• اطلاعیه ها

    • فعالیت   ۱۶/۱۲/۲۷

      با سلام به دوستانی که در موضوعات دیگر هم فعالیت میکنند مانند سرگرمی و گفت و گو  درجات خوبی اهدا می شود.
       
      همچنین کسانی که قصد هکاری با تیم مدیریت دینا دانلود را دارند می توانند در پیام خصوصی شرایط  را جویا شوند.   ارسال پیام خصوصی با تشکر
    • اپلیکیشن کلبه رمانها در کافه بازار   ۱۷/۰۳/۰۳

      سلام و عرض خسته نباشید خدمت کاربران دینادانلود اپلیکیشن وبسایت یا همان کلبه رمانها بعد از تلاش های بسیاری در کافه بازار قرار گرفت. از دوستان تقاضا می شود برنامه را از طریق کافه بازار نصب کنند و با امتیاز پنج ستاره از ما حمایت کنند (برای نسخه های بعدی) لینک در کافه بازار : https://cafebazaar.ir/app/com.kolberomanha.apk/ با تشکر

تمامی فعالیت ها

این جریان به طور خودکار بروز می شود   

  1. دیروز
  2. هفته گذشته
  3. چرا احمد سایت رو فروخت مدیر..الان کجاست؟
  4. سلام دوستان بنده انصاری مدیر جدید سایت هستم ، خواستم سلامی عرض کرده باشم و این اطمینان را خدمتتون بدم که روال کار سایت مثل قبل ادامه خواهد داشت ، نگرانی از بابت انتشار رمانهاتون نداشته باشید ! فقط باید عرض کنم در طول تعطیلات نوروز چون تازه سایت را تحویل گرفتیم و اینکه سرم خیلی شلوغه ممکنه کارها با تاخیر انجام بشه ولی انشاالله بعد از 15 فروردین ، بنده با تمام توان در خدمتتون خواهم بود . در ضمن پیشاپیش نوروز را هم به همه دوستان عزیز تبریک عرض می کنم . انشاالله سال 96 یکی از بهترین سالهای عمرتون باشه .
  5. منم امیدوارم.حالا تکلیف رمانامون چی میشه؟اپلیکیشن سایت؟احمد زیاد قول داده .طراح چی؟
  6. به نام خدا احتراما به استحضار میرسانیم که سایت توسط بنده خریداری شده و مدیریت قبلی برای همیشه از سایت کوچ کردند امیدوارم که باهم همکاری خوبی داشته باشیم موفق باشین
  7. جدیدا
  8. مشت دستامو پر از اب کردم و ریختم توی صورت پف کردم.از تو اینه به خودم به صورت معصومم چشم دوختم.زیبایی چشم گیری که پشت پرده ای از اندوه و بی مهری پنهان شده بود.پوزخند غمگینی رو لبای بی رنگم افتاد...من..سارا بوینر هستم..دختر یه خانواده ی معروف و فوق العاده ثروت مند..خانواده ای که موقعیتش شده حسرت خیلی ها!خانواده ای که پر از کمبوده..تو سکوت یخ زده ی یه مرد غرق شده..خاموشی و سرمایی که از قلبش میاد باعث شده اعضاش مسکوت ومهروموم شده مثل جنازه های متحرک به ظاهر زندگی کنن...مردی که تمام دنیا به احترامش سر تعظیم فرود میارن و مدیونشن..اما چه فایده..وقتی نتونه هیچی حس کنه..به قطره ی اشکم خیره شدم اروم اروم میومد پایین..من یه دختر به ظاهر شروشور اما افسردم..یه دختر شونزده ساله که از پدرش جز یه جنازه ی چهل و یک ساله هیچی ندیده..هیچی نداره.اما با تمام وجود همون پدر رو میپرسته و تنها ارزوش یه چیزه..شنیدن صدای پدرش..اما... سرمو تکون دادم و از اینه جدا شدم.