• اطلاعیه ها

    • فعالیت   ۱۶/۱۲/۲۷

      با سلام به دوستانی که در موضوعات دیگر هم فعالیت میکنند مانند سرگرمی و گفت و گو  درجات خوبی اهدا می شود.
       
      همچنین کسانی که قصد هکاری با تیم مدیریت دینا دانلود را دارند می توانند در پیام خصوصی شرایط  را جویا شوند.   ارسال پیام خصوصی با تشکر

تمامی فعالیت ها

این جریان به طور خودکار بروز می شود   

  1. هفته گذشته
  2. سموئل بوینر لنا کروز متیو هاتسون رز اکلس الکس مایکلسون امیلی ویستون الاریک ویستون بیلی ویزلی کریس وینرا
  3. جدیدا
  4. میدونین مزخرفترین ادما کیان؟ همونایی هستن که میزارن وابستشون شی.. بعد تنهات میزارن و واسه همیشه میرن.. گوربابای همه ی این مزخرفا!!
  5. خندم میگیره از اینکه هنوز بهت فکر میکنم.. خدایا..خسته شدم.. اگه مال من نیست..پس چرا تو فکرمه؟
  6. 🌹از دستش نده خیلی جالبه🌹 VID_20170210_134419.mp4
  7. سگ پوزخند تمسخر امیزی حواله گرگ کرد و گفت: -اهویت را ربودم!ایا باز هم میگویی گرگ ها برترند؟تو اگر عرضه داشتی اهویت را حفظ میکردی! گرگ لبخند زد و گفت: +من خدای غرورم..رقیب ببینم نمیجنگم..پاروی عشق و احساسم میگذارم و میدان را خالی میکنم..اهویی که به "سگ"چشمک بزند..لیاقت ندارد زیر سایه ی گرگ زندگی کند..حقش ان است که خوراک همان سگ شود...
  8. سلام داداش مرسی از لطفت،اره درگیر انتخاب واحد ترم جدید بودم فرصت نمیکردم بیام نت انشاءالله دوباره گرمش میکنم
  9. این جمله حسابی باعث افتخارم شد همینجوری میزارمش. چاکرشم هستم گفتند علی را به خدا چسباندید.. از عرش ندا امد:همین است که هست..
  10. بچه که بودم گمان میکردم تنها زنبور ها هستند که نیش میزنند.. بزرگ تر شدم.. دیدم ...شنیدم... رفتم... امدم.. فهمیدم که نه.. ادم ها هم نیش میزنند.. هرچقدر عزیزتر.. هرچقدر صمیمی تر.. نیششان سمی تر...
  11. انلاین که میشوی.. انگشتانم به لکنت می افتند.. وااااای از جواب ندادنت... خودکشی انگشتانم.. اولین تیتر روزنامه های دلم میشوند...
  12. اپلیکیشن کلبه رمانها(اپکیشن سایت) به نام خدا سلام خدمت تمامی کاربران عزیز و یاران همیشگی وبسایت دینا دانلود امیدوارم هرجای کره خاکی که هستین حالتون خوب و جیبتون پر پول باشه. بلاخره انتظار ها به پایان رسید و خبر خوش ما هم از راه اومد .پس از تلاش های فراوان توسط بنده(مدیر وبسایت دینا دانلود)و خیلی از دوستان بلاخره موفق به ساخت یک اپلیکیشن اندروید جهت دسترسی راحت تر شما به رمان های اختصاصی سایت شدیم .در این اپلیکیشنعلاوه بر اینکه رمان های اختصاصی سایت قرار گرفتن تعدادی رمان دیگه ام برای مطالعه قرار گرفته که شما عزیزان تا مدت ها سرگرم هستین و خبر خوش اینکه این اپکیشن هر چند وقت یک بار اپدیت میشه و کلی رمان جدید بهش اضافه میشه اونم با حجمی که حتی باورش برای خودمونم سخته برای دانلود اپلیکیشن با لینک مستقیم اینجا کلیک کنید چرا اسم اپلیکیشن کلبه رمانها است؟به این دلیل که قراره به زودی زود ما این اپلیکیشن رو توی مارکت های ایرانی عرضه کنیم . چرا تعداد رمان های اختصاصی اینقدر کمن؟به این دلیله که ما هنوز سایتمون تازه داره پیشرفت میکنه و تعداد کمی رمان نویس همکار داریم به زودی و در اولین اپدیت رمان های بیشتری قرار میدهیم. تصاویر اپکیشن : در اخر از شما عزیزان و یاران همیشگی دینا دانلود خواهشمندیم که اگر به مشکلی بر خوردین توی اپکیشن اعلام کنید. و یا اگر نویسنده رمان هستید جهت قرار گیری رمانتون توی اپکیشن اعلام کنید زنده باشید.کوچیک شما مدیر وبسایت دینا دانلود
  13. VID_20170205_145009.mp4
  14. زندگیت که رو هوا باشه.. از هرطرف بری..سقوط میکنی..
  15. از این پس تنها ادامه میدهم.. درزیر باران.. حتی به درخواست چتر هم جواب رد میدهم.. میخواهم تنهایی ام را به رخ این هوای دونفره بکشم... باران نبار.. من نه چتر دارم.. نه یار...
  16. دیزاینرم این عکسو واسه عکس کوچیک بالای کاور بزارhttp://s7.picofile.com/file/8284832742/tmp_1098_29290403349164205710321761861.png
  17. سلام دیزاینر گل گلابم. واسه جلد دوم رمانم کاور میخوا.همون موضوعات فقط قید بشه که جلد دوم رمان سرانجام درد.عکسشم پای سلیقه ی خودت عجیجم.اسم رمان:قلبی از سنگ اماشیشه ای! سیاه سفید هم باشه.چون قهرمان داستان مرده..ترجیحا مرد باشه.دیگه بقیش باخودت.عکس کوچیکشم تکی باشه میسی
  18. اهای تویی که دعوا میکنی و منتظری تا من بیام منت کشی! اینو اویزه ی گوشت کن..من واسه بستن بند کفشام هم.. "پاهامو"میارم بالا هیچ وقت "خم"نمیشم.. تو که دیگه جای خود داری..
  19. «سرانجام درد» جلد دوم:قلبی از سنگ اما شیشه ای سلام دوستان گلم..ممنونم که این رومان رو واسه خوندن انتخاب کردین.این رمان تقریبا چهارسال از زندگی منو پر کرد..هرچی غموشادی داشتم باهاش گذشت.بخاطر موضوعش شاید زیاد خواننده نداشته باشه ولی من بخاطر دل خودم نوشتمش.جلد اول سرانجام درد بود که خوندید.این جلد دوم همون رمانه.امیدوارم شما هم ازش لذت ببرین..بیشتر وقتتون رو نمیگیرم..خوش بگذره بهتون.تا جلد سوم رمان خدا نگهدارتون! لیوان اب پرتغالی که گرفته بود رو مقابل صورتم گرفت.نگام از لیوان به سمت صورتش کشیده شد.خندید از همون خنده هایی که منو شیفته ی خودش میکرد اون خنده های دندون نمایی که باید خیلی سریع و حرفه ای ثبت میشد وگرنه معلوم نبود کی دوباره نمایان میشه: -چیه؟چرا اینجوری نگام میکنی؟ لیوانو از دستش گرفتم:ممنون عزیزم ولی گفتم که.. -بیخود تو باید تا اخرین قطره ی این اب میوه رو بخوری؟ چطور میتونستم بخورم؟الان دوسال از ماجرای اریک میگذره.همچنان رئیس ciwام.باهمون خشونت قبل،باسم تو همون خونه ی جمع وجور زندگی میکنیم.بالاخره بعدازاین همه سال هردومون طعم خوشبختی رو چشیدیم..ولی..بغض گلومو گرفت.حامله بودم..یه پسر کپل و مطمئنا قشنگ..ولی..چونم لرزید.سم بادیدن بغضم کنارم نشست و بغلم کرد: -ای بابا لنا؟مگه نگفتم مهم نیست..باز شروع کردی؟ -متاسفم سم..من نتونستم وظیفه ی زنونمو انجام بدم.. از خودش جدام کرد و دستاشو دوطرف صورتم گذاشت نگران نگام میکرد یه لبخند مهربون زد:من نیازی به بچه ندارم لنا..اصا کلا بچه خب؟دردسره..وای فک کن صدای ونگ زدنشو..وای! لبخند زدم:ونگ زدن ینی چی؟ یکم نگام کرد:همون گریه دیگه؟ -داری سرمو گول میمالی دیگه؟ گونمو بوسید:دختر تو زندگی منی..وقتی نیازمند حمایت بودم تنام نزاشتی..زندگیمو برگردوندی..متو برگردوندی الکسو..محبتتو واسم ارزونی داشتی..کلا مهمی برام پس با یه بچه نداشتن مشکلی برام پیش نمیاد میاد؟ -ولی سم.. -ولی بی ولی دیگه؟ و بلند شد و رو مبل سفید و مدرن روبه روم نشست،یکم از اب میوه ام رو خوردم که میز سمت راستم از وسط نصف شد و باز شد.یه توضیح راجع به الکس اول میدم:دوسال پیش بعد یه هفته از مراسم خاکسپاری با هویت طرفدار دزدیدمشو اوردمش تو ازمایشگاهی که درست زیرزمین همین ساختمونه.با استفاده ازbsi ای که از اریک دزدیدم و یه سری فرمول که از پروژه ی کروز به خاطر داشتم دوباره احیاءش کردم..اما مشکل اینجاست که هنوز نتونستم احشاء شکمشو بازسازی کنم.واسه همین..اون مجبوره تو محفظه ای که الان از بین اون میز اومد بیرون بمونه تا خودش راه هلشو پیدا کنه!رولبش یه ماسک اکسیژن بود و از طریق سرم تغذیه میشد.یه دستگاه صوتی هم واسش ساخته بودم تا بتونه بحرفه: -به سلام زنداداش گلم؟ -سلام آلکس؟چطوری؟ سم با شنیدن صدای الکس سرشو بلند کرد:بهتر شدی؟ -فقط یکم شدیدا سرگیجه دارم.. -طبیعیه خوب میشی!به...درود بر برادر عزیزم؟ سم پوزخند زد:باز شروع کردی؟ -اهه بازم باید خلق زهرمارتو تحمل کنم؟ -همون طور که این محفظه رو تحمل میکنی! -ببین داداش خوشگلم؟اون ماجرا واسه دوسال پیشه خب؟بدشم تو مقصر نبودی؟ -بودم.. -مقصر نبودی این باور منه.حالام بهتره خودتو ببخشی و بیش از این عذاب ندی؟ببینم؟مت خله کجاست؟نمیبینمش؟ -تو اتاقشه..دلش هوای یار کرده و یار ژاپن وله.. -خخخخ خر.. -خفه؟نظرتون چیه واسه تولد رز کادوپیچش کنیم؟ زدم زیر خنده:متو؟خخخ باید تابوت اورد واسش.خخخخ سم خیلی جدی و اخمالو نگام کرد:زهر مار..خنده داره؟بدشم اینطوری قشنگ تر سکته میکنه؟ آلکس:حالا کی هه تولدش؟ -پس فرداس..واسش ایمیل فرستادم که بیاد..هنوز.. و صدای دریافت ایمیل لبتاپش بلند شد:چه حلال زادم هست...این..چیه؟ و اخماش رفت توهم.: -چی چیه؟ و کنارش نشستم یه ایمیل غیر معمولی بود.سم عصبی شد:این یه هکره.. یه دفعه یه پنجره ی سیاه اومد بالا و به سرعت روش خط نوشته با رنگ سبز رد میشد و بعد چند ثانیه همزمان با خاموش شدن لبتاپ مشت سم مانیتورو خورد کرد و ازش رد شد از صدای شکسته شدن شیشه ی مانیتور یه وجب پریدم بالا.کارد میزدی خون سم بیرون نمیومد:چ..چه اتفاقی.. -قبلا هم عینشو دیدم...وینرا نشونم داد..کل سیستم اطلاعاتی وینرا باهاش هک شد.. -کارکی بود؟ صورتشو چرخوند طرفم،نگاه نگران و عصبیشو تو چشمام دوخت:کار اریک بود.. -ینی.. زنگ گوشیم اجازه نداد ادامه بدم نگاه هردومون به سمت گوشی چرخید دستمو دراز کردم و گوشی رو برداشتم:الو؟ --فرمانده؟ -بگو؟میشنوم؟ --باید بیاین سازمان.. -چی شده؟ -به سازمان حمله ی سایبری شده.. نگام تو چشمای ناباور سم دوخته شد،گوشی رو قطع کردم،سم زمزمه کرد:دوران خوشی تموم شد.. -منظورت چیه؟ بلند شد و کت چرمشو از رو چوب لباسی برداشت:مت؟کجایی؟یه دقه بیا؟ کتشو سریع پوشید و یقشو مرتب کرد مت از اتاقش اومد بیرون.یه بلوز قهوه ای تیره تنش بود با یه گرمکن سیاه:چی شده؟ -حواست به لنا باشه الان میام... و غیب شد.مت اومد و کنارم نشست:مشکلی داری لنا؟ -نه سم یکم شلوغش میکنه! -بایدم شلوغش کنه..به هرحال..تو یه هفته بیهوش بودی و اونو تا مرز سکته بردی.. خندیدم.اونم یه لبخند کوچیک زد و بعد صاف کردن صداش ادامه داد:میشه راجع به دوسال پیش حرف بزنیم؟ -خب؟ -خب الان سم نیست بهترین فرصته میخوام بدونم چی شد؟بعد مرگم لکسی چیکار کرد؟ -البت باید بگی رز..چون لکسی ای درکار نبود.. -منظورت چیه؟ -لکسی تو گروه ICEMENیه خائن بود..راستش من یهش هشدار دادم تا از کارش منصرف بشه..ولی اون کار خودشو کرد..سمو تحویل داد..به همین سادگی..برای برطرف کردن نیازشون زره زره از وجود سمو میکشیدن..خودت که دیدی چی به روز سم اورده بودن؟ -اره.. -لکسی پشیمون میشه از اینکه چرا سمو تحویل داده و اصا چرا گذاشته تو بری واسه نجاتش ولی خب دیر میجنبه و تو به اون شکل فجیح مردی..با مرگت ضربه ی مهلکی به سم وارد میشه..لکسی سمو هرجور هست به کمک همون طرفدار فراری میده..بعد دفنت..سم برمیگرده تا اریک رو باخاک یکسان کنه..ولی امیلی جلوش در میاد..یادته گفتم پشت اینهمه قدرت یه ضعف شدید درکمینه؟ -اره؟خب بعدش؟ -سم اریک رو نابود کرد همینطور امیلی رو..منم زخمی شدم منو هرطور بود برگردوند و لکسی جونمو نجات داد واسه همین مدیونشم.. -خب؟سم چی شد؟ -بعد اینکه مطمئن شد من خوبم خوابید..البته من اسمشو میزارم خواب..رفت توحالت کما..۳ماه بدون هیچ بهبودی ای رو تخت بیمارستان بود و نمیشد هیچکاری واسه برگشتش کرد چون اون مث الکس تقریبا بی نظیر بود..هوشیاریش تا یک درصد رسید..خیلی سخت بود...خیلی..بعد بهوش اومدنش لکسی رو بخشید و اون ازمون جداشد..گه گاهی با سم حرف میزنه و درد دل میکنه...راستی پس فردا تولدشه و قراره بیاد اینجا.میخوایم تو رو واسش کادو پیچ کنیم! خوشحالی مشهودشو بایه نعره تخلیه کرد:جدا؟ -اره.. -وای ینی من پس فردا لکسی رو میبینم؟ -اوهوم! بلند شد و دستشو به صورتش کشید:هنوزم خاطرتو خیلی میخواد.. آلکس:ناگفته نماند مام خل بازیاتو دوست داریم. متبه طرف اشپزخونه رفت:حالا که اینطوره باید بگم.. *************** هنوز حرفش تموم نشده بود که سم روبه روش ظاهر شد و روی زمین افتاد،یه جورایی پرت شد،لنا مات مونده بودسم توان بلند شدن از روی زمین رو نداشت سعی میکرد رو دستاش بلند شه ولی نمیتونست مت پیشش زانو زد و سمو به پشت خوابوند لناهم دوید سمتش و کنارش نشست جلوی لباسش خونی بود و این ینی خطر.بدنشو انالیز کرد و بدون اینکه هل کنه شونه های سمو محکم نگه داشت:یه چیزی تو شکمش مونده واسه همین زخم هنوز بازه..باید درش بیاری! مت رو جفت پاهای سم نشست لنا جایی از زخم رو نشون داد:بایه دستت... مت سرشو به علامت تایید نشون داد:با شمارش من...یک..دو...حالا مت دستشو اروم تو زخم فرو کرد نعره ی بلند سم تو کل خونه پیچید مت سعی کرد هرچه سریعتر کارو تموم کنه و شیشه ای که تو شکم سم بود رو بکشه بیرون.بابیرون اومدن اروم اروم اون شیشه سم هرچی خون تو معده و مریش جمع شده بود رو بالا اوردلنا سرشو بلند کرد تا خفه نشه.مت شیشه رو کشید بیرون،زخم هم به سرعت بسته شد سم یه نفس عمیق همراه با سرفه کشید،درحالی که پلکاش روهم می افتاد:او..ن زندست..ه.هنوز.. بیهوشیش به ناتموم موندن جملش دامن زد،لنا اشکاشو که بخاطر درد کشیدن سم ریخته شده بود پاک کرد.مت دست سمو از دست لنا گرفت و با یه کشش رو دست بلندش کرد و رو مبل خوابوندش لنا هم رو همون مبل نشست تا سر سم رو پاش قرار بگیره: ...-امیلی هنوز زندست.. هردو به طرف الکس چرخیدن.لنا شکه:ینی چی که.. -اب شدن مغز در اثر جوشش خون..واسه هرکی پیش بیاد نابودی کاملو به همراه داره..حتی امیلی..ولی.. مت:ولی چی؟چرا درست حرف نمیزنی؟ -ولی محلولی که من بهش تزریق کردم...اون فرمولاسیون باعث برگشتن دوبارش شده.. لنا نگاه مملو از ترس و تعجبشو از الکس گرفت و به صورت سم دوخت،حالا میفهمید منظور سم از"دوران خوشی تموم شد"ینی چی! تمام طول روز حتی طول شب سم بهوش نیومد..لنا مضطرب کنارش خوابید و به اون صورت غرق خواب چشم دوخت.چرا سم به هوش نمیاد؟حتی روز بعدش هم به هوش نیومد.دوروز گذشت و روز موعود واسه مت رسید.صبح همون روز بود.افتاب افتاد رو صورت لنا و باعث شد از خواب نازش باهزار تافحش بیدار بشه.چرخید طرف سم هنوز چشماشو باز نکرده بود:توروح این پرده ها که انقد نازکن..مگه ساعت چنده که باید بیداری بزنم؟ -ساعت ۹ چشمای لنا از تعجب چارتا شد بادیدن چشمای باز سم اول یکم پلکاشو بهم زد تا تاریشون دراثر باز شدن از بین بره و بعد دوباره به سم خیره شد وقتی مطمئن شد سم بهوش اومده و بیداره خودشو انداخت تو بغلش:دیوونه؟نمیگی من سکته میکنم؟چرا بهوش نمیای؟ سم سرلنا رو کمی نوازش کرد:اره دیدم به زمین و زمون فحش دادی که چرا بیدارت کردن! لنا کمی ازش فاصله گرفت تا صورتشو نگاه کنه:چه ربطی داره؟ -خوب من ربطش میدم عزیز دلم؟ و بوسه ی نرمی رو لباش زد لنا متفکرانه بهش نگاه کرد:پریروز تو سازمان چه اتفاقی افتاد؟ چشمای سم بعداز شنیدن پریروز تااخرین حد باز شد:منظورت از پریروز چیه؟ -وقتی ظاهر شدی و ما شیشه رو در اوردیم از تو شیکمت با گفتن اون هنوز زندست از حال رفتی و دوروزه که بیهوشی! سم رفت تو خودش..نکنه باز اون اتفاقات بیفته؟اگه امیلی بخواد باز ازش استفاده کنه...باتکونی که لنابهش داد از خیالات اومد بیرون: -قراره چه اتفاقی بیفته سم؟ لبخند غمگینی رو لبای سم نشست:قراره هیچ اتفاقی نیوفته.. -منظورت چیه؟ -اگه باز منو بخواد...تسلیم میشم.. -م...میفهمی چی میگی سم؟ سم نگاه از صورت غرق تعجب لنا گرفت..نمیخواست بیشتر از این حرفی بزنه چون سیب تو گلوش مانع میشد.قطره ی اشک از گوشه ی چشم لنا جداشد و اروم رو گونش غلط خورد:من اجازه نمیدم..باخودخواهی جلو بری!مگه مردم؟ اما سم واکنشی نشون نداد..یه مدت گذشت:پاشو بریم صبحونه بخوریم قند به مغزت نرسیده هزیون میگی.. و بلند شد یه بلیز و شلوارک چین چینی تنش بود موهاشو شونه زد و خرگوشی بست ولی سم به خودش تکون هم نداد.لنا بادیدن سم که حتی روشم برنگردونده بود عصبی شد و به شدت و سریع چرخوندش ولی ابروهای جمع از درد وناله ی ضعیف سموکه دید و شنید ازش فاصله گرفت:م...معذرت میخوام..نمیدونستم.. سم یکم بادرد بهش خیره شد:دختره ی..نمیگی من بیهوش بودم زخمم هنوز تازست؟ -شرمنده پاشو صپونه بخور انقدم کلاس نزار و خودتو لوس نکن.. سم به طرفش حمله کرد و دستشو سریع گرفت و پرتش کرد رو تخت تا لنا خواست خودشو جمع و جور کنه سم روش خیمه زد،لنا ریز خندید:الان که چی مثلا؟ سم نفس داغشو فرستاد لابه لای موها و گوشش:واسه کسی که میدونه مثال و نمونه نمیارن.. ********* ..-سفر خوشی داشته باشین خانوم گیلبرت! با یه لبخند تشکر امیز بلیطشو از روی میز برداشت و وارد باند فرودگاه شد پله هارو باهمون متانت خاص خودش طی کرد و بعد از پیدا کردن صندلیش نشست.کنار پنجره بود.بعد نیم ساعت هواپیمابلند شد .از اون بالا به ابرای زیر پاش خیره شد.یاد مت افتاد.لبخندش همراه شد باچکیدن قطره ی اشکش:وای لکسی میترسم..واییی قلبم اومد تو دهنم.. -ای بابا مت سعود که ترس نداره؟ قطرات اشکشو که به سرعت صورتشو پوشوندن رو با انگشتش پس زد،از تو کیفش یه کره ی فلزی کوچیک اوری بیرون با فشاردادن یه دکمه ی کوچیک که روش بود یه صفحه ی مجازی و ابی رنگ جلوش ظاهر شد.به چهره ی خندون مت خیره شد:"کاش حماقت نمیکردم تا از دستت بدم،دلتنگتم..مت.." *********** تو راهرو ایستاده بود و به عکس لکسی که رو صفحه ی گوشیش بود خیره بود که باصدای در به خودش اومد: -چرااینجا ایستادی؟ مت به چهره ی لنا خیره شد:چی شد لنا؟خوبه؟ لنا شونه هاشو بالاانداخت و سرشو تاسف بار تکون داد و وارد پله ها شد مت هم دنبالش افتاد: -تعریفی نیست..از حالا تسلیمه.. -ینی چی؟ -میگه حوصله ی دعوا مرافه نداره..دلشم نمیخواد کسی طوریش بشه...میگه اگه بخوانش تسلیم میشه... -کمال خودخواهیه پس تو چی؟ -میگه واسه خاطر منه نمیخواد دیگه کسی قربانی بشه یا جون کسی به خطر بیفته.. -اون عفریته مرگ تک تک مارو میخواد..تا مارو از پا در نیاره ولکن معامله نیست!وقتی به محل کارما تک نفره حمله میکنه ینی همتون باید بمیرین! -چی بگم؟...ساعت چنده؟ و به ساعت انتهای سالن نشیمن نگاه کرد:اوه از ۷گذشته کیک رو نیاوردن؟ و به طرف تلفن دوید گوشی رو برداشت و شماره گرفت:الو؟اقای محترم مگه قرار نبود کیک رو سرساعت هفت درخونه تحویل بگیرم؟پس کو؟ صدا:معذرت میخوام خانوم...بوینر الان میگم بیارن.. لنا گوشی رو با یه تشکر قطع کرد..سم در اتاقو بست و وارد پله های چوبی ای که بایه پایه محکم شده بودن شد دست راستشو لای موهاش فرو کرد تا حالت همیشگیشونو بگیرن و دست چپشو تو جیبش گذاشت یه بلوز چارخونه ی قرمز و سیاه تنش بود که روی کمرش یه شماره ۱۰داشت و پایین شماره نوشته بود رومئو.یه شلوار جین سیاه با یه بوت مردونه ی سیاه هم داشت،با ابهت خاص خودش اومد پایین و جلوی لنا و مت ایستاد: -چی شد کیک نیومده؟ مت با یه اضطراب مشهود:تزئینات خونه هم مونده. -خب امسالو به سبک تو میچینیم.لکسی از چه رنگایی خوشش میاد؟ -قرمز و سفید. -چه شیرینی ای؟ -کاپ کیک و پیراشکی. -چه گلی؟ -رز رونده از اونا که گلای کوچیک و ریز داره. سم ناگهانی غیب شد،مت رو به لنا کرد:با ده من عسل نمیشه خوردش. -چیکارش کنم.امروز به کل انگار اصا کسی اطرافش وجود نداره.. -دیوونس.. -بی ادب نشو دیگه. -اوهوع؟ببخشین خانوم کروز.. -بوینر.. مت خندید:جفتتون دیوونه این. -از تو دیوونه تر نیستیم.الاغ.. و رفت تو اشپزخونه.یه دفعه یه جعبه ی بزرگ و یه بسته پراز ربانای سفید و قرمز و یه جعبه ی دیگه پراز رز رونده کنار پای مت ظاهر شدن و بعد چند دقیقه سم ظاهر شد یه دستی به لباسش کشید و بعد به مت که خیره از تعجب نگاش میکرد انداخت: -چیه؟ -به این سرعت خریدی؟ از قبل سفارش داده بودم از هررنگ باسفید ترکیبی بزارن کنار.رزا رو هم که پول نشون بدی سریع جور میشه. مت یکم سرشو تکون داد:اهان... با حرکت دست سم ربانای سفید و قرمز رو درو دیوار رو تزئین کردن:مت برو تو جعبه.. مت تو جعبه ایستاد سم نگاهی انداخت.خوبه حالا گمشو لباستو عوض کن نمیخوای با این سرووضع اونو بیشتر سکته بدی که؟میخوای؟ -مرسی سم..بابت همه چی! سم پلکاشو روهم گذاشت که ینی خواهش،مت لبخند زد و پرید تو پله ها سم یه دسته از ربانا رو که مونده بودن دور محفظه ی الکس پیچید.جوری که جلوی دیدشو نگیره.الکس عصبی اعتراض کرد:منو چرا ربان پیچ میکنی؟ -چون از اشیاء خونه محسوب میشی! الکس با یه قیافه ی ضایع شده:هرررررررر خندیدم.لوس.. سم پوزخند بامزه ای زد و وسایل جلوی پاشو جمع کرد و هیچ به لنا که کنارش ایستاده بود محل نزاشت.لنا ناامید از نگاه سم با بغضی که پنهونش کرد رفت تو اشپزخونه.سم دستش رو جعبه ی مقوایی کادوها خشک شد و زیر لبی به خودش فحش داد"ابله..زندست که زندست قرار نیست قیضشو سر عشقت خالی کنی که...خجالت نکشیدی صبتاحالا محلش نکردی؟"عصبی بلندشد و خودشو رسوند تو اشپزخونه.بادیدن شونه های لنا که اززور گریه میلرزید بیشتر بهم ریخت.رفت جلو و شونه هاشو گرفت و روبه خودش کرد:گریه واسه چیه؟مگه نمیدونی اشکات منو له میکنن؟پس چرا گریه؟ -دوست دارم گریه کنم و اصا بهت محل نزارم.. سم غمگین و تلخ لبخند زد:چرا عشق من؟ -چون توام به من فک نمیکنی و میخوای تسلیم شی.. -این فقط بخاطر محافظت از شماست..خصوصا تو؟ -تو بمیری میتونی از من مواظبت کنی؟ سم لنا رو بغل کرد لنا محکم بهش چسبید:چیکار کنم؟ -قول بده نزاری هیچ بلایی سر هیچ کدوم بیاد. -باشه عزیزدلم.قول میدم.. و لنارو از خودش جدا کرد:من اینارو میچینم.تو برو اماده شو؟ لنا لب سمو خیلی یواشکی و سریع بوسید و دوید رفت،سم لبخند زد و نگاه ازش گرفت و به شیرینیا خیره شد:نمیتونم بزارم بهتون نزدیک بشه..حتی اگه بمیرم.صدای مت اجازه نداد سم بیشتر از این تو افکارش غرق بشه: -چطور شدم؟ سم چرخید طرفش،یه بلوز قرمز با شلوار سیاه پوشیده بود با ورنی سیاه که پاکرده بود:خوبه! دستشو شست و با مت رفتن جلوی اون جعبه ی بزرگ ایستادن مت تو جعبه ایستاد.با حرکت دست سم همه ی جعبه پر شد با گلای ریز زر: -سم چجوری این کارو میکنی؟ -کدوم کارو؟ -با حرکت دستت اجسامو جا به جامیکنی! -تو بپا این گلارو نسوزونی دونستنش پیشکش! -بگو دیگه لوس نشو.. -تمرین تمرکز که البته فک نکنم بتونی از پسش بربیای.حالا اماده ای در جعبه رو ببندم؟ -وای استرس دارم..یه لیوان اب میدی؟ سم یه نگاه عاقل اندر سفیهه بهش انداخت و بعد خم شد و از روی میز پارچ و لیوان اب رو برداشت،یه لیوان اب دستش داد.مت لیوان ابو تا ته سرکشید وداد دست سم ولی سم نتونست لیوان رو نگه داره و لیوان روزمین افتاد و خورد شد.صدای شکستن لیوان ترس وحشتناکی رو تو دلش انداخت.اونقد که شکه شد.سرشو با تردید اورد بالا مت عجیب نگاش کرد: -وا؟چرارنگت پرید؟یه لیوان شکست چته؟ سم یکم به لیوان خورد شده نگاه کرد خم شد خواست شیشه رو برداره که:عع نه دسش نزن زخمی میشی. دستش رو شیشه خشک شد و سرشو اورد بالا لنا اومد و مشغول جمع کردن شیشه ها شد،سم بلند شد و به ساعت نگاه کرد:خیل خب من میرم دنبال رز..حتما تا الانم خیلی معطل شده.. در جعبه رو بست و رفت بیرون.سوار ماشین شد ماشینش با اثر انگشتش روی فرمون روشن شد و راه افتاد هنوز چند دقیقه نگذشته بود که صدای زنگ گوشیش بلند شد جواب داد: -الو؟ -خوب منو اینجا کاشتی ها؟یه ساعته منتظرم! -کی رسیدی، -میگم که یه ساعت پیش. -خیل خب الان میام ببین رز مواظب... حرفش تموم نشده بود که تماس قطع شد با اضطراب مشهودی شماره گرفت ولی خاموش بود پاشو بیشتر رو پدال فشار داد.. ***************** گوشیم قطع شد متعجب اوردم پایین و کمی بهش نگاه کردم خاموش شده بود:توروحت که خاموش شدی!خر..و انداختمش تو کیفم عصبی و مضطرب با پام ضرب گرفتم که صدایی تو مغزم پیچید:بگو که حالت خوبه! خندیدم و تو ذهنم باهاش ارتباط برقرار کردم:معلومه خوبم دیوونه. -خداروشکر..بیا بیرون رسیدم! -چقدر زود؟ -تند اومدم خب.