید!لنا کشیدش سمت خودش و از پله ی اخر ردش کرد!رو کرد به سارا:برو بخواب مامان من هستم تو فردا میان ترم داری -نه مامان میمونم.. -برو بخواب نگران هیچی هم نباش مواظبش هستم! و سمو دنبار خودش کشید در اتاقو با لگد بست..هنوز به تخت نرسیده بود سم از دستش سر خورد و افتادکنارش رو زمین نشست:وای یکم دیگه! دستشو دور شونه هاش قفل کرد و کشیدش سمت تخت به هرفلاکتی بود رو تخت خوابوندش!پتو رو تا روی شونه هاش کشید چون مطمئن بود سردشه برگشت پایین و وسایلو اورد بالا دستمال خیس کرد و روی پیشونیش گذاشت!داشت از ترس سکته میکرد:لنا... -جانم...چیزی میخوای؟ -نترس...اینا عوارض بلاییه که سرم اومده...نگران نباش -چی داری میگی؟ -خودمم نمیدونم مکس یه چیزایی رو زر زد...درست یادم نیست فقط میدونم نباید نگران باشی!!چیز عجیبیه ولی نگران کننده نه...تا فردا حالم خوب میشه!! -تو داری تو تب میسوزی!!نگران نباشم؟؟ سم سرشو به نشونه ی مثبت تکون داد:تو فقط بیا تو بغل من که اصا طاقت ندارم دیگه و کشیدش طرف خودش لنا جیغ میزد که ولش کنه ولی سم محکم گرفته بودش و لبخند میزد!!!
  28. 2 پسند
    *************** خیره خیره به امارت ته باغ نگاه میکرد!!راننده ی اختصاصیشون شده بود نیکل.با لباس بلند و سرخش و ارایشی که مشخص بود واسه یه مهمونی توبه رفته بود دنبالشون!انیسا خم شد سمت جلو:ینی ادلی ازت خواست شخصا بیای دنبالمون! نیکل لبخند زد:دختر خوب گفتم نگو ادلر...اگه جلوی خونواده بگی سرویست میکننا؟اره سم ازم خواست بیام دنبالتون...خودش میخواست بیاد ولی خوب زنش مزاشت از کنارش تکون بخوره!! انیسا لباشو نامحسوس ورچید:منم بودم نمیزاشتم از کنارم تکون بخوره.. لئو خندید:مواظب رفنارت باش انیسا!!ممکنه به خانومش بربخوره دیگه نبینیمتا؟ انیسا لباشو ورچید و به نیکل نگاه کرد کلیدو به خدمتکار میداد و میومد جلو.نگاهش به لباس بلند و کرپش خیرع بود چه با وقار و متین.به لباس خودش خیره شد و با لباس نیکل مقایسش کرد یه لباس کوتاه و دکلته فون و قشنگ ولی نه اندازه ی لباس نیکل!سرشو انداخت پایین و دنبال نیکل و مامان باباش رفت تو حتی لباس مامان باباشم بیشتر میپسندید تا لباس خودش!به محض ورود به سالن و دیدن سم کنترلشو از دست داد و خیلی بی پروا دوید طرفش:ادلی جونی.... سم با شنیدن صدای پر نشاط انیسا با لبخند چرخید طرفش و هنوز بازوهاشو باز نکرده انیسا تو بغلش بود!خندید و دستشو دور شونه هاش قفل کرد:چطوری حیف اکسیژن؟ انیسا خندید:به خوبی تو خل جنگلی!! لنا کنار سم جم نخورده بود و با کنجکاوی به انیسا نگاه میکرد!لئو و لیلی هم جلو اومدن انیسا از رو کول سم اومد پایین و به مامان و باباش مهلت داد تا رفع دلتنگی کنن!بعد اینکه هردو رو بغل کرد و گونه ی لیلی رو بوسید به لنا اشاره کرد لنا اروم و با وقار اومد جلو و بین بازوی سم جا گرفت:معرفی میکنم انیسا و لئو لیلی خونواده ی وینچستر!همونایی که کنارشون بودم...و(گونه ی لنارو بوسید)لنا خانومم! انیسا نیششو باز کرد:همون نگاه بنفش و موهای بلوطی... یه دفعه جا خورد و با تعجب به لنا اشاره کرد:چشمای بنفش؟ لنا لبخند زد و به سم تکیه داد.جلو اومد و با لنا دست داد همینطور لئو و لیلی!سم خندید:هنوز مونده!! به سارا اشاره کرد سارا جلو اومد!یه لباس کوتاه و شیری رنگ به تن داشت که دستا و سرشونه هاش با تور محار میشد و استر لباسش ساتن بود!زیبا و چشم نواز مثل همیشه:دخترم سارا!! انیسا متعجب نگاه میکرد.سارا خیلی خانومانه باهاشو اشنا شد!سم به بقیه اشاره کرد:داداش بزرگم متیو...که صداش میزنیم مت!رز که هنوز تو شک منه و اونجا نشسته!اینم الکسه!برادر کوچیکم!این خونواده ی قدیممه...و هست!خوشحالم که دیدمتون... لئو دستشو رو شونش گذاشت:مام خوشحالیم برگشتی پیش خانوادت!!همینطور واسه شما خانوم! لنا لبخند زد و زیر بازوی سمو گرفت و دستاشو دورش قفل کرد:ممنون از مهمونی لذت ببرید!! و سمو کشید دنبال خودش..وسط پیست ایستادن لنا چشماشو خمار کرد:نگو که حال رقصیدن نداری! سم دستشو کشید طرف خودش لنا صاف افتاد تو بغلش!دست سم محکم دور کمر باریکش پیچ خورد و سرشو رو سرش گذاشت:فک کردی میزارم از این پیست بری بیرون؟تا اخر شب باید باهام برقصی... لنا ریز خندید از همون خنده هایی که کنترل سمو نابود میکرد!لبشو دزدکی بوسید و به رقصیدن ارومش ادامه داد!!لنا غرق ارامش نگاه عشقش بود...عشقی که حالا مطمئن بود هیچ وقت از دست نمیده و تا ابد دارتش!عشقی که حتی اگه بمیره هم نباید امیدشو نسبت به برگشتنش از دست بده!سرشو رو شونه ی سم گذاشت و با صدای قلبش وارد رویا شد...رویایی که این چند سال تنها دلیل ارامشش بود...و الان تو دنیای واقعی داره باهاش میرقصه...سم لبشو رو گوش لنا گذاشت و زمزمه کرد:تا یه هفته ی پیش دنیام خراب بود و من زیر ویرونه هاش جون میدادم...هیچ وقت فک نمیکردم میتونم دوباره به دستت بیارم...وقتی چهره ی متعجبتو دیدم لبخند زدم...لبخندی که دلم زده بود...کارم راحت شد...تو پیدام کردی...وقتی هیچ امیدی واسه فرار نداشتم...تو شدی امید...امنیت..ارامش...ولی وقتی بیهوش پیدات کردم تنم لرزید...اخرین باری که تو اون وضع دیده بودمت تو دم مرگ رفته بودم...این دفعه هم از ترس نمیتونستم تکون بخورم...لنای من...عشق قشنگ و پرحرارتم...میتونی باهام بمونی...تا ابد؟ لنا متعجب سرشو گرفت بالا و تو چهره ی خندون سم خیره موند!باورش نمیشد سم بدون هیچ شرطی داره رابطشو از نو میسازه:پس... سرشو با همون لبخند تکون داد:بیخیال اون.. جلوش زانو زد و جعبه ی سیاه کوچیکی که توی جیب کتش بود و کشید بیرون!در جعبه رو باز کرد...همون حلقه ی قدیمی به اضافه ی یه حلقه ی تک نگین که کنار هم بودن:اون واسه رابطه ی قدیممونه که قراره برگرده به ذهنمون و زندگیمون..و این حلقه مال یه زندگی جدیده...دوراز همه ی مشکلاتی که پشت سر گذاشتیم!!خب...قبول میکنی؟ لنا بغض و اشکشو با یه لبخند عمیق پس زد و دستاشو دور گردن سم قفل کرد:دیووونه دیوونه...خیلی دیوونه ای...پرسیدن داره؟معلومه که مال همیم...مال هم هم میمونیم...نمیزارم کسی مارو از هم جدا کنه!دیگه نه!! ایستادم و بی پروا و بدون تامل بغلش کردم!!چقدر حسرت این اغوشو میخوردم!حالا دیگه مال منه!منو زد عقب و لباشو رو لبام گذاشت.با ولع میبوسید بدون هیچ مکثی...منم که از خدا خواسته...صدای تک سرفت ی سارا باعث شد عشق بازیمون نصفه نیمه بمونه!لبامو با یه بوسه ی کوتاه رها کرد و چرخید طرف سارا:ببخشید که حالتونو میگیرما ولی تو جمع؟ همه دارن خیره نگاتون میکنن یه وضعیه... لبخند زدم:یه چیز خیلی معمولی!بهونه ی اصلیت چیه؟ -میخوام بابا رو قرض بگیرم مامان میشه؟ لنا محکم بازومو گرفت:خیر... خندیدم و پیشونیشو بوسیدم و روم چرخوندم سمت سارا:مامان بزار دیگه منم یه دور برقصم!! -اصرارت واسه چیه؟ -مامان یه دور! -زود تمومش میکنیا؟ خندید و بازومو گرفت کشید از لنا جدا شدم و دنبال سارا کشیده شدم!کناره ی پیست ایستادیم تا جایی دور از لنا پشت به لنا ایستادم و دستشو گرفتم:بابا غرض از مزاحمت.. -چی شده مگه؟ -ما هنوز استیو پیدا نکردیم!!نمیدونیم کجاست اگه... -نگرانش نباشید...اون نمیتونه بلایی سرما بیاره -میتونه اگه نمیتونست نمیدزدیدت!یادت رفت اون یه شیطانه موندم چجوری مامان تن به ازدواج باهاش داد!! -میشه مامانت تو ماجرا نباشه؟؟حالا هی بگو! -اون یه عوضیه بابا باید مواظب هم باشید!مامان راحت گیر میفته و اگه گیر بیفته توام که قربونت برم بی پروا میزنی تو دریا و میری واسه خودت!!به مام محل نمیزاری!از هم قافل نشین!مام که نمیزاری مواظبتون باشیم؟ -اولا که بچه نیستیم محافظ بخوایم من که دیگه نیم قرن سن دارم مامانتم دوسال کوچیک تر!!