موهای بلندمو که تاروی باسنم میومد یه ور شونم ریختم و اروم برس کشیدم..همه اینو میدونین که دخترا به شدت بابایی ان..منم یکی از همون دخترام..منتها با یه تفاوت بزرگ..پدرم زندست..نفس میکشه و قلبش ضعیف میتپه..اما مرده..بخاطر وجود نحص من مرده..و اینه که منو عذاب میده..موهامو بالای سرم جمع کردم و با یه کش خاکستری رنگ و پفی محکم بستم.گوشواره های جمجمه ای شکلمو انداختم.روی تاپ خاکستریم یه سوییشرت جلو بسته ی صوری رنگ که ساده و کلاه دار بود پوشیدم.یه بوت سیاه هم پام کردم که تا یه سانت روی شلوار لی تنگمو میپوشوند..کوله ی سیاهمو اروم از روی صندلی چرخونم برداشتمواز در صورتی رنگ اتاقم خارج شدم.راهروی قهوه ای رنگ رو پشت سر گذاشتم و به پله های بزرگ سمت چپ نزدیک شدم.دو تا راه پله ی بزرگ وحلالی به طبقه ی دوم راه داشت که یکیش سمت راست بود یکیش چپ و هردو با فرش مخمل قرمز پوشیده میشدن.پله هارو اروم اومدم پایین نفس عمیق کشیدم و سعی کردم خونسردیمو حفظ کنم.لبخند زدم و به طرف راهروی بزرگی که به اشپزخونه منتهی میشد راه افتادم.صدای زمزمه های مگی تنها خدمت کار خونه از اشپزخونه میومد.لبخندم رو پررنگ تر کردم و با یه سلام پرانرژی وارداشپزخونه شدم:سلام مگی؟حالت چطوره؟ مگی چرخید طرفم یه زن نسبتا تپل بود که همیشه با لباس فرم دیدمش.تو مایه های پنجاه سن داشت و بعضی وقتا دخترش رو هم برای کمک میاورد.لبخندش باعث شد دلم کمی خوش بشه:سلام به روی ماهت عزیز دلم.خوبی جونم؟خوب خوابیدی؟ به سینی حاوی ظروف صبحونه که شامل شکلات خامه مربا پن کیک شیر اب پرتغال و و و بود اشاره کردم:مال منو مامان و باباست دیگه؟ خندید:البته عزیزم. منم متقابلا لبخند زدم و سینی رو برداشتم.این توخونه ی ما روال عادی داشت که من از خواب پاشم بیام صحبونه بردارم ببرم تو اتاق ددی و مامی باهم صحبونه بخوییم(اینا غلط املایی نیستن طرز حرف زدن منن)اروم از اشپزخونه اومدم بیرون و پله های دست چپ سالن رو در پیش گرفتم اتاق ددی و مامی مخالف جهت اتاق من بود.به در بزرگ و سفید اتاقشون رسیدم طرحای قشنگ و سلتنطیشو از نظر گذروندمو بعد به سختی دست گیره ی طلاییشو گرفتمو کشیدم در بی صدا باز شد بلند داد زدم:به به مامی و ددی خوشگل خودم!صبحتون عالی!خوب خوابیدین؟ وارد اتاق شدم و درو بستم یه اتاق خیلی بزرگ با ست سفید و طلایی کاملا سلطنتی.یه تخت بزرگ که سمت راست ورودی بو.سفید با تاج بزرگ طلایی.عسلیای سفید که پایه هاشون طلایی بود.میز ارایش و صندلیش که سفید بودن و پایه ها و دسته ی کشوهاش طلایی بودن.پرده های سفیدبا یال های طلایی.اتاقی کاملا رویایی که ادمو یاد برنامه کودکای قدیمی مینداخت.همون چرت و پرتا که اسمشون سیندرلا و این اتواشغالا بود.مامان کنار بابالبه ی تخت نشسته بود و بادستمال سفید و مرطوبی که تو دست داشت صورت بابا رو تمیز میکرد.