بیا بیرون! بلند شدم و دسته ی چمدونمو برداشتم:خب،لنا خوبه؟فینگیلی خاله چطوره؟ -فینگیلی؟ از لحن صداش دلم ریخت واسه چندلحظه ایستادم:سم؟چه اتفاقی افتاده؟ -بیا بیرون میگم بهت... با عجله به طرف در خروجی رفتم در اتوماتیک وار باز شد و من پریدم بیرون صدای پاشنه های کفشم همه جارو اشغال کرده بود یه ماشین چراغ زد فهمیدم خودشه دویدم سمتش از ماشین با اون ژست خشک و ابهت مردونش که همیشه موردتحسین عام و خاص قرار میگرفت پیاده شد.رفتم سمتشو بغلش کردم اونم متقابلا کمرمو کمی فشار داد قیافه ی مغمومش باعث شد زبونم بند بیاد چمدونمو برداشت و گذاشت صندوق عقب.سوار شدیم بازم صبر کردم تا اینکه وارد خیابون شد،نتونستم خودمو نگه دارم: -واای میگی چی شده یانه؟لنا و بچه خوبن یانه؟ جواب نداد سرش کج بود و مستقیم به جلو خیره بود عصبی دنده عوض کرد.عصبانیتم با سکوتش چند برابر شد: -دقم دادی سم؟چی شده؟ اب دهنشو غورت داد با صدایی که معلوم بود داره کشتی میگیره تا نلرزه:سقط شد.. سطل اب یخ رو سرم خالی شد:چ..چی؟چرا؟ جواب نداد باز داد زدم:چرا سقط شد اونکه مشکلی نداشت چرا سقط شد؟ تردید داشت جواب بده با نعره ی سوم من داد زد:چون من نخواستم بدنیا بیاد.. بهت زده رو از اون چشمای غرق عصبانیت و به رنگ سفید گرفتم.نفس نفس میزد نتونستم سوالی بپرسم ولی خودش ادامه داد: -نخواستم بدنیا بیاد..چون نمیخواستم لنامو از دست بدم... باتعجب باز نگامو بهش دوختم:چی داری میگی منظورت چیه؟ -بادکترش حرف زدم..بهش گفتم من کیم و چه جوریم..چون میخواستم مطمئن بشم بلایی سر لنا نمیاد..بهش گفتم مادرم بعد زایمان من و جداشدن agkمرد..ترسید گفت حالا میفهمه چرا اون جنین ۴ماهه انقدر سریع رشد میکنه..گفت یا باید بچه رو بخوای یا مادرو..بین دوراهی مونده بودم..نمیخواستم لنا از دست بره بدون لنا بچه اونم پسر میخواستم چیکار؟چشمامو بستم و نبود لنارو تصور کردم..ارامش اونه که منو به اینجا رسونده..باور میکنی تا یه هفته هیچ حرکتی نداشتم؟نه میتونستم غذابخورم نه برم بیرون..همش به این فک میکردم باید چیکار کنم؟اون جنین نباید بزرگترمیشد...چند نفرو اجیر کردم..تا بزنن به لنا چون میدونستم خودم نمیتونم..لنا سقط شد ولی تا یه هفته بهوش نیومد..من تادم سکته پیش رفتم اگه لنا بلایی به سرش میومد چی میشد..مث سگ پشیمون بودم دکترش گفته بود به خاطر درد و خونریزی سقطه..مشکل دیگه ای نداشت..اون اینچیزارو نمیدونه رز...خواهش میکنم اگه بغهمه منو از خودش میرونه.. دلم کباب شد از همه خوشحال تر سم بود که خوشبختیشو با حامله شدن لنا کامل دید ولی الان...:نترس دهنم قرص میمونه... -ترس دیگم هم از دوباره حامله شدن لناست... جیغ کشیدم:چی؟اونکه دیگه دست خودته اقاپسر.. -نیست.. -ینی چی؟ -من یه بار مختاربودم.با dnaای که من دارم...اون بازم بدون هیچ رابطه ای حامله میشه... -منظورتو نمیفهمم. -گامت نر اونقدر باقی میمونه تااگه بچه به ثمر نرسه...باز ترکیب بشه... -باوجود اونهمه گامت.. نگاه نگرانشو ازم گرفت و به جلوخیره شد.وای این بشر چه بدبختیه...چی میشد به جای ترس و اندوه طعم خوشبختی رو بچشه.هنوز نگام رو نیمرخش بود.میتونستم برق اشک رو تو چشماش ببینم: -من یه قاتل عوضی ام... جاخوردم:نه تو قاتل نیستی سم؟! -بچه ی خودمم کشتم... ترمز گرفت و ایستاد از ماشین پیاده شد و به طرف نرده هایی که اطراف پل بودن رفت بارون میومد حالا این وسطه نمیومد چیزی بود؟خیرسرمون تابستونه.چترمو از تو کیفم کشیدم بیرون و اومدم پایین رفتم طرفش و چترو گرفتم بالای سرش:سم!بیابریم خونه پسر.. -وقتی لنا نگام میکنه دلم میخواد بمیرم...اون فک میکرد مشکل از خودشه... -توجون لنا رو نجات دادی! -یه مادر هیچ وقت اینطوری فکر نمیکنه...میکنه؟ -اگه فهمید با من..نگران نباش پسر.حالا بیا بریم.. دستشو گرفتم و رفتیم طرف ماشین سوار شد منم چترو بستم و سوار شدم.راه افتادیم:خب خب خب..کادو چی خریدی؟ -کشک.. لبامو ور چیدم:عه ینی چی؟ -ینی نخریدم. -خوب از زیر کادو دادن شونه خالی کردیا؟باور نکردم. -خب بگم که دیگه نمیشه میشه؟ -عع سم؟ -انقد دادو بیداد نکن رز. -درست حرف بزن ینی چی؟لااقل امشبو احتراممو نگه دار پسره ی پرو! خندید یه خنده ی اروم که زودهم تموم شد:کادو خریدم واست ببینی سکته میکنی از خوشی! -هه هه نترس سکته نمیکنم.. سرشو با یه لبخند تکون داد و دنده عوض کرد منم رو ازش گرفتم.ایستاد و پیاده شد.منم پیاده شدم چمدونمو برداشت و اومد کنارم.به طرف پله های سیاهی که یه در قهوه ای بالاش بود هلم داد.رفتم بالا و در زدم.طولی نکشید که در باز شد و چهره ی دوست داشتنی و مهربون لنا از پشت در نمایان شد.از خوشحالی جیغ کشید:واااااااای سلام عزیزم؟ منم همراهی کردم و جیغ کشیدم:سلام به روی ماه نشستت اجی خودم؟ وارد خونه شدیم همون خونه ی سفید و فانتزی لنا بود هیچ تغییری نکرده بود فقط یه دست مبل چرم سیاه هم واسه یه سالن دیگه خریده بودن: -کجایی یه ماهه دیوونه؟ خندیدمو محکم زدم روشونش:دوردنیا عزیز. -خاک تو سرت که میری اینورو اونور سم کورشده یه بستنی فروشی هم منو نمیبره.. نگام افتاد به سم کلشو انداخته بود پایین و هیچی نمیگفت.لنا با سم ست بودن.آه از دلم بلند شد کاش مت بود الان منم باش ست بودم..هعععی. منو نشوند و کنارم نشست:خب خانوم چه خبرا؟ لبخند زدم خواستم جوابشو بدم که چشمم به جعبه ی بزرگ و کادوپیچ شده ی کنار میز کادوها خورد.ینی ممکنه چی تواون جعبه باشه؟حتما اون کلک قدیمیه که هی کوچیک میشه تا به یه تخمه میرسه!خخخ:هیچ خبری اون جعبه قضیش چیه؟هان؟ لنا خندید:کدوم؟خخخ هیچی بابا یه کادوی خیلی ناقابله! ای موزی.معلوم نیست چه نقشه ای دارن؟صدای الکس خورد تو گوشم.خندم گرفت و چرخیدم طرفش: -قدیما یه ایما و اشاره هم میدیدیم الان که کشک احترامش بیش از ماست.. -وای سلام الکس شرمنده حواسم نبود! -سلامت بخوره تو سرت کوفته..من به این خوش تیپی اینجام حواست کجا میره؟ -همش تقصیر این دختروپسر دیوونست! لنا جیغ کشید:کجای منو سم دیوونه ایم؟بدشم حواس تو پرت کادوهاست نه ماشیطوووون! و زد تو کمرم.میخندید خندم گرفت با دیدن سم خندم کمرنگ شد مشخص بود عزاب شدیدی میکشه.دستمو اوردم بالا و انگشت اشارمو کنار لبم حرکت دادم و لبخند زدم،خوشبختانه لنا متوجه نشد با حرکتم که ینی بخند لبخند زورکی زد.لنا لیوان شامپاینو جلوم گرفت لیوان سمم پر کرد:بسلامتی امشب که پر سورپرایزه! خندیدم:اره خوب قراره سرکارم بزاریدا؟ سم لیوانشو سرکشید و جلو اومد:جشن قراره بعد از باز کردن کادوها باشه! -معمولا کادوهارو اخر جشن باز میکنن.... -رز این جشن فرق داره بفهم! و همه ی کادوهارو جز اون جعبه ی بزرگ اورد و مقابلم قرار داد.لبخند زدم و به کادوها اشاره کردم:الان باز کنم؟ لنا با یه ذوق مشهود دست زد:اره زود باش! اولین کادو که یه جعبه ی مخملی و قرمز بود رو باز کردم یه نیمست با نگینای ابی پررنگ ساده بود ولی نگیناش خوب چشمو گرفت:وااااای.. لنا:ازطرف منه هههه مبارکت باشه عجیجم! گونمو بوسید متقابلا صورتشو بوسیدم:مرسی واقعا قشنگن. لبخن زد:واسه ادمی مث تو این هدیه خیلی ناچیز و ناقابله عزیز دلم.. -ممنونم بازم.. کادوی دوم یه جعبه ی نسبتا بزرگ بودبرداشتم:خوب از طرف کیه؟ الکس:من..البته من گفتم بخرن به جام.خخخخ -گرفتم ممنون بازم. و در جعبه رو باز کردم یه ست کامل از لباس جین یا همون لی بود.کت شلوار کفش کلاه.یه تیشرت سفید هم روش بود:وای دمت گرم آلکس خیلی عالیه.. -مبارک صاحبش.. جعبه ی سوم یه جعبه ی کوچیک بود:واما کادوی سم... یه پوزخند ازسر بی تفاوتی رو لبش نشست.مشخص بود هنوز درگیره لبخندای لناست..درجعبه رو باز کردم،یه ساعت سفید سرامیکی بود خیلی فوق العاده بود:وای سمی مرسی.. -ناقابله... مشغول امتحان کردن ساعت بودم که لنا ساعتو گرفت و تو جعبش گذاشت دستمو گرفت و بلندم کرد:نوبتی هم باشه نوبت اصل ماجراست.. ومنو روبه روی جعبه نگه داشت آلکس خیلی بی حوصله:ابقندش بدین بد.. خندیدم:ینی انقدر عجیبه که ابقند باید خورد؟ لنا:نه زر میزنه.بازش کن. آلکس:من زر میزنم؟دستت دردنکنه.. سم عصبی شد:دهه بزار باز کنه دیگه.. از طرزحرف زدنشون مشکوک شدم.بادیدن ربانی که باید میکشیدم یه دلشوره ی خیلی خوشایند و لذت بخش افتاد تو وجودم،ربان رو گرفتم و یه نفس عمیق کشیدم این جعبه ی بزرگ چی توشه که اینطوری اتیش به دلم انداخته؟ربان رو کشیدم سرخورد و رو زمین جلوی پام افتاد در جعبه رو گرفتم خواستم بازش کنم ولی هیجان شدیدم نمیزاشت،چشمامو بستم و در جعبه رو کشیدم،افتاد روزمین کنار پام سرمو اوردم پایین و چشمامو اروم باز کردم بادیدن یه جفت ورنی بند دلم پاره شد،شکه شدم خیلی زیاد نمیدونستم چیکار کنم میترسیدم سرمو بیارم بالا..چرا به ذهنم نرسیده بود بغض کردم چشمام در اثر هجوم اشک تار شدن،خدایا حقیقته؟سرمو به سرعت بلند کردم،حقیقته..خواب نیست؟زبونم بند اومد..اون نگاه..اون... ...:سللام؟ با تمام وجودم جیغ کشیدم... ************ با دیدن مت اونم با اون قیافه جیغ کشید و از هوش رفت و رو زمین افتاد لنا سریع کنارش نشست آلکس نگاهشو توکاسه ی سر چرخوند:نگفتم ابقندش بدین؟ سم یکم نگاش کرد و بعد لیوان ابی که اورده بود رو داد دست لنا،لنا کمی از اب داخل لیوان رو روی دستش خالی کرد و پاشید روی صورت رز با ضرب از جا پرید اول به سم که بالای سرش نشسته بود و شونه هاشو گرفته بود نگاه کرد بعد به مردی که روبه روش بود مردی که حتی توی خوابم نمیدید باز بتونه ببینتش باورش نمیشد دوسال پیش مت مرده بود فک میکرد شبه مته که جاش زدن نمیتونست اشکای از سرشوق متو باور کنه،بلند شد و ایستاد با یه حالت هیستریک و عصبی:اصلا کلک قشنگی نیست..ه..هرچقدم شبیه باشه مت من نیست..نه باور نمیکنم..باور نمیکنم.. و دوید به طرف بیرون نمیدونست چیکار میکنه،باورنمیکرد سم انقدر عوضی باشه تا یکی رو جای مت بزنه..گریه میکرد و میدوید دوست داشت بره سراغ مت..سراغ عشقش که تو قبرستون منتظرش بود.. مت خواست بدوئه بیرون که سم جلوش ایستاد:کجا؟ندیدی چیشد؟خودم میرم دنبالش. چرمشو پوشیدو رفت دنبالش.مت روی صندلی نشست و بنای گریه روسرداد،لنا روبه روش نشست و دستاشو گرفت:وای مت؟چرا گریه میکنی؟ -دیدی چه حالی شد؟ لنا لبخند زد:اون یه شک عصبی بود.حق داره باورش نشه... -اگه منو نخواد؟ -میخوادت مث همیشه..سم باهاش حرف میزنه..نگران نباش. سرمای حاصل از بارش بارون بد روی سم تاثیر گذاشت پیاده افتاده بود دنبالش تا پیداش کنه ولی رسیده بود به قبرستون.دیدش که جلوی قبر خراب شده ی مت زانو زده بود فکشو فشارداد تا دندوناش انقدر بهم نخورن رفت و کنارش ایستاد:مت منتظره.. -چه جوری اینکارو کردین...کی اینکارو کردین؟ -دوساله لناداره روش کارمیکنه.. -٢سال؟چرا من نفهمیدم... -چون معلوم نبود نتیجه بده. -باورم نمیشه..اصلا نمیشه.. و صدای گریش تو کل فضای ترسناک قبرستون پیچید.سم کتشو در اورد و انداخت رو شونه های رز و بلندش کرد:توالان باید خوشحال باشی رز!اونی که دیدی واقعا مت بود..من انقد عوضی نیستم که کسی رو به جای دوستم بزارم..البته عوضی که هستم اما نه درمورد شما.. مت موهاشو چنگ زد داشت از استرس میمرد،با صدای باز شدن قفل در چرخیدهم مت هم لنا چرخیدن طرف در.رز اومد تو و پشت بندشم سم بایه سرووضع اشقته تر و یه رنگ که انگار گچ مالیدن تو صورتش اومد تو و دروبست.مت نگران به رز نگاه میکرد.رز سعی میکرد بغضشو نگه داره دریه صورت باورش میشد متش زندست مث یه گنجشک که تو قفسه و میخواد ازاد بشه از جا پرید و به طرف مت دوید مت هم اغوششو باز کرد و عشق شیرینشو تو بغلش فشارداد هردو زده بودن زیر گریه.رز متو از خودش جدا کرد و صورتشو غرق بوسه کرد،مت هم متقابلا همین کارو کرد و باز نفسشو تو بغلش گرفت.پوزخند غمگینی رو لبای سم نشست ولی زیاد نموند چون عطسه ای که کرد باعث شد پوزخندش بشکنه.لنا باشنیدن صدای عطسه چرخید طرف سم خواست بره سمتش ولی سم مانع شد و رفت لباسشو عوض کنه تا بیش از این سرما نخوره.لنا رفت طرف اون دونفری که تو اغوش هم غرق بودن و بین گریه میخندیدن کنارشون ایستاد و صداشو صاف کرد:اهم..بهتره رز بره لباس عوض کنه تا سرمانخورده. رز خودشو بیشتر به مت فشار داد:نمیخوام.. لنا ادامه داد:مت که فرار نمیکنه اینجاست.شمام تشریف بیار لباس عوض کن. الکس خندید:لنا مگه نمیدونی مت قراره باز سقت کنه بزار از فرصت استفاده کنن.. رز چرخید طرف الکس:خفه شو لطفا! -چیه خب؟قرار نیست جایی بره برو لباستو عوض کن.. سم از پله های چوبی پشت تلویزیون اومد پایین:برو رز لباس عوض کن بیا.. مت گونشو بوسید:برو عزیزم نمیخوام سرما بخوری. رز به اجبار بقیه افتاد دنبال لنا.سم اومد و کنار محفظه ی الکس روی مبل نشست،به محض نشستن عطسه ی کوچیکی کرد،حوصله ی مریضی دوباره رو نداشت،سرش درد اومده بود و رنگ و روش حسابی پریده بود از روی درد جمجمش فکشومنقبض کرده بود و دندوناشو فشار میداد به پشتی مبل مدرنی که روش نشسته بود تکیه داد و چشمای بستشو باز کرد و به سقف بالای سرش خیره شد تمام ذهنش درگیر امیلی ای بود که ٣روز پیش دیده بودش"لعنت به تو امی..چرا وارد زندگیم شدی..چرا دست از سرم برنمیداری؟"دستی رو شونش نشست.نگاهشو چرخوند سمت مت.از تکیه بلند شد و نشست: -سرما خوری؟ یکم خیره ی مت موند:تنهاش نزاری مت... -چطوری لطفتو جبران کنم؟ -اگه بلایی سرم اومد...لنا رو تنها نزارین...بزارین تواولویت باشه... -وا؟ینی چی؟ -من به اخر این ماجرا بد بینم! -از بس خری! آلکس:کمکت میکنم تقویت بشی و بتونی شکستش بدی. مت:چطوری؟ -بخاطر مرگی که داشتم نیمی از مغزخوشگلم خوابیده..بخاطر همین هم هست که تو این محفظم..یسری فرمول ساختم که به همین علت که گفتم فراموش کردم.محصول اون فرمول بود که امیلی رو برگردوند.. سم عصبی دندوناشو بهم سایید:خاک تو سرت آلکس.. مت:ولی اونا با ازمایشگاه رفتن هوا که؟ آلکس:درسته ولی امیلی زندست..میتونیم از خونش تفکیک کنیم. مت:اونم دستشو دراز کرد و گفت بفرمایید خونمو بگیرید!جک میگی؟ -کار غیر ممکنیه ولی شدنیه!همونطور که لنا درمورد سم انجام داد؟ مت:لنا چیکار کرد؟ سم:من اون روز حال درستی نداشتم بچه! آلکس:به هرحال تونست تورو فلج نگه داره.پس حالام میتونه. مت:لنا چیکار کرد؟ سم:لنا همون طرفدار ناشناس بود! مت دهنشو از تعجب باز کرد:ااااااااا عجب زنداداش باحالی دارم من؟جااااااان.. آلکس:ما نمیتونیم ریسک کنیم و لنا رو بفرستیم جلو ولی یه راه هست.. سم:چه راهی؟ الکس:یه محلول فلج کننده نیاز داریم.. -مث همون که رز درمورد من به کار گرفت دیگه؟ -دقیقا همون! -حالا میخوای از کجا بیاریش؟ -از روی واکسنی که بهت تزریق شد..من و لنا میتونیم از خونت تفکیکش کنیم! -الان نمون خون منو میخوای؟ -اره.اگه بتونیم خونشو بدست بیاریم..منم میام از این محفظه بیرون.. سم پوزخند زد:پس مصمم شدم واسه انجام این کار.. ...:کدوم کار؟ سم با شنیدن صدای لنا چشماشو بست و باز به پشتی مبل درحالی که دستاشو کامل از هم باز کرده بود و روی تاج مبل گذاشته بود تکیه داد،مت یکم به هردو چهره نگاه کرد:هیچی زنداداش.این یه بحث مردونست.. -میترسم اخر این بحث مردونتون جالب در نیاد اخه؟! آلکس:نگران نباش اتفاقی نمی افته... لنا نگاه عصبی ولی خونسرد نماشو رو نیمرخ رنگ پریده ی سم انداخت.یه پوزخند غلیظ زد:فک نمیکنین واسه این بحث مردونه منم.. آلکس:چرا ولی الان نه... لنا شونه هاشو از سر بی تفاوتی تکون داد و کنار سم رو مبل نشست دستشو انداخت دور گردنش و گونه ی تب دارشو بوسید نگران شد:تب داری؟ سم انگشتشو رو لب لنا گذلشت:هیس..هیچی نگو فعلا..مهم نیست.. این حرکت بی منظور سم خیلی به لنا برخورد.رز اومد یه تنیک بافت قرمز پوشیده بود و جوراب شلواری زخیم و کفش عروسکی شو با طرحای سیاه بافتش ست کرده بود،کنار مت روی مبل نشست و به کیکی که لنا اورده بود و گذاشته بود خیره شد یه کیک دو طبقه ی نسبتا بزرگ که با گلای قرمز و صورتی از خامه تزئین شده بود شماشو مت روشن کرد و شروع کرد دست زدن و شعرخوندن. لنا هم به اجبار همراه می کرد چون نمیخواست اون دونفر شبشون خراب بشه.اما سم اصلا تو این باغا نبود اونقدر غرق منظم کردن افکار بهم ریخته و خطخطیش بود که حتی صدای دست زدن خودشم نمیشنید رز شمعارو فوت کرد و هرسه دست زدن.مت لبشو دزدکی بوسید و بغلش کرد:کلک چه ارزویی کردی؟ -عع بگم که دیگه ارزوم براورده نمیشه؟ و هردو خندیدن لنا با حسرت به هردو خیره بود خواست دستشو که باز رو شونه ی سم گذاشته بود برداره که دست سم دور مچ ظریفش پیچید:فک نکن نسبت بهت بی تفاوتم لنا... لنا که سعی میکرد صداشو اون دو نفر که با شوق زیاد مشغول بریدن کیک تولد بودن نشنون:اتفاقا همین فکرو میکنم!از وقتی امیلی برگشته و بهوش اومدی همین حسو دارم.. سم جا خورد:چی داری میگی لنا؟من.. -همین که شنیدی؟میخوای خودتو توجیه کنی اره؟مسلما دلت هوای یار اولو کرده!چرا که نه؟عشق اولته هرچی باشه هیچ عشقی عشق اول نمیشه.میخوای منو ازخودت برونی تا بری باهاش؟به خیانت فکر میکنی؟به اینکه چجوری باشه تا گناش بیفته گردن من بدبخت؟واقعا واست متاسفم که کمبود چندسالتو با من ساده جبران کردی..حیف نمیخوام جشن این دوتا رو خراب کنم وگرنه میرفتم از خونه ای که هیچ عشقی واسم درش نیست..از خونه ی که بوی لجن خیانتو میده.. سم بهت زده و ناباورانه به چشمای روشن و بنفش لنا خیره بود،دلش لرزید و سوخت سوزشی که یه درد خفیف هم دنبالش داشت.میخواست دستشو بزاره روی قلبش ولی سعی کرد خودداری کنه.این حرفارو از کجا میاورد و بهم میبافت..چشماش از هجوم اشک تار شد ولی سد یخیش نشکست تا ابرو داری کنه.نفسشو عمیق بیرون داد و از لنا رو گرفت.به تیکه ی کیکی که جلوش قرار گرفت خیره شد برش داشت تا باخوردنش سیب توی گلوشو که قصد داشت خفش کنه رو غورت بده.چه راحت انگ و مهر خیانت رو پیشونیش چسبید.چه راحت بی اعتبار شد..اونم به جرم نکرده و بی گناه..هرچی بیشتر کیک میخورد و سعی میکرد بغضشو غورت بده گلوش بیشتر درد میومد.به لیوان و شیشه ی تکیلا(نوعی مشروب)روی میز خیره شد لیوانو پرکرد و بدون هیچ مکثی اون مشروب تند و گزنده رو که گلوشو خراش میداد و میرفت پایین رو سرکشید.بلند شد و جلوی چشم همه بدون اینکه هیچ حرفی بزنه از در رفت بیرون حتی کتشم نپوشید تا از نسیم سرد و بیرحم بعد بارون در امان بمونه.افکار کرم مانندش افتادن به جون روح و مغزش"چه راحت بی اعتماد شدی اقای بوینر...جای شما زیر خروار ها خاکه..نه بین یه مشت ادم و طلب عشق کردن..هه شما حتی لیاقت خاک روهم نداری..والا الان کی بود زیر خروار ها خاک بودی..وگرنه هیچ وقت به جایی نمیرسیدی تا انگ خیانت بچسبه بهت"دندوناشو بهم فشار داد تا لرزش و صداش بیشتراز این خط نندازه رو مغزش.بی هدف تو خیابون راه میرفت و راه میرفت.شونه هاشو بغل کرد و سرشو انداخت پایین..میخواست اونقدر راه بره تا اروم بشه..تا تموم بشه.. ************ دستش توسط رز کشیده شد و از دندونش جداشد:بسه دختر نابود کردی ناخونتو. نگاهش تو چشمای رز خیره موند:نگرانم..جونم داره بالا میاد.. -مگه بچست؟ لنا ناامید از حرف زدن با رز باز ناخنشو جویدترسیده بود.نکنه سم بچه بازی در بیاره و از روی لجبازی بره و خودشو تحویل امیلی بده.عصبی شد و نگرانیش سه برابر شد بلند شد و دوید تا بره بیرون که مت جلوش ایستاد:ساعت ٣صبه کجا میری؟ -میرم پیداش کنم.. -میدونی کجاست! -نه نه نمیدونم..نکنه خودشو تحویل امیلی داده باشه؟ رز:امیلی؟اونکه دوسال پیش مرد؟ آلکس:کاش مرده بود..ولی زندست... لنا متو پس زد و به طرف در دوید هنوز چند قدم تا در مونده بود که قفل با صدای تیکش چرخید و در باز شد.قامت خمیده ی سم تو درگاه ظاهر شد.اومد تو و بی تفاوت نسبت به نگاه های دیگه راه اتاقشو درپیش گرفت،لنا خواست بره جلو ولی با بلندشدن ناگهانی دست سم ایستاد.سم وارد پله ها شد و رفت بالا همه بهت زده بهش نگاه میکردن حتی رنگش از٧ساعت پیش هم بدتر بود.لنا دوید تو پله:سم؟..سم.. خواست وارد اتاق بشه ولی در تو صورتش کوبیده شد و باعث شد یه وجب بپره هوا.به جون در افتاد:باز کن درو دیوونه چرا بستیش.. مت و رز هم اومدن بالا مت دستای لنا رو که به در مشت میکوبید گرفت لنا گریه میکرد:غلط کردم دیوونه..باز کن درو.. اخمای سم از روی دردی که توکمر و قفسه ی سینش میپیچید جمع شد دستشو اورد بالا و روی قلبش گذاشت زمزمه کرد:دلمو شیکوندی دختر...سم تموم شد...تموم شد.. یک ربع لنا به در میکوبید.حتی نمیتونست تو اتاق ظاهر بشه.مت قفل رو با یه حرکت شکوند و لنا دوید تو.وسط اتاق ایستاد اتاق غرق تاریکی بود و تنهانور اتاق نور کم ال ای دی های تعبیه شده تو سقف بود..سم پشت به لنا و مت روی تخت دراز کشیده بودوداشت تو تب میسوخت و از سرما میلرزید:سم؟ اما هیچ واکنشی از جانبش ندید دوید طرف تخت و کنارش نشست:سم؟ -تنهام...بزار.. -ولی سم تو داری تو تب میسوزی حالت خوب نیست؟ سم نعره زد و چرخید طرف لنا،لنا ترسید و رفت عقب:بدرک..مگه مهمه؟بزار بسوزم.واسه یه ادم خائن بدتر از اینا باید پیش بیاد مگه نه؟حالا برو بیرون(انگشت اشارشو به طرف در اتاق نشونه رفت)دیالا..گفتم بیرون.. بغض لنا ترکید و خودشو انداخت تو بغلش.وقتی سم اینطوری حرف میزد ینی بدجور غرورش جریحه دار شده..ینی شکسته..ینی هیچی واسش مهم نیست..و تنها صلاح لنا اشکاشه اشکای شفافی که معصومانه میریخت و دل سنگ هر بیننده ای رو به رحم وادار میکرد.سم نفس نفس میزد چشماشو بست عصبی بود از لای دندونای چفت شدش غرید:برو لنا..تنهام بزار.. -نمیخوام.. -پس من میرم..چون جام اینجا نیست.. خواست بلند بشه ولی لنا نزاشت،حالا دیگه شکست سمو کامل باور کرده بود چون سم خیلی بی پروا حرف میزد و میغرید.سرشو بلند کرد و با چشمای الوده به اشکش تو چشمای عصبی و براق سم خیره شد:تو که میدونی کم محلیت مث خوره وجودمو میخوره؟تو که میدونی پس چرا کم محلی میکنی؟من یه زنم..یه زن خیلی راحت یه چیزو بدست میاره...امیلی هم یه زنه..ترسیدم امیلی تورو بگیره ازم.. سم داد زد:د نفهمی..هیچی حالیت نیست..امیلی جونمو میخواد نه قلبمو.. صدای گریه ی لنا بلند تر شد و خودشو بیشتر به سم فشارد داد.سم سکوت کرد هنوز نفس نفس میزد نفساش اونقدر داغ شده بود که تموم مجرای تنفسیشو میسوزوند.مت دست رز رو گرفت و از اتاق رفت بیرون.سم سرشو روسر لنا گذاشت:دلمو شیکوندی لنا...هرچقدم عوضی باشم...خیانت... -سم... -برو بیرون لنا.. -نمیخوام تا نبخشی هیچ جا نمیرم.. میدونست تحت هیچ شرایطی سم اونو از اغوشش جدا نمیکنه.گردن سمو نرم و طولانی بوسه زد و در گوشش زمزمه کرد: -سم..جون دلم..خواهش میکنم من منظوری نداشتم بخدا عصبی بودم یه چیزی گفتم..خواهش میکنم.. صدای سم لرزید قطره ی اشکش اروم چکید و سد چشماشو شکوند:میدونم که اضافی ام..لااقل تو اضافی بودنمو توسرم نزن لنا..منم ادمم یه تیکه گوشت به اسم قلب تو سینه ی منم هست که میتپه..که جون داره..که از سنگ نیست و نازکتر از شیشس..مگه من چیکار کردم..چرا به گناه ناکرده محکومم به همچین عذابایی؟انگ خیانت؟..نمیکشم..دیگه نمیکشم.. لنا سرشو اورد بالا بادیدن قطرات اشک سم که روی گونش میلغزید و میدرخشید شکه شد.گریش بند اومد دستشو اورد بالا و با انگشتای ظریفش اشکای سمو از روی چشماش پاک کرد و اونارو بوسید،دستاشو دور گردن سم حلقه کرد و اونو توبغل گرفت سم خواست تو بغل لنا حل بشه ولی باز اون افکار بیخود و عذاب اور بهش هجوم اوردن"ازش جدا شو سموئل بوینر...اونا حالشون ازت بهم میخوره..تویه دپرس داغون و بی مصرفی..هیچ کس نیست که یه دپرس بی مصرف رو بخواد..!" سم لنا رو از خودش جدا کرد در حالی که نگاش پایین بود:بروبیرون لنا... -نمیرم.. سم بغضشو خورد:میدونم که حالت ازم بهم میخوره.. -نه اشتباه میکنی..