ثانیا بدتر از استیو هم دیدم...این که جای خود داره -استیو یه ادم عادیه...از همینش باید ترسید... -خیل خب.. -مامان داره میاد...نمیخوام هیچکدومتونو از دست بدم بابا...دیگه نه!! لبخند زدم و پیشونیشو بوسیدم همین که از حرکت ایستادیم لنا کنارمون رسید:بسته سارا!! ساراخندید و گونشو بوسید!ازمون فاصله گرفت نگام به رز خورد که هم چنان بهت زده به من خیره بود و مشروب میخورد!لبخند زدم و رو کردم سمت لنا:یه حالی به رز بدم؟ لبخند زد و زیر بازومو گرفت تا همراهیم کنه.با وقار کنارم میومد و سرش رو به شونم تکیه داده بود.یه لباس بلند دنباله دار تنش بود سیاه و کرپ..نگینای قسمت بالاتنش تو نور لوسترای سالن میدرخشید و به هیکل بی نقصش نما میداد...روبه روی رز ایستادیم هل شد و دست پاچه بلند شد لبخند زدم و بغلش کردم:چیه هنوز قبول نداری من برگشته باشم؟ حرفی نمیزد که خالی شه از خودم جداش کردم و خندیدم درحالی که اون داشت از بغض خفه میشد!سرشو تکون داد و دستشو گرفت جلوی بینی و دهنش:ببخشید من... مچ دستاشو گرفتم:بسه دختر...من اینطوری معذبم..تو چرا با من غریبی میکنی؟دیگه مردن و برگشتن من یه امر عادی شده.. -توقع نداشته باش شکه نشده باشم!!من امروز صب فهمیدم حداقلش این بود ک زودتر بگی خاک بر سر خر!!اصا برو من ناراحتم الان خیر سرت!! خندیدم و کشیدمش سمت خودم افتاد تو بغلم و بغضش ترکیددستش دور گردنم به صورت خیلی عالی خفه کننده پیچید وخودشو ازم بالا کشید!صرفمو خفه کردم:رز..رزی داری خفم میکنی!!اوی..خفه شدم...رز -خفه شی راحت شم از دستت مایه ی دردسر!! خندیدم و رها شدم.حالا وقتش بود اروم بغلم کنه:اونقدر خوشحالیم که نمیتونیم باور کنیم تو سم باشی...درک کن که شکه ایم و اونطور که باید نیستیم! -چجوری باید باشید مثلا؟ -باید خفت کنیم!! خندیدم ازش جدا شدم.. در اتاقو باز کردم و وارد اتاق شدم.لنا روی صندلی روبه روی میزش نشسته بود و مث همیشه مشغول شونه زدن موهاش بود.ارو جلو رفتمو سرمو رو شونه ی چپش که برهته بود گذاشتم.با دیدن من لبخند زد و سرشو بهم تکیه داد:تموم شد؟ لاله ی گوششو بوسیدم و تو گوشش زمزمه کردم:تازه شروع شده... خندید.بلندش کردم و بغلش کردم.پاهاشو دور کمرم حلقه کرد و مشغول بوسیدن من شد.با لذت ازش کام میگرفتم..بعد این همه وقت..هنوز به تخت نرسیده بودیم که خودشو پس زد عقب نفس تو سینش حبس شده بود و با چشمای اشک الودش بهم خیره بود رد نگاهشو تا روی شکمش دنبال کردم هنوز قرمزی خونو رو لباس ساتن شیری رنگش هضم نکرده بودم که ضربه ی محکمی از پشت رو سرم فرود اومد!هردو پخش زمین شدیم.به سخته با تکیه به دستام بلند شدم..استیو کنار لنا بود..موهای لختشو تو چنگ داشت:فک کردی میزارم به این راحتی تصاحبش کنی؟ چاقویی ک بین انگشتاش بود و اورد بالا و به من مهلت نفس کشیدن و پلک زدن نداد..لنا رو دستش بال بال میزد و من بهت زده به خونی که با جهش از رو گردنش میزد بیرون خیره بودم...نفسم حبس شده بود..میخواستم نعره بزنم و بهش حمله کنم ولی توانی تو هنجره و پاهام نبود.
  29. 2 پسند
    لنا صداشو انداخت پس سرش:باهاش چیکار کردی لعنتی؟؟ به سمتش هجوم برد و محکم کوبید تو شکمش انگشتشو تهدید کنان اورد جلوی صورتش ک از درد سرخ شده بود:ب همین خیال باش ک بزارم سالم از اینجا بری لعنتی نمیزارم ی مرده زندگیمو خراب کنه.. لنا نمیتونست نفس بکشه اما حاضرجوابیشو کنار نزاشت:گنده تر از توام نتونستن مارو از هم جدا کنن تو ک جای خود داری یقشو گرفت و کشید تقریبا از زمین بلندش کرده بود و همین طور به مزخرف بافتن ادامه میداد و بیشتر دور لنا میچرخید..یا لنا اینطوری میدید...دلش هم میخورد...رحمش جمع میشد و باز میشد...انگار راه میرفت تو شکمش..بدنش یخ میکرد و اینو میفهمید...استیو با یه لحن و حرکت تند کوبیدش به دیوار و رهاش کرد...رو زمین زانو زد...دردی که داشت واسش مهم نبود...اصلا...میخواست برسه به سم تا اونو بیدار کنه!!هنوزم باورش نشده بود و حس میکرد تو خوابه...مث رویایی که میبینه!!سرش رو زمین فرود اومد...صدایی که میشنید فقط و فقط صدای سوت بود...همین...خیسی شلوارش باعث شد اشکش بچکه...مسلما داشت بچشو از دست میداد...سرشو به طرف سم متمایل کرد...حرکت خفیفی داشت و مطمئنا داشت بیدار میشد...لبخند زد...برای بار دوم سمو به دست اورده بود...سمی که فک میکرد از دستش داده...ولی نه..سم ضعیف تر از اونی بود ک بتونه از خودش دفاع کنه!!و استیو مث ی لاش خور منتظربود تا اونو از هم بدره..سعی میکرد از جاش بلند شه ولی نمیتونست!سیاهی چشماش عمیق تر شد...ولی اون از تلاش واسه بلند شدن دست برنمیداشت همین تلاش بی فایدش باعث شد تنها درکی ک از اطرافش داشته باشه صدای نعره و خورد شدن شیشه ها باشه!نتونست هشیار بمونه... ************** صدای لرزون سارا تو گوشش زنگ میزد:مامان... اخماش درهم شد...دلش درد میکرد!!به سختی لای پلکاشو باز کرد و نگاش به سارا خورد که با رنگ پریده و صورت ژولیده خیره ش بود خودشو کشید بالا:سارا؟چی شده؟تو چرا این ریختی ای؟ چسبید به گردن مامانش:خیلی نگرانت بودم مامان!! لبخند زد:من خوبم! از مامانش جدا شد.دستشو کشید روی شکمش:واسه چی اینجام!! چشمای سارا از تعجب چارتا شد:چی؟ینی واقعا نمیدونی چی شده؟ سرشو متعجب تکون داد:خب سبکترینش اینه که...بچتو از دست دادی!!! بهت زده به چشمای سارا خیره موند:و... دستشو اورد بالا و ازش خواست سکوت کنه:پس...همش. سارا لبخند زد و سرشو تکون داد.لنای بی ملاحضه سرمشو کشید و از تخت پرید پایین یه لحظه از درد خم شد ولی ادامه داد و به فریادای سارا گوش نداد.تو راه روها دنبال icuگشت..سارا زیر بازوی مادرشو گرفت و به سمت بخش هدایتش کرد..یی اختیار اشک میریخت اشک شوق بود یا نگرانی مشخص نبود طول سالن رو میدوید و سعی داشت دستشو از دستای سارا جدا کنه.بالاخره هم موفق شد دستشو کشید و دوید.با دیدن مت و الکس فهمیده بود درست اومده.هردو با دیدن لنا بلند شدن!!خرکاتش کند شد.دستشو به دیوار تکیه داد و خودشو کشوند رو به روی شیشه.. سارا ب مادرش خیره موند:نگران حالش نباش مامان اون دوباره بلند میشه..هیچ بلایی سرش نمیاد..میزان agkخونش ک نرماله و تغییری نکرده و... -چ بلایی سرش اومده!! -:دوروزه دارن سعی میکنن ب ه بدنش خون برسونن ولی فایده ای نداره!!طبق درخواست عمو مکس هر خونی ک خواستن بهش تزریق کنن رو ازمایش کردن ولی هیچ کدوم جواب نمیده!!تنها امیدشونم اینه که خونریزی مغزی نکنه!! هر کلمه ای که سارا از مکس بازگو میکرد پتک میشد و کوبیده میشد رو سر لنا!!دستشو رو شیشه فشار میداد و تو دلش ازش میخواست بلند بشه!!تو دوگانگی بین مغز و قلبش مونده بود!!اگه بیدار بشه چه واکنشی نسبت به ازدواج لنا میده!!انگار هنوز نفهمیده بود که اون مرد اشنا خود سم بود!!اون حس خوب حسی بود که سم بهش القا میکرد.بغضشو غورت داد:پس خونی که استیو ازش کشیده چی؟؟ سارا کمی به مامانش خیره شد!جواب ندادن سارا باعث شد حدث لنا به یقین برسه!!یا نابود شده با استیو..بدنش میلرزید و نمیتونست خودشو جمع کنه.با سرووضع اشفته خیره ی مردی بود که تحت مراقبت یه کادر ده نفره بود!!دستشو گرفت جلوی بینیش!!سارا کنار مت ایستاد:با دکتر دیگه حرف نزدید؟ -نه هنوز.. پس نیکل کجاست!؟ **************** دنبال ردی میرفت که از مت گرفته بود قبل از اینکه استیو بخواد با اون پلاکای خونی شکر خوری اضافه کنه باید ی کاری میکرد.به ماشینش گاز داد!از اول هم میدونست اون با هدف ب خانوادشون نزدیک شده!!تو خواب یکی بود..ولی کی..حالا مشخص شده!!به هدف رسید و جز یه bmwکوپه ماشین دیگه ای ندید!!