رفتم کنارش و سینی صحبونه رو روی عسلی گذاشتم چسبیدم به گردن مامان پاک و نجیب و مهربونم و اینور و اون ور صورتشو بوسیدم و بعد با یه جیغ از سر شادی خودمو انداختم رو بابام:هیییی ددی خوشگلم؟!؟ وچالاپ و چالاپ رو صورتشو غرق بوسه کردم.مامان شونه هامو گرفت و عصبی شد:مگه صد دفعه بهت نگفتم خودتو ننداز رو بابات؟پاشو خفش کردی بابا؟ با یه لجبازی مشهود سیاه سیاه رفتم و :ددی خودمه مال خودمه دوست دارم بپرم رو شیکمش اخه دختره ی بی ادب یه نگا به وزن و هیکلت بنداز نمیگی به بابات اسیب میزنی؟- خندیدم و از روی بابا بلند شدم.میز عسلی رو کشیدم جلو و مشغول خوردن بودم.سیاه(همون گرگ بزرگ و ترسناک که شبانه روز کنار پدرم نگهبانی مید)روبه روم نشست.بشقابی که یه تیکه گوشت بزرگ و قرمز توش بود رو گذاشتم جلوش.این ظرف مخصوص سیاهه.از اون بشقابی شکلای بزرگ.همینطور با تومانینه مشغول خوردن بودم که یه دفعه زنگ در خونه یه سره شد و صداش تو کل خونه پیچید یه وجب از جام پریدم بالا و تند تند لقمه ای که گرفته بودم رو بلعیدم:یا استقدوس!سلنا اومد! مامان از گیجی من خندید:دختره ی خل و چل...وبعد بلند داد زد:مگی به سلن بگو بیاد تو! من هل با دهن پر داد زدم:نه...نگو بیاد..میکشتم! لیوان شیر رو سرکشیدم و کولمو برداشتم اول مامان و بوسیدم و بعد روبابا افتادم و چالاپ چالاپ میبوسیدمش مامان که از این حرکت من حرصی شد افتاد به جونم و سعی کرد بلندم کنه:پاشو دیوونه باباتو کشتی؟ منم اخرین بوسو از پیشونیش گرفتم و بلند شدم:بای مامی!من واسه ناهار اسپاگتی میخوام! همینطور که از پله ها میومدم پایین صداش به گوشم خورد گوشای تیزی که از بابام به ارث بردم:ظهر سلنا رو بیار..میخوام واسه عصر دورهمی بدم!خواهشا منو امروز نکشونی مدرسه!خدا پشت و پناهت دخترم! لبخند رضایت رو لبام نشس.نگام به سلنا خورد که با رانندش منتظر بود.منتظر من.با دیدن چهره ی معصومش ناخوداگاه لبخند زدم و دویدم طرفش.منو دید و جیغ کشید:بی ادب دیر کردیم دیر کردیم! خندیدم و از خونه پریدم بیرون و درو بستم.دستشو گرفتم:در یه صورت دیر نمیکنیم! کمی به رانندظ و بعد من خیره شد.چشمای سیاه و درشتش میدرخشید ابروهای بلند و کشیدش که سیاهیش کامل تو چشم بود همیشه باعث حسرت من میشد!یه بینی و لب گوشتی که زیبایی چندانی به صورتش نمیداد اما فوق العاده دوست داشتنیش میکرد!چشماش از زور تعجب و نگرانی تا اخرین حد گشاد شد:نه..نه نه نه سارا من دفعه ی قبل بخاطر تصمیم تو تو دستشویی حبس شدم.این کار خلاف قانون خونواده هامونه! خبیثانه خندیدم:هیچ کس نمیفهمه! دستاشو گرفتم و تا خواست حرف بزمه تو دریای مواج رنگ غرق شدیم و بعد چند لحظه تو پس کوچه ی تاریک و سیاه رنگ پشت مدرسه ظاهر شدیم سلنا جیغ کشید:بمیر سارا بمیر تو مورد سرزنش قرار نمیگیری ولی منو تو اون دسشویی وحشتناک زندانی میکنن به مدت 24ساعت. راست میگفت..عمو مت خیلی جدی بود..در عین حال که خیلی هم مهربون بود..ولی من چی؟اصا نمیدونم صدای بابام چه تن و اهنگی داره..چه برسه به اخلاق و عصبانیتاش..