من دوست دارم بخدا دوست دارم.. و خودشو انداخت تو بغل سم.سم سرشو روسر لنا گذاشت:نمیخوام منو به اجبار بخوای.. -به اجبار نمیخوامت.. سم پلکاشو اروم و بادرد روی هم گذاشت:پس چطور تونستی اون حرفارو بزنی؟ -چون نمیتونم ببینم که نداشته باشمت سم؟چون برام مهمی چون تنها کسی هستی که باتمام وجود میخوام این سالهای ابدی رو باهاش باشم..نیمخوام از دستت بدم میفهمی؟ خیره خیرخه توچشمای مه الود و براق سم خیره بود.لبخند محوی رو لبای سم نشست سرشو تکون داد و لبشو جوید.لبخندش رنگ گرفت ولی زود از بین رفت:اگه بدونم خواستنم..به اجباره...زندگیمو تموم میکنم.. لنا تو نگاه سنگین و پنهان پشت پرده ی اشک سم غرق شد سم سرشو اورد پایین و لبای لنا رو گیر انداخت لنا همراهیش کرد و متقابلا بوسیدش ولی سم یه دفعه اونو از خودش جدا کرد:وای مریضم توام مریض میشی؟ لنا خندید:بدرک.. و دوباره خواست ببوستش ولی سم مانع شد:نه بدرک نداریم نمیزارم باز مریض بشی.. کمی به خودش لرزید لنا:سردته؟ -دارم یخ میزنم. بلند شد :پس شومینه رو.. هنوز حرفش تموم نشده بود که دستش توسط سم کشیده شد و پرت شد رو تخت سم اونو از پشت بغل کرد و دستاشو دور کمرش حلقه کرد:دوست دارم با وجود تو گرم بشم. لنا نگران با حس لرزش سم که خفیف ولی اشکار بود پتو رو با پاش بلند کرد و اورد بالا و بعد لبه شو با دست گرفت و انداخت رو سم.سم سرشو تو گردن لنا فرو کرد و تو خودش مچاله شد.از خستگی هیچ کدوم نفهمیدن کی و چطور خوابیدن..غرق خوابی که واسشون هیچ ارامش روحی ای نداشت...نور رو از پشت پلکاش راحت حس میکرد.چشماشو اروم باز کرد نور افتاب صورتشو نوازش میکرد.دستای سم هنوزم دور شکمش بود.لبخند زد و سرشو به سرش کشید:اقاهه پاشو.. ولی سم هیچ تکونی نخورد لبخند لنا عمیق تر شد یاد روزی افتاد که واسه اولین بار تو بغلش خوابیده بود:سم پاشو گردنم خشک شد.. ولی باز بیحرکت بود.دستشو گذاشت رو دستاش،سردی دستای سم که به یخ میگفت زکی وحشت بزرگی رو توی دلش انداخت سریع بلند شد.از تنش بلند شدنش سم به پشت افتاد نمیدونست چیکار کنه هنوز چشماش بسته بود.سرشو گذاشت روی سینش..اون قلب تپنده که امید به زندگی رو تو دل لنا ایجاد میکرد و گرمای قلبش میشد..بیحرکت بود..نمیزد..یخ زده بود و هیچ تقلا و تلاشی واسه زندگی نداشت.لنا خشک شد...قطرات اشکش به سرعت رو صورتش نشستن بلند شدو با گریه جیغ کشید:نهههه.........!! از صدای جیغ خودش از خواب پرید هنوز هواتاریک بود دستشو رو دستای سم گذاشت.با ضرب بلند شد و رو به سم چرخید.سم تو خودش مچاله شد و لرزید لنا نفس راحت کشید که اونی که دیده خواب بوده.دستشو رو پیشونی داغ سم گذاشت:خدای من تبت خیلی زیاده...سردته؟ سم سرشو تکون داد و بیشتر تو خودش جمع شد لنا پتورو کشیدو روی سم انداخت:میرم ظرف اب و یخ بیارم ظاهرا 40درجست تبت.. و بلند شد و ازدر رفت بیرون در اتاق رو باز گذاشت تا موقع برگشت که دستش پره بتونه بیاد تو.از پله ها رفت پایین و وارد اشپزخونه شد یه ظرف اب برداشت و توش رو پراز یخ کرد با دست مال و دماسنج و قرص تب برد و یه شیشه اب تا به خورد سم بده و تبشو بیاره پایین.تا خواست وارد پله ها بشه صدای در مانع شد مکث کرد و به در نگاه کرد.فک کرد خیالاتی شده خواست بره بالا ولی دوباره در زده شد این موقع شب ینی کی میتونست باشه با احتیاط و تردید به در نزدیک شد درو باز کرد... سم با سرگیجه و سردرد شدید بلند شد بدنش به شدت درد میکرد بازوهاشو بغل کرد دلواپس لنا بود یه ظرف اب اوردن نیمساعت وقت نمیخواست اروم از پله ها رفت پایین دندوناشو فشار داد تا اب تو دهنشو غورت بده ابروهاش از درد جمع شد چشمش به سینی خرت و پرتی که تو پله بود افتاد دلشورش چند برابر شد اومد پایین و تو اشپزخونه رو دید:لنا؟ ولی خبری از لنا نبود.خواست بره سرویس که چشمش به درخونه ی نیمه باز افتاد... صدای ضعیف در باعث شد از خواب پراز ارامشش کنار عشقش رز بیدار بشه نگاهی به رز انداخت که سرش رو سینه ی برهنش بود و غرق خواب بود.سرشو اروم بلند کرد و دستشو از زیر سرش کشید لباس خواب قرمز و براقشو تنش کرد و کمربندشو بست،درو اروم باز کرد سم رو به روی در خم شده بود و به زانوهاش تکیه زده بود،سرشو بلند کرد قطره ی اشکش از گوشه ی چشمش چکید:مت... مت نگران تر از قبل جلو رفت و زیر بازوشو گرفت:تو چرا با این حالت بیرونی سم؟ رز هم با لباس خواب بلند و قرمزش که همشکل لباس مت بود اومد جلو،بادیدن سم نگران شد:سم چته؟ ولی سم سرشو بلند نکرد جونشو نداشت: مت:تبش خیلی بالاست داره میلرزه؟ رز کنار رفت مت سمو روی تخت نشوند رز هم پتو رو رو شونه هاش انداخت:سم لنا کجاست تو حالت اصلا نرمال نیست؟ -اومدم تا ردیابیش کنید..خواهش میکنم.. رز:ینی چی؟ -ینی اون ناپدید...شده. -ازکجا میدونی.. سم اب دهنشو بزور غورت داد و لبای خوشکشو بهم فشار داد و باز کرد:رفته بود که اب بیاره تا پاشویم کنه...ولی نیومد..رفتم پایین..در خونه باز بود...حتی تا توی خیابون هم رفتم..ولی.. مت:اون تو هیمالیاست.. سم سرشو بلند کرد و به مت نگاه انداخت.رز:خیل خب حال سم خوب نیست یکی باید بمونه.. مت:من میرم.. یدفعه سم با یه تنش غیب شد هردو چرخیدن و به جای خالیش خیره شدن.اون حالش بدتر میشه.. ********* با چشمای سبز و وخشیش تو چشمای بنفش لنا خیره شد:فرا بنفش خیلی بهم قدرت میده..ولی ظاهرا واسه تو قدرت افرین نیست..درسته؟ لنا روی صندلی چوبی بسته شده بود و بیجون ولی با نفرت بهش خیره بود.امیلی خندید:خب همبازی قدیمم خانوم کروز...ااااا فک کنم باید بوینر صدات کنم درسته.. و قهقهه زد روبه روی عکس بزرگ توسالن ایستاد:الان من باید جای تو باشم..تو لیاقت زندگی با سم رو نداری؟ -جدا؟ولی فکر نکنم تو لیاقتت از من بیشتر باشه.. -اشتباه نکن تو لیاقت اونو نداری..منو سم مال هم بودیم.. -تااینکه جناب عالی واسه ی جاودانگی از سم بیچاره مایه گذاشتی...با قتل ساختگیت اونو به بد ترین عذاب گرقتار کردی و وقتی که با مرگت کنار اومد بهش خیانت کردی و اونو به بدترین نوع افسردگی کشوندی..الکسو ازش گرفتی همینطور مت رو..خواستی زجر بکشه تا از اون ماده ی لعنتی لبریز بشی..میبینی تو لیاقت زندگی با سم رو نداشتی..نه من.. خندید:جدا؟خب خانوم منبع ارامش..سم خیلی بهت وابسته شده..متاسفانه اون پدرم رو کشت..حالا منم میخوام به بدترین نوع مرگ محکومش کنم...یه مرگ تدریجی که باعث بشه هرثانیه ارزوی مرگ کنه..اول از تو شروع میکنم لنا..اون به این زودی ها نمیادولی وقتی جنازتو پیدا کنه..خیلی دلش میشکنه..نه؟ دستشو اورد بالا صندلی لنا خورد شد و جسمی نامرئی دورتا دور بدنش پیچید و شروع کرد به فشاردادن بدنش.. وسط برف و کولاک ایستاده بود و به ساختمون بزرگی که به سختی دیده میشد خیره مون دستاشو دور خودش حرکت داد تا یه سپر حرارتی دربرابر کولاک بسازه.به طرف ساختمون دوید و وارد شد سپرو نامرئی درست کرد تا نجنگه تو راه رو ها راه میرفت و دنبال لنا میگشت نمیتونست تو طبقات پایین پیداش کنه.. لنا دندوناشو از روی درد بهم فشار میداد.امیلی اخم کرد و بی حوصله:دهه بزار لذت بخش باشه..جیغ بزن.. لنا از بین دندونای چفت شدش غرید:برو به جهنم... امیلی لباشوگاز گرفت و بعد:اخی عزیزم..توبرو من میام. در اتاق با صدای انفجار باز شد و سم تو بخار و دود حاصل از انفجار ظاهر شد.امیلی پوزخند زد:فکر نمیکردم بیای.. سم سعی میکرد ضعفشو بروز نده:واسه نجات زندگیم اومدم.. لنا سرشو به طرف سم چرخوند سم بهش نگاه کرد،لنا ملتمسانه و عاجزانه اسمشو اروم به زبون اورد:سم؟ امیلی خندید:جدا؟جالبه.خیلی جالبه افرین..اون لحظه ای که من به کمکت نیاز داشتم..انقدر سریع خودتو نرسوندی.. -ولش کن امیلی..وگرنه.. -وگرنه چی؟تو با این ضعفت میخوای جلومو بگیری؟ سم به امیلی حمله کرد و نعره زد:گفتم ولش کن لعنتی.. با امیلی درگیر شد امیلی خم میشد تا از شلاقای سم فرار کنه:بهتر نیست جون دادنشو ببینی؟ -خفه شو.. دستشو اورد بالا.پاهای امیلی تویخ فرورفت یه کوه یخ قطور کل بدنشو احاطه کرد و تا روی گردنش رسدید.سرشو گرفت بالا تا تیزی های لبه ی یخ زخمیش نکنن.لنا ازاد شد و روی زمین افتاد خواست بیاد سمت سم ولی غیب شد: بهتره که تمومش کنی نه! یخ ترک برداشت سم اونقدر مشتاشو فشارداده بود تا اون یخ رو حفظ کنه که انگشتاش زرد شده بودن و هر ان بود پوستش توسط استخونای کشیده ی دستش شکافته شه.اما اون کوه یخ زیاد دووم نیاورد و همچنان ترک میخورد،امیلی پوزخند تحقیر امیزی زد و یه تای ابروشو داد بالا:فکر نمیکنی خیلی ضعیفی؟ یخ شکست و سم چاره ای جز فرار ندید وغیب شد... پتو رو روی شونه هاش انداخت همچنان حالش بد بود و میلرزید.اونقدر دمای تنش زیاد بود که هیچ جوره پایین نمیومد.رز دماسنج رو روی شاهرگ گردنش گذاشت و برداشت با نگرانی:اوه..بچه ها تبش 42روهم پر کرده.. لنا رو به روش نشست:چرا حالت خوب نمیشه سم؟ -یکم استرس گذروندم خوب میشم.. میز کنار رفت و محفظه ی الکس اومد بیرون:به سلام به جمع روبه رو خوب خوابیدین؟ رز:خفه شو الکس.. -معلومه شب خوبی نبوده.سم چیشده؟ -تب داره و پایین نمیاد... -سم روی خودت تمرکز کن پسر.. -نمیتونم الکس..چندبار سعی کردم نشده.. -خب چرا تب برش نمیدید؟ رز صفحه های خالی قرص رو نشونش داد:تاثیری نداشته.. سم دستشو اورد بالا و روی چشمای لنا گذاشت تااشکاشو پاک کنه:عزیزم خوب میشم..نگران نباش.. الکس:مت بزن تو سرش و بیهوشش کن.. -چی داری میگی دیوونه شدی؟اون بیهوش بشه دیگه اصلا خوب نمیشه.. -اون واسه وقتیه که دمای بدنش بالا نباشه بزنش دیگه.. -نه ریسک بزرگیه.. -مت بحث نکن..اینجوری پیش بره دچار تشنج میشه و معلوم نیست چقدر طول میکشه تا عواقبش از بین بره و باوجود امیلی ریسک بزرگیه نه؟زودباش.. -من نمیزنمش.. -ارامبخش روش تاثیر نداره میدونی که؟مواد مصرفی واسه بیهوشی هم نداریم..تا بریم بیاریم دیره.. مت سرشو تکون داد و دستاشو توهم قفل کرد و اماده شدلنا بهش نگاه کرد:نمیزارم بزنیش؟! الکس:چاره ای نداریم لنا این پسره ی خل و چل هیچ دارویی رو قبول نمیکنه..پس میزنه خاک برسرش کنم.. سم به لنا خیره شد:دخالت نکن زندگیم... مشت مت محکم تو گردنش فرود اومد و نزاشت ادامه بده اونقدر محکم زده بود که دستش درد اومده بود.سم کمی دندوناشو روهم فشار داد و چندثانیه نگذشته بود که روی لنا افتاد.لنا نگهش داشت و به کمک مت خوابوندنش.مت باز به دستاش نگاه کرد:اااااه دستم شکست.. لنا عصبی چرخید طرفش و محکم با پاش زد به زانوش از درد رو زمین زانو زد:چته اااخ.. -این بخاطر این بود که به سم زدی.. و دستاشو توهم قفل کرد و باهردو ارنجاش چکشی زد روی کمرش:اینم واسه اینکه محکم زدی و نزاشتی حرفشو تموم کنه.فهمیدی؟ رز سرشو تکون داد:حالا چی میشه؟ الکس:رز خونشو بگیر.. -واسه چی میخوای؟ -بگیر تا باهم بریم ازمایشگاه..باید واکسنو از خونش تفکیک کنیم..نه؟ رز سرنگ کوچیکی رو از تو جعبه کمک های اولیه برداشت و دست سمو گرفت و دراز کرد سوزنو تو رگش فرو کرد و پیستونشو رو به بیرون کشید.خون غلیظ و سیاه سم فضای داخل سرنگ رو پر کرد.مت درحالی که قلنج گردنشو میشکست:چرا انقدر تیرست؟هی بش میگم خونتو کثیف نکن گوش نمیده.. -از همین میترسیدم... لنا چرخید طرفش... اروم لای پلکاشو باز کرد نور از لابه لای پرده ها تو صورتش افتاده بود.ابروهاش جمع شد سعی کرد بلند بشه:ااا.. لنا با شنیدن صدای ناله بلند شد و به سم نگاه کرد شونه هاشو گرفت و باز خوابوندش:هی هی هی..اروم باش..هیچ مشکلی نیست..دراز بکش.. -چی شده! -حق با الکس بود تبت قطع شده.. سم به صورت عشقش خیره شد.دستاشو که دستشو گرفته بودن کمی فشار داد و بعد به سمت خودش کشیدش لنا افتاد روش،سم گونشو اروم بوسید لنا خودشو سر داد و کنارش خوابید سرشو روی سینش گذاشت و به صدای قلبش گوش داد: -دوست دارم لنا..همیشه و تاابد.. لبخند لباشو از هم باز کرد.خودشو بیشتر بهش چسبوند.. الکس عصبی شد:وای رز چرا نمیفهمی ببین چه ترکیباتی غیر از agkتوخونشه؟ رز عصبی تر:نمیشناسم لعنتی؟من اون واکسنو نساختم که بدونم چیه؟ لنا وارد جر و بحث هردوشد مشخص بود اگه الکس بیرون از محفظه بود رز رو نابود کرده بود:چتونه شما دوتا؟ الکس عصبی رو به لنا کرد:نمیتونه تشخیص بده لنا.. -خب خودم درستش میکنم.. و رز رو از کنار میکروسکوپ هل داد کنار و به خونی که لا به لای لام بود خیره شد:این ترکیباتو میشناسم..همشون مواد مخدرای جدیدن. الکس باز بهم ریخت:چی؟ -نه وایسا اونا نیستن شبیه اونان..یکمی همbsiدارن..کارتو بوده دیگه اره الکس!؟ -خب اره.حالا ترکیبشو بنویس تا بسازیمش!! -نمیدونم خودت بگو!؟ و یه دکمه زد یه صفحه ی مجازی بزرگ جلوشون ظاهر شد.الکس از خوشحالی داد زد:خودشه عالیه.. رز اومد کنارلنا ایستاد:لنا حالش خوبه؟ -اره..خوبه. -جدا؟ -چیه باور نمیکنی؟ -اخه اون.. لنا روشو به رز کرد و سرشو یکم عصبی تکون داد:اون خوبه رز.باور کن.. و ازکنارش رد شد کنار میز دیگه ای ایستاد.بعد اینکه الکس ترکیبات رو گفت:بچه ها یه مشکل بزرگ داریم. لنا:منتظر بودم خودت بگی؟چی شده؟! -خونش خیلی غلیظ و سیاهه.نباید با وجود agkاینطوری بشه. -مشکل از کجاست؟! -مغز و قلبش.باید بسازیمش.والا نمیدونم چی میشه. -داری منو میترسونی الکس. رز:چجوری بسازیمش؟ -حصار فرابنفش..باید چاکراهای بدنشو باز کنه..امیدوارم عمل کنه..اگه اون چاکراها باز بشن هیچی جلوی سم رو نمیتونه بگیره..هیچی.. ************* توراهرو های تو در تویی میدوید که هیچی ازشون نمیفهمید.نمیدونست کجا میره چیکار میکنه اصا دنبال چی میره؟فقط میدوید به یه دوراهی رسید گیج و بهت زده ایستاد و به دوطرف خیره شد حسابی ترسیده بود،نفس نفس میزد و عرق از سروصورتش میچکید لبای صورتیشو بهم فشار داد و باز دوید ولی هنوز راه زیادی رو ندویده بود که ایستاد صدای ضعیف یه زن تو گوشش پیچید"کمک"برگشت و به طرف صدا دوید.پیچید تو یه راه روی دیگه..جهت رو درست میرفت ولی صدا ضعیف و ضعیفتر میشد.ترسش بیشتر شد جوری که زانو هاشو سست کرد دستشو به دیوار گرف پشت این دیوار قرار بود بایه صحنه ی فجیح روبه رو بشه یانه..هیچ چی پشت دیوار نیست.اروم و پراضطراب چرخید..یه سالن بزرگ و سفید رو به روش بود..تقریبا برهنه بود اما..تخت چرخ دار وسط اتاق و اون جسد روش که با یه پارچه پوشیده شده بود باعث شد اون سالن عجیب و به ظاهر اشنابه چشم نیاد..زانوهاش سست تر شد جوری که نمیتونست پاهاشو از روی زمین بلند کنه..به طرف تخت رفت..به جنازه رسید..پارچه رو گرفت..بغض راه نفسشو سد کرد و برید بادرد نفسشو بیرون میداد میخواست نعره بزنه..بادستایی که مثل بید میلرزیدن پارچه رو اروم و با تردید کشید..با دیدن اوای ارامشش زیر اون پارچه ی نفرت انگیز نتونست خودشو کنترل کنه..محکم و با تمام وجود نعره زد... نعره ی بلند نه گفتنش تو اتاق پیچید و طنین انداخت.باضرب بلند شد و توی خودش مچاله شد.نفس نفس میزد به اطرافش چشم دوخت هنوز توهمون اتاق نقره ای رنگ بود.ملحفه رو که دور پاهاش پیچیده بود رو باز کرد اونقدر عرق کرده بود که تیشرت یقه هفتی خاکستری رنگش خیس خیس شده بود.صورتشو با دستاش پوشوند:لنا خواهش میکنم بیا ببینمت خواهش میکنم.. هنوز حرفش تموم نشده بود که یه در تو دیوار باز شد و لنا خودشو انداخت تو اتاق با شنیدن صدای تق تق کفشای زنونه چرخید لنا داشت میدوید طرفش سریع بلند شد و خودشو انداخت تو بغل عشقش،عشقی که نزدیک یک ماهه داره کابوس مرگشو میبینه.لنا تو اغوش گرم سم حل شد:عزیز دلم..من خوبم..نگران نباش.. ولی سم اصا نمیشنید،داشت با تمام وجودش لناشو حس میکرد.سرشو از روی شونه هاش بلند کرد و صورتشو پراز بوسه هایی کرد که یه استرس و اضطراب بزرگی رو پشته سر گذاشته بودن.لنا دستاشو دو طرف صورت سم گذاشت:هی من خوبم.باشه؟ سم نفس عمیقی کشید و با چشمایی که برق میزدن تو چشمای لنا خیره شد:بدون من هیچ کاری نکن لنا..خواهش میکنم ازم دورنشو..نمیدونم چه بلایی سرم میاد اگه تورو از دست بدم..باشه؟ لنا سرشو بالا و پایین کرد و لبخند زد:باشه عزیزم.باشه. اومد بیرون و روبه روی جمع ایستاد الکس لب باز کرد:بهتون هشدار میدم بچه ها نباید بفهمه کی هستین.من سمو مجبور میکنم تا واستون سپر الماسی بسازه..چون منبعه امیلی هیچ وقت نمیتونه اونو بشکنه..باید از سه جهت حمله کنین.فقط یکی از این تیرا حامل اون سمه بقیشون خالین..مواظب باشین..تکرار میکنم خیلی مواظب باشین..اون الان دورگست..هم agkوهمbsiرو داره..میتونه راحت از پا درتون بیاره. رزدر حالی که سلاحشو مسلح میکرد:از پسش برمیایم پسر.. الکس سرشو تکون داد و نگاهشو به طرف لنا چرخوند:تو نباید اسیبی ببینی لنا..چون سم اگه اسیب دیدنتو ببینه..به سرعت از دست میره..میفهمی که؟ لنا سرشو تکون داد و ماسکشو کشید روی لباش.دلش میخواست هرچه زودتر این قائله رو ختم کنه تا عشقش..ماوای ارامشش،تمام وجودش..به یه ارامش برسه..ارامشی که حسرتشوداره...ارامشی که اون دختر به مدت یک سال بهش داد و بعد به مدت 4سال واسش به بدترین شکل جبران کرد.دستشو رودستای مت و رز گذاشت هرسه غیب شدن.. سم به مانیتور روبه روش خیره شد:خب امروز یه تمرین تلپاتی خیلی خیلی مهم داریم.. سم با کمال خونسردی زبونشو تو دهنش چرخوند و نگاه از مانیتور گرفت و پشت به مانیتور قدم برداشت: -توقع داشتم بپرسی چجور تمرینی؟عیبی نداره میگم خودم باید بتونی یه سپر الماسی درست کنی واسه مت و رز و لنا.من یکی رو پیدا کردم که به ذهنشون نفوذ کنه وتو نباید بزاری از سپر الماسیت بگذره..حالا شروع کن. سم به دیوار روبه روش خیره شد بدون اینکه حتی پلک بزنه.انگشتای مشت شدش به ناله افتادن ولی اون از فشار مشتاش کم نمیکرد.انگار سعی میکرد جلوی اون فرد قدرتمندی که الکس گفته بود بایسته.الکس لبخند زد:تو با موفقیت چاکراهای بدنتو باز کردی و نیروتو تو بدنت پخش کردی سم..این اخرین چاکراه توئه نباید بزاری بسته بمونه..اگه موفق بشی اون باز میشه و تو از این زندان یه ماهه خلاص میشی...دووم بیار سم..نزار بشکنه.. و با نگرانی به خون غلیظی که از گوشش میزد بیرون خیره شد:دووم بیار سم..خواهش میکنم.. به سه نفر نا مشخصی که دورش کرده بودن خیره شد.پوزخند زد و گارد گرفت.هرسه هم زمان با سلاح های مخصوص به خودشون بهش حمله کردن.سعی میکرد جلوی حملشونو تنها بگیره ولی اونا سریع بودن سلاح های براق و به رنگ های مختلف تو هوا میچرخیدن صدای شکافت هواتوسط هرکدومشون جو رو هیجان انگیز تر میکرد.بالاخره امیلی تونست یکی از اونارو مغلوب کنه با مغلوب شدن اون یه نفر بقیه هم مغلوب شدن اما کسی که اونارو تو سپر الماسی نگه داشته بود مغلوب نمیشد.امیلی به طرف یکی از اونا قدم برداشت و دوتای دیگه رو به زمین با اون نیروی نامرئیش قفل کرد کنارش زانو زد ذهنش معطوف اون سپر الماسی لعنتی و قدرتمند شده بود و این باعث شده بود که حواسش از حرکات به ظاهر ترسیده ی فرد روبه روش غافل بمونه سعی میکرد از طریق چشماش اون سپرو از دورش باز کنه ولی نمیشد..با بد کسی طرف شده بود.نمیتونست حتی حدث بزنه که کیه.دستشو برد جلو تا ماسک روی صورتشو برداره که ناگهان بهش حمله کرد و دارت کوچیکی که توی دستش بود رو محکم تو گردنش فرو کرد تا خواست عکس العمل نشون بده دارو اثر کرد و فلج شد.دونفری که به زمین چسبیده بودن هم ازاد شدن.امیلی محکم با کف سالن برخورد کرد.یکی از اون ادمای سیاه پوش که چشماش رگه های مختلفی از تمام رنگ هارو داشت تو چشماش خیره شد و باعث شد امیلی حتی نتونه نفس بکشه.سرنگ رو تو پوست دستش فرو برد و خونشو کشید.خون غلیظش اروم اروم حجم سرنگ رو پر کرد،کارشون تموم شده بود هرسه باهم و همزمان غیب شدن و غیب شدنشون همزمان شد با دم عمیق امیلی.. نعره ی سم لرزه به اندام تک تک ادمایی که پشت دیوار ایستاده بودن انداخت:چرا بدون اطلاع من دست به همچین کاری میزنین لعنتیا؟ازدرد کشیدن من لذت میبرین که میخواین دستی دستی کاربدین دست خودتون! الکس نفس گرفت:اروم سم..مافقط سم دوباره نعره زد و نزاشت ادامه بده:خفه شو..چرا صبر نکردین..انقدر عجله برای چیه؟! لنا از پشت مانیتور نعره زد:به خاطر تو! سم پوزخند زد:من؟بخاطر من؟نخوام باید کی رو ببینم؟(صداش رفته رفته بالاتر میرفت)چرا نمیفهمین اون همینو میخواد همین کارای خودسرانه رو..همین که ازم دور بشید و از سرراهش برتون داره..مرگ تدریجی من به جون شما بستگی داره.. لنا صداشو اورد پایین:توبه اون ماده نیاز داشتی سم... پوزخند تلخی از زور بغض رولبای سم نشست:شما برای من از اون ماده ی کوفتی مفید ترین..لااقل تو نه لنا..نباید این کارو میکردی.. الکس پرید وسط بحث و باعث شد سم دوباره عصبی بشه:ماباید کارو تموم میکردیم سم..تااینجا خوب بوده.. -تا اینجا خوب بوده میخوای از بین ببریش اره؟به جون لنام که از همه چی واسم باارزش تر و مهم تره و دنیامو واسش میدم یه دفعه ی دیگه..فقط یه دفعه ی دیگه اینکارو انجام بدین نمیدونم باهاتون چیکار میکنم.. لنا از مانیتور فاصله گرفت و رفت کنار مت و رز ایستاد:خیلی عصبیه..وقتی تهدید میکنه یعنی اوج عصبانیت! -بچه که نیستیم چلاقمون کنه..از پس خودمونم برنمیایم ینی؟ رز زد تو سر مت:اون نگرانمونه ابله.توکه نگرانی هم داری یه بار مردی! سم صداشونو به وضوح میشنید و این باعث میشد کنترلش رفته رفته از دست بره.لنا رو کرد به پله های سالن ازمایشگاه و به طرفشون رفت:به هرحال قسم خورد باید مواظب باشیم که بویی نبره..هنوز جملش تموم نشده بود که زمین دراثر انفجاری که تو اتاق مخصوص سم ایجاد شده بود لرزید.لنا نگران دوید طرف اتاق و در قفل شدشو به سختی باز کرد و وارد اتاق شد..یکی از دیوارا کامل اومده بود پائین و خبری از سم نبود که نبود.. ************** اسم من سموئل..دوستام صدام میکنن سم..یه پسر بیست و چار ساله.با یه فیس دختر کش و یه تیپ دخترکش تر..چشمایی به رنگ اقیانوس..موهای با رنگ روشن و بور که همیشه روبه بالان وهیچ وقت خم نمیشن..بینی نسبتا کشیده و لبای کامل صورتی..درکل فیس مستطیلی..یه هیکل فوربک و معمولی..یه قد بلند..یه دل شیشه ای..که تویه قالب سنگی فرورفته..و هرروز و هرشب خورد میشه و هیچکس حتی صدای شکستنشو نمیفهمه..کسی که یه زندگی به ظاهر معرکه داشته و یه ویژگی خارق العاده تر داره..بایه جواهر بزرگ توی بدنش که ویژگی عالیشو تقویت میکنه..بایه خونواده ی از هم پاشیده شده...خونواده ای که نابودگرش خودم بودم..از همون بدو تولد..ناخواسته پابه دنیایی گذاشتم که با قتل اونم توسط خودم شروع شد..و الان اینجام..تو سرمای طاقت فرسای هیمالیا..برای جبران اشتباهاتم..محافظت از کسایی که واسم همه چیزن..نگاه از مقر اهریمن گرفتم وبه پاهای برهنه و کبودم چشم دوختم.از لای برفا کشیدمشون بیرون و رو صفحه های مجازی ضعیف و شکننده ی رو به روم گذاشتم.بازوهامو محکم چسبیدم و به اطراف چشم دوختم..کسی که با یه باد کوچیک تب میکنه الان باید این سرما رو تحمل کنه تا امیدای زندگیشو از دست نده..از بعد حمله ای که امیلی به لنا کرده یه ماه گذشته و کل این یک ماه منتظر بودم تا بیام اینجا..تا سریه فرست عالی کل این دمو دستگاه رو بیارم پایین..نگاهم به تخت سنگ فرسوده ای خورد که همچنان جلوی اون کولاک قد علم کرده بود و پاپس نمیکشید..پناه خوبی بود خودمو کشیدم سمتشو بهش تکیه زدم..روبه باد بود و بادو میشکست..از اون طوفان سرد نجات پیدا کردم و بهش تکیه زدم..پشتش سالم بود و فقط روبه روش شکسته بود..درست برعکس من..ظاهرمو حفظ کردم..اما باطنم داغون داغونه..درست مثل ظاهر این تخته سنگ..کاش جای اون بودم..لااقل فقط جسمم میشکست..