از بغلش رد شد و پیچید جلوش جوری که جز ایستادن هیچ کار دیگه ای نمیتونست بکنه.از ماشین پیاده شد و عصبی رفت سمت ماشین!درشو باز کرد و یقشو گرفت و کشید طرف خودش.محکم کوبیدش به ماشینو با چشای سرخش خیره شد:میدونستم سلامت بی طمع نیست!!ولی فک نمیکردم به یه جنازه چشم داشته باشی!!و حالا چقدر خوشحالی که اون جنازه جنازه نبود و خونش تازه تر لاشخور!! -برو به جهنم!! -اسیاب به نوبت...پلاکای خونی کجاست!! سکوت استیو باعث شد عصبی شه!خودش میتونست بفهمه کجاست پس استیوو محکم تر کوبید به ماشین و ارزو کرد بلند نشه بدنشو کشید سمت صندوق عقب وسایل توشو ریخت بیرون و بدن استیو رو بلند کرد کف دستشو رو قفل گذاشت و رمزشو از ذهنش دزدید!یه جعبه ی ابی نسبتن بزرگ بود!از تو فریزر کشیدش بیرون و به طرف ماشینش رفت!!نباید وقتو تلف میکرد!! مکس از اتاق اومد بیرون موهای سفید و چروک کنار چشماش مشخص میکرد چقدر اسیب پذیره.رو ب روی جمع ایستاد:ویژگیاشو میدونید..پس هیچ توضیحی ندارم بدم جز یه مورد!!لنا...میتونی بری ببینیش...بیداره ولی طول نمیکشه!!شاید تا الانم دوباره ازحال رفته ولی باید بهش انگیزه بدی!!ایندفعه بمیره مطمئن نیستم باز برگرده... لنا سرشو تکون داد و رفت تو اتاق!!چطور میتونست با سمی رو به روشه که واسه دید زدنش تو راه دکتر مراقبش دزدیده شده!!اولین کاری که کرد پیشونیشو بوسید..پیشونی سردی ک هنوز گرم نشده بود!!میتونست لرزش خفیف بدنشو تفسیر کنه!!پتویی که پایین پاش بود و کشید روی سینش و کنارش نشست:امیدوارم وقتی بیدار شدی بتونی منو ببخشی...دنیا بدون تو جهنم بود سم...هرجا میرفتم هرکی رو میدیدم بهم دهن کجی میکرد...من تورو از دست داده بودم...تنها ادامه دادن سخت بود برام...خیلی سخت...متاسفم... تنها پاسخ سم فشاری بود که به دستش میداد!!بغضشو خورد و به صورتش خیره!بی اختیار خندید:میدونم خیلی مسخرست...ولی این لباسا بهت میادا؟خوشگل شدی!!... لبشو جوید وانگشتشو نوازش گونه روی دست سم کشید:دلم واسه لمس این دستای سرد تنگ شده.... صدای قدمای سریعش باعث شد مت و الکس بچرخن طرفش!اون جعبه ی ابی رنگ کوچیک مث جواهر بود واسه اون دوتا!مکس از اتاق میومد بیرون..بادیدن اون جعبه مث برق از جا پرید و تو هوا زد!باید مطمئن میشد داروی سم همینه!!نیکل رو به مت کرد:لنا بهتره؟ -تا نیمساعت پیش هم اینجا بود ولی الان تو بخش خودشه!! ************** نفس عمیق ناخود اگاهش باعث شد بیدار شه!نمیدونست چند روز و چند ساعته ک خوابیده!!سرش منگی خفیفی داشت ک واسش قابل تفسیر نبود!بوی عطر زنونه ای ک بین بوی خاص بیمارستانی گم شده بود رو راحت تشخیص داد و همین باعث شد پلکای لرزونش باز بشن!!دستی که دور انگشتاش پیچیده بود رو فشار داد،لبخند زد،لبخندی که بخاطر بغض تو گلوش کج بود!سرشو اروم چرخوند و بهش خیره شد از گنگی بعد بیدار شدنش خندید!داشت با حرص موهاشو کنار میزد و هنوز متوجه چشمای باز سم نشده بود!سم هق هقشو تو گلوش نگهداشته بود!نگاش خیره ی دستی بود که رو هردو دستش بود و اونارو نوازش میکرد.قدرت نداشت نگاه لرزونشو بیاره بالا!لبخند سم عمیق تر شد.دستشو اورد بالا و زیر چونه ی لنا گذاشت!سرشو اورد بالا.تن لنا از شرم میلرزیدقطره های اشکش انگار سنگینی نگاه سمو در برداشت که تند و بی مکث میچکید!نگاش تو نگاه سم میخ شد!میون گریه میخندید تنها چیزی که به ذهنش میرسید این بود که بغلش کنه!محکم سمو کشید تو بغلش توصیف احساسی که داشت خیلی سخت بود گریه میکرد و سمو به خودش فشار میداد بغضشو خفه کرد تا حرف بزنه:متاسفم... ولی خیلی طول نکشید که ادامه حرفش خفه شد!بیشتر سمو به خودش فشارداد!تنهایی رفع نشدنیش حالا تموم شده بود!!حالا سمو داشت..سم هم لنارو به دست اورده بود!!:درک میکنم عزیزم..ناراحتش نیستم...بیخیال قبل الان مهمه!! لنا سرشو از روی شونه ی سم بلند کرد و بی معطلی لبایی رو بوسید ک ودارشو تا چند هفته ی پیش داشت!!صورتشو غرق زوسه کرد.ولی واسش کافی نبود!!نمیتونست ازش دل بکنه!!باصدای مکس بخودش اومد:وا؟بیمارستانه ها!!اونم مزیضه!!چقد تو بی ملاحضه ای لنا!! رفت طرفش و از سم جداش کرد:داری چیکار میکنی مکس؟ مکس سمو هل داد تا برگرده تو جاش و دراز بکشه چرخید طرف لنا:خب تو اصا متوجه نیستیا...هرچند خودشم متوجه نیست! رو کرد سمت سم:تو درد نداری؟ سم یه پلکشو بطت و درحالی که به کمرش اشاره میکرد:حالا که میگی اره!! لنا یکم به هردو خیره شد:الان وقت مسخره بازیه؟تو خجالت نمیکشی سم؟ سم با چشای باز به لنا خیره موند:جان؟ مکس سرشو تکون داد:تقریبا اسفالت شد!!پس فک میکنی مشکل ما این چندروز چی بود؟ لنا ایستاد:راجع به چی حرف میزنی مکس؟ -خب وقتی از هوش میری استیو غیضتو سر سم خالی میکنه!!چند جا از کمرش زخم که چه عرض کنم جر خورده!!و طبق معمول تا امروز ده بار بخیه زدیم تا باز خونریزی نکنه!!حالا باید ببریمش کمکش کنیم زخمو درمان کنه!! لنا به صورت رنگ پریده ی سم که با حالت مسخره ادای مکس رو در میاورد خیره موند:خب الان چی میشه! -میخوای وایسی ببینی؟ -تو که از من نمیخوای بعد این همه مدت ولش کنم برم بیرون؟ مکس سرشو تکون داد:مسلما نه... و سمو مجبور کرد به پشت بخوابه!بلیز ابی بیمارستانیشو در اورد و یکی یکی بانداژ زخماشو باز کرد!لنا با یه هین خفیف تعجبشو خفه کرد.سم سرشو چرخوند طرفش:چی دیدی که اینطورد هین میکشی(نگاش به زخم خورد)اوه اوه!!راحت باش!! مکس اروم چسب بخیه هارو باز کرد هر زخمی که باز میشد به زور سم درمان میشد!:باچی زخمی شده!! مکس چرخید طرف لنا که با عصبانیت به زخم خیره بود:تو خورده شیشه ها پیداش کردن!
  30. 2 پسند
    یه کلیپ عاشقانه از رمان سرانجام درد و سه فصل مربوط بهش!حتما ببینید و امیدوارم از اینجا دیگه پاک نشهXiaoYing_Video_1503166601051.mp4
  31. 2 پسند
    اینم معرفی نامس یه جورایی!! معرفی شخصیت های رمان سرانجام درد توضیحات پایین ویدئو هست!!
  32. 2 پسند
    پرستو آدرس رو میداد و هرچه که بیشتر ميرفتيم به خونه خودمون هم نزدیک ميشدم تا اینکه چندتا کوچه بالاتر از خونه ما پرستو گفت: _لطف کنید اینجا نگه دارید نگه داشتم و پرستو و پردیس پیاده شدند پرستو از اون سمت شیشه نگاه بهم کرد گفت: _مرسی که ما رو رسوندید _خواهش میکنم کاری نکردم،پرستو خانم؟ _بفرمایید _اگه باز اتفاقی سر پویا افتاد بهم خبر بدید من خودمو میرسونم تا من اين حرف رو زدم پرستو خوشحالی شد گفت: _راضي به زحمت نيستم،فقط میتونم بگم خيلي ازتون ممنونم _مراقب خودتون باشید _حتما شما هم همین طور پردیس هم زیر لب لبخند ملیحی زد گفت: _دستتون درد نکنه باز هم از این کارا بکنید بعد هر جفتشون به سمت خونه شون رفتند و من و اشکان باهاشون خداحافظي کرديم.نگاهي به اشکان کردم بهش گفتم: _عاشق شدي؟ _بروبابا،فکرکن يه درصد _پس اينطورياس دیگه به حرفای اشکان اهمیتي ندادم و سکوت کردم همین طور که داشتیم ميرفتيم بعد از چند دقيقه اشکان گفت: _راستي خیر سرمون میخواستیم بریم شام بخوریم _پس این همه راه اومدیم بریم یه شامی هم به بدن بزنیم _بله آقا ترکوندی امشب کم بود از شام بیفتیم به فکر بیمارستان و کلانتری باشیم اشکان دستشو پشت صندلی ماشین گذاشت چشمک زد گفت: _راستی از شراره چه خبر؟ _یه جوری ردش کردم رفت _آخه چه جوری؟ _همون روز که بي حوصله بودم از شرکت زود رفتم شراره خونه مون بودش بهش گفتم بره دنبال زندگیش منم مجبور شدم بگم کسي ديگه رو دوست دارم _ به خدا پرهام خیلی دیونه ای،دختر به این خوبی الکي الکي پرونديش _من حرف دل مو زدم به تو چه اصلا من اختیار خودمو دارم‌ _والا به من چه هر غلطی خواستی بکن از حرف های اشکان خندم گرفت دیگه هم ادامه ندادش انگاری تسلیم شدش.