بغضم شکست و زدم زیر گریه.سلنا با دیدن گریم از حرفش پشیمون شد و منو بغل کرد:ببخشید سارا گه خوردم..گریه نکن دیگه؟ اما من همچنان گریه میکردم.صدایی به گوشم خورد که باعث شد حس کنجکاوی یا بی تارف بگم فضولی و کرم بیش از حدم فوران کنه.انگشتمو به نشونه ی سکوت رو لبای سلنا گذاشتم و گوش سپردم.یه مکالمه ی دو نفره از دوتا پس کوچه اونور تر بود.رفتم طرف صدا میدونستم کجان.پشت دیوار ایستادم سلنا هم دنبالم میومداز پشت یه سطل زباله ی بزرگ و اهنی سرک کشیدم.دو تا مرد بودن که درمورد بانک نچرال حرف میزدن.یه دفعه دستم کشیده شد چرخیدم طرف سلنا:چیه؟ سلنا با یه ترس اشکار یهشون با دستای لرزون اشاره کرد:بیا بریم اونا خطرناکن.. -خفه! و دوباره سرک کشیدم.سلنا هم از پایین پام سرک کشید.یکی از اونا تفنگشو انداخت روشونش و باعث شد سلنا بترسه و بره عشق استینمو گرفت و کشید باز چرخیدم طرفش:دیگه چیه؟ -اونا تفنگ دارن..میفهمی تفنگ؟توروخدا بیا بریم.. -میبندی یا برات ببندمش؟ دو باره چرخیدم و سرک کشیدم:قرارمون ساعت یک پشت بانک.. -باشه.. این دفعه موهامو کشید بدون اینکه به موقعیتم توجه کنم داد زدم :ای زهر مار سلنا بمیری بزار ببینم چه زری میزنن.. یه دفعه به خودم اومدم و زبونمو گاز گرفتم چرخیدم طرف دیوار تا سرک کشیدم داد زد:بگیرش.. منم دوتا پا داشتم چارتا قرض کردم دست سلنا رو گرفتم و الفرار.به سمتمو شلیک شد با خرکت دادن دستم دور خودم و سلنا یه توپ از سپر محافظ درست کردم تا شلیکاشون دفع بشه.همچنان میدویدیم که پام گیر کرد وهین افتادن با سلنا غیب شدیم.. تو حیاط مدرسه ظاهر شدیم.یه وجب مونده تا صورتم بخوره زمین معلق موندم.و بعد از روی زمین بلند شدم.سلنا زد زیر گریه:نزدیک بود بمیریم..تو دیوونه ای!من امشب زندونی میشم. خندیدمو دستمو دور گردنش حلقه کردم و راه افتادم.حیاط مدرسه خالی بود.کلاسا شروع شده بود و ما طبق معمول دیر کرده بودیم.تو راهرو میرفتیم سمت کلاس که یه دفعه با صدای مدیر دبیرستان سرجامون ایستادیم:سرجات بمون بوینر. سعی کردم اروم باشم و قیافه ی مغموم به خودم بگیرم.مدیر اومد جلوم ایستاد:باز ظما دونفر دیر کردین!چه توضیحی دارین بدین! صدام از بغض مصنوعی که تو گلوم ایجاد کرده بودم لرزید،با ملتمسانه ترین نگاه و لحن جواب دادم:خانوم..شما که از وضعیت خونه ی ما خبر دارین..من.. و الکی دستمو جلوی چشمام گرفتم و اشک ریختم.دلش سوخت:اشکال نداره دخترم..برین سر کلاستون . و ازمون فاصله گرفت دستامو از جلوی چشمام اوردم پایین و پوزخند خبیثانه ای زدم.سلنا با فک باز بهم خیره مونده بود:خیلی شروری سارا! اروهامو انداختم بالا و دستشو گرفتم در کلاس رو باز کردیم و با یه اجازه ی کوتاه وارد کلاس شدیم.تو مسیر نیمکتم بودم که صدای سوفی تو گوشم زنگ خورد.باز دهنش به توهین و فحاشی باز شد.جوری حرف میزد انگار من هیچی ندارم.دختره ی ابله:بیچاره خودش که مقصر نیست..فقیریه و هزار دردسر..