نگاهمو به اون ساختمون دوختمواسه نجات جون عزیزانم باید کسی رو ازبین میبردم که یه روز تمام زندگیم بسته به اون بود،کسی که برای اولین بار طعم شیرین محبت رو بمن چشوند..چرا به اینجا رسیدی سموئل..دیگه چه چیزایی قراره زندگیتو تلخ کنه؟سرمو به تخته سنگ تکیه دادم و به غمواندوهام پناه اوردم..نفسمو عمیق دادم بیرون و برای خودم زار زدم..واسه زندگی نحسم..زندگی ای که تو تک تک لحظاتش لجن خیانت رویید وبوی تعفنش کل دنیارو برداشت..بادستام صورت یخ زدمو پوشوندم..چرا باید به اینجا میرسیدم؟چرا نمیتونم خلاص شم از این زندگی کوفتی؟چرا دست از سرم برنمیداره..چرا نمیزاره ارامشو احساس کنم؟چرا برگشتی... *********** مت موهاشو چنگ زد:اصلا میفهمین چی میگم؟ لنا عصبی نعره زد:نمیدونم کجاست لعنتی؟از اول هم نمیتونستیم ذهنشو بخونیم..الان که تقویت شده..دیگه هیچ! -لااقل بگردین دنبالش؟دوهفتست ناپدید شده و شما هیچ دنبالش نگشتید؟ الکس نگاه از مانیتور روبه روش گرفت و به مت دوخت:هرجا هست خوبه.مطمئن باش!حالا باید کارمونو بکنیم! رز ایستاد و دستشو روصورت مت کشید:اون خوبه مت باشه؟ -واقعا باورم نمیشه..هرسه تون چپیدین اینجا و عین کبک کله هاتونو تو برف فرو کردین و هیچ اهمیت نمیدین که سم علاوه بر قدرت مند بودنش چقدر شکننده و بیدفاعه..هیچ فک کردین شاید امیلی با تهدید ما اونو گرفته باشه؟میدونین چی میشه؟ لنا به دلشوره افتاد.ضربان قلبش رفت بالا اگه حق با مت باشه چی؟مت از رز جداشد و از پله های ازمایشگاه رفت بیرون.عصبی سرشو تکون داد و تو افکارش غرق شد:دوهفتس گورشو گم کرده معلوم نیست کجاست!زندست؟!مرده؟!خوبه؟!نیست؟اونوقت این ادمای به ظاهر محترم چنان غرق اون ماده ی کوفتی شدن که پاک فراموش کردن امیلی زندست و دورما میپلکه!عع عع عع؟پسره بیشوعور اه اه اه.تو روحت سموئل که انقدر جوش به خورد من میدی!شالشو عصبی از دور گردنش باز کرد وتومشتش مچاله کرد.اصلا دارم کجا میرم؟معلومه سازمان..شاید بتونم ردی چیزی ازش گیر بیارم..اه اه.و باز شالشو انداخت دور گردنش مستقیم میرفت و تمام حواسشو معطوف سم و سازمان و ردیابیش داده بود که یه نفر از پشت سر محکم زد تو سرش..مت ایستاد دردش اومده بود ولی ضربه انقدر کاری نبود عصبانیتش تشدید شد خواست بچرخه که ضربه ی دوم کارناتموم ضربه ی اولو تموم کرد و مت شید شد روزمین.. لنا به درو دیوار خونه که احاطش کرده بودن خیره شد..سم..یعنی کجاست؟نکنه حرفای مت درست باشه..عصبی بلند شد و چرخید موهاشو چنگ گرفت و عصبی تر رهاشون کرد حرکاتش نشون میداد کلافست.حسابی هم کلافست.راه افتاد بیرون خونه.همین که درو باز کرد مورد حمله ی یه ادم ناشناس قرار گرفت سریع سپر گرفت و ازخودش دفاع کرد.برای یه لحظه اون پسر ناشناساز حمله دست کشید و این فرصت رو به لنا داد تا حالشو بگیره.با پرتاب یه زنجیر از نور بنفش رنگ تمام تنشو طناب پیچ کرد ومغلوبش کرد.لباسشو تکوند و به طرفش قدم برداشت تمام مردم رهگذر ایستاده بودن دورشون لنا کنار اون شخص روزانوی راست خم شد و نشست ماسکشو کشید و بهش خیره شد.یه نوجوون بود که حسابی هم ترسیده یود.لنا پوزخند زد:یاخیلی بادل و جرأتی.یا خیلی احمقی که به خونه ی من حمله کردی؟کی تورو اجیر کرده؟ پسرک به تته پته افتاد.حسابی ترسیده بود.چون اونی که مجبورش کرده بود نگفته بود طرف رئیس CIWئه.بنا نعره زد:ده حرف بزن لعنتی؟ -بهم گقتن یکم شلوغ بازی در بیارم.. لنا بلند شد و به اطراف چشم دوخت.چند جای دیگه رو هم داغون کرده بود.گوشیشو در اورد و تماس گرفت صدای مردونه ی کارتر تو گوشی پیچید:فرمانده؟ -بیا خونه کارتر یه مزاحم داریم.. و گوشی رو قطع کرد.صدای رز باعث شد لنا برگرده طرفش:چی شده؟ رز گوشیشو به طرف لنا گرفت،لنا با دیدن مت اونم با سرو کله ی خونی پلکاشو از عصبانیت روهم گذاشت و غرید:لعنتی... ************** مشخص بود حسابی ترسیده.مشتامو محکم روی میز فرود اوردم:د بنال لعنتی..کی تورو مجبور کرده؟ به گریه افتاد:غلط کردم..بزارین برم.. چاقوی نورانی و بنفش رنگی که تو دستم بود رو لای انگشتام چرخوندم:بگو کی تورو مجبور کرده؟ -اگه بگم میکشنم.. چاقورو محکم تو ران پاش فرو کردم نعره زد و به ترس و لرز به پاش خیره شد.هردو دسته های صندلیشو گرفتمو خم شدم تا راحت تر تو چشماش زل بزنم و ترس تو دلشو بیشتر کنم:مطمئنا فهمیدی من چقدر ترسناک ترم.. کمر صاف کردم و رفتم پشتش.از ترس و درد میلرزید و نفس نفس میزد،هردو دستمو رو شونه هاش گذاشتم ولبامو به گوشش نزدیک کردم:اگه یه تار مو از همکارم کم شه...خوردت میکنم...گرفتی که؟حالا بگو کی بود؟ -یه م..مرد بود..نمیشناختمش..مجبورم کرد.. -که نمیشناختیش... چاقورو در اوردم و محکم تو پای دیگش زدم.نعرش رفت هوا:راست میگم نمیشناختمش..چاقورو کشیدم بیرون و از اتاق اومدم بیرون.کارتر مقابلم ایستاد:هنه ی حرفاش راست بود فرمانده.. -میدونم..نگهش دارید تا هاتسون پیدابشه..چارچشمی میپاییش..افتاد.. -بله فرمانده.. سرمو تکون دادم و از کنارش رد شدم هنوز چند قدم دور نشده بودم که صدام زد:قربان.. چرخیدم طرفش:ببخشید این حرف رو میزنم..ولی فرمانده بوینر..کی میان؟ -مشکلی پیش اومده؟ -نه اما میخوایم بدونیم تکلیف چیه..دوهفتست داریم تمرین های قبلی رو انجام میدیم و.. -همون قبلی هارو انجام بدین تا برگرده.. و به راهم ادامه دادم..بغض راه نفسمو گرفت"اخه سم تو کجایی؟برگرد پیشم..نگرانتم عشقم."ینی کجاست؟حالش خوبه؟غذامیخوره؟جاش گرمه. دوروز گذشته..هیچ خبری از مت نداریم..رز که دیگه نای گریه کردن رو هم نداره.الکس هم بعد از دوروز مصرف اون دارو الان حالش خوبه و از محفظه اومده بیرون:هنوز خبری از مت نیست؟ -نه...هیچ خبری.. -فیلمی که ازش گرفتن رو ببینم.. رز گوشیشو در اورد و داد دست الکس.الکس با دقت به چهره ی مت خیره بود تا اینکه لبخند پیروز مندانه ای رو لباش نشست:چشم اینه ی خیلی خوبیه...من قبلا اونجا بودم..میدونم کجا زندونیه! *************** چشماشوبه سختی باز کرد و سرشو گرفت بالا اتاق تاریک و سیاه بود.میتونست قدرت بیش از اندازه ی حصار فرابنفش رو به خوبی حس کنه.قدرت حرکتی چندانی نداشت..صدای قژ قژ لولاهای پوسیده ی در باعث شد سرشو بچرخونه طرف در.قامت ظریف زنی که به علت نور شدید از پشت سرش تماما سیاه بود نمایان شد.مت نتونست بیشتراز این سر 10منیشو نگه داره دوباره نگاه ازش گرفت صدای تق تق کفشای ده سانتیش تو کل اتاق پیچید و خراش رو مغز مت مینداخت:به هوش شما شک داشتم.. صداش باعث شد شک مت به یقین تبدیل شه.چشماشو محکم بست:اگه به موقع فراریت نداده بودم..بعید میدونستم بتونم جلوشون بایستم.. -واسه چی منو اوردی اینجا!؟ -طعمه ی کوچولو ای هستی که روباهو میکشونی سمت خودت.. مت پوزخند زد:اره..دارم میبینم روباه بدجور جذبم شده... امیلی عصبی شد:سم کجاست؟ -نمیدونم. -هاه دروغ گوی خیلی بدی هستی..اون..کجاست؟ مت خندید بلند و مستانه.بعد در حالی که سعی میکرد خندشو بند بیاره:فک میکنی اگه میدونستم جای برادرمو به قاتلش لو میدادم؟ -خوبه یارای وفادار..از دست دادنشون خیلی سخت تره.. -واسه چی میخوای بکشیش؟ -ببخشید؟ -اون چه گناهی کرده که باید گیر شما بیفته..چرا دست از سرش برنمیداری یه سال گرفتار اون بابای بی همه چیزت بود الان باید گرفتار تو باشه؟مگه عاشقش نبودی مگه نه اینکه بخاطر اون جلوی پدرت ایستادی و مرگ رو به جون خریدی؟هان؟پس چرا الان میخوای بکشیش چرا میخوای زجرش بدی؟ امیلی با حرکت دستش و اون موجود نامرئیش محکم زد تو صورت مت و مت به عقب پرت شد و باز از هوش رفت..عصبی نفس عمیق کشید و از اتاق رفت بیرون.. سم ایستاد و با نفرت به ساختمونی که قرار بود با خاک یکسان بشه خیره موند.بدنش حسابی خشک و کبود شده بود و به راحتی میشکست.اروم دست راستشو اورد بالا و به سمت ساختمون نشونه رفت.چشماشو بست میتونست مت رو توی اون اتاق تاریک ببینه ولی بخاطر وجود حصار نمیتونست احضارش کنه.اون حصار نامرئی و ناشناس باید میشکست انگشتاشو به حرکت دراورد قسمت شرقی ساختمون باصدای مهیب انفجار فروریخت..حالا موقع احضار مت بود.به ثانیه نخورد که مت کنارش ظاهر شد بادیدن سم شکه شد سوز صدای مت دل هر شنونده ای رو میلرزوند با درد اسمشو صدازد:سم..چه بلایی سرخودت اوردی؟ سم نتونست لب از لب باز کنه..هنجرش هم بخاطر یخ زدگی بی حرکت بود بدون جواب متو منتقل کرد خونه..دست راستشو اروم اورد پایین و نگاشو به سمت چپ ساختمون انداخت اروم دست چپشو بالا اورد و با کندی همون حرکت رو انجام داد غرب ساختمون هم با انفجار فروریخت لبخند محو پیروز مندانه ای رو لباش نشست.. رز محکم متو تو اغوشش نگه داشته بود مت سرشو اروم تکون داد:حالش اصلا خوب نیست لنا...تمام بدنش خشک شده بود..صورتش.. لنا به طرف اتاقش دوید یه پتوی زخیم از کمد کشید و غیب شد.تو اون کولاک شدید ظاهر شد چشمش به ساختمون مخروبه رو به روش انداخت حق با الکس بود سم خیلی قوی تر شده بود به همسرش افتخار کرد و بالید ولی حرفای مت باعث شد ناخود اگاه درجا خشک بشه و بچرخه:سم؟ اما بی جواب موند ینی کجاست؟چند قدم جلورفت و دنبالش گشت،چشمش به جسم یخ زده ای افتاد که به یه سخره ی پشت به باد تکیه زده بود با فریاداسمش به طرفش دوید،رو به روش ایستاد بادیدن کبودی و زخمای روی صورتش مات موند سم تنهاخیره بهش نگاه میکرد.لنا پتو رو باز کرد و رو شونه ها و دور دستای سم پیچید:پسره ی ابله...واسه چی اومدی اینجا؟شعور نداری نمیفهمی نه؟چرا انقدر بی فکر و نفهمی؟ سم با لذت فراوون به غرغرهای لنا گوش سپرده بود و غرق ارامش میشد از اینکه عشقش با یه اخم غلیظ و بدوبیراه نگرانیشو بروز میده و تمام سعیشو میکنه تا گرمش کنه.لنا بعد اینکه مطمئن شد همه جای سم رو با اون پتو پوشونده محکم بغلش کرد و منتقل شد... دستاشو اروم تو اب گرم گذاشت یک ساعت گذشته بود و همه کاری کرده بود تا سم رو گرم کنه.سم با یه لبخند معصومانه و محو به لنا خیره بود.الکس عصبی دست به سینه ایستاده بود و با پاهاش ضرب گرفته بود.رز اخر تحمل نکرد و روشو از سم گرفت و تو سینه ی مت مخفی کرد چون دیدن زخمای وحشتناک صورت سم حالشو مور مور میکرد.لنا دستای سم رو خشک کرد و لبخند زد:الان دیگه میتونی رو زخمات تمرکز کنی.. -میترسم..حتی میترسم سرمو بچرخونم.. لنا لبخندی از سر دلسوزی زد:مشکلی پیش نمیاد عزیزم..به اندازه ی کافی گرم شدی. سم سرشو اروم حرکت داد و نفس گرفت زخمای روی صورتش یکی بعد اون یکی محو میشدن و پوستش به حالت اول برمیگشت.لنا دستشو رو صورت سم کشید:واسه چی رفتی اونجا؟ سم به پشتی مبل تکیه زد:چون تنها راهی بود که میتونستم بفهمم میخواد چه غلطی کنه.. لنا بغضشو شکوند و خودشو انداخت تو بغل سم:اگه اتفاق بدی برات میفتاد... سم سر لنارو نوازش کرد:من اینجام لنا..حالمم خوبه!گریه نکن دختر خوب.. و چونه ی ظریف لنا رو گرفت واورد بالا به چشمای بنفشش خیره شد و بعد به لباش.دوهفته مدت طولانی ای براش بود لباش دیگه طاقت نداشتن اروم لباشو رو لبای لنا گذاشت ارامشی که از ل*ب های لنا میگرفت براش غیرقابل توصیف بود.الکس سرشو چرخوند و اروم محو افق شد..مت کمر لکسی رو بیشتر فشار داد و در گوشش زمزمه کرد:این سم خل و چل خیلی بی ملاحظست نمیگه یکی اینجاست که بد هوای شیطنت کرده ها؟ لکسی سریع واکنش نشون داد و محکم زد تو شونش:وقت گیر میاری ها؟ مت خندید،لنا اروم از سم جداشد و بالبخند سم رو به رو شد:واست یه سوپ حسابی پختم همینطور یه غذای عالی.. لبخند سم پررنگ تر شد الکس فوری چسبید به تنور:وای منم خیلی گشنمه..از بس سرم خوردم دارم بالا میارم! لنا بلند شد و دست سم رو گرفت:معده ی تو هنوز اونقدر قدرت نداره که اون غذارو هضم کنه..تو یه چیز سبک تر میخوای! -مثلا چی!؟ -غذای کودک برات اماده کردم(فرنی خودمون)! نیش الکس بسته شد و صدای قهقهه ی سم و مت بلند شد.الکس یکم به هردو نگاه کرد:زهرمار.. مت:اوخی الکس فسقلی.. سم زد رو شونه ی الکس:بپا تند نخوری که بالا بیاریش. و باز هردو زدن زیر خنده.الکس عصبی بدون این که نگاه از اون دونفر برداره لنا رو خطاب قرار داد:تا چه مدت؟ -روز به روز برات پیچیده ترش میکنم. الکس سرشو تکون داد و به طرف اشپزخونه رفت.لنا اخمالو به هردو نگاه کرد:میمیرید جلوی خندتونو بگیرید؟ سم خندشو بند اورد ولی مت همچنان میخندید.لنا دست سمو گرفت و هردو رفتن تو اشپزخونه.لکسی با مشتای ضعیفش محکم زد تو سینه ی مت:زهرمار. مت به سختی خندشو پنهون کرد و دنبال لکسی وارد اشپزخونه شد.سم پشت میز نشست.لنا ظرف حاوی سوپ رو مقابلش گذاشت سم بالبخند به بخار سوپ که خبر از داغیش میداد خیره شد.غرق تعجب و ترس شد تو بخار سوپ صحنه ای رو دید که باعث شد تن به سختی گرم شدش به یک باره یخ بزنه.عرق سرد روی پیشونیش نشست چشماشو بست و نفسشو فوت کرد تا اون بخار از جلوی چشمش بره کنار.نگاشو به دستاش که میلرزید و توان نگه داشتن قاشق رو هم از دست داده بود دوخت.لنا دست لرزون سم رو محکم گرفت:خوبی؟..چرا یخ کردی؟ اما سم هیچ پاسخی نداد..چنان استرسی گرفته بود که نمیدونست باید چیکار کنه.قاشق سوپ رو به سختی متعادل نگه داشت تا بدون ریخت محتواش وارد دهنش کنه.و موفق هم شد اما ترس وحستناکی که با دیدن اینده به دلش افتاده بود تک تک سلولای بدنشو به لرزه انداخته بود.نیمی از محتوای ظرفشو خورد.با اینکه دو هفته جز اب وبرف چیزی نخورده بود اما اشتهاش کور شد.بلند شد.لنا واکنش نشون داد:چرا بلند شدی؟ -خستم میرم بخوابم.. -سم غذا نخوردی که؟ -اشتها ندارم عشقم.بعدا میخورم.. و از پشت میز رفت کنار.هرچی هم لنا اسمشو صدا زد و اصرار کرد صبر کنه گوش نداد.مت زد زیر خنده:این خل شده..من جا این بودم الان کل این سفره رو بلعیده بودم. لنا عصبی چرخید طرفش:کجاش خنده داره مت؟ مت جا خورد یکم رو صندلی جا به جا شد و بعد همزمان ابروها و شونه هاشو بالا انداخت و به خوردن مشغول شد.لنا سرشو چرخوند و به خروجی اشپزخونه خیره شد.سم پله های چوبی راه پله رو یکی بعد دیگری با قدمایی که از ترس سست شده بود و زانوهایی که به لرزه افتاده بود پشت سر میزاشت..تصاویری که چند لحظه ی پیش دیده بود محاصرش کرده بودن و ازش دور نمیشدن..صدای سوت ممتد اون دستگاها هنوز تو گوشش زنگ میخورد..اون اتاقی که تورویاهاش هم میدید..سرش و تکون داد درو هل داد و وارد اتاقش شد باز تصاویر ناخوشایندی رو دید که زجرش از اون اولیا بیشتر بود..تعادلشو از دست داد و محکم به در خورد..باید لنارو چک میکرد..این اتفاق نباید میفتاد..ولی تاکی قرار بود جلوشو بگیره وقتی هیچ کنترلی روی قضیه نداشت.. روبه روی همسرش ایستاد..مردی که ناجی جونش بود و الان ارامش جونش..خودشو انداخت تو بغلش.دیمن دستاشو دور شونه های ظریفش قفل کرد و سرشو بوسید:اخه فدات شم چرا ول کن ماجرا نمیشی؟ سرشو تکون داد و از بغلش اومد بیرون:باز شرو نکن دیمن.. -اونم مث من عاشق زنشه و داره زندگی میکنه! -اون پدرمو کشت.. دیمن سرشو کج کرد و یه لبخند نیمه زد:همون پدری که واسه حفظ جون عشقت جلوش ایستادی؟ امیلی چرخید طرف عکس نیم سوخته ای که لبخند معصومانش دل دیمن رو به رحم اورده بود:اون باهات کاری نداره..ببین هیچ. امیلی عصبی چرخید:نگو هیچ واکنشی که میزنمت..کل تشکیلاتمو با خاک یکسان کرد؟ دیمن سرشو تکون داد:زندگی منم شده چرت..خانومم یا دنبال انتقامه و نقشه میکشه یا تمام روز به عکس مردی خیره نیشه که ازش متنفره..اینطوری نمیشه امیلی..من عاشقتم..نمیخوام زندگیم اینطوری هدر شه.. امیلی سرشو تکون داد و شستشو به دندون گرفت.دیمن که دید هیچ فایده ای نداره از اون اتاق تاریک با عصبانیتی که وجودشو با کوبیدن در نشون میداد از اتاق خارج شد و امیلی رو با نفرتش تنها گذاشت.. -چخبر کارتر!؟ کارتر همینطور که سعی میکرد خودشو به مافوقش برسونه:قربان به غیر از اون حمله ای که به محلهی شما شد خبری نیست و.. سم درجا ایستاد و کارتر محکم بهش خورد.سریع خودشو جمع کرد و یه قدم از سم دور شد.سم غرق تعجب و عصبانیت به طرفش چرخید:کدوم حمله!؟ -چیز مهمی نبود..فرمانده لنا حلش کردن. سم دست به یقه شد و کارتر رو عصبی بلند کرد و تکون داد:کی حمله کرده بود لعنتی مگه نگفتم مواظب خونه و لنا باشی؟ کارتر با وحشت از چشمای سفید و فک منقبض شده ی سم سریع جواب داد:یه پسر نوجوون بود قربان الانم بازداشته.. سم کارتر رو به چند متر دورتر پرت کرد کارتر پابه پا کرد تا تعادلشو حفظ کنه،سریع جمع و جور شد و اومد رو به روی سم:بیارش ببینمش.. کارتر احترام گذاشت و سریع از دید مافوق عصبانیش دور شد.سم مسیری که به اتاق بازجویی ختم میشد رو در پیش گرفت.هنوز عصبی بود و محکم و بلند قدم برمیداشت همه بادیدنش می ایستادن و احترام میزاشتن ولی سم به هیچ کدوم از اونا توجه نمیکرد و چشمش فقط یه چیز رو میدید. با ترس و لرزنشسته بود.قیافه ی رنگ پریده و هراسون ماموری که اورده بودش باعث شده بود ترسش بیشتر بشه.رنگش با گج دیوار مونمیزد.ناگهان در اتاق با صدای مهیبی باز شد و به دیوار خورد و سم اومد تو اتاق.کارتر چشماشو بست و اماده ی فریاد سم شد.معمولا سم با اولین نگاه و فریاد متهم رو به حرف در میاورد،اما برخلاف وقتای دیگه سم به جای فریاد با لحن عصبی ولی ارومی:کی گفت حمله کنی؟ پسرک بیچاره خیره تو چشمای سم بود و از ترس لال شده بود.سم نعره زد:بنال عوضی؟ وبا دست میز رو به روشو پس زد و میز به دیوار کوبیده شد.فاصله ای که میز ایجاد کرده بود رو با یه قدم پرکرد و صورتشو نیم وجبی صورت پسر نگه داشت:خوشم نمیاد یه حرفو دوبار تکرار کنم؟بنال.. پسرک چشماشو محکم بست:یه مرد بود.. -خب..بعدش؟ -تهدید کرد اگه اینکارو نکنم مامانمو میکشه..من یه بچه ی مدرسه ایم..چاره ای نداشتم..ولم کنید توروخدا مامانم به اندازی ی کافی نگران شده..اقا توروخدا! و با مظلومیت نگاش به سم چشم دوخت تا شاید دلشو به رحم بیاره..ابی اقیانوس توی اون گوی های شیشه ای ریخته شد زبونشو تو دهنش چرخوند و بلند شد:داره راست میگه..زنگ بزنید به مادرش اطلاع بدید یه تعهد ازش بگیرید ولش کنید بره.. و از هردو فاصله گرفت نزدیک در رسید و نیمرخشو به طرف پسرک چرخوند:تکرار کنی زنده نمیمونی..بروبچسب به درست و تو دردسر افتادی به پلیس اطلاع بده ابله.. و از اتاق اومد بیرون.. سوزن سرنگ رو زیر پوست بازوش فرو کرد و محتواشو اروم اروم تزریق کرد.سم نگاه از سوزن گرفت و به الکس دوخت:خوشحالم سرپامیبینمت.. الکس لبخند زد و کلاهک سوزن رو گزاشت:لطف جناب عالیه.. -من یا لنا؟ -تو اقاهه..اگه سپر نمیزدی براشون..مرده بودن.یا نمیتونستن برن.. سم سرشو تکون داد و به مت نگاه انداخت که مشغول بازی با کنسول بازیش بود:این نمیخواد ادم بشه؟ مت سرشو بدون اینکه نگاه از تلویزیون برداره به عقب متمایل کرد:میشنوم اقاهه! الکس ادامسشو ترکوند:مگه ادم از nfsسیر میشه داداش من؟ و وسایلشو جمع کرد:تو میدونی لنا چشه؟ سم سریع واکنش نشون داد:لنا چی شده؟ -مث خرس قطبی شده.همش میخوابه.. و بلند شد و به طرف پلهای زیرزمین رفت.سم سرچرخوند و به لنایی که بی خبر از عالم رو کاناپه افتاده بود و غرق خواب بود خیره شد.لبخند زد تنها چیزی که به زندگی امیدوارش میکنه اون چهره ی معصوم و دوست داشتنیه..بلند شد و رفت کنارش رو زمین زانو زد و دستشو رو دست لنا گذاشت.ارامشی که از طریق دستای گرم لنا به بدنش سرازیر میشد با شنیدن تپش قلب ضعیف و کوچیکی که از نزدیکیش میشنید به اضطراب و وحشت تبدیل شد..با تردید و ترسی که رنگ از رخش پرونده بود نگاهشو از صورتش به سمت شکمش کشوند..درست تشخیص داده بود..صدای اون قلب کوچیک و ضعیف خبر از لوبیای کوچیکی میداد که تو شکم لنا درحال پرورش و رشده..و هیچکدوم هنوز متوجه این موضوع نشده بودن.... ********* در اتاق رو اروم باز کردم سم روی تخت لای پتو پیچیده شده بود و توخواب غرق بود.اروم درو بستم و به صدای قژ قژ لولاهاش فحش دادم.اروم قدم برداشتم تا مبادا خواب سبک عشقم بشنکنه،همینطور پاورچین پاورچین قدم برمیداشتم تا صدایی ازم در نیاد که یه دفعه با یه نعره از خواب پرید نشست.قلبم اومد تو حلقم و در جا پریدم.موهاشو تو چنگ گرفت و نفسای عمیق و پی در پی کشید.اروم رو به روش روی تخت نشستم صورتشو با کف دست پوشوند.هق هق میکرد با تعجب دستاشو گرفتم و برداشتم:داری گریه میکنی؟ دستاشو اروم اوردم پایین چشماش بسته بود و مژه های بلند و خیسش بهم چسبیده بود صورتش جمع جمع بود:سم؟چراگریه میکنی؟ صدای بلند هق هقش تو اتاق پیچید:متاسفم لنا.. نگران شدم:چی شده؟ -بهت دروغ گفتم...من بهت دروغ گفتم.. سرمو بردم عقب:حرف بزن چی شده؟ -تو نابارور نیستی لنا...الانم حامله ای... از شدت تعجب زبونش بند اومد.سم بغضشو به سختی غورت داد و نفس گرفت:میتونم بچه ای که داره از وجودت تغزیه میکنه رو ببینم.تو نباید حامله میشدی! لنا بالکنت سوالی که تو ذهنش افتاده بود رو پرسید:ی..ینی چی؟ماکه از چند ماه پیش اصلا باهم رابطه..نداشتیم.. سم نگاهشو از لنا گرفت و به چپ چرخوند:میدونم..ولی من اینم..من حتی حق تولید مثل هم نداشتم..نباید اون تصمیمو میگرفتم.. -چی میخوای بگی؟جونم به لب رسید؟ سم سرشو تکون داد:تو بعد از زایمان میمردی..من..من نمیتونستم از دستت بدم لنا..بدون تو بچه میخواستم چیکار..بچه هایی که قراره مث خودم بشن چرا باید به دنیا بیان؟ -نگو که.. -اره..اون تصادف کار من بود..سقطت کار من بود لنا..چاره ای نداشتم..باید انتخاب میکردم..تو انتخاب من بودی.. لنا دستاشو اورد بالا:خفه شو..فقط حرف نزن.. بلند شد و دستشو از دست سم کشید.سم خودشو رسوند جلوش:لنا صبر کن.. لنا با دست زد تخته ی سینش و هلش داد عقب ولی سم لجوج جلوش ایستاد:لنا خواهش میکنم.. لنا صداشو انداخت پس سرش:مگه نگفتم خفه..تو همون عوضی ای هستی که خودت میگی..یه قاتل یه قاتل بی وجود که به بچه ی نصفه نیمه ی خودش رحم نمیکنه..تو یه ح*رو*م زاده ی لجنی..گمشو کنار عوضی نمیخوام یه لحظه هم ریختتو ببینم تو حتی از امیلی هم بدتری..گمشو کنار..برو به جهنم.. و از کنار سم رد شد..چیزی نمونده بود به سم نگه،سم دوید دنبالش ولی در اتاق تو صورتش کوبیده شد.درو باز کرد و دوید.لنا از پله ها اومد پایین و با یه چهره ی سرخ شده از بغل سه نفری که ازش میپرسیدن چخبرتونه رد شد و هیچ کدومو ادم حساب نکرد.سم با ترس از دست دادن لنا پله هارو دوسه تا یکی کرد و پله ی اخر تعادلشو از دست داد و خورد تو دیوار.مت جلوشو گرفت ولی سم بهش محل نداد و دونبال نفسش دوید..مگه نه اینکه واسه زنده مونده نفس میخواد..لنا خیابون رو رد کرد و سوار ماشینش شد.. سم از در پرید بیرون لنا داشت سوار ماشین میشد نعره زد:لنا صبر کن.. بی پروا و بی توجه به ماشینی که داره بوق میزنه دوید وسط خیابون و فریاد لنا گفتنش با صدای جیغ ترمز و صدای مهیب برخوردش باشیشه ی جلوی ماشین یکی شد..سرش محکم به شیشه خورد و خورده شیشه هاش ریخت تو صورت راننده.لنا با ترس و تردید اروم سرشو چرخوند.ماشین از حرکت ایستاد و سم از روی کاپوت سرخورد و افتاد رو زمین.از درد به خودش میپیچید،مت که شاهد تصادف بود نعره زد:خدای من سم؟ و دوید طرف ماشین.راننده با سروصورت زخمی اومد بیرون مت با دیدنش خون جلو چشمشو گرفت و بهش حمله کرد:مرتیکه مگه کوری؟ و باهم گلاویز شدن.لنا اروم کنار سمی که الان هیچ تکونی نمیخورد زانو زد.خون غلیظ و سرخش اروم اروم میچکید و روی زمین سرد و خیس بارون خورده جاری میشد.نگاه از رد خون برداشت به چشمای بسته ی سم دوخت.. اومد جلویقه ی حلقه استین خاکستری رنگ سم رو تو مشتش گرفت و کشیدش طرف خودش..سرش از روی زمین بلند شد لنا با یه دستش زیر سرشو که خون و اب ازش میچکید با دستش گرفت و رو پاهاش گذاشت شلوار لی ابی رنگش با خون رنگ گرفت هنوز نفهمیده بود از کجا خورده.