  33. 2 پسند
    هردوشون سریع سوار ماشین ما شدند و من و اشکان سريع سوار شديم و من با تمام سرعتی که میتونستم حرکت کردم و پرستو ترسي توی چهره ش بود تا دید دارم نگاهش میکنم گفت: _آقای محترم ممنونم _پرهام هستم،با اجازتون _ممنون آقا پرهام خیلی لطف کردید _وظیفس _اگه میشه بی زحمت همین بـغل مغل ها من و دوستم پیاده میشیم من دلم راضی نبود که پرستو و دوستش پیاده شن گفتم: _نه نفرمایید شما هرجا تشریف ببرید ما میرسونمتون امکان داره اون پسره هنوز دنبالتون باشه پردیس به پرستو گفت: _آره پرستو بيا باهمينا بريم ديگه پرستو يه نگاه تيزي به دوستش کرد و زيرلب گفت: _وای دیونه زشته به خدا پردیس رو همراهی کردم گفتم: _آره پردیس خانم خیلی درست میگن پرستو یه نگاهی به پردیس کرد گفت: _نمیخوایم مزاحمتون شیم هم راهتون دور شه به پرستو لبخندزدم گفتم: _ما که هم مسير هستيم شماهم ميرسونيم پرستو از خجالت سرش رو پایین انداخت گفت: _پس لطف کنید از سمت چپ برید من سرم رو تکون دادم و از سمت چپ رفتم در عين که رانندگي مي کردم گفتم: _ببخشید پرستو خانم میخواستم بدونم پویا کی هستش؟چرا ازش میترسین؟ پرستو میخواست جواب بده که پردیس گفت: _این پسره رو که دیدید چندساله گیر داده به پرستو که باهم ازدواج کنن ولی پرستو نمیخوادش،از موقعی که خواستگاری اومده پرستو جواب منفی داده واسه پرستو همش مزاحمت ایجاد میکنه واسه همین پرستو ازش خوشش نمیاد پرستو عصبی شد گفت: _بسته دیگه پردیس همه رو ریختی رو داریه من و اشکان از حرف پرستو خندمون گرفت همزمان چهارتایی مون خندیدیم و پرستو گفت: _بعله پردیس همه حرفا رو زد ديگه لازم نیست من بگم وای که چقدر پرستو قشنگ میخندید باز دوباره تو آینه محو چشمای قهوه ای رنگ پرستو شده بودم وقتی نگاهش کردم اهميت نداد با اخمي که روی صورتش بود به بیرون نگاه کرد،یه نگاه هم به اشکان انداختم دیدم که زیر زیری داره پردیس رونگاه مي کرد ولي پردیس هيچ عکس العملي نشون نميداد.
  34. 2 پسند
    امروز با این که سرمون شلوغ بود با اشکان تصميم گرفتيم که بعد از شرکت بريم بيرون يکم حال و هوايي عوض کنيم امروز سرمون زياد شلوغ نبود کارمون ساعت شش تموم شدش و شرکت رو تعطيل کرديم و قرار شد يکم خيابون گردي کنيم و يه شامي هم بخوريم به پيشنهاد اشکان با ماشين من رفتيم و تا اشکان تا سوار ماشین شد فلش شو به ضبط ماشینم زد صدای آهنگ خیلی روي اعصاب بود بهش گفتم: _دیونه ! صداشو کم کن میگم اشکان بهش برخورد گفت: _باشه بابا چته تو فقط بلدی حال بگیری،نگه دار میخوام پیاده شم یهو جا خوردم فکر نمیکردم اشکان ناراحت شه گفتم: _ببخشید دیگه همین طور که داشتیم من و اشکان باهم حرف میزدیم که يهو سرمو برگردوندم دیدم یه پسری انگاری مزاحم یه دختره شده بود دختره مثل ابر بهار گریه می کرد از ماشین پیاده شدم گفتم: _هوووی با توام پسر کاری به اون دختر خانم نداشته باش _مگه ناموس توئه شاخ شدی؟ چشم غره ای رفتم و بهش گفتم: _به تو ربطی نداره راه تو بکش برو _اگه نرم چیکار میکنی؟ _نمیدونی؟ _نه دیگه دارم میپرسم ببینم چیکار میکنی؟ _تو خماریش بمون به سمت پسره رفتم اشکان جلومو گرفت و گفت: _شر به پا نکن نذار قضیه از این بدتر شه _ولم کن بابا،مزاحم دختره شده دو قورت و نیمه اش هم باقیه پسره میخواست دختره رو آروم کنه که باخودش ببرتش ولی دختره راضی نمیشد به پسره نیشخندی زدم گفتم: _هنوز که وایستادی نمیخوای بری؟ _زمین خداست مگه تو خریدی؟ _نخریدم ولی خیلی بزرگ تر از دهنت حرف میزنی _باشه تو خوب،اصلا به تو ربطی نداره اصلا زنمه _اگه زنت باشه ! که اونم شک دارم پسره بعد سمت دختره رفت و گفت: _خانومم بیا بریم خونه باهم حرف بزنیم دختره نیشخند زد گفت: _از کی تا حالا پویا من زنت شدم! من بمیرم نعشمو رو دوش تو نمیذارم اشک هاشو پاک کرد . دست دختره ديگه که فکر کنم دوستش بود رو گرفت و رفت. بعد پسره که اسمش پويا بود به طرفشون رفت با حالت پشيمون گفت: _پرستو توروخدا صبر کن من اشتباه کردم غلط کردم يه لحظه وايسا ديگه دوست داشتم هر بلایی سر این پویا بیارم که نتونه پاشه دیگه تحمل نداشتم تا برگشت صورتشو پایین آوردم خواست بلند شه میخواست بیاد منو بزنه مردم جلوشو گرفتند اشکان هم جلو من رو گرفته بود بهم گفت: _آروم باش داداش پسره با عصبانیت گفت: _تو غلط کردی دست به من میزنی میرم ازت شکایت میکنم _جمع کن بساط تو بذار باد بیاد دستمو اشکان داشت گفت: _ولش کن میگم میخواستم طرف پسره برم که دختره داد زد گفت: _خواهش میکنم بیخیال پویا شید کار دستتون میده تو حرفای پویا فهمیدم اسم دختره پرستوئه، پرستو هر حرفی میزد اهمیتی نمیدادم فقط محو صورتش شده بودم. اشکان در گوشم گفت: _بیا بریم پسره خل و دیونس یه کاری دستمون میده ها پرستو همون جور که گریه می کرد تو خودم گفتم نمیتونم این دختره بدبخت ول کنم برم امکان داشت پسره هر کاری بکنه اشکان هم میگفت که بریم. به پرستو نگاه کردم گفتم: _خواهش میکنم با ما بیاید ممکنه ایشون یه بلایی سرتون بیاره تا از اینجا دور تر شید پویا جلوی همه مردمی که وایستاده بودند داد زد گفت: _پرستو اگه باهاشون بری من میدونم و تو . . . با حرف پویا پرستو مات و مبهوت نگاهش کرد و دوست پرستو که اسمش پردیس بود دستش رو گرفت گفت: _بیا بریم مگه از جونت سیر شدی پویا دیونس یه کاری میکنه با اینا بریم راحت تریم بعد پردیس به پرستو نگاه کرد گفت: _بدو دیگه چرا وایستادی؟ _باشه بریم
  35. 2 پسند
    در اتاق رو که باز کردم پریا رو دیدم که داره ایکس باکس بازی میکنه تا پریا منو دید با ذوق به سمتم اومد با زبون شیرینیش گفت: _سلام داداشی _سلام به خواهر خوشگل خودم همین طور که تو اتاق با پریا سرگرم بودم مامان که تازه متوجه من شده بود وارد اتاق شد گفت: _سلام به روی ماهت پسرم،ناهار میخوری؟ _آره خیلی گشنمه _من برم میز ناهارمو رو بچینم _راستی کارات شرکت خوب پیش میره؟ _آره شرکتم بد نیست _تا من میز رو میچینم پس لباستو عوض کن _تا میز رو بچینی زودی اومدم زود لباسامو عوض کردم بعد از اتفاق هایی که امروز پیش اومد غذا خورشت قیمه بادمجون داشتیم منم که عاشق بادمجونم.بعد از اینکه ناهار رو خوردم از مامان تشکر کردم به طرف اتاقم رفتم کامپیوتر رو روشن کردم شروع به کار کردن برنامه ای که واسه شرکت مشغول شدم. اینقد احساس خستگی میکردم که چشام باز نمیشد به ساعت نگاه کردم ساعت نزدیکای چهار بودش حدودا من نزدیک به یک ساعت سر برنامه بودم عادت داشتم وقتی کار میکنم حتی اگه گوشیم سایلنت نباشه جواب هيچکس رو نمیدم چون حواسم پرت میشه و کل برنامه هم نوشتم بهم می ریزه. بعد از کلي کار کردن خستگی مو در می کردم گفتم یه نگاهی هم به گوشیم بندازم دیدم تو یه ساعت کلی پیام و زنگ داشتم اهمیت ندادم و اگه هم کار داشته باشن بعدا دوباره زنگ میزنن. بعد از چند دقيقه همون شماره ناشناسی که قبلش هم زنگ زده بود دوباره زنگ زد ورداشتم ولي هیچ صدایی نمیومد عصبی شدم و تلفن رو قطع کردم گفتم: _عجب مردم آزارهایی پیدا میشن اهمیت ندادم که صدای گوشیم در اومدش انگاري پیام اومده بود ورداشتم خوندم نوشته بود: _وای چه قد صدای قشنگی داری،افتخار آشنایی میدی؟ تو این مونده بودم که دختره عجب رويي داره براش نوشتم: _دخترخوب خدا روزی تو یه جا دیگه حواله کنه دفعه دیگه مزاحم شی طور دیگه برخورد میکنم _توروخدا این طوری نگو ناراحت میشم _به درک که ناراحت میشی،فکر کردی کی هستی؟ _چه بی اعصاب،من ازت خوشم اومده بیا بیشتر باهم آشنا بشیم _خانم محترم من متأهل هستم ،پس ديگه مزاحم نشو _باشه آقای بداخلاق،اینو بدون که من از زنت خوشگل ترم _ خدايي خيلي خودشیفته ای،اگه یه بار دیگه شمارت تو گوشیم ببینه وای به روزگارت میارم حواست به خودت باشه تا دید این حرف رو زدم دیگه پیامی نداد خیالم راحت شد بعد از چند دقيقه اشکان بهم زنگ زدش یه کم سر اين دختره بهش شک کردم ورداشتم گفتم: _سلام داداش چی شده زنگ زدی؟ _مگه بايد چیزی بشه که زنگ بزنم،حالا چرا عصبي هستي؟ _بابا یه دختره بهم پيام دادش خيلي عصبیم کرد در عوضش هرچی تو دهنم بود بارش کردم _ایول خوب کردی آروم هنوز نشده بودم اصلا هم حوصله حرف زدن با اشکان نداشتم گفتم: _کاری نداری؟ _نه کجا؟ _بعد یه ساعت برنامه نویسی میذاری خبرم بخوابم؟ _مگه الان وقت خوابه؟ بيا بريم بيرون يه حال و هوايي عوض کنيم _نه اصلا خيلي خسته شدم،بذار واسه فردا _باشه داداش پس بخواب،خداحافظ _خداحافظ گوشیمو زیر بالشتم گذاشتم و از خستگی معلوم نشد کی خوابم بردش. **** نور آفتاب چشمامو اذیت مي کرد تا چشمامو باز کردم پريا رو ديدم که با صداي بلند گفت: _داداش پاشو ديگه _باز بچه جون از جون من چی میخوای؟ _بیدارشو دیگه خستم کردی چه قد میخوای بخوابی؟ از روي تختم بلند شدم و پريا رو قلقلک دادم از خنده هاي پريا مامانم با نگراني وارد اتاق شد و گفت: _پرهام داری چیکار میکنی؟ _دارم با دختر بامزه ت بازی میکنم مامان خنديد و زير لب گفت: _از دست شما مامان بعد از اتاق بیرون رفت و پريا از اين فرصت استفاده کرد تا ديد مامان رفت اون هم پشت سرش رفت چند دقيقه بعداز روي تخت بلند شدم کارامو انجام دادم و بدون صبحونه از خونه بيرون اومدم و به سمت شرکت راه افتادم.