من نمیدونم چرا اینجا درس میخونه..شنیدم مامانش شبانه روز کارگری میکنه تا داخترش عقده ای نشه...پدرشم که معلوم نیست کدوم درکسونی افتاده..خوب نیا اینجا! توهین به پدرم..مادرم..میکشمت سوفی صورتم به سرعت داغ شد.دستام مشت شد و صدای ساییده شدن دندونام روی هم به گوشش رسید.با صدای معلم مجبور به نشستن شدم.پدر من کدوم درکستونی افتاده..لندهور ما فقیریم..پدرت از کلفت تو خونه ی ما کمتر میگیره هرزه ی بی بته..جلوی من شاخ میشی؟به پدر من توهین میکنی؟مادر من کلفتی میکنه.نفهمیدم چجوری ساعت رد میشد با پام ضرب گرفته بودم و ناخنمو از روی عصبانیت میجویدم.سلما چند بار پیام فرستاد بهم که روی مانیتور روی میزم باز میشد ولی من بی توجه به درخواستای لنا عصبانیتمو تشدید میکردم.الدنگ..ادمت میکنم..صبر کن و ببین لندهور..زنگ خورد و من مثل فنر از جا پریدم.صبر کردم تا کلاس خالی بشه.داشت وسایلشو میریخت تو کهنه ای که بهش میگفت کیف.سمتش قدم برداشتم سلنا سد راهم شد ولی من پسش زدم و مقابل سوفی ایستادم.همچنان مشغول مرتب کردن نیمکتش بود بلند شد و با کله اومد تو سینم.عصبی داد زد:دختره ی کثیف چه غلطی میکنی؟ و مشغول تمیز کردن خودش شد و این باعث شد عصبانیت من تشدید شد.صدای ساییده شدن دندونامو شنید و تو چشمای سرخ از عصبانیتم خیرت شد.مشت دستم بی درنگ رو صورت نحصش فرود اومد.پرت شد و خورد به نیمکتش.مهلت ندادم و بهش حمله میکردم..جزای توهین به خانوادم درد بود.. *********************** با پاهاش رو زمین ضرب گرفته بود و هیچ به مادرش که روبه روش با یه کوله بار از نصیحت و سرزش ایستاده بود توجهی نمیکرد صدای محص مدیرشو شنید.مادرش چرخید طرف مدیر.یه زن 38ساله که جز سفیدی لابه لای موهاش هیچ تغییری تو ظاهرش نداشت.زیبا و چشمگیر درست مثل 16سال پیش: خانوم بوینر من احترام خیلی زیادی واستون قائلم..ولی دخترشما-.. -خانوم بروکلی..دختر من چه گناهی کرده که باید توسط نیش اون دختر زخم بخوره..که چی؟دفعات قبلی کوتاه اومدم ولی الان شاکیم خانوم. -اما خانوم بوینر دخترتون زده صورت همیلتون رو له کرده.. صدای ملتمسانه ی یه مرد باعث شد حرف بروکلی قطع بشه.سارا سرشو اورد و به چهره ی جذاب و اروم کارتر چشم دوخت جلوی لنا ایستاد:فرمانده..دخترمو ببخشید.. لنا چشماشو توکاسه ی سرش چرخوند و برگشت طرف کارتر بی حوصله و عصبی باصدای اروم:قرار بود تکرار نشه کارتر.. -متاسفم فرمانده اون دختره ی زبون نفهم مث مادرش میمونه..من از شما به جای اون معذرت میخوام.. لنا با یه لحن دلگیر:خودم به درک..اون به سم هم بدوبیرا میگه..تو دوست صمیمی سم بودی کارتر..نمیخوام.. کارتر با یه لحن مغموم تر:تااخر عمرم مدیون این خانوادم فرمانده..من به جای سوفی ازتون معذرت میخوام.. و برگشت طرف دخترش دستشو محکم کشید و از بین نگاه های متعجب بچه های مدرسه رد شد.لنا جلوی سارای عصبیش زانو زد و دستاشو گرفت:سارا؟ سارا با یه بغض اشکار نگاشو به چشمای مهربون مادرش دوخت.