بارون روسر و صورت مردی میخورد که رو پای زنش درحال جون دادن بود و رو سر زنی میخورد که افسوس و پشیمونی داشت خفش میکرد.. نتونست طاقت بیاره سر بیجون سمو کشید تو بغلش و داد زد:خدای من.نه...نه نه نه..خدایا..یکی کمک کنه..خواهش میکنم یکی کمکم کنه..نه نه..سم...! چند دقیقه گذشت.لنا همچنان زجه میزد و سمو به خودش فشار میداد.به غلط کردن افتاده بود..تا اینکه بالاخره امبولانس رسید.بهیارا سمو از بغل لنا کشیدن و احاطش کردن.رز شونه های لنا رو گرفت ولی لنا تلاش میکرد تا اونو پس بزنه و روی سینه ی سمش..همه چیزش که هرلحظه ممکن بود باز از دستش بده بیفته و زجه بزنه..به گردن سم اتل بستن و با سه شماره اونو روی برانکارد گذاشتن.یکی ماسک تنفس مصنوعی روی بینی و دهنش گذاشت و یکی هم درحال چک نبضش بود سوار امبولانسش کردن و هیچ به لنا که نعره میزد و ازشون میخواست سمو ازش جدا نکنن توجه نکردن.مت ماشینو روشن کرد و هرسه سوار شدن..لنا به امبولانس خیره بود و زجه میزد:چرا من ادم نمیشم؟چرا انقد زود قضاوت کردم..چرا انقدر ابلهم...خدایا..سممو برگردون..نمیزارم ازم بگیریش.. رز و بقیه با اندوه بهش نگاه میکردن و سرشونو تکون میدادن.مت تو حیاط بیمارستان ایستاد لنا دنبال برانکارد افتاد و دست سم رو گرفت.بهیار یه چیزایی به پرستار و دکتر گفت لنا فقط یه چیزو شنید:ضربه شدید مغزی..روبه روی اتاق عمل از سرعتش کم کرد و لیستاد..عشقشو سپرد به پرستارا و دکتر..به امید اینکه اتفاقی نیفته..اونقدر ترسیده بودکه فراموش کرده بود سم عادی نیست و تحت هرشرایط برمیگرده..رز و مت کنارش ایستادن..لنا سرشو از روی تاسف و پشیمونی تکون داد و زد زیر گرده.با صورتش دستاشو پوشوند و رو زمین زانو زد.رز کنارش نشست و شونه هاشو گرفت:واسه چی بحثتون شد لنا؟ لنا با نگاه اشک الودش به رز خیره شد و با صورتی که از زور گریه جمع شده بود:بهم گفت..گفت خودش باعث تصادف بوده.. رز جا خورد و رو زمین نشست دستش و ازرو شونه ی لنا برداشت و ناباورانه:نگو..که.. -هرچی از دهنم دراومد بهش گفتم..بهش گفتم ح*رو*م زاده ی لجن..قاتل بی وجود..عوضی.. خون رز به جوش اومد:از بس ابلهی..نفهمیدی بخاطر نجات تو اونکارو کرده..یادت نیست از همه خوشحال تر اون بود؟چرا نسنجیده رفتار کردی دختر..چرا فکر نکردی؟هنوز درک نکردی چقدر حساس و شکنندست؟کافیه یه حرف بشنوه..میشکنه مگه خودت نمیدونستی؟ مت دست رز رو گرفت و بلندش کرد:الان وقت این حرفا نیست عزیزم.. لنا تو گریه ادامه داد:این دفعه خوشحال نیست..اصلا نیست.. رز چشماشو بست و موهاشو تو چنگ گرفت:نه..خدای من امکان نداره؟ لنا به صورتش چشم دوخت:خودت میدونی که داره.. الکس موضوع رو گرفت:میخوای چیکار کنی؟چه سقط چه زایمان..این دفعه در هردوصورت میمیری! لنا سرچرخوند:امکان مرگش تو سقط زیر صفره.. -اون مال دفعه ی اوله.. لنا به درشیشه ای اتاق عمل چشم دوخت:میسپارم دست خودش..حتما یه راهی براش پیدا میکنه! ساعت پشت سر هم میرفت و زمانو سریع میگذروند..لنا از روزمین بلند نشده بود.اونقدر گریه کرده بود که دیگه حال نفص کشی,ن هم نداشت.رز سرشو روشونه ی مت گذاشته بود و به لنا خیره بود همینظور الکس..تا اینکه بعد از سه ساعت بالاخره در اتاق باز شد و تخت حامل سم ازش بیرون اومد.لنا با دیدن تخت جون دوباره گرفت و بلند شد.نگاش تو صورت رنگ پریده ی سم قفل شد و دنبالش راه افتاد.سرش بانداژ بود.چندجا از صورتش هم بخیه شده بود..همینطور دستش..تا جلوی ICUباهاش رفت و باز ازش جدا شد.شستشو کشید زیر دنیدونش و از پشت پنجره ی شیشه ای به سمی خیره شد که بی دفاع مجبور به تحمل اون همه دمو دستگاه بود..دکترش بعد از راهمایی پرستارا ازاتاق اومد بیرون ولی لنا سد راهش شد:میدونم حالش خوب میشه ولی.. -توضیحات میخواین؟حالش خوبه و خوب میشه.تا جایی که ممکن بود جلوی خونریزی رو گرفتیم..نتونستیم جمجمشو شکاف بدیم ولی خونو حدالامکان خارج کردیم..باید منتظر شیم تا بهوش بیاد.. و ازش فاصله گرفت.لنا لبخند زد و باز از توشیشه بهش خیره شد.مت کنارش ایستاد:اون دربرابر سرنوشت بی دفاعه لنا..خوب میدونی اون چیزی که نشون میده نیست..هیچکس هم باورش نمیشه و وقتی داستان زندگیشو میشنوه..پیش خودش میگه..خب که چی..اما اونا هیچ کدوم جای سم نیستن..مام نیستیم..ولی میتونیم لااقل دردشو تسکین بدیم..با مداراکردن.. لنا پوزخند زد:مدارا نکردم..و اون الان اینجاست..مقصر منم..من درکش نمیکنم.. -تو مسکن درداشی لنا..باتو ارامشو پیدا کرده.. لنا نگاه از سم گرفت و به مت دوخت:درکش کن که دودستی بهت چسبیده باشه و نخواد از دستت بده..باشه؟ لنا لبخند زد و باز به سم چشم دوخت:دیگه نمیزارم نگران چیزی باشه..ممنون مت! مت قیافه گرفت و دستاشو پشت سرش گذاشت:قابل نداره.. لنا چرخید طرف هرسه:بچه ها..معذرت که شبتونو داغون کردم..معلوم نیست که سم کی بهوش میاد..الان هم بیهوشه..بهتره برین خونه..من میمونم.. رز جلو اومد:تو و اون شنقلی خاله نیاز به استراحت دارین..مت میمونه! مت یکم بهش نگاه کرد:از جیب خلیفه مایه میزاری؟ الکس زد زیر خنده:مت ضرب المثلو داغون کردی گمشو فقط.. مت خندید:تو خفه..اصا چرا اون نمونه؟ الکس خندشو جمع کرد و اب دعنشو غورت داد:من..آ..من باید برم ازمایشگاه.. رز رو به هردو غرید:جوری رفتار نکنین که لنا جدی بگیره! لنا لبخند مهربونی زد:نه بچه ها من میمونم برین.. مت خندید:شوخی کردم لنا حق با رزه برو خونه یه مرد باید اینجا بمونه! و به خودش اشاره کرد.الکس یکم بد نگاش کرد:داری میگی مرد پس هری خونه! باز داشتن درگیر میشدن که لنا اجازه ادامه دادن بشون نداد:نه بچه ها بمونم خیالم راحت تره.. الکس جلو اومد:خیل خب..ولی بهتره مام بمونیم..سم الان بیهوشه..و کاملا بی دفاعه..معلوم نیست امیلی چه نقشه ای چیده..ما تو حیاطیم..کاری داشتی زنگ بزن!-ممنون بچه ها.. هرسه با لبخند بهش دلگرمی دادن و ازش فاصله گرفتن.. مت خودشو انداخت تو ماشین و خمیازه ی بزرگی کشید:خب قضیه چیه؟ الکس هم خودشو پرت کرد رو صندلی عقب:کدوم قضیه! مت چرخید و به پشت سرش نگاه کرد:مرگ هنگام سقط لنا..اصا لنا چرا باید سقط بشه..اصا چرا حاملست؟مگه نابارور نبود؟ الکس سرشو تکون داد:چون نسل بعدی سم هم منبع agkحساب میشن! -خب که چی؟ الکس از تکیه بلند شد و صورتشو رو به روی صورت مت نگه داشت:ینی هنگام زایمان والدشونو میکشن.ینی مادرشون میمیره..و سم عمرا بخواد لنا رو از دست بده! رز ادامه داد:بخاطر همین یه گروه اجیر میکنه تا لنا رو با ماشین بزنن و بچشو بندازن!چون لنا هیچجوره تن به سقط جنین نمیداده! مت سرشو تکون داد:خب وقتی سم واسه سقط لنا دست به همچین کاری میزنه..چرا دوباره حاملش میکنه؟ الکس ادامه داد:نکته همینجاست..گامت نر اونقدر داخل رحم میمونه تا اگه بچه به ثمر نرسید دوباره لقاح رو انجام بده.. مت سرشو تکون داد و درحالی که به زن ژنده پوشی که وارد بیمارستان میشد نگاه میکرد:و این ینی سم کمپلت بدبخته! الکس باز خودشو پرت کرد و تکیه داد:دقیقا.. پرستار با خوشرویی سرصحبت رو با لنا باز کرد تا اونو از تو خودش بکشه بیرون:عجب شوهر خوشگلی داریا؟چجوری تورش کردی خوشگله؟ لنا لبخند زد:اون منو تور کرد نه من.. پرستار خندید:از کجا میدونستی حامله ای! لنا باز لبخند زد:سم گفت.. -واو شوهرت پزشکه؟ -نه.. -پس از کجا میدونه! لنا موهای بهم چسبیدشو از روی صورتش کنار زد و دستشو تو جیبای کت لی پررنگش فرو کرد:اون میبینه! پرستار متعجب بهش نگاه دوخت،منظورشو نفهمیده بود.شونه هاشو بالا انداخت و تصمیم گرفت تو همون بی خبری بمونه.به اتاق سم رسید و درو باز کرد:اقا خوشگله خانومت... بادیدن تخت بهم ریخته و دستگاه هایی که سوت میکشیدن حرف تو دهنش ماسید لنا با ترس پرستارو کنار زد چشمش به تخت خالی خورد..تختی که سم روش خوابیده بود الان خالی بود پرستار با زمزمه ی "خدای من"از اتاق دوید بیرون و لنا رو تو همون بی خبری و نگرانی گذاشت و رفت.. لرزش گوشی باعث شد هر سه نفر با تکون دادن تنشون بیدار شن: الکس:خفش کن مت..خبر مرگت! رز:جواب بده متی! مت گوشیشو از تو جیبش کشید بیرون و بدون اینکه شماره رو ببینه جواب داد قبل از اینکه بتونه طرفو به رگبار فحش ببنده صدای گریه ی لنا تو گوشش پیچید و زنگ زد:مت بیا بالا.. درجا نشست:چی شده لنا چرا گریه میکنی؟ -بیا بالا توروخدا بیا بالا! مت سریع از ماشین پرید پایین.رز و الکس هم همینطور.لنا درحالی که موهاشو چنگ زده بود گریه میکرد و کمک میخواست.الکس پرید تو اتاق..نیرویی که حس کرده بود باعث شد درجا خشک بشه:نه نه نه امکان نداره.. لنا با ترس و دلهره بهش چشم دوخت:کار اون لعنتیه.. -ا..از کجا میدونی؟ -بوشو حس میکنم..بوی تعفنشو حس میکنم.. لنا با شنیدن حرفای محکم الکس تعادلشو از دست داد..اتاق دور سرش چرخید و سیاه و تاریک شد و به شدت روزمین کوبیده شد... درد بدی که توسرش پیچید باعث شد بالاخره بعد از چندین ساعت بهوش بیاد.بوی نم و فضای نم ناک محیط بهش الارم میداد که اینجا بیمارستان نیست.ناله ی خفیفی کرد و سعی کرد سرشو بین دستاش بترکونه.ولی هیچ فایده ای نداشت با تکون دستاش صدای جرینگ زنجیری که مچشو محکم احاطه کرده بود تو کل فضا منعکس میشد.صبر کرد تا بدنش متعادل بشه..تمرکز کرد درد دستش اروم شد.همینطور سوزشی که تو صورتش حس میکرد کوفتگی تنش از بین رفت اما هرچی تمرکز کرد نتونست دردسرشو اروم کنه.انگار یه حفره تو مغزش ایجاد شده بود که هیچ جوره نه پر میشد نه ازدرد رها میشد.چشماشو باز کرد و اطراف رو دید زد.یه اتاق تاریک و نمور و یه مهتابی چشمک زن که بالای درورودیش بود.دستاشو نگاه کرد خواست زنجیرارو منفجر کنه اما نیروی کافی نداشت..یا اون از یه نیروی ناشناخته بود به هرحال منفجر نمیشد.نگران چرخید طرف در ورودی سردردش تشدید شد.باز ناله کرد و سرشو انداخت پایین.صدای تق تق کفشای زنونه که از محیط بیرون اتاق شنیده میشد باعث شد بترسه..کار امیلی بود خدانکنه کسی از خونوادشو گرفته باشه و بخواد جلوی چشماش ترتیب قتلشو بده..در اتاق با صدای قژ قژ لولاهای پوسیدش باز شد امیلی تودرگاه ظاهر شد.سم بدون اینکه سرشو بیاره بالا نگاهشو بهش دوخت.ایستاده بود با مجلسی ترین لباس.یه پیراهن فون سیاه و طلایی تنش بود..و بوتای ده سانتی..موهاش رو هم گوجه ای پشت سرش بسته بود.پوزخند به لب جلو اومد و شلاقی که دستش بود رو توهوا چرخوند.شلاق باصدای خاصش که از شکافت هوا ایجاد میشد رو تن سم فرود اومد و به محظ برخورد زخم بزرگی رو روی نیمتنه ی برهنش ایجاد کردامیلی پوزخند زنان به فک منقبض شده ی سم چشم دوخت:اول درد کشیدنته اقاهه...تنتو چرب کن که بالاخره گیر افتادی... رز دستمال مرطوب و سفید رو تا کرد و روی پیشونی لنا گذاشت.بیمارستان واسشون تقریبا نا امن شده بود و چاره ای جز اوردن لنا به خونه نداشتن.رز عصبی شد و چرخید رو به مت و الکس:چه اتفاقی داره میفته؟ الکس انگشت اشارشو از رو لبشو برداشت و تو هوا تکون داد:معلومه..امیلی سمو بی دفاع گیر اورد و الان صددرصد داره شکنجش میکنه.. مت متعصب و حساس روی سم غرید:چرا شکنجه؟ الکس ادامه داد:معلومه..که سمو ضعیف و ضعیف تر کنه تا بتونه نگهش داره و عذابش بده. لنا لبای بهم چسبیدشو از هم باز کرد:باید یه کاری بکنیم..سم حالش خوب نبود..اون بیهوش بود.. رز چرخید طرف لنا:اون الان دیگه خوب شده لنا.. بغض لنا شکست:لال میشدم و چیزی بهش نمیگفتم..پام میشکست و از خونه نمیرفتم بیرون..همش تقصیر منه.. هرسه باهم:ای بابا... رز پتو رو کشید بالا:فعلا بخواب..ما خودمون یه فکری میکنیم.. و بلند شد و به دونفر مردی که اسکورتش میکردن از اتاق قشنگ و بی نظیر لنا رفتن بیرون.الکس رو به هرسه کرد:خودتونم میدونید اون وضع خوبی نداره پس یاداوری نمیکنم.. مت سرشو تکون داد و پاشو تو پله ها گذاشت:از کجا معلوم اون اصلا به هوش اومده باشه!؟ رز متقابلا سرشو تکون داد:اگه بیهوش باشه احتمال داره دوباره خونریزی مغزی کنه؟ الکس تایید کرد:اره که احتمال داره..اون تا هوشیار نشه بافت بدنش ترمیم نمیشه. مت پیچو رد کرد و به طرف کاناپه رفت:پس باید یه فکری کنیم!٢۴ساعت گذشته..معلوم نیست تو چه وضعیتیه؟ و بارز همزمان نشستن.اما الکس هنوز ایستاده بود:تو یه بار اونو وقتی تو مرکز اریک بود ردیابی کردی!الانم میتونی ردیابیش کن.. -خودت میدونی اگه تو سپر باشه نمیتونم بفهمم کجاست؟ -امتحاتش مجانیه..زود باش.. دیگه طاقت درد رو نداشت تمام بدنش جای ضربات شلاقی بود که هردوساعت رو تنش فرود میومد.تمرکز کرد و به سختی اونارو درمان کرد تا حداقل جلوی خونریزی رو بگیره.باز صدای در نگاهشو کشید بالا و به امیلی خیره شد.اینبار با یه کت دامن سیاه اومده بود..وکفشای عروسکی.موهاش دورش ریخته بودن و بلندیشونو به رخ بیننده میکشیدن.سم نگاه ازش گرفت و به زمین خیره شد:خسته نشدی؟ امیلی خندید:نه..چون بالاخره به نتیجه رسیدم.. و صدای زمین خوردن یه نفر.سم سرشو به سختی گرفت بالا،با تعجب و خشم به الکسی که با صورت داغون جلوش افتاده بود خیره شد:لعنتی.. امیلی کنار پای الکس ایستاد.با حرکت دستش به سمت بالا جسمی نامرئی مثل مار دور بدنش پیچید و از رو زمین بلندش کرد جوری که بایسته.اون مارنامرئی اونقدر به طعمش فشار میاورد تا دست اخر خفه شه و بتونه ببلعدش.عصبانیت سم دوچندان شد:لعنتی چه غلطی میکنی؟ امیلی با خونسردی تمام الکس رو که داشت از درد تلف میشد دور زد و کنار سم ایستاد:کاری که واسش زنده موندم.. سم غرید:قلبتو از جا میکنم امیلی.. امیلی پوزخند زد:عمرا بتونی منو بکشی اقاهه.. و ازش فاصله گرفت.سم دستاشو کشید محکم و پی درد پی..سعی داشت اون زنجیرایی که هرلحظه توسط خودش داغ و سرخ میشدن رو بشکنه.با یه کشش محکم زنجیر تاب نیاورد و پاره شد امیلی با شنیدن صدای زنجیر چرخید و با ترس به چهره ی خشمگین سم خیره شد.سم به طرفش حمله کرد و با یه پرش و بعد چرخش ضربه ی محکمی به سرش زد،امیلی محکم به دیوار خورد و نقش زمین شد.الکس با یه دم عمیق ازاد شد و روی زمین افتاد.سم دستشو دور بازوهای الکس حلقه کرد و با یه تکون شدید هردو تو دریای رنگ غرق شدن..امیلی سرشو تکون داد و به اطراف خیره شد اما خبری از سم نبود..باز هم موفق نشده بود.. الکس با مشت محکم سم که روی گونش فرود اومده بود نقش زمین شد.مت محکم دستاشو تو شونه های سم قفل کرده بود تا مبادا سم باز به الکس حمله ور بشه،سم عربده میکشید سعی میکرد قفل دستای مت رو باز کنه:من کمک نخوام کی رو باید ببینم؟هان؟د اخه ابله اون ازم به عنوان طعمه استفاده کرد..تا شمارو بگیره..دارم خودمو به اب و اتیش میزنم تا مبادا دستش بهتون برسه..اون وقت تو میای صاف صاف جلوش می ایستی؟ الکس دستشو روی گونش گذاشت و رو دست بلند شد:عوض تشکرته؟بشکنه دست بی نمک! عصبانیت سم چند برابر شد قفل دست مت یه لحظه باز شد و سم از دستش لیز خورد ولی دوباره گرفتش:خفه شو لعنتی..مردنت تشکر هم داره؟وای خدا..میمردی واسه من خیلی خوب میشد..میفهمی چه بلایی سرم میومد اره؟چرا ادم نمیشین؟ -میخواستم فقط جاتو پیدا کنم..نمیدونستم انقدر قویه که..نتونم فرار کنم! نفس نفس زد:تو که گفتی چقدر قویه..تو گفتی منم نمیتونم از پسش بربیام و نباید باش روبرو بشم..پس چرا اومدی؟من خودم میتونستم بیام..چرا حماقت کردی؟ لنا بینشون ایستاد:بسه دیگه بس کنین! مت رو پس زد،موهاشو چنگ گرفت و با یه نعره ی بلند گلدون بزرگ و شیشه ای کنهر مبل رو با لگد زد،گلدون خورد شد و روی زمین ریخت..انگشت اشارشو تهدیدکنان رو به چهارنفری که سکوت پیشه کرده بودن تکون داد:دلم میخواد فقط یک بار دیگه..فقط یک بار دیگه از این غلطا کنین..به جان خودم..خودم همتونو.. ومحکم به سرش چسبید و ناله کرد..لنا رفت جلو و دستشو بلند کرد:سم تو حالت خوب نیست بشی.. سم با چشمای سفیدش تو صورت لنا دوید و داد زد:من خوبم..اگه شما بزارین! لنا ترسید و یه قدم رفت عشب.عصبانیت سم فروکش نمیکرد و این بخاطر سردرد عجیب و کشندش بود.رز جلو اومد و بازوهای لنا رو گرفت:بیا عقب دختر..از این سم هرکار بگی برمیاد!بیا بشین.. صورتشو با دستای لرزونش پوشوند و بالای چشمشو فشار داد.رز اروم کنار الکس نشست و دستشو روی زخمای و کبودی های صورتش کشید جای حلقه ی سم روصورتش مونده بود صورتش تقریبا له شده بود!با عبور دستای رز زخمای صورتش محو میشدن.لنا اروم رفت کنار سم نمیتونست ببینه انقدر سمش داغون باشه..اروم جوری که فقط سم بشنوه:سمی..متاسفم..همش تقصیر من بود! اما سم واکنشی نشون نداد.لنا دستشو اروم دراز کرد و رو بازوی سم گذاشت دست دیگش روهم روی کمر برهنه و سرشد گذاشت.سم نگاهشو اروم چرخوند با دیدن چشمای غرق نگرانی لنا ابی چشماش تو گوی شیشه ای و سفیدش سرازیر شد و اون نگاه عصبیش رو به یه نگاه مغموم تبدیل کرد.لنا نفس عمیق کشید بالاخره سم اروم شده بود:من متاسفم.. لنا لبخندزد:نه سمی..تو تصمیم درست رو گرفته بودی..نگرانش نباش..حالام اتفاقی نیوفتاده..تو دیروز تصادف کردی..خونریزی مغزی داشتی..میدونم خوبی ولی لطفا بشی..خدارو شکر که هردوتون سالمین.. سم به الکس نگاه کرد:حماقتای شما منو به باد میده..ته این ماجرا بخاطر این کارای بچگونتون بد تموم میشه..خواهش میکنم..به پای همتون میفتم..خواهش میکنم..خودتونو درگیر نکنین..هیچ کدومتون..این تن بمیره تو اینجور موقعیت ها لطفا اقدامی نکنین.. هیچکس حرفی نمیزد و تکون نمیخورد این سکوت سنگین ینی بازم از این غلطارو انجام میدیم...سم روی مبل افتاد و سرشو از پشتی مبل اویزون کرد.چشماشو بست و سعی کرد خودشو اروم کنه.لنا به سکسکه افتاد..اونقدر ترسیده بود که این حالتش طبیعی بود.رنگ هم به رخسار نداشت.مت خم شد تا یه لیوان اب بهش بده و اونو از سکسکه خلاص کنه و نزاره ارامشی که سم به سختی سعی در بدست اوردنش بود بهم بریزه تا دستش به پارچ رسید سم به شدت بلند شد مت یه وجب پرید عقب:ببخشید من معذرت میخوام..اروم باش خواهشا! سم پوزخند زد و به طرف راهرو خروجی به راح افتاد که مت بلند شد و داد زد:حالا یه غلطی کرده دلیل نمیشه اقا از خونه قهرکنه و بره یه ملتم دلواپس نگه داره.. سم متعجب روشو برگردوند طرف مت:چی داری میگی؟ -میگم کجا سرتو انداختی پایین داری میری؟ سم باز داد زد:واسه دسشویی رفتنم باید از جناب عالی اجازه بگیرم؟ مت خندید:اخ شرمنده ببخشید.بفرما برو مزاحم نمیشم! سم سرشو تکون داد و رو به سریوی کرد و مسیر رو ادامه داد.مت با یه لبخند رو مبل نشست و لیوان اب رو پرکرد و داد دست لنا!لنا یه نفس اب و سر کشید و سکسکش بند اومد.مت به خرف اومد:اوه اوه چه جوری اینو دوسال تحمل کردی..پاچه میگیره لامصب! لنا لبخند غمگینی زد:اینطوری نبود..از وقتی امیلی پیداش شده اینطوری شده..کنترلی رو اعصابش نداره..درکش کنید بچه ها..یکم از کشمکش خستس.. مت کمی سرشو تکون داد ومتعجب به زمین خیره شد و ژست متفکرانه گرفت:نمیدونستم سم هم میره دستشویی!خیلی جالبه! هرسه زدن زیر خنده و بلند بلند قهقهه زدن.الکس که خودزنی میکرد تا خندشو بند بیاره:ای کیو منفی صفر.دیگه ببین چقدر بالاست! رز هم درحالی که اشکشو میگرفت:واقعا پیش خودت چی فکر کردی متی؟ مت لبشو ورچید:خب فک کردم بخاطر ویژگی جسمانیشه..اخه هرچی غیرممکن بوده سم ممکن کرده..گفتم شاید اینم.. الکس:خیلی ابلهی! سم اومد بیرون و به جمعی که داشتن خودزنی میکردن خیره شد:بگین منم بخندم؟! مت روبه سم کرد:من فک میکردم تو به دستشویی نیاز نداری..اخه ندیده بودم بری!حالا اینا بخاطر حرف من میخندن!خنده دار بود؟ سم زبونشو تو دهنش چرخوند و بعد چند ثانیه:نه داداش اینا به ترک دیوار هم میخندن.درضمن ادب هم ندارن.. همه با شنیدن این حرف سم ساکت شدن.سم رفت طرف اشپزخونه.مت خوشحال شد و لبخند پیروزمندانه ای به بقیه زد.ولی وقتی سم از زور خنده ابمیوه ای که خوردهت بود رو تف کرد بیرون همه دوباره زدن زیر خنده.سم از تو اشپزخونه داد زد:مت بمیری با این مغز اندازه فندقت..خو منم ادمم دیگه! و اومد بیرون.درحالی که همچنان میخندید کنار مت نشست و دستشو روشونش گذاشت:مرسی داداش تاحالا انقدر از ته دل نخندیده بودم! و با لبخند مت رو به روشد:قابلتو نداشت.. سم به مبل تکیه زد:ببینم تو نمیخوای دست لکسی رو بگیری ببری خونه خودت؟خسته نشدی از بس اینجا تلپ شدی! مت سرشو انداخت پایین:شرمنده که مزاحمتون بودم سمی! سم اخم کرد:واسه این نگفتما؟نمیخوای ازدواج کنی سروسامون بگیری تا کی میخوای باهم دوست دختروپسر بمونین؟ مت روکرد به رز:تو فکرش بودم..ولی تصمیم گرفتیم بزاریم واسه بعد این ماجرا.. -نه خیر..میرین واسه خرید عروسی..خرجش با من.کلیسا و اینام با من..پول خونتونم با من.دیگه چی میخواین؟ رز مخالفت کرد:نه فعلا نه.. سم اجازه نداد:نخیر..من هوس مهمونی و عروسی کردم..تا یه ماه دیگه باید جشن بگیرین..تازه اخر این هفته میخوام یه مهمونی ترتیب بدم..واسه وجود اون فینگیلی و خود لنا..بعدشم عروسی شماست..هرچی زودتر بهتر! الکس خندید:انقدر خرج نکن سم پس فردا من میخوام زن بگیرم به من میرسی زارت پولت تموم میشه. مت:اقارو از حسودی داره به فنا میره! سم با جدیت خاص خودش:24 سال از عمرم با غم و اندوه از بین رفت و تلف شد..الان به بعد دلم میخواد اونقدر شادی کنم تا جبران این بیست و چهار سال بشه.. هرچهار نفر بهش متعجب نگاه میکردن.ولی نگاه سم خیره ی زمین بود..بعد از یه مدت کوتاه بلند شد و از پله ها رفت بالا..رز وقتی مطمئن شد اون وارد اتاقش شده: -یه مشکلی پیش اومده بچه ها!به جوری حرف میزنه انگار یقین داره میمیره. لنا عصبی شد:چی میگی واسه خودت! -مگه ندیدین لحنشو؟ مت خونسردانه حرفشو قطع کرد:نفوذبدنزنین..اون یکم حوس شادی کرده..همین..حالام بهتره ببینیم لنا چیزی حوس نکرده؟ لنا لبخند زدوموهای لخت و قهوه ای رنگشو کنار زد:والا انقدر درگیر بودیم که نمیدونم چیزی میخوام یانه.. رز:راستی رفتی ازمایش؟چند ماهته؟ لنا لبخند زد:اره همون شب تصادف گرفتم..دوماه.. -پس فینگیلی خاله شیطنتاش شروع نشده!؟ لنا خندید:نه هنوز.. مت وسط حرفای لنا و لکشی پرید:نظرت چیه عشقم؟ رز نگاهی بهش انداخت:نمیدونم حرفی ندارم ولی بهتره بزاریم بعد از زایمان.. لنا نزاشت ادامه بده:بیخود بچه دار میشم نمیتونم برقصم؟!نمیخوام بچه اویزونم باشه -ولی لنا!یکم فک کن.. -یه خواهری بیشتر ندارم که..میخوام عروس شه! جلوی اینه ایستاد و به تیپ سرمه ای سیاهش خیره شد.لباسش فیت تنش بود و هیکل فوربکش رو به نمایش میگذاشت.استیناشو طبق عادت تا ارنج زد بالا و یقه ی بلیزش رو مرتب کرد. به گوشواره ای که تو گوش راستش بود نگاهی انداخت و اونو مرتبش کرد.گوشیشو برداشت و سعی کرد خودشو سرگرم کنه تا سردردش کمتر به چشم بیاد.به عمرش همچین سردردی نکرده بود.پله هارو اروم اروم اومد پایین قدماشو اروم برمیداشت تا سردردش تشدید نشه.لنا و بقیه تو اشپزخونه بودن ولی الکس جلوی تلویزیون بود سنگینی نگاه سم رو حس کرد و چرخید طرفش سم سرشو به طرف در تکون داد و رفت بیرون الکس بی حوصله بلند شد و دنبالش افتاد.در خونه رو بست و با فاصله ی چند قدمی ازش راه افتاد.کلاه سوییشرت سبزشو کشید روی سرش و به سم خیره شد.سرشو بالا گرفته بود و اروم قدم برمیداشت.قدماشو تند تر برداشت و رسید کنارش به صورت اخم الود سم چشم دوخت:کارتو بگو بی زحمت.. سم سرشو اورد پایین و نگاه چند ثانیه ای به الکس انداخت:میخوام یه جای دنج باهات حرف بزنم.. -چی میخوای بگی؟ -چیزی که مطمئنا شنیدنش واست خوشایند نیست.. الکس سرشو از روی تعجب کج کرد:منظورت چیه؟ سم دستشو دراز کرد و دست الکس رو گرفت.تو دریای رنگ غرق شدن و بعد از چند ثانیه روی یه پل بزرگ و طویل که رو یه دریا چه ساخته شده بود ظاهر شدن.