  36. 1 پسند
    به سمت شرکت رفتم و خيالم راحت شد که کادو تولد پريا رو خريدم تو راه به اشکان پيام دادم: _امروز هرطورشده زود کارهامونو بکنیم که زود بريم بعد از چند دقیقه اشکان برام نوشت: _باشه داداش هرچی تو بگی کارهاي شرکت دقيقا ساعت شش تموم شد، من و اشکان با ماشين هامون و به سمت خونه راه افتاديم زود به خونه رسیدیم ماشين هامونو رو تو پارکينگ گذاشتیم،من هم تا مهمون ها نيومده بودن يه دوش گرفتم و بالاخره ساعت هفت و نيم مهمون ها اومدند. من با اشکان تو اتاق رفتيم تا آماده شيم،اشکان تمام لباس هاشو تو ماشين آورده بود و خودشو راحت کرده بود و موهامو سشوار کشيدم و تند تند لباس هاي مهموني مو پوشيدم و عطر مو زدم که اشکان برام چشمک زد گفت: _واي داداش به به چه تيپي زدي ها _مسخره ميکني؟ _نه به خدا من که دلم رفت چه برسه دخترای فامیل هاتون ! _مرض ديگه روتو زياد نکن اشکان حسود تا دید من موهامو بالا دادم اونم مثل من موهاشو بالا داد و عطرشو زد با خنده گفتم: _عجب بببين خودشو چيکار کرده همه رو ديونه کرده _خیلی مسخره ای ! -مسخره خودتي تو خيلي خوشتيپ شدي ها از خنده غش کردم با اشکان به سمت پذيرايي رفتیم به اشکان رو کردم گفتم: _اوه ببين همه اومدن فقط ما کم بوديم
  37. 1 پسند
    بعد از حرف اشکان بلند خندیدم گفتم: _اشکان راستی؟ _جانم _مامانم ميخواد فردا واسه پریا تولد بگيره تو رو هم دعوت کرده مياي ديگه؟ _تشکرکن بگو حتما میام _ فردا میبینمت من پس برم بخوابم _باشه خداحافظ گوشي رو قطع کردم و يه باره روي تخت دراز کشيدم که يهو ياد اون پسره الدنگ افتادم و دوباره عصبي شدم.يه پسري با چشم مشکي و پوست سفيد و موهاي قهوه اي روشن مي زد از همه مهم تر که ماشينش بود که مرسدس بنز بود چيزي که هر دختري آرزو داره ولي چرا پرستو ردش کرده و خوشش نميادش که توهمين قضيه فکر ميکردم که خوابم بردش. **** صبح از خواب بیدار شدم از بيرون صداهایی ميومدش که از زور سر و صدا چشمام رو باز کردم واز روي تخت بلند شدم ببينم چه خبره؟ تا وارد پذيرايي شدم واي خدا چه خبره ببين واسه خواهرمون چه کاراهایي دارن میکنن. مامان و عمه توي آشپزخونه مشغول بودند و بابا هم داشت بادکنک باد مي کرد و وسايل هاي تزئینی رو به ديوار وصل مي کرد و با صداي بلند گفتم: _سلام صبح بخير مامان صبحونه مو رو میز آشپزخونه آماده کرده بود مشغول خوردن صبحونه بودم که عمه با کنایه گفت: _راهت خورد طرف ماهم سر بزن _به خدا درگير کارم وگرنه حتما بهتون سر میزنم از اون طرف بابا داد زد گفت: _به جاي اين حرف ها بيا کمک کن چيزي ازت کم نميشه ها مامان به بابا رو کرد گفت: _چي چي رو بياد پسرم کمک کنه،پسرم خودش شرکت کار داره
  38. 1 پسند
    من حسابي گرسنم شده بود جوري که روده کوچيکه روده بزرگه رو مي خورد خداروشکر که زود به رستوران رسيديم و کنار رستوران وایستادم و به اشکان گفتم: _من برم ماشین رو پارک کنم ميام از ماشین پیاده شدم تا ماشين رو پارک کردم به سمت رستوران رفتم و بعد از اینکه شام مونو خوردیم با ماشین یه کم دور دور کردیم بعد من اشکان رو رسوندم نزدیک های شرکت که با ماشین خودش برگرده وقتی تو راه خونه بودم ناخودآگاه ياد اتفاق های امروز از ذهنم رد شد و از اتفاق های امروز خیلی خوشحال بودم. زود خونه رسیدم خیلی خسته شده بودم لباس هامو عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم که همون لحظه پريا با مامان وارد اتاق شدند که مامان گفت: _پسرم شام خوردی؟ _ آره مامان، با اشکان شام بيرون خورديم _ به به پسرم نوش جونت _راستي فردا تولد پریاس به اشکان بگو بیاد _ایول مامان بهش میگم بیادش اونم که از خداشه پريا روي تختم نشست و بهم گفت: _یادت نره برای من کادو تولد بخری؟ _خواهرکوچولو چشم اونم ميخرم اخم هاش توهم رفت با مهربوني بهش گفتم: _چرا خواهر کوچولوي من اخم هاش توهمه؟ دست به سينه وايستاد گفت: _ من...کو...چو...لو...نيس...تم دستامو به حالت تسليم بردم و گفتم: _باشه تو کوچولو نيستي _بله که کوچولو نيستم چون فردا شش سالم ميشه تا حرف هاش رو پریا زد از اتاق بیرون رفت و من از طرفي خوشحال بودم که فردا اشکان ميادش و حسابي خوش ميگذرونيم بيخيال اين فکرا بودم که روي تخت دراز کشيده بودم همين که ميخواستم بخوابم که گوشيم زنگ خورد اصلا به صفحه گوشيم نگاه نکردم ورداشتم گفتم: _الو بله؟ _مرض و بله _سلام اشکان باز چیشده زنگ زدی؟ _گفتم زنگ بزنم بهت خبر بدم که يه وقت نگرانم نشی _مگه بچه ای که نگرانت بشم؟
  39. 1 پسند
    ماهنامه کیک و شیرینی - معصومه خوانساری: کوکی شطرنجی یک دسر خوشمزه با ظاهر متفاوت است که میتوانید در میهمانی سرو کنید. مواد لازم: کره نرم شده: 250 گرم شکر: 100 گرم اسانس وانیل: 1 ق چ نمک: یک هشتم ق چ آرد: 320 گرم پودر کاکائو: 3 ق س تخم مرغ ریز (برای چسباندن قطعات): 1 عدد • مدت زمان آماده سازی: 20 دقیقه • مدت زمان پخت: 10 الی 12 دقیقه • میزان سرو: حدود 30 نفر طرز تهیه: 1. کره را به همراه شکر با همزن برقی با سرعت متوسط رو به بالا بزنید تا به صورت کرمی، پوک و سبک درآید سپس اسانس وانیل را اضافه کنید و مجددا هم بزنید، همزمن را خاموش کرده، آرد و نمک الک شده را کم کم اضافه کنید و با لیسک هم بزنید در حدی که خمیر جمع شود و به صورت گلوله ای درآید کافی است. بیش از حد آرد به خورد خمیر ندهید. 2. خمیر را به دو بخش تقسیم کنید به یک بخش پودر کاکائوی الک شده اضافه کنید و با لیسک، کامل به خورد خمیر دهید تا شکلاتی شود سپس هر دو خمیر را بر روی پلاستیک فریزر جدا جدا به ضخامت تقریبی سه میلی متر باز کنید بعد روی هر کدام به کمک روال بر خطوط طولی با فاصله یک و نیم سانتی متر از هم بدهید. برای آن که نوارها هنگام جا به جایی نشکنند آن ها را از طول به چهار بخش تقسیم کنید به گونه ای که طول نوارهای وانیلی و طول نوارهای شکلاتی با هم برابر باشد. 3. سپس بر روی پلاستیک فریزر یک برش وانیلی قرار دهید. در کنارش یک برش شکلاتی و مجددا یک برش وانیلی، روی این لایه با قلم مو کمی تخم مرغ بمالید. 4. سپس خمیرهایی با رنگ های متضاد قرار دهید و این را شش مرتبه ادامه دهید یعنی شش لایه خمیر بر روی هم قرار می گیرند پس از آن که تمامی خمیر را به این شکل به صورت شش لایه درآوردید روی سینی، بین پلاستیک فریزر قرار داده و حدود سی دقیقه در یخچال استراحت دهید. 5. سپس از یخچال خارج نموده برش هایی عمودی به ضخامت 5 میلی متر بدهید و در سینی فر کاغذ انداخته بچینید و در فر از پیش گرم شده به دمای 175 درجه سانتی گراد به مدت تقریبی 10 الی 12 دقیقه قرار دهید در حدی که لبه کوکی ها کمی طلایی شود کافی است. نکته: 1. اضافه نمودن آرد مازاد باعث سفت شدن کوکی می شود. 2. کوکی ها را در ظرف در بسته نگهداری نمایید. 3. این کوکی ها دارای ماندگاری طولانی هستند. 4. تخم مرغ به چسبندگی برش ها کمک می کند، در صورت تمایل می توانید کمی روی هر کوکی هم با تخم مرغ رومال نمایید تا طلایی تر شود.
  40. 1 پسند
    عـــــــالــــــــی مــــن عـــــاشــق لـنـــــــام ??
  41. 1 پسند
    سوار ماشينم شدم تا ميتونستم گاز دادم که زودتر برسم بعد از کلي معطلي تو ترافيک راه افتادند،همين که نزديک هاي شرکت رسيدم يه جا پارک کردم و داخل ساختمون رفتم و آسانسور رو زدم اي خدا لعنت کنه طبق معمول هم که آسانسور پره مجبور شدم از پله ها رفتم و نفسم تو راه بند اومده بود آخه يه ذره نبود که شش طبقه مگه الکيه! خلاصه به هر بدبختی بالاخره نفس زنان جلوی شرکتمون رسیدم همین که خواستم دستگیره رو بکشم در باز شد و من قیافه آقای رحیمی که از زور عصبانیت اخماشو توهم کرده بود همین که منو دید بهم گفت: _به به آقاي ابطحي،بالاخره تشريف آوردين؟ همراهش که آقاي بختياري بود به من نگاهی انداخت گفت: _بريم آقاي بختياري،اينجا جاي ما نيست اشکان از پشت اشاره می کرد که نذار برن وگرنه بدبخت میشیم بعد جلوی آقاي رحيمي ایستادم و به چشماش زل زدم گفتم: _خواهش ميکنم آقاي رحيمي یه لحظه صبر کنید، چرا اینقد عصبی میشید من فقط يه مشکلی واسم پيش اومده بود وگرنه آقای اقبالی درجریانن واقعا بابت دير اومدنم ازتون معذرت میخوام آقاي رحيمي تا حرفاي من رو شنيد کم کم اخم هاش باز شد و يه نگاه بهم کردگفت: _ باشه ميمونيم از حرف آقاي رحيمي خوشحال شدم به سمت دفتر خودم راهنمايي شون کردم و اشکان پشت سرمون راه افتاد. اشکان میخواست انگاری حرفی بزنه بهش گفتم: _اصلا حوصله ندارم تو یکی حرف بزنی ها با خونسردي پشت میز روبه روي آقاي رحيمي نشسته بودم که آقاي رحيمي نیشخند زدگفت: _آقاي ابطحي حالا چه مشکلی واستون براتون پیش افتاده بود؟ مونده بودم چی بگم تو چشماش نگاه کردم و گفتم: _یه اتفاق جزئی پیش اومده بود ولی به خیر گذشت تا همین که حرفم تموم شد آقای رحیمی یه جور عجیبی نگاه کرد گفت: _ولی آقای اقبالی یه چیز دیگه به من گفتن! بعد به اشکان نگاه کرد گفت: _شما که میگفتین حال مادرشون بد شده بیمارستان بردنش! از حرف هاي آقاي رحيمي شوکه شده بودم مونده بودم چي بگم بعد از چند دقيقه که گذشت آقاي رحيمي به آقاي بختياري رو کرد گفت: _پاشو بریم آقاي بختياري،دلیلی واسه موندن مون نمیبینم بعد آقا رحیمی به من و اشکان نگاه کرد گفت: _فقط یه تفریح بود تا آقای رحیمی این حرف رو زد خونم به جوش اومد اون حق نداشت اینطوری با من صحبت کنه نگاش کردم و گفتم: _آقای محترم مواظب حرف زدن تون باشید،اصلا بفرمایید بیرون اصلا شما لیاقت کار با ما رو ندارید آقای رحیمی نیشخند زد و گفت: _آقای ابطحی شما که خیلی راست میگی،خداحافظ باهمون نیشخند حرص درآرش با آقای بختیاری رفتند. اينقد سر اين اتفاق اعصابم خورده شده بود،اشکان دست شو روی شونم گذاشت گفت: _داداش فداي سرت،کاري که شده اشکان بهترین رفیق منه واقعا سر اتفاقي که پيش اومد چیزی نگفت وگرنه باهاش دعوام میشدش. به اشکان لبخند زدم و گفتم: _تو ميفهمي داري چي ميگي؟ _واسه چي اینقدر خودتو اذيت ميکني؟ _اين قرداد بايد درست ميشد،من دير اومدم همه چی سر من خراب شد همش تقصيرمنه چند لحظه سکوت کردم به اشکان گفتم: _ با من کاری نداری؟ _کجا میخوای بری؟ _خونه دیگه،اصلا حوصله اینجا رو ندارم _داداش برو خونه مواظب خودت باش خداحافظ با اشکان خداحافظی کردم و کارها رو به اشکان سپردم و ازشرکت بیرون اومدم و سوار ماشینم شدم. راستی من و اشکان دانشگاه کامپیوتر خوندیم و بعد از فارغ التحصیلی مون تصمیم گرفتیم که یه شرکت بزنیم که خداروشکر اوضاع کارمون بد نیست ولی خب اگه امروز قرارداد جور میشد عالی میشد. **** به فکر دیر رسیدن امروزم بودم که زود به خونه رسیدم تو راهرو داشتم با گوشیم ور میرفتم در رو باز کردم خیلی تعجب کردم شراره رو تو خونه مون دیدم ای خدا این اینجا چیکار میکنه؟ شراره به سمتم اومد انگاری میخواست حرفی بهم بزنه گفت: _سـلام پــرهـام دلم برات خیلی تنگ شده بود کجایی؟ ای خدا از دست حرفای شراره داشتم دیونه میشدم. _سلام شراره _نمیدونی من دلم برات تنگ میشه؟ چرا یه سر به خونه عمت نمیزنی؟ ای خدا عجب گیری افتادم آخه این دیگه کیه آخه خدا انصافه اینجور آدمارو طرف من قرار میدی؟ همین جوری اعصابم داغون بود هرچی از دهنم در اومد سر شراره خالی کردم با طعنه بهش گفتم: _مگه من بهت یه بار نگفتم دوست ندارم مگه نگفتم طرف من نپلک چرا باز کار خودتو میکنی؟ شراره اخم کرد گفت: _تو دیگه کی هستی؟ هرچی من هیچی نمیگم شراره بدترش میکنه همیشه کاری کرده بودم که غرورش رو له نکنم ولی این دفعه با شرایطی که پیش اومده بود بهش گفتم: _همینی که هستم،میخوای بخوای نمیخوای نخواه نامه فدایت شوم نفرستادم شراره اشک تو چشماش جمع شده بود گفت: _پـرهـامـم _بـله؟ _من دوست دارم میدونم تو هم منو دوست داری؟ دلم واسه شراره سوخت و لحنم آروم تر کردم و گفتم: _ ولی من دوستت ندارم ولم کن،مطمئنم خیلی آدمها آرزو دارن که با تو باشن دوست داشتن زورکی نمیشه میفهمی؟ شراره اشک تو چشماش جمع شد نگاهشو از من برنمیداشت گفت: _یه فرصت بده تا خودمو ثابت کنم _نه واقعا لازم نیست _چرا خودتو سر عشق کوچیک میکنی؟ _عاشق هیچی سرش نمیشه میفهمی؟ _با من بحث نکن،میفهمی من کس دیگه ای رو دوست دارم شراره دهنش باز موند و فقط نگام کرد،خودم از حرفم تعجب کرده بودم از این که گفتم کس دیگه ای رو دوست دارم ولی این تنها راهش بود که خلاص شم. شراره آب دهنش رو قورت داد گفت: _درست میشنوم،تو واقعا یکی دیگه رو دوست داری؟ سرمو تکون دادم و شراره که از چهره ش معلوم بود که ناراحت شده سرشو پایین انداخت گفت: _باشه خوشبخت باشی،خداحافظ اینقدر خوشحال شدم که شراره رو دست به سرش کردم منم خداحافظی کردم و به سمت اتاقم رفتم.
  42. 1 پسند
    ولی مجوزبه اسم باباست.چون هنوزدرسم تموم نشده.توچی میخونی؟ -روانشناسی میخونم. -به به،خانم روانشناس.یادم باشه حتما یه وقت ملاقات واسه خودم بگیرم. -واسه توهمیشه وقت هست. خسته بودم. -پس تافردا طبقه بالارفتم.دراتاق رو بازکردم وروی تخت دراز کشیدم.خیلی زود خوابم برد.وقتی چشمام روبازکردم ساعت هفت بود.خوب موقعی بیدارشدم.یه آب به دست وصورتم زدم.یه حموم بیست دقیقه ای گرفتم واومدم بیرون.کتابارو آماده کردم وتوی کیفم گذاشتم.یه مانتوی شکلاتی که تابالای زانوم بود،پوشیدم،بایه شلوارجین مشکی.مقنعه مشکیم روسرم کردم.یکم برق لب زدم وخط چشم کشیدم تاچهرم به رنگ ورو بیاد.به طبقه پایین رفتم.پدرام وبابا درحال خوردن صبحانه بودن.منم سلامی کردم وبهشون ملحق شدم.چای روشیرین کردم.یه چندلقمه نون وپنیرخوردم.چای روتاته خوردم،وقتی تموم شدبه پدرام گفتم:بریم؟ -اره من حاضرم. ازسرمیزبلندشدیم ازبابا خداحافظی کردیم.پدرام ماشین رو روشن کردوسوارشدیم.به دانشگاه که رسیدیم،پیاده شدم. -پدرام پس ساعت دوهمین جامنتظرتم. -باشه آبجی جون.خداحافظ. -خداحافظ. وارددانشگاه شدم.ای خداچراهروقت من میام این سرراهم سبزمیشه؟ سهیل هرلحظه بهم نزدیک ترمیشد.خواستم راهم روکج کنم،اما خیلی ضایع بود،ترجیح دادم به راهم ادامه بدم.یه پسرقدبلندهیکلی که قطعاورزشکاربود.چشمای سبز،بینی خوش فرم ولبای قلوه ای،موهاشم همیشه به حالت خوش فرمی بالا میداد،درکل قیافه خوبی داشت .دخترای دانشگاه براش جون میدادن،امامن اصلاازش خوشم نمی اومد. -سلام خانوم خانوما،چه عجب یادی از درس ودانشگاه کردی؟ -ببخشید،غیبت من ربطی به شما داره که خودم نمیدونم؟ -نه،فقط خواستم یادآوری کنم. -من به یادآوری شمااحتیاجی ندارم. -امروزازدنده چپ بلندشدی؟ من اگه ازدنده راستم بلندبشم رفتارم باتوهمینیه که هست. -چه بی اعصاب -دربرابرتودوست دارم بی اعصاب باشم، مشکلی داری؟ -اره مشکل دارم. -اون دیگه به خودت مربوطه. نخواستم کلمه دیگه ای بشنوم،قدمام روتندترکردم وازش فاصله گرفتم.حوصله حرف زدن باهاش رونداشتم.رفتم وتوی کلاس نشستم.یکی ازکتابام روبرداشتم ومشغول خوندن شدم.کم کم همه اومدن.استادهم اومدوشروع کردبه درس دادن.نمیتونستم تحمل کنم،هرلحظه سرم روبالامیاوردم،سهیل داشت نگاهم میکرد.اعصابم خط خطی شده بود.کاش این کلاسازودترتموم بشه تاباپدرام برم سرقبرمامان.مادری که هیچ وقت ندیدمش،مادری که اصلا عطرتنشوبونکردم،طعم آغوششونچشیدم.خیلی سخت بود بتونم این اتفاقات روباورکنم.سعی کردم به این چیزافکرنکنم وحواسم رومشغول صحبت های استادبکنم.بیست دقیقه ای طول کشیدتاکلاس تموم شد.وسایلم روجمع کردم وازکلاس خارج شدم.