اونقدر بلند بود که تقریبا با مه پوشیده شده بود.الکس به کابل هایی که به ضخامت یه درخت پنجاه ساله ی کاج بودن چسبید و داد زد:چرا اوردیم اینجا؟ سم سرشو تکون داد:نگو که ترس از ارتفاع داری؟ -بعد از کاری که دو سال پیش کردی و منو از یه ساختمون 20طبقه انداختی پایین اره دارم..حالام منو ببر از اینجا.. سم از نرده های پهنی که واسه ی جلوگیری از خطر سقوط تعبیه شدن رفت بالا و روشون ایستاد..به پرتگاه عمیقی که پایین پاش بود خیره شدچشمای شفافش خبر از بغضی میداد که تو گلوش گیر کرده..الکس داد زد:احمق میفتی بیا پایین.. ولی سم بی پروا و بی توجه به الکس دستاشو باز کرد و باد سرد رو تو اغوش کشید:من از اینکار نهایت لذت رو میبرم الکس.. الکس عصبی شد:منو اوردی اینجا لذتاتو نشون بدی؟من دارم سکته میکنم لعنتی! چیزی که میخوام بهت بگم باعث میشه دیگه نترسی..حتی فکرش رو هم نکنی که کجایی! -چقدر معما میچینی بنال دیگه! سم دستاشو اور پایین.چشماشو بست..با بسته شدن پلکش قطره ی اشکش اروم سرخورد و از روی گونش راه چونه و بعد پرتگاه پایین پاشو در پیش گرفت:قراره بمیرم.. با این حرف الکس درجا خشک شد سرشو ناباورانه تکون داد:چ..چی داری میگی؟ سم چشماشو باز کرد و به افق خیره شد:هیچ وقت نفهمیدید ارتقاء نیروی من..باعث میشه توانایی اینو پیدا کنم که اینده رو ببینم.. الکس باز سرشو تکون داد:چرند میگی..داری بیخودی میگی! -اره..مرگ واقعی نیست.. الکس نفس عمیق از سر اسودگی کشید ولی ادامه حرف سم باعث شد باز بخوره توحالش:ولی با مرگ هیچ تفاوتی نداره.. -قراره چه اتفاقی بیفته سم؟ -میدونی که لنا نمیتونه دیگه سقط کنه درسته.. -اره ولی.. -پس مجبوره زایمان کنه..تو که فک نمیکنی اجازه بدم به این راحتی بمیره؟ الکس نگاه از سم گرفت و به زمین دوخت.سم پرید پایین و رو به روی الکس ایستاد،شونه هاشو گرفت و تو چشمای ناباورش خیره شد:مجبورم این کارو انجام بدم..قول بده بعد از من لنا رو اولویت خودتون قرار بدین..اون با مرگم شکست بدی میخوره.. قطره ی اشک الکس چکید:نه..نه نه..من باور نمیکنم..نمیتونه به این راحتی باشه.. -این قانون ماوراست..اگه نیروتو بدی تو برهه ای گیر میکنی که جز درد و پوچی چیزی برات نداره..تو قانون ماورا رو نقض میکنی و ماورا انتقام میگیره..اینطوری..اگه اون دردای طاقت فرسا رو تحمل کردی ازاد میشی..اگه نتونی..میمیری..و من معلوم نیست جز کدوم دستم الکس..پس نمیتونم تضمین کنم برمیگردم یانه..اما وضعیتم با مرده ها تفاوتی نداره..میفهمی که؟! الکس زد زیر گره:نه سم من نمیزارم این کارو بکنی..نمیزارم..حتما یه راهی هست..مطمئنا یه راهی هست.. سم لبخند تلخی زد و الکس رو کشید تو بغلش اروم در گوشش زمزمه کرد:نیست الکس..تورو نیاوردم که باهام بحث کنی..اوردمت چون امین تراز تو سراغ ندارم و اگه نمیگفتم..دق میکردم.. -نباید اینکارو بکنی سم... -هنوز هشت ماه وقت داریم پسر..خرابش نکن.. -نه.. سم الکس رو بیشتر فشار داد..چاره ای نداشت..باید به یکی میگفت.باید خالی میشد..نمیتونست تنهایی این حقیقت تلخ رو حمل کنه..خودشم نمیخواست بمیره..میخواست زندگی خوبی رو کنار لنا داشته باشه..ولی لنا چه تقصیری داشت..اون نباید فدای سم میشد..نباید فدا میشد..درضمن زندگی بدون لنا چه معنی ای واسش داشت؟!کل زندگیش درد روحی بود..پس اونو میتونست رها کنه..میتونست رهاش کنه..یه راه واسه خودکشی پیدا کرده بود..نه؟! -بسه الکس...گریت دردمو تسکین نمیده بدتر میکنه..بهت نگفتم که گریه کنی..گفتم تا خالی شم..من راه دیگه ای ندارم..درضمن به این زندگی و سرانجام راضی ام..بالاخره درد کشیدن یه سرانجامی داره دیگه؟ و ازش جدا شد:حالا اشکاتو پاک کن باید بریم خونه..مث دخترا گریه میکنی؟!جالبه! اینم ویژگی ماست..مردامون نماد زنای زمینی ان و زنامون نماد مردای زمینی! -سرم خیلی درد میکنه..تاحالا همچین دردی رو نداشتم.. -میتونی منتقلمون کنی؟ -اره میتونم..باید بتونم.. و دستشو گرفت و تو دریاد رنگ غرق شد.کنار درخونه ظاهر شدن ولی سم نفس کم اورد تعادلشو از دست داد.الکس به دیوار تکیش زد چندتا سرفه ی عمیق کرد و صاف ایستاد:خوبی؟رنگت حسابی پرید! سرشو تکون داد:اره فقط حالت تهوع گرفتم..بریم تو.. و جلو افتاد.در خونه رو باز کرد و کتشو انداخت رو چوب لباسی.یه کت لی سرمه ای رنگ که دکمه های زرد برنجی داشت.(فلز برنج)کمی ایستاد تا سرگیجش بند بیاد.الکس از کنارش رد شد و روی مبل افتاد و به دیدن ادامه ی برنامه تلویزیونی مشغول شد ولی هیچ تمرکزی نداشت..تمام حواسش به سم بود..و اینکه درنبود سم چیکار میتونه بکنه..سم روبه روی ورودی اشپزخونه ایستاد رز به زور غذا میریخت تو حلق لنای قشنگش و مت هم داشت تبلیغاتای تالار ها و محل های مناسب مهمونی رو برای هردو میخوند..خنده های لنا رو میدید و به ارامش میرسید..ارامشی که همیشه حسرتشو داشت..سردردش بهش هشدار داد و کاری باهاش کرد که از اون ارامش لذت نبره درد فجیحی تو سرش پیچید و حالت تهوعشو تشدید کرد.سرشو محکم گرفت..لنا سنگینی نگاه گرمی رو حس کرد برگشت طرف ورودی اما نگاهش همراه شد با چسبیدن دودستی سم به سرش.بلند شد:سمی؟ و به طرفش دوید.سم با شنیدن صدای لنا سرشو ول کرد و اخماشو باز کرد..اما دردش چند برابر شد و حتی به لنا محلت نداد بپرسه خوبه یا نه.خودشو به روشویی رسوند.لنا نگران تر از قبل دنبالش دوید.سم با تمام وجودش عق زد.هیچی تو معدش نبود که بخواد بالا بیاد فقط عق میزد..لنا خواست وارد روشویی بشه ولی توسط الکس کشیده شد عقب..الکس با خلقی که نمیشد با ده من عسل حتی نگاهش کرد وارد روشویی شد سم بعد از اینکه زرداب معدشو بالا اورد و تمام مجاری گوارشیشو زخم و نابود کرد دست از عق زدن برداشت الکس شونه هاشو گرفت و کمرشو صاف کرد:میتونی رو پا بمونی؟ سم بعد اینکه تو صورتش اب پاشید رو به الکس کرد:اره..خوبم.. -خوب که نیستی مشخصه.. و از روشویی اوردش بیرون.جلوی جا کفشی متوقفش کرد و کفشاشو جلوی پاش جفت کرد:پاشون کن! سم بی حوصله خواست بره توخونه که الکس به شدت باهاش برخورد کرد:پاشون کن..معلوم نیست چته..اگه خوب بودی انقدر درد نمیبردی..زود باش.. سم که نای مخالفت نداشت به ناچار کفشاشو پوشید الکس زیر بازوشو گرفت و محکم نگهش داشت.اونقدر درد برده بودکه فشارش افتاده بود و اگه الکس حایل بدنش نبود صددرصد افتاده بود رو زمین.الکس رو کرد به لنا:میبرمش پیش مکس..تو.. لنا درحالی که پالتوی خز خزیشو روی تونیک سیاهش میپوشید و کیف دستشیو برمیداشت:میام باهاتون.. وهرسه از ساختمون خارج شدن.مت به در بسته چشم دوخت.رز کنارش ایستاد:معلوم نیست چه بلایی داره سر سم میاد.. مت به صورتش چشم دوخت:منظورت چیه؟ -درد کشیدنش غیرطبیعیه! مت لبخند زد و صورتشو برد جلود:درد کشیدن ویژگی همه ی ادماست.. و لباشو بوسید رز پسش زد:نه سم!اون ساخته شده تا درد جسمانی نکشه.. -مطمئنا مشکلی پیش نمیاد.. و رز رو با یه حرکت بلند کرد و تو بغلش نگهش داشت رز پاهاشو دور کمر مت قفل کرد تا نیاد پایین و مشغول بوسیدن عشقش شد.. مکس پلک سم رو رها کرد و چراغ قوه رو خاموش کرد:علائم میگرن.. سم سرشو تکون داد همینو کم داشت..پوزخند عصبی زد..میگرن..مکس سرشو تکون داد:تصادف کردی اره؟ سم سرشو بی حوصله تکون داد:لخته ی خون تو سرته..توی حفره ی شقیقه هات..تنشیه..اگه استرس زیاد یا حرص زیاد بخوری دردات شروع میشه..شنیدم تو بیمارستان بهوش نیومدی!؟ -هنوز اونقد بدبخت نشدم که به زیردستم جواب پس بدم.. -اوهوع چقدر بداخلاق..اگه تو بیمارستان به هوش میومدی اون لخته خون جا نمیموند..میفهمی که؟ -خب تخلیش کن؟ نمیتونم ریسک کنم و کاسه سرتو بردارم..اون جای حساسیه!متاسفانه.. -پس یه کاری کن دردش خفه شه دارم عقلمو از دست میدم.. مکس خونسرد به طرف جعبه ی مکعبی ابی رنگی که تو قفسه های شیشه ای و زیر مهn²مایع بود رفت و اونو برداشت:نیازی نداری که بگم داروهای معمولی واست کارساز نیستن و بدنت اونارو پس میزنه؟! -ندارم.. -خب پس اینو بشنو:مورفین2263jaیه مسکن فوق العاده قویه..ادمای معمولی قادر به تزریقش نیستن چون کشندست..ما ازش واسه ازمایش های انسانی استفاده میکنیم..زامبی های دیوونه ای که جز نعره زدن هیچی ندارن که بگن..دیوونه هایی یه قدرت یه خرس و درندگی یه شیر.یه ساعت میخوابونتشون..این واست مثل یه مورفین معمولی میمونه(سرنگ رو هواگیری و اماده ی تزریق کرد)دردی که موقع تزریق به ادم تحمیل میکنه فوق العاده زیاده..یا ازحال میری یا انرژیت تا ته از بین میره..چون مافوقمی واست تجویز میکنم تا ارومت کنه..حالا اماده ی تزریقش هستی؟ سم سرشو تکون داد خسته شده بود از بس درد کشیده بود حداقل امتیازش این بود واسه چند دقیقست و زود از بین میره!مکس یکم بهش نگاه کرد:بگو زنت بیاد کنارت بمونه.. -نه..اون حاملست..میترسم موقع درد.. -به به مبارکا باشه!؟ -میدونی که اگه بچه رو به ثمر برسونه چی میشه؟ -میمیره..میدونم -پس کجاش مبارکه؟! -حتما یه نقشه داری دیگه؟ سم نگاه از مکس گرفت و سرشو تکون داد:میخوام قانون ماورا رو نقض کنم.. مکس صدا زد تا الکس بیاد تو اتاق.الکس اومد و رو به روی سم ایستاد.مکس اومد پشت تخت و پشت سم ایستاد:سعی کن محکم بغلش کنی تا زیاد اذیت نشه.. الکس هل و نگران به سمی که انگار اصلا نمیشنوه دوروبریاش چی میگن نگاه کرد چشمای خمار و رنگ پریدش نشون میداد اصلا حال درستی نداره:میخوای باهاش چیکار کنی؟ -مسکنش بدم..زود باش. الکس کنار سم نشست وبازوهاشو دور دستای بی جون سم گره کرد مکس اومد پشت سرش.سرشو از روی تاسف تکون داد و سر سمو روبه پایین متمایل کرد.سم سرشو انداخت و پایین و هیچ حرکتی نکرد.مکس سوزن پنج سانتی سرنگ رو تانیمه تو گردنش فرو کرد،پیستون رو اروم اروم فشار داد ماده ی سفت و غلیظش اروم اروم به حرکت در اومد و وارد بدن سم شد.به محض ورود مواد سوزش وحشتناک و درد غیر قابل تحملی تو گردن و بعد تک تک سلولای بدنش پیچید.انگار تالاموس مغزش داشت درجا خشک میشد..در اصل هیچ دردی تو بدنش وجود نداشت ولی اون ماده بخش تالاموس مغزش رو تحریک میکرد تا پیام دردناکی رو به جای جای بدن سم منتقل کنه..سم دندوناشو محکم روی هم فشار داد و از لای دندونای چفت شدش میغرید..سعی میکرد نعره نزنه..چون ممکن بود لنا بترسه..مکس سرنگ رو کشید بیرون و گاز و پنبه ای که تو دستش نگه داشته بود رو روی جای سوزن که خونریزی کرده بود فشار داد..سم نفس حبس شدشو ازاد کرد و عمیق و پی درپی نفس کشید.مکس الکس رو کنار زد و سمو اروم روی تخت خوابوند.الکس که حسابی ترسیده بود به چشمای بسته ی سم چشم دوخت:چرا بیهوش شد؟ -علائمش کاملا طبیعیه.. -میگم چرا بیهوش شد چیکارش کردی؟ -مسکنش یکم مخدر داره..مخدر وحشتناکی که مستقیما رو تالاموس اثر میزاره.یه دانشمند روانی ساختتش.ازش واسه کاهش دادن خطر مرگ دارو استفاده کردیم! -چی؟خطر مرگ؟مگه چی بهش تزریق کردی؟ مکس واکنش نشون داد:زهرمار.مسکنش دادم.مورفین دادم بش..بالاسر بیمار وایسادی دادو بیداد میکنی؟گمشو بیرون بینم؟ و الکس رو هل داد:منکه رفیق خودمو نمیکشم!الانم لنا رو ببر خونه تا 2ساعت دیگم بیدار نمیشه!گمشو! و باز هلش داد و الکس رو از اتاق انداخت بیرون.الکس یقه ی سویشرتشو مرتب کرد و روشو چرخوند طرف لنا لنا جلوش ایستاد:چی شد؟خوبه؟ الکس:یهش ارامبخش زد.خوابیده..مکس گفت باید ببرمت خونه فضای ازمایشگاه مناسب نیست.. و دستشو گرفت و دنبال خودش کشیدش.لنا دستشو با عصبانیت از دست الکس کشید:دروغ گوی خوبی نیستی الکس سم چیشد؟ الکس باز دست لنا رو گرفت:گفت ببرمت خونه وخودشم دوساعت دیگه میاد حالا هم لجبازی رو بزار کنار بیا بام. لنا درحالی که سعی میکرد مچشو از تو دست الکس بکشه جیغ جیغ کرد:میخوام بمونم پیشش الکس.. اما الکس بی توجه بهش اونو برد میدونست اگه لنا سمو تو اون وضعیت ببینه درجا سکته میکنه.. مکس ملحفه رو کشید تا روی سینه ی سم.پاهای خمشو صاف کرد و چرخوند تا کمرش هم صاف شده به صورت زردش خیره شد:حتما خودت میدونی قراره چی بسرت بیاد..بازم میخوای از خودت بگذری؟ رو صندلی نشت و بهش خیره شد تا بهوش بیاد.. *********** دستای مردونه ی دیمن رو شونه هاش نشست:خانوم بداخلاق چرا محل نمیدی؟ امیلی بهش سیاه سیاه رفت و روشو ازش گرفت،دیمن سعی کرد خودشو کنترل کنه:صب تاشب به اون مرتیکه خیره میشی..حالام دوغورت و نیمت باقیه؟ امیل بلند شد و سینه به سینه ی شوهرش ایستاد:ببین دیمن..خودت میدونی ازش متنفرم پس باهام بحث بیخود نکن..درضمن چرا خودت همش با اون محقق کوچولو میپلکی؟ دیمن خندید:چیه سنسورت هشدار میده حسود خانوم؟ امیلی دست به سینه نگاه از چشمای جذاب و زاغ دیمن گرفت و توافق محو شد دیمن باز خندید:چطور خودت صب تا شب جلوی اون عکسی و به اون فک میکنی نباید حسودی کنم! امیلی دستاشو از هم باز کرد و تو هوا تکون داد:چون ازش متنفرم و از هرلحظه استفاده میکنم تا یه ایده ی دردافرین واسه مرگش پیدا کنم! دیمن یکم نگاش کرد:دختره ی خنگول..بجای این حرفا و این فکرایی که بوی مرگ میدن بیا بریم بیرون یه دور حسابی بزنیم که کف کردم از بس بوی الکل و دارو و اسید خورد تو دماغم! امیلی لبخند زد:تا موضوع اون زنیکه مشخص نشه هیچ جا نمیام جناب دیمن! دیمن باز خندید و امیلی رو کشید تو بغلش و درحالی که هردو کنار هم قدم برمیداشتن:اون خانوم محترم کسیه که وقتای نیاز من میاد و حالمو جا میاره و.. امیلی محکم دیمنو پس زد:چه غلطی میکنی؟به من خیانت میکنی؟ دیمن قهقهه زد:حسود خانوم میخواستی یکم دل به من میدادی و هوامو بیشتر داشتی که نرم سر وقت اون بلند نازنازی؟اسم خیلی قشنگی هم داره..لکسی! -لکسی؟ -نه اون لکسی عزیزم.اون رز بود یادت نیست؟ -چرا چرا یادمه.خب حالا از زیر بحث در نرو تو با اون رابطه داری؟ -نه! امیلی گذاشت دنبالش و دیمن هم چارتا پا قرض گرفت و فرار کرد:امی دروغ گفتم خرست دراد! ولی امیلی عجولانه میدوید پاشنه ی کفشش شکست و پرت شد رو دیمن و هردو افتادن..دیمن بلند بلند نیخندید.امیلی خودشو جابه جا کرد:مرض دردم اومد! و کفشای براق و مشکیشو دراورد و پرت کرد.دیمن بلند شد و زیر زانو و بازوهاشو گرفت و رری دست بلند کرد:خانوم خوشگلم الان میری این روپوش سفید رو درمیاری و لباساتو عوض میکنی و مث یه مادمازل دنبال این جنتلمن میای پاساژ مرکزی و خرید میکنی و حال میای! امیلی خوشحال خندید و لبای عشقشو محکم بوسید... لنا چرخید طرف سم و دوجفت گوشواره هایی رو که انتخاب کرده بود گرفت کنار صورتش:کدوم خوشگله؟ سم کخ جلوی اینه ی دیگه ایستاده بود و با گوشواره ی خودش کلنجار میرفت از تو اینه لنا رو نگاه کرد:اوم اویزه خوشگله! لنا یکم به هردو نگاه کرد:ولی تک نگینه با گوشواره ی تو سته ها؟ سم دست از گوشش کشید و یه نگاه عاقل اندر سفیهه به لنا انداخت:توکه خودت میخوای اونو بندازی چرا نظرمو میپرسی؟ و دستبند چرم سیاهشو ازروی میز کشیده و به دستش بست و سرشو تکون داد لنا گوشوارشو انداخت و چرخید:stopمن اماده شدم! سم دست از موهاش کشید و برگشت:منم امادم. لنا حرص شد:ای بابا هردفعه مساوی میشیم! سم خندید و چرخید طرف اینه و نگاه سرسری از سر تا پاش انداخت و باز به موهاش ور رفت:من هنوز ادکلن نزدم خانوم!شما بردی! لنا دوکف دستاشو بهم کوبید و زد زیر خنده.سم با نوک انگشتای اشاره و شصت هردو دستش موهاشو حالت داد و بعد یکمم ادکلن به مچ هردو دستش زد و به گردنش کشید یه بلوز مردونه ی سیاه تنش بود و یه شلوار لی کمرنگ و بلند که روی بوتای سیاهش تامیخوردموهاشم مثل همیشه روبه بالا حالت داشت،چرخید طرف لنا:خانوم نپر واست خوب نیست! -الان دیگه چهارماهمه اتفاقی نمیفته! سم لبخند زد و سرشو تکون داد به چهره ی خانومش خیره شد.یه تیشرت اب رنگ انش برد که با یه کت سیاه استین سه رب پوشیده میشد.با شلوار لی ابی رنگ.کفشای عروسکی سیاه و ساده.موهاش هم حالت دار دورش ریخته بودن.خندید:محو چی شدی؟ سم سرشو گردوند و به طرفش قدم برداشت.سینه به سینه ی لنا ایستاد.یه سرو گردن ازش بلند تر بود لنا نگاشو کشید بالا و توچشمای ابی رنگ سم دوخت:محو خانومی شدم که قلبمو از سینم کشیده بیرون و تو دستاش نگه داشته! لنا لبشو کشید زیر دندونش و خندید و بعد دوباره تو چشمای سم که حالا میخ لباش بود خیره شد.سریع لبشو ول کرد و:سمی؟ سم بدون اینکه کوچک ترین توجهی به لنا کنه سرشو اورد پایین.دستاشو اروم دور کمر لنا حلقه کرد و کشیدش تو بغل خودش.لنا که قند تو دلش تند تند اب میشد باز لبشو کشید زیر دندونش:سمی؟ سم یه نپاه کوتاه به چشمای لنا انداخت و بعد اروم بوسیدش.همینطور مشغول کام گرفتن از عشقش بود که در اتاقش کوبیده شد چون تو حال و هوای خودش بود حسابی ترسید و یه وجب پرید هوا صدای مت تو کل فضا پیچید:گوربه گور نشی سم!زود باش بیا دیگه اه اه شب شد! سم عصبی داد زد:ای زهر مار!گمشو پایین الان میایم! -خبرمرگت شیطونی نکنی منم حوس میکنم!؟ چشمای سم و لنا از تعجب گرد شد:عجب پرویی هستی مت؟گمشو ببینم! وصدای قهقهه ی مت از پشت در شنیده شد:راحت باشین عزیزان من!..نه نباشین بزارین واسه اخر شب یالا بیاین! سم با خنده داد زد:خفشو ابله! مت باز خندید و کم شدن صداش نشون میداد دور شده.لنا زد زیر خنده:قشنگ خورد تو حالتا عشقم! سم یکم چپ چپ نگاش کرد و سمتش هجوم برد لنا خواست از دستش فرار کنه ولی پاش به پاش گیر کرد و افتاد روی تخت.سم ترسید:وای خدا لنا! صورت لنا از درد جمع شده بود و هیچ تکون دیگه ای نمیخورد،سم مث بچه هایی که حسابی ترسیده نشست رو تخت و شو نه های لنا رو گرفت:لنای من؟توروخدا چی شدی؟ لنا از لای پلکای نیمه بازش به قیافه ی وحشت زده ی سن نگاه کرد نتونست جلوی خودشو بگیره و زد زیر خنده.سم با دیدن خنده ی قیافه ی وحشت زدشو جمع و جور کرد و بلند شد:مرضو هرهرهر! لنا بلند شد و لباسشو مرتب کرد نمیتونست خندشو بند بیاره حسابی سمو ترسونده بود.سم ژاکت لی سرمه ایشو برداشت و به طرف در اتاق رفت بی توجهیش به لنا بهش فهمون حسابی عصبی شده.لنا خندشو جمع کرد و دوید جلوش و ایستاد:چیه؟ناراحت شدی؟ سم نگاه از چشمای بنفش زنش گرفت و سرشو به چپ چرخوند لنا لبخند زد:فقط شوخی کردم همین؟ سم سریع واکنش نشون داد:از این شوخیا؟میدونی چقدر روحالو وضعت حساسم؟خودت میدونی اتفاقی بیفته چی میشه اونوقت از این شوخیه میکنی؟ لنا سمو تو اغوشش کشید و روپنجه هاش بلند شد تا سرش رو به گوش سم برسونه:ببخش گلم..منظوری نداشتم..اصلا حواسم نبود! سم سرشو تکون داد وگونه ی لنا رو بوسید:دفعه ی اول و اخرت باشه ها؟ لنا لبخند زد و سرشو تکون داد.سم سرشو خم کرد تا لنا رو ببوسه که باز در کوبیده شد.:نمیری سم بیا دیگه اه! سم هم عصبی با سرعت زیادش درو باز کرد و زد تو گوش مت!مت دستشو گذاشت رو یه ور صورتش و به یه قیافه ی عاقل اندرسفیهه:عشقی دیگه؟ سم عصبی:نخیر بخاطر خروس بی محل بودنت زدمت! و دست لنا رو گرفت و هرسه نفر از پله ها اومدن پایین رز عصبی داد زد:به درک که نمیای! سم به الکس که با خلق زهرمارش به رز نگاه میکرد خیره شد.معلوم بود الکس تو این دوماه حسابی داغون شده و داره عذاب میکشه!سم رفت جلو و دستشو گرفت با یه کشش بلندش کرد ولی الکس با بی حوصلگی باهاش مخالفت کرد:ول کن سم حوصله.. سم الکس رو چسبوند سینه ی دیوار و توچشماش خیره شد صداش تو ذهن الکس پیچید:ببین الکس بهت گفتم چون فک میکردم لااقل این چند ماه باقی مونده از عمرمو باهام خوش میگذرونی و یه لحظش رو هم از دست نمیدی!نه اینکه مثل سادیسمیا خودتو رنج بدی!حالام راه میفتی و با من میای خرید دو دست لباس خوشگل یکی برای مهمونی و یکی هم واسه عروسی میخری..دیگم نمیخوام این خلق زهرماری رو تحمل کنم.دیگم نمیخوام شیشه ی مشروب و الکل از دستت بکشم بیرون گرفتی؟ قطره ی اشک الکس چکید و چکیدنش همراه شد با تکون دادن سرش به معنی اره و باشه!سم مهربون و دلسوزانه لبخند زد و اشک الکس رو گرفت:گریه رو بزار کنار الکس...بریم! مت سوییچ رو پرت کرد و سم تو هوا قاپیدش.همه سوار ماشین سم شدن.لنا اخرین کسی بود که مینشست درو بست و چرخید رو به کسایی که پشت سرش بودن:این سم خله بچه ها.پیشنهاد میدم کمربنداتونو ببندید؟ سم خندید:خل عمته!من فقط یکم جنون دارم..دست خودم نیست که! الکس و مت به کمربنداشون چسبیدن:جنون چی؟ سم پاشو رو گاز فشار داد و ماشین با صدای گوش خراشی ازجا کنده شد.سم صدای پخش ماشینو زیاد کرد و هماهنگ با ریتم اهنگ رپش سرشو تکون میداد.مت داد زد:این اهنگ nfsنیست؟ سم سرشو تکون داد:آاا..نه! الکس چشماشو محکم بست:چرا خودشه! -اااا...نه! رز روبه هردو کرد:خفه شین بزارین گوش بدیم دیگه! لنا چشماشو بست و تو صندلی فرو رفت از بغل هرماشینی که رد میشدن اون ماشن بوقشو یه سره میکرد.سم قهقهه میزد و صداش با صدای اهنگ و بوق مخلوط میشد:سم؟بسه اروم برو! سم چرخید طرف لنا.چشماشو بسته بود و سرشو بین شونه هاش قایم کرده بود.سم خندید و اروم دنده کم کرد و سرعتشو اوردپایین!لنا نفس عنیق کشید و جابه جا شد..سم خندید و نگاشو به خیابون دوخت.. روی نیمکت پارکی که جلوی پاساژ بود نشسته بودن و بستینی میخوردن!امیلی دستاشو بهم کشید و پاک کرد.دیمن اخرین گاز رو از بستنیش گرفت و بعد انگشتاشو خورد و دستشو باز کرد و پشت امیلی گذاشت امیلی بهش نگاه کرد یه تیشرت یقه هفتی سیاه داشت که با یه کت چرم سیاه پوشیده شده بود.با یه شلوار لی پررنگ و بوتای چرم و براق که روی قسمت قوزک پاش سگک خیلی قشنگی داشت.امیلی موهاشو زد پشت گوشش:چسبید!توهوای سرد میچسبه! دیمن سرشو تکون داد و یکی از اون لبخندای جذاب زد و بعد اخم کرد:چرا بخش شبیه یازی تولد رو قرنطینه کردی؟!من کلی ازمایش نصفه نیمه دارم اونجا! امیلی لبخند زد و کودکانه پاهاشو تکون داد:اون دستگاها رو الکس طراحی کرده بود!پس مطمئن باش جواب میده و نیازی به ازمایش نداره! دیمن سرشو تکون داد:از کجا انقدر مطمئنی؟ -از اونجا که منو برگردوند.. -چرا قرنطینه کردی حالا!؟اونم به مدت ٧ماه؟ امیلی خندید و سرشو انداخت پایین!چشمای دیمن اندازه گردو درشت شد:دیمن خان بچمون به زودی به دنیا میاد! -چی؟ -نمیتونستم ریسک کنم و اونو نگه دارم..اونقدر تنش عصبی میدیدم که بچه سقط بشه..منم نمیخواستم ثمره ی عشقم از بین بره!واسه همین جراحی کردم و اون جنین دوماهه رو در اوردم و تو اون دستگاه گذاشتم! دیمن یکم نگاش کرد هنوز باورش نشده بود امیلی باز خندید:اون یه پسر خیلی خیلی گوگولیه! دیمن از شوق زیاد داد زد و امیلی رو تو اغوشش کشید:وای خدای من ممنونم ازت.. امیلی سرشو به سر دیمن چسبوند و غرق در اغوش عشقش شد.ولی ارامشی که بهش دست داده بود نتونست زیاد دووم بیاره..با دیدن سم و لنا که اروم اروم باهم قدم برمیداشتن و میخندیدن درجا خشک شد عصبانیتی درش به وجد اومد که اون سرش ناپیدا بود!بدنش از خشم لرزید،دیمن ازش جدا شد و رد نگاه سرخ و خیرشو گرفت تا رسید به سم.شادیش از بین رفت:امیلی بیا از اینجا بریم! ولی امیلی خیره خیره با نفرت بی پایانش به سم خیره بود اونقدر نگاهشون کرد تا وارد پاساژ شدن دیمن دستشو کشید ولی امیلی تکون نخورد:روزمو خراب کرد..روزشو خراب میکنم! دیمن نگران شد:امیلی اونا الان پنج نفرن نمیتونی از پسشون بربیای.. -باید روزشو خراب کنم!! -نمیتونی حریفش بشی..اون منبع توئه نمیتونی باهاش روبه رو شی! نعره زد:باید روزشو خراب کنم حالا به هرشکلی که شده!! دیمن متقابلا داد زد:واسه چی هان!چرا زندگیتو نمیکنی و به اونا چسبیدی؟ -چون نمیتونم ببینم سم دست یکی دیگرو بگیره و باهاش به ارامش برسه.. ابروهای دیمن از هم باز شد سرشو تکون داد:خوبه..حقیقتو فهمیدم..باشه ادامه بده.. و ازش فاصله گرفت!امیلی جاخورد..فهمید که حرف خیلی اشتباهی زده دوید و سد راه دیمن شد.