  43. 1 پسند
    به بابام نگاه کردم.گفتم بابا مامان چرا ایست قلبی کرد؟ آه از نهاد بابام بلندشد.حس کردم از سوالم خیلی ناراحت شده.یهویی گفتم:باباجون،قصدناراحت کردنت رو نداشتم می خواستم... پریدوسط حرفم:نه دخترم این حق توئه که بدونی، راستش مادرت بااینکه بیست سال از متولد شدن شما میگذره هنوزم توفکر بود. یه روز که سرکاربودم،پدرامم شرکت بود.تلفن زنگ زد همسایه بود، گفتم چیشده؟ گفت مرجان خانم بیهوش روی زمین افتادن،تااین خبرو شنیدم ،تلفن از دستم افتاد،سریع خودمو به خونه رسوندم تا مامانتونو به بیمارستان برسونم. وقتی به بیمارستان رسیدم و دکترا دیدنش،کار از کار گذشته بود، مرجان تموم کرده بود. دخترم نبودی که ببینی پدرت پرپر شد.نبودی که ببینی وقتی مادرت رفت،چطوری دلم آتیش گرفت.شدم مثل یه مرده متحرک،اما به اصرارای عموت دوباره به سرکار رفتم.اصلا حوصله کارکردن نداشتم.اما پیش خودم که فکر کردم،گفتم توباید زندگی کنی مرد،نمیشه همین طوردست روی دست گذاشت. به همین دلیل دست به کارشدم والان هم با اراده ای که همون موقع کردم به این جارسیدم.دراتاق به صدا درآمدوپرستو اومد داخل. -دکترمیگه سرمت که تموم شد،مرخصی. یک ساعتی طول کشید، بابام کارای ترخیص رو انجام داد واز بیمارستان بیرون اومدیم. دلم میخواست کنار خونواده واقعیم باشم.کنار باباوپدرام.بابا این همه سال تنهایی روتحمل کرده،عذاب کشیده ازنبود مامانم،رنج کشیده از نبود دختری که فکرمیکرده مرده. دیگه نمیزارم تنهابمونه، دیگه نمیخوام احساس بدی به زندگی داشته باشه.اره تصمیم درست هم همینه.ازاین به بعد با اونا زندگی میکنم.البته به پرستو وبقیه هم سرمیزنم.دختربی انصافی نیستم،درسته پدرومادر واقعی من نبودن امامنو مثل دختر خودشون میدونستن،همون طورکه باپرستو رفتار میکردن ،بامن هم همون طور رفتار میکردن. -باباجون،میشه از این به بعد باشما زندگی کنم؟ -دخترم چرا نشه،توروی چشم ما جاداری عزیزم. لبخندی روی لبام نشست ،از این همه مهربونی که من سالهاازش دور بودم به پرستو گفتم میام و وسایلمو برمیدارم.ازش خداحافظی کردم وبه سمت ماشین بابا رفتم.وقتی رسیدیم پیاده شدم.
  44. 1 پسند
    سرشوپایین انداخت. اما بعد از مدتی دوباره بلند کرد،داشت گریه میکرد،بابای رنج کشیده من داشت مردونه اشک میریخت. خدایا من باید به این مرد حق بدم. خدایا من می بخشمش. نمیتونم ببینم هر لحظه داره توی تنهاییش میسوزه و دم نمی زنه. به پدرام نگاه کردم چشماش خیس اشک بود. برادری که تموم این سالها از بودنش بی خبر بودم. بابا- دخترم حاضری منو ببخشی به خاطر تموم این سالها؟سعی میکنم برات جبران کنم عزیز دلم. دلم دیگه طاقت نمیاورد،طاقت تحمل این درد عمیق رو نداشتم.به این آغوش نیاز داشتم ،بیشتر از هر لحظه ای به این مرد نیاز داشتم.بابامو محکم بغل کردم. عطر تنشو بو کردم ،بوی زندگی میداد. تنش آرامشو مهمون خونه قلبم کرده بود.هق هقم شدت گرفت. بابام همراه من آروم وبی صدا اشک میریخت. وقتی صدای گریش رو میشنیدم ،دلم آتیش میگرفت. از آغوش بابا بیرون اومدم. به پدرام نگاه کردم، یه دنیا دلتنگی توی چشماش بود، بغلش کردم. پدرام منو از آغوشش جدا کردو گفت: -گریه نکن آبجی،قول میدم همیشه مثل یه کوه پشتت باشم. بابامو بغل کردم این دنیا دلتنگی توی دوثانیه که تموم نمیشد. -می بخشمت باباجونم ، می بخشمت. بابام همین طور که گریه میکرد منو از آغوشش جداکردوگفت: -دخترکم،خیلی خوشحالم که پیدات کردم. از بغل بابام بیرون اومدم، اصلا یادم نبود پرستو اینجاست، بهش نگاه کردم داشت گریه میکرد ، صحنه بدجور احساسی شده بود . خودمو به اون در زدم و گفتم: -بسه دیگه آبغوره گرفتنتون تموم نشد؟جمع کنین بساطتونو.همشون زدن زیر خنده. -پرستو کی مرخص میشم؟ -الان از دکتر میپرسم. از اتاق خارج شد.
  45. 1 پسند
    ((پرنیا)) آروم چشمامو باز کردم.سرم خیلی درد میکرد. همون پسره کنارم نشسته بود،یه لحظه ترسیدم .وقتی متوجه نگاهم شد،آروم گفت:نترس توی ساختمون بیهوش شدی آوردمت بیمارستان. -توکی هستی؟ -من پدرام اسفندیاری مدیرعامل همون شرکتی هستم که توش بودید. برای یه لحظه قلبم نزد،تنم گرگرفت،چشمام داشت از حدقه بیرون میزد. پدرام برادرمن؟همون کسی که پرستوگفت؟پس چراپرستواز شباهتش بامن چیزی نگفت؟ توی همین فکرا بودم که یهودر بازشد،پرستووبابام اومدن داخل.بابامو که دیدم سعی کردم صورتمو به سمت مخالف بچرخونم، ازش دلگیربودم. بابااومدوکنارپدرام نشست. -دخترم این کارو نکن،نمیتونم ناراحتی رو توی چشمای قشنگت ببینم. عزیزم منوببخش واسه این سال هایی که کنارت نبودم. صورتموبرگردوندم،پدرام گیج و مبهم به منوبابا نگاه کرد. فکرکنم ازوجودخواهری مثل من هیچوقت باخبرنشده بود. بابابه پدرام نگاه کردو گفت: -پدرام این دختر خواهرته،خواهردوقلوت. هموی که بیست وسال پیش فکرمیکردم مرده به دنیا اومده. هنگ کردم،من مرده به دنیا اومده بودم؟پس چرا الان زنده ام ؟ پدرام باگیجی به من نگاه میکرد. یه حسی توی چشماش موج میزد. باعصبانیت روبه بابا گفت: -باباچی داری میگی؟ -بیست وسه سال پیش ، وقتی شماها به دنیا اومدین، دکترگفت متاسفانه یکی مرده به دنیا اومده. مادرت خیلی ناراحت شد،غصه خورد،همش بهش میگفتم حتما حکمت خداست اما نمیدونم چرا باورنمیکرد. به خاطرهمین ناراحتی قلبی که داشت بیشترشد. تااینکه دوسال پیش به خاطریه حمله قلبی از دنیا رفت. من آقای سپهری رو تو یه جشن کاری دیدم. توسط دوستم به عنوان مهمان دعوت شده بودم.آقای سپهری همراه با خانواده اومده بود.اون شب پرنیاهم اومده بود. وقتی دیدمش، دست وپاهام سست شد، وقتی فهمیدم زنده اس دوست داشتم از خوشحالی داد بزنم. همه این سالها یه حسی ته دلم میگفت دخترت زنده اس ، اما من ناامید به این قضیه نگاه میکردم . تا اینکه اون شب خودم دیدمش ، ازشباهتش متوجه شدم اون دخترمه .دختری که تموم این سالها ازش دوربودم وتنهاش گذاشتم. به آقای سپهری همه چیرو گفتم . اونا گفتن دخترمنو توسط فردی به فرزند خوندگی قبول کردن .نفهمیدم این کارایعنی چی؟ بهش گفتم دکتری که بچه هارو به دنیا آورده به ما گفته یکی مرده به دنیا اومده .اونم دلیل این دروغو نمی دونست منم گیج وسردرگم بودم ،خواستم پیگیر همون دکتری بشم که این پنهان کاریو انجام داده، اما کاراز کار گذشته بود اون از کشور خارج شده بود. آقای سپهری اول باور نکرد اما وقتی پدرامو دید، شکش برطرف شد. چون شمادوتا خیلی شبیه هم هستین. خانواده آقای سپهری هم قبول کردن همه چیرو به پرنیا بگن.نمیدونستم وقتی پرنیا متوجه این موضوع بشه چه واکنشی نشون میده؟ میترسیدم از اینکه منو پس بزنه. از اینکه دیگه حاضرنشه پدر واقعیشوببینه وتحمل کنه.
  46. 1 پسند
    پرستوبا آرامش دستموگرفت،به سمت اتاق رفتیم .تقه ای به در زدوباصدای بفرمایید،وارداتاق شدیم. مردی تقریبا مسن باموهای جوگندمی،پوستی سفیدولبای قلوه ای ،سرش بابرگه های روی میزش گرم بود.سرشواز روی برگه هابالا آوردوبه مانگاه کرد.نگاهش روی من خیره موند.یه حس عجیبی توی چشماش موج میزد.یه حسی که نمیتونستم درکش کنم.نمیتونستم بفهمم اون چشمای قهوه ای چه چیزی رو میخوادبه من بفهمونه. اروم زمزمه کرد:پرنیا،پرنیاخودتی؟ سرموبه نشونه مثبت تکون دادم.به سمتم اومدوبعد ازچند ثانیه که خیره چشمام بود،محکم بغلم کرد.بدنش یه حس خوبو بهم منتقل میکرد. -دخترم بالاخره پیدات کردم،دیگه هیچ وقت تنهات نمیزارم. نتونستم طاقت بیارم،دستامودور کمرش حلقه کردم.قطره های اشک صورتمو خیس کرده بود.غم توی نگاهمو هرکسی هم میتونست بفهمه.خیلی داغون بودم ،چه کسی میتونست این حال منو درک کنه؟ منی که بیست وسه سال ازخانوادم دور بودم،منی که تازه بایدبفهمم مادرم مرده. صدای هق هقم بلندشده بودوسکوت اتاقو شکسته بود.هنوز توی بغل پدرم بودم.اما بازم همون سوالا توی مغزم امرونهی میکرد،چراتنهام گذاشتنو رهام کردن؟ محکم خودمو از آغوشش بیرون کشیدمو باصدای بلندی گفتم: -دیگه هیچ وقت نمیخوام ببینمت،تومنو تنهاگذاشتی،نمی تونم ببخشمت. فورا ازتوی اتاق بیرون اومدم.چشمام سرخ شده بود.رگه های خونی چشمام ناراحتی وخشمو فریاد میزد.داشتم به سمت درخروجی میرفتم که جلوی میز منشی یه مردو دیدم.خشکم زد.این کیه؟چرا اینقدر شبیه منه؟ شباهتمون مثل یه سیبی که از وسط نصف شده بود.نکنه این همون کسیه که پرستو راجع بهش حرف میزد؟برادرم پدرام؟ سرم دیگه داشت منفجرمیشد.اصلا نمیتونستم تعادلمو حفظ کنم ،نمیدونم چیشد ولی چشمام سیاهی رفت ودیگه هیچی نفهمیدم. ((پدرام)) تازه از شرکت برگشته بودم.خسته وکوفته راهی شرکت بابام شدم.می خواستم ببینم کاراچطوری پیش میره،آخه بابام بایه شرکت خارجی قراردادبسته بود.ازماشین پیاده شدموداخل شرکت رفتم. سرمیزمنشی رفتم تابه قرارایی که تازه تنظیم شده بود نگاه کنم. داشتم دفترو نگاه میکردم که چشمم به یه دختر افتاد.خدای من!این واقعیت نداره.چرا اون اینقدر شبیه منه؟! فکر کنم اونم خیلی شوکه شده بود.همین طوری داشتم نگاش میکردم که یه دفعه بیهوش روی زمین افتاد.دستو پامو گم کردم.به طرفش رفتم وسریع بلندش کردم.از ساختمون خارج شدم،درماشینو باز کردموگذاشتمش توی ماشین. خیلی میترسیدم از اتفاقی که قراره بیفته.صورتش خیلی شبیه من بود.سعی کردم دیگه فکر نکنم. وقتی به بیمارستان رسیدم سریع پیاده شدم،دروباز کردموبغلش کردم.روی یه برانکاردگذاشتمش.چندتا دکتروپرستارم صداکردم. بردنش توی اتاقویه سرم بهش وصل کردن. -دکترچیشده؟حالش خوب میشه؟ -چیزی نیست،یکم فشارشون افتاده،فکرنکنم چیز دیگه ای باشه. تشکری کردموروی یه صندلی کنارتختش نشستم.
  47. 1 پسند
    ازخونه خارج شدیم.سمت ماشین پرستورفتم. سوارشدیم وراه افتادیم .دل تودلم نبود،استرس داشتم ازواکنشی که قراره باهاش روبه روبشم.احساس کردم ماشین توقف کرد.پرستو کناریه ساختمون شیک وبزرگ وایستاد.باترس ولرزپیاده شدم.وارد ساختمون که شدم پاهام میلرزید.پرستوکنارمنشی رفت. - ببخشیدمیشه چندلحظه ملاقاتی باعلی اسفندیاری داشته باشیم؟ پس بالاخره پدرموشناختم.من الان پرنیااسفندیاری هستم! -لطفااگه میشه چندلحظه صبرکنید،بهشون اطلاع بدم. بفرماییدبشینید. سعی کردم دیگه به هیچ موضوعی فکرنکنم.روی صندلی هانشستیم. بدنم سردشده بود،اضطراب داشتم،پرستومتوجه حالتام شد،دستموگرفت. -پرنیاآروم باش آبجی،نگران چی هستی؟سعی کن خونسردیتوحفظ کنی. بعدازچندلحظه که برای چندسال گذشت،صدای منشی روشنیدم. -بفرماییدداخل حال خوبی نداشتم ازیه طرف ازیه طرف خوشحال بودم که میخوام پدرواقعیموببینم،ازیه طرف ناراحت،که چراتاحالاازدیدنشون محروم بودم.
  48. 1 پسند
    چشماموبازکردم ،روی تخت نشستم وبه حرفای دیروز فکرکردم.اصلا باورم نمیشد.چطوری می تونستم به همین زودی این حقیقت تلخ روباورکنم؟؟ فقط صبرمیتونه کلیدراه حل من تواین زمونه باشه.از روی تخت بلندشدم وبه طرف سرویس بهداشتی رفتم .وقتی بیرون آمدم نگاهی به ساعت انداختم،هفت ونیم بود.من امروزبایدبرم بایدپدرموبشناسم.از پله ها پایین رفتم وبه سمت آشپزخونه راهی شدم. همه سرمیز نشسته بودن.به جمعشون اضافه شدم.همش غرق افکارم بودمو فکر میکردم.فکرآینده ای که قراره برای من رقم بخوره.پدرکه متوجه شدجسمم همین جاولی روحم جای دیگه ای هست،گفت : دخترم الان که پرستوهمه چیزوبهت گفته،امیدوارم تصمیم درستوبگیری عزیزم. تصمیم درست، منظورش چیه؟؟ -منظورشمااز تصمیم درست چیه؟؟ -دخترم توحتمابایدبا خانواده واقعیت آشنا بشی،بنابراین توبایدهرچه زودترملاقات این دیدار رو فراهم کنی. راه درست هم همین بود،من بایدمیفهمیدم بایدباحقیقت روبروبشم.امایه سوالی مغزمودرگیرکرده بود. چراحاضربه زندگی بامن نشدن ؟؟اگه الان هم دست ردبه سینه من بزنن چی؟؟ -پدراگه منو نخوان،اگه منوازخودشون برونن؟؟اونوقت بایدچیکارکنم؟؟من هیچ دوست ندارم غرورم بشکنه توسط کسایی که یه زمانی منوتنهاگذاشتن.اصلادلشون میخوادمنو ببینن؟؟ راضی به دیدن من میشن؟؟منوقبول میکنن؟؟ اصلا من حاضرمیشم اونارو ببخشم؟؟ پرستو-پرنیا آروم باش ،همه چیزبه دست زمان حل میشه. اگه میخوای میتونم امروز باهات بیام بریم شرکت یدرت.آهی کشیدم وبه سمت اتاقم رفتم.من بایدبه دیدنش برم،بایدبفهمم دلیل این کاراچی بوده؟؟ به سمت کمدرفتم ویه مانتوی آبی کاربنی تابالای زانوم بایه شلوارجین پوشیدم ویه شال سفیدهم روی سرم انداختم.علاقه زیادی به آرایش نداشتم.موهای زیتونی ،چشمای قهوه ای،پوستی سفید، لبای قلوهای وبینی خوش فرم، درکل قیافه ی خوبی داشتم.جلوی آینه رفتم وبه کمی برق لب وریمل اکتفاکردم.در اتاق بازشدوپرستووارد شد.لبخندی رویه لبش نشست، گفت: -چه خوشگل شدی شما -مرسی ،آماده ای که بریم ؟؟ -اره،من پایین منتظرتم. -باشه الان میام. کیفموروی دوشم انداختم واز اتاق خارج شدم.پرستوجلوی در ایستاده بود.
  49. 1 پسند
    . نام رمان: دل من ، آسمان شب ژانر:پليسي_عاشقانه نويسنده: پرديس79 خلاصه: داستان راجب يه دختر به اسم رها هستش كه توي يه يه گروه قاچاق مواد مخدر هس توي اين گروه براي رسيدن به هدفشون از جون آدمها و هر چيز ديگه اي ميگذرن. توي زندگي اين دختر چيزي جز سياهي و تلخي وجود نداره تا اينكه پاي پليس به ماجرا باز ميشه...
  50. 1 پسند
    زندگی باتو زیباست زندگی در همین نزدیکیست گاه بابستی تماشایش کرد گاه بایستی رهاوردش را بوییدو درهمین نزدیکی جان جانان را فدای ایثارش کرد میرود از دست دلم تاشاید گوشه ای از رخ بی همتایت سرمست کند قلب پریشانم را تا نگاهت برهد قلبم را بی توهمچون گله ای بی چوپان بی توچون آینه ای بی شمعدان در زمین گیجمو سرگردانم نستان زمن این دلخوشی بودن را که من بی تو دلباخته ای بی جانم