ولی دیمن بی توجه به اون از کنارش رد شد.امیلی سریع چرخید و بازوشو گرفت:صبرکن من منظوری نداشتم!؟ دیمن عصبی دستشو از دست امیلی کشید و با قدمای بلندش ازش دور شد.امیلی موند و هزارجورفکر و خیال توی سرش.. مت جلوی یه مغازه ی حیوانات خانگی ایستاد و به قلاده های سیاه و براقی که مدل به مدل تو ویترین بودن چشم دوخت.رز با دیدنش از روی تاسف سرتکون داد و بازوی لنا رو گرفت:بیا بریم اون جواهراتی رو دید بزنیم! و لنا رو دنبال خودش کشید.سم اومد کنار مت و دستشو کوبید روی شونه هاش:چیه پسر؟ -دلم تنگ سیاهه! -خوب چرا صب با من نیومدی؟ مت چرخید طرفش:ینی چی؟تو رفتی پیشش؟ -واسش غذا بردم خنگول.. مت سرشو تکون داد:میرم میارمش..الان میخوام اون قلاده رو بخرم.. و دوید تو مغازه.سم متاسف سرشو تکون داد و خندید ولی خندش با دیدن چهره ی مغموم الکس محو افق شد.کلافه نفس عمیق کشید و رفت طرفش:محض رضای خدا الکس بس کن! الکس نگاهی به اطراف انداخت:کاش منم مث اون سه نفر بیخبر از آینده بودم. سم لبخند زد:برام کاری نداره که اون حرفارو از حافظت پاک کنم!؟ الکس سرشو تکون داد:نه میخوام توذهنم بمونه. -پس اگه میخوای به ذهنت نفوذ نکنم وحافظتو کلا پاک نکنم.زحمت بکشو دست از این رفتارت بردار. الکس سرشو تکون داد و افتاد دنبال سم.مت با یه جعبه ی کوچیک ار مغازه اوم بیرون و دست دور گردن هردو انداخت و گردنشون رو خم کرد و بلند خندید و سربه سرشون گذاشت سم میخندید و الکس به فحش بسته بودش.رز با جا به جا کردن انواع نیم ستا هم لنا رو کلافه کرده بود هم فروشنده رو بالاخره یه نیم ست گلگلی و پیچ واپیچ انتخاب کرد که گوشواره بود و دست بند.اما لنا هیچ کدومو نپسندید و ندست خالی اومد بیرون.مت بیش از ده دست کت و شلوار جابه جا کرد تا بالاخره به یه کت و شلوار فیت تنش و خاکستری پر رضایت داد.سم یک ساعت بین کتای مات و مخمل تک میچرخید تا بالاخره یه انتخاب جانانه کرد و یه کت سیاه و مخمل تک برداشت که دور یقه ش نوار قهوه ای چرم داشت و خیلی شیک بود.پرو هم کرد و بخاطر خوش سلیقه پیش از مت کتک خورد.یه شلوار جین سیاه هم خرید که بلند بود و طبق معمول رو چکمه های سیاهی که نوارای قهوه ای و چرم کناره هاش داشت و با کتش ست میشد تا میخورد.حالا نوبت ساق دوش دوم بود.که انداختنش تو اتاق پرو و چند دست کت مث کتی که سم برداشته بود انداختن پیشش تا پرو کنه و اندازشو پیدا کنه.بشنویم از دخترا که تو مغازه جا خوش کرده بودن و یک سره این لباس و اون لباس رو انتخاب میکردن.اما لنا واسه برداشتن تک تکشون دودل بود!رز کلافه شد چون اصلا لنا به حرفاش توجهی نمیکرد.تا اینکه مردا اومدن.خریداشونو کامل کرده بودن.رز با یه حالت عصبی و شوخ به سم غرزد:کشت منو این زنت!هی میگم اینو بردار خوبه میگه تا سم نیاد چیزی انتخاب نمیکنم! سم لبخند زد و رفت کنار لنا ایستاد.یکی یکی لباسایی که انتخاب کرده بودن رو دید زد.تا اینکه چشمش به یه پیراهن فون افتاد که صورتی پر بود یه بند داشت و از همون یه بند تا زیر شونه ی برهنش پارچه ی اضافه خورده بود و مورب تا پایین میومد و اون شکم کوچولو و برهنشو میپوشوند.درعین سادگی روتن لنا با هرچهار نفر حرف میزد.یه جفت کفش هم به سلیقه ی سم برداشت.نیم بوتای ده سانتی که روی پاش یه تیکه باز بود و بقیش کامل بسته بود.با روبان هم بسته میشد.به رنگ لباس و خیلی قشنگ.بعد از اینکه سم کارت کشید و حساب کرد اومدن بیرون ولی سم بجای اینکه دنبال اونا بره مزون لباس عروس برگشت و یه دست لباس دیگه واسه ی لنا خرید و راجع بهش هیچی نگفت.همینطور یه سررفت جواهراتی ای که از چشم خانوما دور مونده بود.اونجام یه خرید کوچیک کرد و اومد بیرون!وقتی رسید به بقیه انتخابشونو کرده بودن و منتظربانک سیارشون بودن!سم به انتخاب رز احسنت گفت.یه دکلته ی بدون بند که دنبالش رو زمین کشیده میشد و تمامش مروارید و منجاق دوزی شده بود فقط روی قسمت سینه تاشکمش یکم پرتر و شلوغ تر بود!یه نیم بوت سفید هم که مثل مال لنا بود فقط بانگین درخشانش کرده بودن برداشت.دست گلش رو هم گلای رز روانتخاب کرد که سرخیشون چشم بیننده رونوازش میداد و بامروارید هایی که لابه لاشون خودنمایی میکردن زیباتر شده بود.لنا هم متقابلا یه دسته گل پنج شاخه ای قنچه های رز فرانسوی انتخاب کرد،قرار گذاشتن تا اخر هفته دست گلا اماده باشن و اقای داماد بیاد یپیره!هرچهارنفر درحالی که کلی ساک خرید دستشون بود اومدن بیرون و راه افتادن که بیان یه دقعه لنا وسط سالن ایستاد:سم؟ سم چرخید طرفش:جان دلم؟چیزی شده؟ لنا لبشو ورچید و:نه فقط.. سم نگران شد:فقط چی لنا؟ -من میلک شیک شاتوت میخوام! سم نفسی از سر اسودگی کشید و دستشو رو پیشونیش گذاشت:ای به چشم؟ولی میکشی لدمو تا حرف میزنی. رز خندید:چه عجب؟ لنا خجالت زده:فقط اون نیست که!؟لواشک و الوچه هم میخوام! مت:خوبه هنوز به حدقرمزش نرسیده.. لنا سرشو انداخت پایین:به شدت هم دلم بستنی میخواد..همینطور اسپرسو! الکس سرشو از زور تعجب کج کرد:چجوری میخوای اینارو بخوری؟ مت:تمام چارماهو گذاشته یه دفعه جمع کرده! سم به هردوتوپید:خفه شین!بخاطر دلقکایی مث شما جرات گفتن نداره! و رو به لنا کرد:چیز دیگه ای نمیخوای؟ لنا سرشو تکون داد.سم دستشو انداخت دور گردنش:شما چیزی نمیخواید؟ الکس:من میلک شیک میخوام.. مت:اب پرتغال. رز:میکل شیک. سم سرتکون دا:بریم بزنیم بر بدن بعدشم میریم یه رستوران شام میخوریم کی حال داره شام درست کنه! همه باخنده تاکید کردن مت ادامه داد:ما که از خدامونه.. سم راه افتاد:پس بریم. و همه هم دنبالش راه افتادن.لنا همینطور تو بغلش بود و نگاشو به زمین دوخته بود.سم یه نگاه بهش انداخت ولی تا لب باز کرد و خواست خرفی که تو ذهنش مونده رو به زبون بیاره گوشیش زنگ خورد.از جیبش کشید بیرون و به صفحه چشم دوخت..شماره ناشناسش باعث شد مغزش فرمان جدایی از لنا و توخلوت حرف زدن رو بده.از همه خواست بیرون منتظرش بمونن.جواب داد هنوز لنا از ساختمون نرفته بود بیرون،صدای خشن امیلی تو گوشش پیچید:به..جناب بوینر.. تن سم یخ کرد و روهم ریخت.اب دهنشو اروم غورت داد و چیزی نگفت:غرض از مزاحمت...خراب کردن روزته خوشگل پسر..همچنان با ترس و دلهره ی اشکاری به لنا خیره بود که با الکس منتظرش ایستاده بودن:از جونم چی میخوای؟ -گفتم که..هیچی فقط زنگ زدم روزتو خراب کنم..خب..شنیدم میخوای قانون ماوراء رو بخاطر لنا زیر پا بزاری..قانون ماوراء میگه هرکی نیرو و توان خودش..اگه قراره بمیره باید بمیره..هیچ کس نباید کمکش کنه..تو میخوای این قانونو نقض کنی..خب من نمیزارم!فک کن لنای خوشگل و عاشق پیشت..یه جایی دور از تو..مثلا وسط بیابون..(بدن سم لرزید)بچشو به دنیا بیاره..اونوقت چی میشه؟ سم از لای دندونای چفت شدش غرید:میخوای چه غلطی کنی عوضی؟ -هم بچه..هم مامانش..میمیرن..انگار صد ساله اصلا وجود ندارن!! سر سم منفجر شد:امیلی میکشمت..بخدا میکشمت.. با نعره ی بلندی که زد تمام شیشه ها لرزید.امیلی باخونسردی تمام:خب..روزت خراب شد..فعلا؟! سم عصبی گوشی رو پرت کرد و نعره زد.نعرش باعث شد سر منفجر شدش پخش شه.به سرش چسبید تا جمعش کنه..تعادلشو از دست داد و به دیوار تکیه زد..اروم اروم سر خورد و رو زمین نشست.نفس عمیق کشید:لعنت به تو عوضی..لعنت به تو.. لنا کنارش نشست:سمی چی شده؟کی بود؟ سم ابروهای بهم گره خوردشو از هم باز کرد وسرشو تکون داد:هیچی..هیچی عزیزم کسی نبود! -دروغ از سروصورتت میباره.. -لنا کسی نبود خب؟ الکس لیوان یه بار مصرف اب خنکی که از اب سردکن ته سالن اورده بود رو داد دست سم.سم یه قلوپ ازش خورد و بقیشو داد به لنا تا اون اروم شه.دست الکس رو گرفت و با کمکش بلند شد و بعد دست لنا رو گرفت و از ساختمون خارج شدن.سردرد وحشتناکش اومده بود سراغش و تو شدتش رکورد قبلیشو زد.سوار ماشین شدن.چون ماشین سم بود فقط با اثر انگشت خودش کار میکرد و کسی نمیتونست سوارش بشه.مجبور شد بشینه پشت رول.همه نشستن و ماشین راه افتاد سم لبخند مصنوعی زد تا فک کنن حالش خوبه..ولی رنگ پریده و عرق روی پیشونیش اونو لو میداد:هرجا کافی شاپ دیدین بگین وایسیم! مت:مطمئن باش فک کردی میزارم از زیر خرج فرار کنی؟ سم سرشوتکون داد.چشماشوبهم فشار داد تا سرگیجه و دودو زدن چشمش از بین بره!همینطور میرفتن و از شانس بدش کافی شاپی در کار نبود.سردردش تشدید میشد و چاره ای جز رانندگی نداشت.تا اینکه لنا به حرف اومد:اونجا یکی هست.. سم سرشو چرخوند راست خیابون بود. و از شانس یه جای پارک مونده بود.سم سریع پیچید و پارک کرد.همه پیاده شدن ولی سم یکم لفتش داد.سرشو تکون داد و نفسشو فوت کرد بیرون:بعد از چارماه خانومت ویار کرده!نباید از زیرش در بری!فهمیدی؟پس تحمل کن! و پیاده شد.لنا منتظرش بود،دستشو زیر بازوی سم رد کرد و بازوشو گرفت.سم یه نگاه بهش انداخت و سرشو تکون داد:خانومم حوس میل شیک شاتوت کرده! لنا خندید:وهمینطور لواشک و الوچه..بستنی و اسپرسو.. لنا اضافه کرد:کامپانا؟ سم سرشو تکون داد:اسپرسو کانپانا! اوکیه! وارد کافی شاپ شدن.سم لنا رو فرستاد که سر میز وکنار جمع بشینه.خودشم رفت همه ی سفارشارو داد و برگشت.صدای خنده های رفقاش رو مخش بود همینطور شلوغی میز کناری..پچ پچ ادمابی که اطرافش بودن..انگار قدرت شنواییش تقویت شده بود.صدای ادمایی که رهگذر بودن.صدای حشرات..همه چی!سعی کرد عادی باشه!نشست کنار لنا..حالا صدای تکون خوردن دخترکوچولوش بین اون همه مایع هم اضافه شد.سرشو تکون داد و تمرکز و فکر و حواسشو داد به دخترش.دستشو اروم رو شکم لنا گذاشت..انگار دخترشم متوجه شدهبود اون دست دست کسیه که حاضره واسش جون بده!تکوناش شدت گرفت و احساسشو بیان کرد.سم به حرف اومد:دخترکوچولوی من..مبادا اذیت مامانی رو کنی ها؟من نمیتونم تورو ببینم..ولی مطمئن باش همیشه کنارت میمونم..حتی اگه منو نبینی! مشغول درد دل با بچش بود که فلاش دوربین توچشمش خورد و همه زدن زیر خنده.سرشو با گنگی چرخوند و به جمعی که داشتن زمینو گاز میگرفتن خیره شد.اما هیچی از اونا عایدش نشد.چرخید طرف لنا.لنا سرشو تکون داد:یه ساعت صدات میزدن خیلی تو خودت بودی و انگار نمیشنیدی..گفام داره به بچش حرف میزنه اونام شروع کردن مسخره کردن.وقتی دیدن واقعا جواب نمیدی عکستو گرفتن تا یادگاری بمونه..از یه احساس پدرونه! مت زد رو میز:پدر..خدایی بش نمیاد پدر باشه! الکس اشکشو که از شدت خنده چکیده بود گرفت:فک کن بچش بیاد بگه بابایی؟بابا سمی! سم سرشو چرخوند و فنجون قهوشو از روی میز برداشت:هرهر و درد ترشیده ها! هردو مرد ساکت شدن و زنا زدن زیر خنده.رز که از شدت خنده خود زنی میکرد:با خوب اومدی ترشیده هارو.. الکس پشت چشم نازک کرد:بنده ١٩سال سن دارم! مت هم خندید:منم وند روز دیگه عروسیمه. سم خونسردانه فتجون قهوشو تکون داد و همونطور که بهش خیره بود و اماده ی بلعیدن اخرین قلپش بود:تو چه سنی؟ لنا:٢٨سالگی... همینطورمشغول اشکار سازی و حساب کتاب سن بودن و هیچ کدوم متوجه رنگ پریده و حالت بدنی نا متعادل و دستای لرزون سم نشدن.صداها بیشتر شده بود سم چشماشو بست و فنجون قهوه رو فشار داد..فایده نداشت..حالت تهوعشم شدید تر شده بود..نتونست طاقت بیاره و محکم از جا پرید و به طرف دستشویی که انتهای راهرو پشتی بود دوید.چنان بلند شد که صندلی افتاد و باعث شد همه سکوت کنن.الکس موضوع رو فهمید و سریع بلند شد و به طرفش دوید.بدن لنا روهم ریخت بلند شد و چند قدم برداشت.. سم قهوه ای که خورده بود رو هم نگه نداشت و اونقدر عق زد تا بالاش اورد.دیگه نای نفس کشیدنم نداشت.خودشو رسوند بیرون از روشویی و روزمین افتاد.الکس اومد بالای سرش و دوطرف صورتشو گرفت و سرشو بلند کرد:چرا غش کردی پسر؟ -دارم از درد میمیرم لعنتی! الکس بلندش کرد و حایل بدنش شد:دفعه ی قبلی اینطوری هم نبودا؟ -نمیدونم الکس...فقط یه کاری کن..دارم نابود میشم. لنا اومد جلو:نمیتونیم با ماشین بریم!چیکار کنیم؟ لنا دستشو گذاشت دو طرف صورت سم:چی شدی؟تو که حالت خوب بود؟ رو به الکس کرد:چرا چیزی به من نمیگین! -فعلا بهتره ببریمش خونه.. لنا سوییچ رو از جیب سم کشید بیرون:سوار ماشینش کن! سم تو همون حال مخالفت کرد:تو نه لنا..نمیتونی برونی! -نمیخوام ماشینو بلند کنم بدوام که؟سوارش کن الکس بدو! همه از کافی شاپ در اومدن و سوار ماشین شدن.لنا پشت رول نشست و بعدازوارد کردن چند تا کد بالاخره ماشین روشن شد و راه افتاد.. امیلی اروم در اتاق رو باز کرد و وارد اتاقش شد یه اتاق تاریک با دکوراسیون قهوه ای سوخته.نسبتا بزرگ که یه تخت بزرگ دو نفره با روتختی براق قهوه ای روبه روی ورودیش و عسلی های پایه کوتاهش که کناراش بود و روی هردوشو چراغ خواب کرم رنگ وجود داشت دو تا پنجره ی قدی و پوشیده شده با پرده ی قهوه ای و یه دیوار کشویی کنار کمد لباسا که سمت چپ بود و سرویس که پشت دیوار کشویی بود.دیمن روی تخت پشت به در نشسته بود و به جلوش خیره بود.امیلی اومد و رو به روش ایستاد.از شیشه ی نصفه ی بوربنی که توی دستش بود میشد فهمید حالش حسابی داغونه!دیمن بدون اینکه سرشو بلند کنه با لحنی خیلی خشک و خشنی که داشت:واسه چی اومدی اینجا؟ امیلی خندید:محض اطلاعت اینجا اتاق منم هست ها؟ دیمن بلند شدو تو چشمای سبز امیلی خیره شد:پس دیگه جای من نیست.. خواست از بغلش رد بشه که دستش تو حصار دستای امیلی گیر افتاد:من یه توضیح بهت بدهکارم..بشین.. دیمن کمی بهش نگاه کرد و نشست.امیلی رو به روش رو زمین زانو زد:من منظورم این نبود که چون دوستش دارم نمیخوان با لنا ببینمش.به ای دلیل گفتم چون لنا بهش ارامش میده هرچی من میریسم رو پنبه میکنه..واسه همین اونطوری گفتم.. -از کجا قبول کنم! -یک من اینجام!دو هرچی بگی قبوله! -میخوای انتقام بگیری؟باشه..رو درو باش بجنگ..دست ار سر خانوادش بکش...لطفا! امیلی سرشو تکون داد:ولی.. دیمن نزاشت ادامه بده:نه..ولی و اما و شاید و باید رو بریز دور..همین که پفتم.قبوله یانه؟ امیلی لبخند زد:باشه دست از سر خانوادش میکشم..ولی باید قول بدی دیگه قهر نکنی! و خودشو انداخت تو بغلش.. سم رو مبل افتاد.الکس به طرف پله ها دوید و ازشون بالا رفت،نعره های و غرش سم شروع شده بود چنان ناله میکرد ونعره میزد که علاوه بر بدست اوردن رحم و دلسوزی دیگران اونارو میترسوند!لنا کنارش نشست و اونو کشید تو بغلش:تو چرا اینطوری میشی سم؟ -بخاطر میگرنه.. لنا متعجب چرخید طرف الکس:اون که میگرن نداره؟ -گرفته..اونم از نوع تنشیش! سرنگ رو اماده کرد و پشت سم ایستاد:سمس لنا بمونه یا بلندش کنم؟ لنا هراسون به هردو نگاه میکرد همینطور مت و رز.سم سرشو به علامت نفی تکون داد.الکس سرشو رو به پایین متمایل کرد سم دستاشو از روی دستای لنا برداشت.چون میترسید بزنه داغونشون کنه!الکس مث کاری که مکث یادش داده بود سوزن سرنگ رو تا نصفه تو پوست گردن سم فرو کرد و اروم اروم مواد رو تزریق کرد..باز همون درد تو بدنش پیچید..شدیدتر و بیشتره..نتونست تاب بیاره ونعرشو رها کرد..لنا ترسید:داری باهاش چیکار میکنی الکس؟ مت هم عصبی شد:چه بلایی سرش میاری لعنتی اون کوفتی چیه؟ -بچه ها حواسمو پرت نکنین تورو خدا.. وپیستون رو فشار داد تا محتواش کامل خالی شد.لنا به گریه افتاد:ولش کن لعنتی!بسشه! مت جلو اومد ولی الکس دوباره داد زد:عوارض داروئه..الان تموم میشه! دستمال کاغذی هایی که تو دستش مچالک رده بود رو اورد بالا سوزنو کشید بیرون و اونارو روی محل زخم فشار داد.به محض خروج سوزن سم مث مرده ها افتاد رو دسته ی نبل.لنا مات نگاش میکرد الکس کلاهک سوزن رو گذاشت و دستمالارو هم انداخت او سطل همینطور سوزنو:نترس لنا..دوساعت دیگه بیدار میشه.. مت جلو اومد و دست به یقه الکس شد و محمک تکونش داد چشمای قهوه ایش سرخ شده بود و این باعث تعجب الکس شد تا حالا این مدلی ندیده بودش:یا میگی چه بلایی سرش اوردی یا همینجا نفلت میکنم؟ رز خودشو رسوند کنار سم و علائم حیاتیشو چک کرد،الکس عصبی صداشو انداخت پس سرش:فک میکنی میخوام بکشمش؟من میام رفیق خودمو بکشم!یا چیزی که به نفعش نیست و بهش بزنم؟ مت هلش داد عقب:پس چی لعنتی بنال؟ -اون یه مسکنه که مکس داده..من نمیدونم چه زهرماریه فقط میدونم دردش بخاطر ماده ی مخدریه که توشه..تا خطر مرگ رو کاهش بده! -خطر مرگ چیه؟ -داروش خیلی قویه..تنها ماده ای که میتونه دزشو کم کنه همون سرگیجست(ماده ی مخدر ترکیبی)گرفتی یانه؟سم هیچ بلای سرش نمیاد..فقط بیهوشه و تا دوساعت دیگه بیدار میشه!فهمیدی؟ مت لبشو کشید زیر دندونش و به سم خیره شد... ************ لنا عصبی همه ی لباسای توی کمدشو بهم ریخت و ریخت وسط اتاق:اه..هیچ کدوم خوب نیستن...چی بپوشم؟ سم ایستاد.اون اماده شده بود.یه بلوز راهراه ریز ابی به تن داشت که خطاش عمودی بودن.با کروات راهراه دودی رنگ که خطاش اققی بودن.یه کت بلند راه خمراه ابی پرنگ که مایل به دودی بود خیلی مات بود هم تنش بود که خطاش عمودی بود.موهاشم رو به بالا و مایل به چپ بود.لبخند زد و دستاشو تو جیبش فرو کرد:نمیدونم..من که امادم.. صدای رز تو راهرو پیچید:لنا دم در بسته پستی داری!این ربات ابله بسته رو نمیده میگه الا و بلا خانوم بودنر بیا بگیر! لنا سرشو کلافه تکون داد و لباس خوابشو کشید و تن کرد تا تن برهنش پوشیده شه.از پله ها با پای برهنه دوید پایین خوبیش این بود هنوز کسی نیومده بود.موهای حالت دارش رویخ دورش درو بزا کرد و بسته رو گرفت.امضا کرد و برگشت بالا.بسته ی بزرگ رو بی خوصله انداخت روی تخت و باز رفت سر کمدش.موهاشو چنگ زد:چرا یادم نبود یه دست دیگه بگیرم؟ سم یکم به جعبه ی کرم رنگ که باگل ربان قهوه ای تزئین شده بود نگاه کرد و دست به سینه ایستاد:بازش کن؟ -الان نه وقطشو دارم نه حوصلشو.. -یه حسی بهم میگه این راه حل مشکلته.. لنا چرخید طرف سم و اخم کردسم شونه هاشو بالا انداخت:خیل خب..ولی پیشنهاد میکنم بازش کنی! لنا عصبی دستاشو توهوا تکون داد:بازش کنم دست از سرم میکشی؟ سم لبخند زد و تایید کرد.لنا اومد طرف جعبه و بازش کرد..با دیدن لباس توی جعبه درجا خشک شد:وای خدا...کار توئه اره؟ سم لبخند زد و سرشو تکون داد.لنا لباسو در اورد و بهش نگاه کرد.یه پیراهن فون سفید بود که از رو شونه ی سمت چپش تور سیاه گلای رز کار شده بود که به صورت یه نوار پنج سانتی یقه باز و گردشو میپوشوند و از زیر بند دیگش رد میشد و از پهلو تا پایین میرفت.خیلی شیک و قشنگ بود.لباسو پوشید و زیپ مخفیشو با کمک سم بست.حتی کفش هم تو جعبه بود.یه کفش عروسکی و براق سفید بود.پاش کرد و موهاشو ریخت دورش و تو اینه خودشو دید:معلومه که عالیه..مگه سلیقه ی سم بد میشه؟ سم خندید:لوسم نکن دختر! لنا از تو اینه بهش نگاه کرد:مگه میشه حقیقتو به زبون نیاورد؟ کمی رژ به لباش زد و لباشو بهم کشید:تمومه.چه جالب با ستم هم جوره.ایول..وایسا بینم کی خریده؟ -پریروز! -چرا من ندیدم؟ -میدیدی که سورپرایز نمیشدی میشدی؟ لنا به طرفش قدم برداشت و خودشو انداخت تو بغل سم:معرکه ای خل و چل! سم لناشو محکم بغل کرد و لبخند زد.لنارو از خودش جدا کرد و دسشو خم کرد لنا هردو دستشو دور دست م حلقا کرد و باهم قدم برداشتن:امشب تا اخر خوشگذرونی داریم خانوم خوشگله!فکر فرار هم به سرت نمیزنه گرفتی که؟ لنا خندید:از چی؟از تو؟نترس فرار که نمیکنم هیچ تا اخر نمیزارم از جلوی چشمم دور شی! از پله های چوبی اومدن پایین همه ی کسایی که دعوت کرده بودن هم اومده بودن و مشغول خوردن اب جو یا حرف زدن بودن.چند نفرم تو سالن پذیرایی درحال رقصیدن با اهنگ ملایمی که از دستگاه پخش،پخش میشد بودن!سم لیوان اب جو رو مقابل صورت لنا گرفت و لبخند زد.لنا با دیدن لیوان رنگ از رخش پرید و دستشو رو بینی و دهنش گذاشت:وای خدا بگیرش اونور.. سم نگران هردو لیوانو تو سینی گذاشت و شونه های لنارو گرفت:گذاشتم خب..چت شد یه دفعه اروم نفس عمیق بکش! لنا نفس عمیق کشیو و با دستش خودشو باد زد.ولی یه دفعه سمو پس زد:وای خدا سم برو کنار.. سم جا خورد:چیه؟نکنه از من بدت میاد؟ لنا سرشو تکون داد و خواست باز به سم نزدیک بشه ولی حالش دوباره بد شد و دستشو جلوی دهنش گرفت.رز جلو اومد و شونه های لنا رو گرفت:لنا چته؟ سم باز عقب رفت بین خودش و لنا یک مترونیم فاصله افتاد.لنا نفس عمیق کشید و سرشو بلند کرد.بعد تو چشمای سم خیره شد:متاسفم سمی.. سم لبخند غمگینی زد:ظاهرا تا یه مدت نا معلوم باید ازت دور بمونم! لنا بغض کرد ولی سم سریع واکنش نشون داد:چیزی نیست دختر خوب..اشکال نداره!خیلی ازت دور نمیشم.. لنا بین بغض و گریه خندید.سم الکس رو صدا زد الکس سریع اومد جلو:تو لنا باهم بمونید.. الکس عجیب نگاش کرد:وا مگه میخوای جایی بری؟ -نه نمیخوام جایی برم ولی.. رز خندید:لنا از سم بدش میاد.. الکس جا خورد و به لنا و بعد به سم خیره شد.اگه لنا از سم بدش میاد..پس سم میخواد این پنج ماه مونده رو چه جوری بگذرونه؟دور از لنا؟وای نه..پیچاره سم!؟زورکی خندید و دست لنا رو گرفت.سم ازشون دور شد و رفت توحیاط.اونجام چند نفر بودن..سم سرشو تکون داد:دمت گرم زندگی!همه جوره سر من خراب کن!تو روحت!نگاش معطوف نگاه سنگینی شد که قرار نبود دست از سرش برداره..چرخید و چشمش به زنی افتاد که چند روز پیش تهدیدش کرده بود..امیلی..پوزخند شیطانی رو لبای امیلی نقش بست..دیمن کنار امیلی ایستاد.سم کمه به اون مرد که کنار امیلی ایستاده بود خیره شد و بعد هم خود امیلی..اون مرد یه ادم عادی بود..دنبال نسبت میگشت..امیلی جلو تر اومد همینطور دیمن..رو به روی سم ایستاد:سلام اقای خوشحال.. سم دندوناشو روهم سایید و از لاشون غرید:چی میخوای... -هیچی..اومدم تو یه جشن شرکت کنم و خوشحال باشم..اخه قراره فردا کوچولوی خوشگلم به دنیا بیاد.. سم لرزید و این لرزش از نگاه دیمن دور نموند:نگران نباش..نیومدم دخل لنا رو بیارم..فقط اومدم یه تبریک خشک و خالی هم که شده از زبونت بشنوم! سم عصبی تر درحالی که سعی میکرد صداش نره بالا:منو بدبخت کردی حالا اومدی ازم تبریک بشنوی؟ امیلی خونسردانه لباشو ورچید:نگو..ولی من جدایی پنج ماهتو از لنا تبریک میگم..ظاهرا ازت بدش میاد!شب خوبی داشته باشی بازنده.. و دست دیمن رو گرفت و رفت..سم با نگاهش اونو از خونش انداخت بیرون و برگشت تو مهمونی..لنا رو زیر نظر گرفت با الکس اروم و نرم میرقصید..حسرت خودر که از الان تا پنج ماه دیگه نمیتونه تو اغوشش اروم شه..دست مردونه ی مت رو شونش نشست:رز ماجرارو گفت..میتونی تا پنج ماه تحمل کنی؟ سم پوزخند زد:مگه چاره ای هم دارم؟ -جوش به دلت شه.هر هر هر... و ازش جدا شد..سم موند و یه عالمه فکر ویرانگر.. ************* رز خودشو تو اینه دید.قشنگ شده بود ولی با گوشواره های نیم ست تکراریش مشکل پیدا کرده بود.سرشو تکون داد و چرخید طرف رز که با چه شوقی به خودش نگاه میکرد.ارایش ساده ای که روی صورتش نشسته بود چهرشو تودل برو تر کرده بود.ارایشگر باز به موهای حالت دار و بازش تافت زد تا تکون نخوره و کمی فیکساتور زد به صورتش تا ارایش صورتش فیکس فیکس بشه.رز کمه به خودش بالید:وای چه خوشل شدم! لنا خندید و لبه ی لباسشو بین انگشتای کشیدش گرفت و چرخوند:من چی؟ رز بهش نگاه کرد:تورو میبینم عصبی میشم چون خوشل تر شدی! لنا خندید و سرشو تکون داد همراهای ارایشگر نیم ست رز رو براش انداختن یکی از اونا اومد تو اتاق و :خانوم بوینر؟ لنا چخید و به شاگرد جوونی که روبه روش می ایستاد کرد:اینو اقاتون فرستادن. لنا جعبه ی قهوه ای و مخملی رو از دستش گرفت و باسر تشکر کرد.رز که نوز زیر دست شاگردا بود تا ربانای سفید لباسشو مرتب کنن سر چرخوند:چی فرستاده؟ لنا در جعبه رو باز کرد برق نگین های بزرگ و سفید و فوق العاده ی نیم ست توی جعبه باعث شد برق از سرش بپره:واااای.. رز داد زد:باز سنگ تموم گذاشته؟ لنا گوشواره های پنج سانتیشو انداخت و دست بندشو که کشی هم برد دست کرد و چرخید:چطوره! رز جیغ زد:خاک برسرش با این سلیقش..کوفتت شه.. لنا خندید و باز از تو اینه به خودش خیره شد سم واقعا بینظیر بود!یکی دیگه از شاگردا:باید بریم کلیسا دیر شد! مت عصبی میرفت و میومد.سم کمی بهش نگاه کرد و بعد به گرگ سیاهی که سرروی پاهاش گذاشته بود وهیچی نمیگفت،دیشب اورده بودنش..هرچی مت اصرار کرده بود تا قلاده ای که خریده بود رو بندازن گردنش سم نزلشته بود.چون معتقد بود نباید به گردن گرگ انداخت.مت دستشو کشید رو صورتشو پوستشو به پایین کشید:وای استرس دارم.. با این حرفش الکس زد زیر خنده و باعث شد اعصاب مت بیشتر تحریک شه:مرض! سم نگاهشو از تو گوشیش کشید بیرون و بهش نگا کرد:نه اینکه دفعه اولته میبینیش؟ حتا کشیکی که واسه ی عقدشون اومده بود هم زد زیر خنده:انگار میخواد با یه خرس گریزلی وصلت کنه! سم بلند شد و دستشو گرفت و مجبورش کرد تو جایگاهش بایسته:اومدن وایسا سر جات! مت نگاه به در دوخت سم و الکس تو جایگاه ایستادن.در بزرگ کلیسا باز شد و یه عروسک سفید پوش تو درگاه ظاهر شد.لنا دست رز رو گرفته بود و اروم میومدن جلو.مت هل شد و با دهن باز به زنی خیره شد که حسابی دلشو برده.الکس بادیدن دهان بازش سمو متلع کرد سم با دیدن دهن باز مت ریز خندید.لنا دست رز رو تو دست مت گذاشت و رفت تو جایگاهش ایستاد.کشیک شروع کرد یک ربع طول کشید تا اون حرفای قلمبه سلمبه روزد و اعصاب بقیه خط انداخت و دست اخر به بخش مهمش رسید.مت انقدر این پا و اون پا کرد که شلوارش سابید.رز فقط ریز میخندید: خانوم رز اکلس..ایا عهد میبندید در تمامی لحظات..شادی و غم ها سختی ها و راحتی ها..درکنار همسرتان که شریک زندگی و لحظات شماست با اوهمراه باشید و تحت هیچ شرایطی به ایشان پشت نکرده و خیانت نکنید و هیچ چیز حتی مرگ شمارا از هم جدا نکند؟ رز لبخند زد:عهد میبندم.. کشیک رو به مت کرد:اقای متیو هاتسون..ایا عهد میبندید در تمامی لحظات..شادی و غم ها سختی ها و راحتی ها..درکنار همسرتان که شریک زندگی و لحظات شماست با اوهمراه باشید و تحت هیچ شرایطی به ایشان پشت نکرده و خیانت نکنید و هیچ چیز حتی مرگ شمارا از هم جدا نکند؟ مت هم متقابلا لبخند زد:عهد میبندم. کشیک کتاب مقدسشو بست و رو به مهمونا کرد:من این دورا زن و شوهر اعلام میدارم..باشد که درسایه ی روح القدس در خوشبختی زندگی کنند.. همه ی مهمونا بلند شدن و به افتخارشون دست زدن.مت شونه های رز رو گرفت و رو دست خوابوندش سوت مهمونا باعث شد هیجان کارش بیشتر بشه.لبای رز رو بوسید و بهش مهلت مخالفت نداد.سم کنار الکس بود و دست میزد سرشو کج کرد جوری که لباش به گوش الکس برسه:الکس لنا رو میسپارم دست تو!مواظبش باشا.. الکس موزیانه خندید:خیلی کاریش ندارم..یکم فقط سم سریع چرخید طرفش:غلط میکنی دستش بزنی!میکشمت الکس.. الکس خندید:نه بابا شوخی کردم..نگران نباش حواسم بهش هست.. عروس و دوماد دست در دست هم میون سوت و جیغ مهمونا فرش قرمزو در پیش گرفتن و به طرف در رفتن.مهمونا یکی یکی دنبالشون راه میفتادن و رو سرشون گلبرگای سفید وقرمز رز میریختن.الکس دست لنا رو گرفت سم با فاصله ی پنجاه متر دنبال لنا افتاد.لنا گاهی به عقب نگاه میکرد و بعد حرفی که میخواست بزنه رو براش پیامکی میفرستاد و سم هم سریعوجواب میداد:نیم ست معرکه بود سم! -دوست داشتم مث همیشه بدرخشی عشقم! -متاسفم که نمیتونم کنارت باشم سمی؛-( سم خواست جواب بده ولی گوشیش لرزید و زنگ خورد.ایستاد تا جمعیت از کنار رد بشن جواب داد:چی شده کارتر؟ تقریبا کلیسا خالی شده بود و سم تنها رو فرش قرمزی که پر از گلبرگ بود ایستاده بود صدای هراسون کارتر باعث شد چشمای سم بسته شن..و بعد صدای امیلی تو گوشی پیچید:سربازی به این وفاداری ندیده بودم..داره از جون خودش میگذره تا تورو نجات بده.. -یه مو از سرش کم شه امیلی! امیلی به ناخناش ور رفت و بعد محکم کوبید تو گوش کارتر:قول نمیدم زنده نگهش دارم..مگه اینکه زود خودتو برسونی.. سم گوشی رو قطع کرد و زبونشو عصبی تو دهنش چرخوند و غیب شد.تو راهروی اتاقش ظاهر شد.دستشو شلاق وار حرکت داد شلاق یخی رنگش ظاهر شد و کنارش افتاددر اتاقشو با کف دست هل داد و باز کرد کارتر به دیوار بسته شده بود و بیهوش افتاده بود سم دندوناشو بهم سایید امیلی خندید:نترس..زندست.. -واسه چی اومدی؟ -اول حیفم اومد از تو عروسی بکشمت بیرون عزیزم!ساقدوش خیلی خوشلی هسی! -خفه ابله..بزار اون بره.. امیلی شونه هاشو انداخت بالا دستشو اورد بالا مشت کرد و باز شد.کارتر افتاد رو زمین:اومدم به مبارزه دعوتت کنم کوچولو..یه مبارزه که مشخص کنه کدوم لایق زندگی کردن هستیم! سم پوزخند زد:مبارزه تا سرحد مرگ... امیلی دستشو دارز کرد:البت نه اینجا.. سم با تردید دستشو جلو برد و رو دستای امیلی گذاشت.. لنا چرخید و باز اومد تو بغل الکس:سمو نمیبینم الکس! الکس سرشو بلند کرد و اطراف رو کاوید:شاید همین پشت پشتاست..راستی لنا..نگفتی نظرت چیه؟ لنا سرشو تکون داد:به نظرم دختر خوبیه.خوشگل هم هست..گفتی اسمش چیه؟ -شری! لنا سرشو تکون داد:داره نگات میکنه الکس!دست از رقصیدن با من بردار و برو سراغش.برو دیگه! الکس ایستاد:بدون من مشکلی برات پیش نمیاد؟ -بچه نیستم الکس..برو! الکس با یه لبخند به طرف دختر موبلوندی رفت که ایستاده بود و مشروب میخورد:شری!سلام؟ شری با دیدن الکس زد زیر خنده:وای الکس..فک کردم اشتباه گرفتم.. و خودشو انداخت تو بغل الکس:خوشحالم زنده ای..متاسفم که باعث شدم گیر بیفتی! الکس خندید و سرشو تکون داد.. سم به بیابونی که جلوی چشمش بود خیره شد.امیلی پشت سر و کنارش ایستاد،انگشت وسطیشو اروم کشید رو شونه ی سم و عشوه اومد:برعکس تو..من به حرفا ادمایی که واسم ارزش دارن اهمیت میدم.(رفت رو به روی سم وصورتشو نیم وجبی صورت سم نگه داشت جوری که نفساشون به صورت هم میخورد:)میدونی چیه؟تو خیلی بد و بیوفا بودی سم.. و سرشو تکون داد و ازش فاصله گرفت.گارد گرفت و با حرکت شلاقوار دستش دوشلاق به رن فسفری و از جنس نور دور بدنش چرخیدن و روی زمین فرود اومدن.سم پاهاشو به عض شونه باز کرد وفقط دستاشو حرکت داد.شلاقاش روی خاک افتادن.غروب افتاب بود و باد خنکی که به صورتش میخورد هشدار سرد بودن بیش از اندازه ی هوای بیابون رو نیداد.امیلی حمله کرد سم با یه جاخالی به موقع به طرف چپ حملشو دفع کرد و شلاقشو به طرف امیلی حرکت کرد امیلی دستشو روی سرش حرکت داد و شلاق سمو پس زد در گیر شدن.نور قرمز رنگ افتاب از بین رفت و ستاره های چشمک زن تو هوا ظاهر شدن.تنها نوری که دیده میشد حرکت شلاقی و سریع دوخط نو با رنگای یخی و فسفوری بود که جلوه ی نمایشی بینظیری ایجاد کرده بود و هرکس میدید فکر میکرد این یه رقص نوره همین و بس..سم اینجا بود..وسط نا کجا اباد..گاهی کتک میخورد و گاهی میزد..عرق و خون از سروروی هردو جاری بود ولی هیچ کدوم مغلوب نمیشدن..تا اینکه امیلی با ضربه ی دست سم به شونش نقش زمین شد.بلند شد و خواست حمله کتهولی دستاش از حرکت افتاده بودن.ضربه ی سم باعث شده بود عصب دستش از کار بیفته.خندید:کارت عالی بود.. سم صاف ایستاد:وقتی تمام انرژیتو توی دستات پنهان میکنی و کسی رو به مبارزه دعوت میکنی اونم تا سرحد مرگ..باید یادت بمونه که ممکنه طرف رازورمز از کار افتادن دستاتو بدونه..ممکنه تو تک تک سلولای تنش انرژی شو مخفی کرده باشه.. امیلی سرشو تکون داد:واسه من فلسفه نباف سم..کاری که بخاطرش جنگیدی روانجام بده..از شرم خلاص شو.. سم سرشو تکون داد:باهات کاری رو میکنم که باهام کردی..میزارم زنده باشی و روزی هزار بار ارزوی مرگ کنی و احساس پشیمونی از اینکه چرا باهام رودررو شدی خفت کنه..نیروتو تا اخرین ذرش میکشم از کالبدت بیرون..و تومیشی یه ادم فانی که قبلا بودی و واسه جاوید شدن درد زیادی رو به جون خریدی..زندگیتو برات بی فایده میکنم..میمونه پسرت..که اومیدوارم علیه من نشوریش..چون میکشمش..حیف که اونقدر نمیمونم تا فلاکتتو ببینم.. دستشو رو پیشونی امیلی گذاشت و نور سفید و کور کننزه ای از محل لمس دستش با پیشونی امیلی ساطع شد.. دیمن کلافه موهاشو چنگ زد..هیچ خبری از زنش که یه ساعت پیش نا پدید شده بود نداشت.خواست از در اتاق بره بیرون که امیلی جلوش ظاهرشد.نگاش به کف دوخته بود ولی سرش بالا بود.حلقه ی اشک چشمای براقشو براق ترمیکردسرشو با بغض و ناباوری تکون داد:بدبخت شدم..تمام تلاشم پرشد و رفت هوا.. دیمن نفسی از سر اسودگی کشید و لنیلی رو توی اغوشش کشید:خدارو شکر که زنده ای عشقم! امیلی متعجب به دیمن نگاه کرد:گفت نمیمونه تا فلاکتمو ببینه..ینی چی!؟ سم جلوی اینه ی قدی ایستاد..کتش پاره شده بود..همینطور شلوارش.کلا سرو وضعش پر خاک و کثیفی بود.همشونو از تنش کشید بیرون و انداخت سطل اشغال.سط سیاهشو پوشید منتها با کروات صورتی پررنگ.کمی به خودش ادکلن مخصوصشو زد و موهاشو با نوک انگشتاش مرتب کرددستاش رو موهاش خشک شد..با دیدن دسته ی نسبتا بزرگ از موهای سفید که لابه لای موهاش بود درجا پرید..موهاش سفید شده بود..تعجبش خوابید پوزخند زد:کارت بالاخره تموم میشه سم..از این دردا خلاص میشی.. لنا رو صندلی نشسته بود و دنبال سوژه میگشت تا یکم وقت بگذرونه.سنگینی نگاهی رو حس کرد.چرخید طرفراستش با دیدن سم نفس عمیقی کشید و اشاره کرد تا بیاد نزدیک.اما سم سرشو تکون داد و جلو نیومد لنا لب زد:چرا لباستو عوض کردی؟سم شونه انداخت بالا و :همینطوری.. مشغوله حرف زدن باهم بودن که یه مرد جلو اومد و بین هردو ایستاد دست لنا رو گرفت و :خانوم کروز..افتخار میدین؟ لنا دستشو کشید:شما؟ -بنده یکی از اشنایان هستم.. لنا باقاطعیت بلند شد و لحن خشک و خشنشو به کار گرفت:نخیر..افتخار نمیدم.. خواست از کنارش رد بشه و بره طرف سم که بازوش کشیده شد.چرخید طرف اون مرد چشم زاغ گستاخ:اقای محترم گفتم افتخار نمیدم.. با دیدن حرکت ناگهانی مرد اخمای سم رفت توهم.لنا سعی کرد دستشو بکشه ولی مرد ولکن نبود:از اول مجلس تنهایین!منم تنهام!چرا یه دورباهم نرقصیم!نظرتون چیه! لنا ترسید اگه سم بیاد جلو قطعا مرد لت و پار میشه:اقای محترم گفتم نه..اگه جونتو دوست داری ازم فاصله بگیر و برو! مرد خندید:جونم که البته خیلی دوستش دارم.ولی رقصیدن با خانوم جذابی چون شما رو بیشتر دوست دارم.. یه دفعه مچ دستش تو حسار یه دست کشیده گیر افتاد نگاشو کشوند سمت اخمای که محکم بهم گره خورده بود.پرو پرو تو چشمای سم خیره شد:بازوشو ول کن! پوزخند زد:ول نکنم چی میشه؟مفتشی؟ سم مچ دست مرد رو فشار داد:نمیخوام عروسی داداشم خراب شهوگرنه میکشتم کسی که قصد تعرض به زن من داره..حالا گم میشی میری جایی که ازش اومدی! و دست مرد رو از دست لنا جدا کرد و هلش دادمرد فرصتو گیراورد و فرار کرد.سم از لنا فاصله گرفت:هواتو دارم عزیزم.. خواست بره که لنا نزاشت:حوصلم سر میره بمون.. سم لبخند زد و رو دوتا صندلی اونورتر نشست تا لناشو اذیت نکنه..لنا چرخید طرف سم:میخوای چکنی سم!میخوای باز مث قبلی.. -نه عزیزم.. -پس میخوای چیکار کنی؟ سم دستشو رو بینیش گذاشت:هیسسسس..هنوز چند ماه مونده.. ************ کنترلو تو دستش جا به جا کرد و به زیونویسای خبری خیره شد.گاهی فحش میداد گاهی میگفت دمشون گرم.الکس پرید جلوش:لنا لباسم خوبه؟ لنا یکم براندازش کرد:نه..خوب نیست.. الکس زد رو پیشونیش و:وای چیکار کنم؟ -اون کت لی سفیدتو بپوش خب!به تیپ سفیدتم میاد. الکس دوید بالاسم تو اشپزخونه داد زد:لنا چقدر نمک بریزم! لنا خندید:نصف قاشق چای خوری..سم بیا بیرون.پنج ماه کنارهم نبودیم حالام که اون مرحله رو پشت سر گذاشتم رفتی چپیدی تواشپزخونه؟ سم از همون جا داد زد:الاکس حالا واجبه بری؟بیارش اینجا امشب مت و رز میانا؟ الکس اومد و سوییچ موتورشو برداشت:بعد مراسممون میایم.فعلا بچه ها مواظب همدیگه باشین..خادافظ.. سم با پیشبند و ملاقه به دست اومد بیرون.لنا با دیدن سم زد زیر خنده.سم یکم بهش نگاه کرد و پیشبندشو باز کرد:به عمت بخند.. و برگشتچ تو اشپزخونه.لنا باز صداش زد:سمی میای ترشی الوچه و لواشک بیار! و باز به تلویزیون خیره شد.کانال رو عوض کرد و یه کانال گردشگری گرفت.یکم جاهای دیدنی کشور ایران رو نگاه کرد:میخوام برم ایران.. سم سینی و ظرفای کوچیک ترشی و لواشک رو روی میز روبه روی لنا گذاشت و کنارش نشست شونشو باز کرد و لنا خودشو اروم کشید تو بغلش:الان که نمیشه عزیز دلم...بعدا میفرستمت بری . -برم؟مگه تو نمیای؟ -من نخواهم تونست بیام..ولی قول میدم تو و بقیه بچه هارو بفرستم.. -ولی. سم لبشو رو لبای لنا گذاشت و مهر سکوت به لباش گذاشت.بعد ازش جدا شد:سکوت اختیار کن که جواب هیچ ولی و اما و اگر داده نمیشه.. لنا سرشو تکون داد و به تلویزیون خیره شد.زنگ در به صدا در اومد و باعث شد سم از لنا جدا شه و بره طرف در.اروم درو بازک کرد رز جیغ کشید و پرید تو بغلش گونشو بوسید:بابایی سارا کوچولو چطوره؟ و بعد ازش جدا شد و دوباره جیغ کشید و دوید طرف لنا:مامانی پف کرده ی سارا چطوره؟ لنا متقابلا جیغ زد:مث خاله ی خلش پرانرژیه! رز بی تعارف دوتا از اون الوچه های سفت و ابدار که یک هفتهوتو سرکه خوابیده بودن رو انداخت تو دهنش و درحالی که کلی ملچ و ملوچ میکرد و قیافشو کج و معوج میکرد:دکتر کی نوبت زده واسه زایمانت؟ -امروز یا فردا!البت امروز که تموم شد و رفت..مت چیکار میکنه؟ -هیچی تو خودشه و با خودش درگیره..میگه دوست نداره جای داداشش بشینه.کاری که سم قبلا داشته رو نمیخواد و میگه کار دزدیه و فلانه و این حرفا.. لنا جا خورد:سم فرماندهی گروه ویژه رو واگذار کرده؟! -مگه خبر نداشتی؟وای نباید میگفتم!؟ لنا چرخید طرف سم که با خم و جدیدت تمام به زمین خیره بود و حرفای مت و توضیحا و گزارشاتشو تحلیل میکرد.چرخید رو به رز:سم عجیب شده رز! -چطور؟ -نمیدونم...هرچی قول اول زندگی داد رو تو این پنج ماه انجام داد..الانم که کامل کنار منه..باورت میشه اشپزی میکنه تا من اذیت نشم؟ رز بلند زد زیر خنده.سم و مت متعجب از خنده ی بلند و بی موقش دست از حرف زدن کشیدن و بهش خیره شدن.رز دستشو رو شکمش گذاشت و اشکشو با دست دیگش گرفت:موش شراشپز دیده بودم..سم سراشپز ندیده بودم! مت متعجب چرخید طرفش:اشپزی میکنی؟(سرشو تکون داد و تاسف خورد)خاک تو سر زنزلیلت کنم! سم عصبی شد:خفه بابا...نمیتونم غذای بیرونو بهش بدم که میتونم؟ رز جدی نشست:راست میگه یاد بگیر ازش خاک بر سرت کنم؟ مت که درحال خندیدن بود تو ذوقش خورد و چپ چپ رز رو دید:چی گفتی؟ رز خونسرد الوچه گذاشت تو دهنش:گفتم یاد بگیر خاک برسرت کنم! -چی رو زن زلیلی رو؟ -مگه چشه.چارماهه اومدم خونت مث کلفت کار کردم برات.این سیاه وفاش از تو بیشتر بود! لنا و سم هردو سرش داد زدن:مت؟ سم:میدونشتم نمیزاشتم ازدواج کنید! لنا:واقعا چی فک کردی که ازش کار میکشی؟ بحث و خنده بینشون بالا گرفت..هیچ کدوم از اون چار نفر نمیدونستن تا چند ساعت دیگه قراره چه اتفاقی بیفته.شامو خوردن و از دست پخت سم تعریف کردن.تا اینکه در باز شد و الکس با یه دختر ریزه میزه و خوشگل اومد تو:بچه ها زنمواوردم!خین خین خین! هرچارنفر اومدن جلوی در.مت با دیدن شری:الکس بی ادب..یه این خوشگلا رو واسه مام جور میکردی! جیغ رز رفت هوا:مت امشب مردی.. مت نگاش کرد:خب چیه!؟بده؟منو کشتی تو..پدرمو دراوردی زن!اون از خریدات..اون از.. رز وسط حرفش پرید:حرف از خرید نزن که میکشمت!من بدبخت مث جوجه اردکا باید دنبالت بدوم... مت لبخند زد:جوجه اردک؟کاش مث اونا بودی خیلی گوگولی و نازن. -چی؟ -صداشونم کم و نازه. -میخوای بگی من بدصدام؟ همینطور بحث الکی میکردن که یه دفعه صورت لنا از درد جمع شد و صدای نالش.بند دل سم و الکس رو پاره کرد.سم دوید طرفش.رز و مت هم به تکاپو افتادن ولی الکس خشک شده بود و به سم و لنا خیره بود.قطره های اشکش از دو چشمش چکید..نا امیدی به قلبش چیره شد..تموم شد..بالاخره روز تلخی که میخواست بهش فکر نکنه رسید.سم لنایی که داشت از درد نعره میزد رو روی دست بلند کرد و به طرف ماشینش دوید.مت و رز خواستن دنبالش برن ولی صدای های های گریه الکس باعث شد متعجب بچرخن طرفش:چته؟چرا گریه میکنی؟ الکس با گریه بریده بریده جواب داد:برین دنبالش..سم دیگه با پای خودش بر نمیگرده..برید خداحافظی کنید... با تموم شدن جملش شدت گریش بیشتر شد.. مت دوید طرف ماشین کوپه ی خودش.. لنا پشت ماشین از روی درد نعره میزد سم باشنیدن نعره هاش بغض میکرد و اشکاش گوله گوله مریخت،بالاخره روز جداییش از لنا رسید..روز سختی که تلخیش تمام این پنج ماه روحشو شکنجه داده بود..بغضشو غورت داد و باصدای لرزونش لنا رو خطاب داد:لنا یه چیزی میگم گوش کن.. لنا نالشو خفه کرد:بگو قطره ی اشکشو با شستش گرفت:لنای من..مبادا زندگیتو خراب کنی..مبادا از چشم دخترت ببینی..من به این سرنوشت راضیم..از همه ی زندگیم راضی بودم..تو بهترین اتفاقی بودی که توی زندگیم افتاد..تو تنها منبع ارامشی بودی که میتونستم تو هرشرایط بهش تکیه کنم..من خیلی خودخواهم لنا..چون نخواستم از دستت بدم..نخواستم روزی رو ببینم که تو نباشی... -چی میگی سم؟ بغضش شکست و به گریه افتاد..مبادا خودتو بخاطر این چند ماه سرزنش کنی لنا..مبادا اتاقتو جدا کنی..مبادا سارارو ازم دور نگه داری..مبادا تختتو جدا کنی لنا..من بدون تو دق میکنم..تموم میشم..میشنوی!؟ -سم.... از ماشین پرید پایین و لنارو رو دست بلند کرد همونطور که توی بغلش بود سرشو به گوشش نزدیک کرد:سارا بهت ارامش میده لنای من..متاسفم..خودخواهیمو باید ببخشی لنا!خیلی دوست دارم...حتی بیشتر از خودم.. لنا از درد نعره زد.سم اونو رو تخت گذاشت.مکس هراسون دوید تو راهرو ها میدوید و دنبال اتاقی میگشت که لنارو بردن.اون روز رسیده بود..اغاز شکنجه های روح سم..بالاخره اتاق رو پیدا کرد لنا تحت مراقبت پزشک درحال زایمان بود.سم بالای سرش ایستاده بود و گریه میکرد.رفت و روبه روی سم ایستاد نگاه نگرانشو تو چشمای سرخ از اشک سم دوخت..تاحالا سمو این مدلی ندیده بود..داشت مثل دختر بچه ای که بادکنکشو ترکوندن گریه میکرد.سرشو تکون داد که ینی کارتو شروع کن.سم دستشو رو شکم و پیشونی لنا گذاشت.از نقاط لمس دستاش با بدن لنا نور کم و یخی رنگی ساطع شد.هرچی بیشتر میگذشت بدنش سست تر میشد..توان زانوهاش کمتر میشد..داشت جون خودشو میگرفت.با تموم شدن کارش صدای گریه ی بچه تو اتاق پیچید لنا خندید و به قیافه ی بی حال سم چشم دوخت چنان رنگ پریده بود که انگار اون درد کشیده..خودشم چنان انرژی ای داشت که انگار نه انگار درد برده..سم کنترل زانو هاشو از دست داد لنا ترسید و به طرفش خیز برداشت..سم فرصت نکرد چهره ی دخترشو ببینه..نگاه تایید گر مکس بهش فهموند که موفق شده..سم لبخندی از سر پیروزی زد..از ته دل خوشحال بود جون چرخوندن سرشو نداشت نگاهشو چرخوند به طرف لنا سرش به عقب افتاده بود و به سختی خودشو نگه داشته بود:دوستت دارم لنا...مواظب ثمره ی عشقمون باش..مواظب خودت باش..خداحافظ عشق قشنگم... چشماش رفت تو سرش و روی زمین افتاد..لنا مات و بدون کوچک ترین حرفی به صورت سم خیره بود..جوری پلکاشو بسته بود انگار صدساله مرده..به لکنت افتاد:س..سم؟ الکس و مت هردو خودشونو انداختن تو اتاق الکس بادیدن جسم بی جون سم زانو زد گریش تشدید شد..صورتشو پوشوند و زجه زد..مت دستشو به چارچوب در تکیه داد تا روی زمین نیوفته..نفسش برید..لنا بادیدن گریه ی بی امون الکس قیافه ی غرق در بغض مکس و متعجب مت دوهزاریش افتاد نگاه متعجبشو ازشون گرقت و به سم دوخت که رو زمین افتاده بود..حتی دکتر هام بادیدن قیافه ی الکس و مکس متوجه شده بودن..لنا خودشو انداخت رو زمین و دردی که تو لگنش پیچیده بود رو ندید گرفت.پرستارایی که سعی داشتن بلندش کنن رو با دست پس زد و خودشو کشوند طرف سم....دستشو زیر سرش محکم کرد و تن یخ زدشو بلند کرد.سر سم به عقب میفتاد و ماهیچه هاش هیچ تلاشی واسه نگه داشتنش نمیکردن..سمو تو اغوشش..بین دستاش نگه داشت..قطرات اشکش از دوجفت چشمش چکید..حالا خودخواهی سمو فهمیده بود!سرشو تکون داد ناباورانه هق زد..ناله زد..زجه زد..نمیتونست قبول کنه سمش انقدر راحت مرده باشه..:نه..نه..نه سم..تو نباید منو بزاری و بری..نه..من باور نمیکنم..نه...نه نه نه لعنتی نه... صدای زجه های سوزناکش دل همه ی بیننده هاشو به درد اورده بود..سعی میکردن سمو ازش جدا کنن ولی اون از سمش جدا نمیشد..الکس با گریه شونه های لنا رو گرفت تا بلندش کنه ولی لنا اونو پس زد:نمیزارم سممو ببرین..نمیزارم ببرینش..اون باید پیش خودم بمونه..پیش دخترمون بمونه..نمیزارم ببرینش..نمیزارم..ولم کنین..سم پاشو..پاشو و نزار به من دست بزنن..پاشو نزار مارو از هم جدا کنن..پاشو سم..پاشو لعنتی..بلند شو..سم..نهههههه!؟ یک هفته براش به اندازه ی هفت سال گذشته بود..کلید رو چرخوند و درخونه ای رو باز کرد که تا هفت روز پیش هم غرق خوشبختی و شادمانی بود..خونه ای که به مدت پنج ماه کسایی که تو قلبش زندگی میکردن رو پناه داده بود و غرق گرمای محبت کرده بود..اما حالا..تاریک و بی روح بود و با سرمایی که از وجود قلبش میگرفت به لنا دهن کجی میکرد...درو هل دادو بست..باصدای بسته شدن قفلش دختر کوچولوش ترسید و نق زد.با دیدن صورت کوچولویی که از لای پتوی صورتی رنگش پیدا بود لبخند زد دستشو اورد بالا و صورتشو با انگشتش نوازش کرد.ثمره ی عشقش تکون خورد و چشمای به رنگ اقیانوسشو باز کرد..با دیدن چشماش لبخند زد..لبخندی که از روی بغض تلخ تو گلوش ایجاد شده بود..ساک صورتی رنگ دختر کوچولوشو یه گوشه انداخت و مسیر پله هارو در پیش گرفت..اروم در اتاق رو باز کرد..اتاقی که یه روز گرم از گرمای عشقش بود و حالا اونقدر سرد بود که به هیچ وسیله ی گرما زایی گرم نمیشد..نگاش کشیده شد سمت تخت و چشمش روصورت مردی افتاد که گوشه ی تخت به یه خواب عمیق رفته بود و معلوم نبود کی قراره بیدار بشه..در اتاق رو اروم بست تا ارامش وحشتناکی که تو بدن سموئلش افتاده بهم نریزه.گوشه ی خالی تخت رو انتخاب کرد و روش نشست..کفشاشو اروم در اورد و خودشو کشوند طرف عشقش..دست چپشو باز کرد و سارا رو تو بغلش خوبودن:بفرما.(بغض گلوشو میگیره و صداش به زور از هنجرش ازاد میشه)کوچولوی کپلی خودت..کپی خودته..چشماش..لبای صورتیش..اما ارامش وجود تو رو نداری سم.. دخترشوبلند کرد و رو تخت کوچیک کنار تخت خودش خوابوند.سرشو یه وجبی صورت سم نگه داشت..نفسای اروم همسرش رو صورتش میخورد و بهش ارامش کمی میداد:خوبه حداقل زنده ای و نفس میکشی..اینطوری خیلی بهتر از نبود کاملته.. سرشو رو قلبی که هنوز میتپید اما ضعیف میتپید گذاشت و قطرات اشکشو رها کرد تا ازادانه بریزن و اونقدر گریه کرد تا اروم شد و با لالایی قلب عشقش به خواب رفت..خوابی که دیگه ارامشی واسش نداره.. (بخشی از اهنگ dont let me goازraign) -dont let me go نزار برم.. Hold me in your beating heart منو در تپش قلبت نگه دار.. I wont let go نمیخوام بزاری که برم.. Forever is not enough برای همیشه کافی نیست.. Let me ley my head down on the shadow by your side بزار سرمو روی سایه ی کنارت بزارم.. Dont let me go نزار برم Hold me in your beating heart منو در تپش قلبت نگه دار.. <پایان جلد دوم> >سرانجام درد:قلبی از سنگ اما شیشه ای> امیدوارم خوشتون اومده باشه..منتظر فصل بعدی باشین...
  20. خدایا به کسی اونقدر درد نده.. که ارامششو.. توی مرگ ببینه..
  21. کی فکرشو میکرد.. حرفای دلمونو به کسایی بگیم.. که حتی یه بار هم ندیدیمشون؟!
  22. عالی بود
  23. و
  1. نمایش فعالیت های بیشتر