لنا لبخند زد و چشمای ابی و نمناک ساراروبوسید:قربون دخترم برم که روپدرش تعصب داره..پاشو مادرم..پاشو بریم خونه.. و دست سارارو کشید با یه حرکت بلند شد و خودشو امداخت تو بغل مامانش سختش بود بین بچه ها گریه کنه پس صورتشو تو سینه ی مادرش فرو کرد و کنار هم از ساختمون مدرسه خارج شدن... جلوی در خونه لنا شونه های ظریف سارارو گرفت و تو چشماش خیره شد:مامانم مبادا با این صورت خیس بری سراغ بابات ها؟ سارا سرشو تکون داد و خیلی کودکانه اشکاشو پاک کرد و لبخند زد.باهام وارد ساختمون شدن.سارا بدون توجت به مگی و لنا که میگفتن اول ناهار رو کرد سمت اتاق مادر و پدرش.در اتاق رو باز کرد و تو درگاه ایستاد.به پدرش خیره شد.شیا از جلوی تخت بلند شد و به بدنش کش و قوس داد و این باعث خنده ی سارا شد:برو پایین پسر ناهار امادست.. سیاه از کنار پاهای سارا رد شد و از اتاق رفت بیرون.سارا با یه جبغ خودشو پرت کرد رو تن لاغر پدرش:به بابای خوشگلم!چطوری؟ و مث همیشه چالاپ چ چلوپ بوسه گذاشت رو صورتش.بدون اینکه محبت باباشو دیده باشه چنان علاقه ای تو دلش نسبت به باباش داشت که میتونست بخاطر باباش دنیارو کنفیکون کنه.خودشو از روی تن باباش بلند کرد و کنارش رو تخت نشست.به صورت جوون و 22ساله ی باباش چشم دوخت و موهای جوگندمیشو بهم ریخت.موهایی که لنا همچنان تو همون حالت همیشگی نگهشون داشته بود.طبق عادت همیشگیش شروع کرد به تعریف کردن اتفاقات روزش:بابا نبودی.این سوفی خرو گرفتم چنان کتکی بهش زدم که به سگ میزدی دیگه بلند نمیشد.انقد زدمش انقد زدمش که جونش داشت میومد بالا..اگه بدونی یک حالی داد راستی امروز دوتا مرد دیدم که قراره شب به بانک نچرال حمله کنن و من میخوام... همچنان با اب و تاب مشغول حرف زدن بود و هیچ به ساعت توجهی نمیکرد..تمام داستان روز روتعریف کرد و تو بغل پدرش به خواب رفت یه خواب شیرین با رویاهای کودکانه..رویاهایی که از ارامشش سرچشمه میگرفت..ارامش پدرش..ارامش سموئل بوینر...لنا به ساعت اشپزخونه خیره شد و بعد به جای خالی سارا.بلند شد و به طرف اتاقشون به راه افتاد.واسه رسیدن به پله های بزرگ طبقه ی بالا باید از راهروی کنار دیوار و گوشه ی سمت چپ سالن عبور میکرد وارد پله ها شد.پله های بزرگ و چوبی ای که با فرش مخمل قرمز پوشیده شده بود.دستشو روی نرده های براق و پهن پله گذاشت تا تعادلشو از دست نده.دستگیره ی طلایی در اتاقشو کشید و وارد شد عطر مخصوص سمو با تمام وجود بلعید و غرق ارامش شد پلکاش ناخوداگاه بسته شد و وارد خاطرات گذشته شد..خاطرات شیرین اواخر دوران بارداریش و قبل تر...قطرت ی اشکش مصرانه از گوشه ی چشمش چکید صدای دلنشین سم توگوشش طنین انداخت و باعث شد بغضش سنگین تر بشه:دوست دارم لنا..خداحافظ عشق قشنگم... با لمس جسمی کنار پاهاش چشماشو باز کرد و نگاهشو کشید پایین سیاه کنار پاش ایستاده بود.چه حیوون وفاداری بود سیاه..یه گرگ بامرام..تمام این 16سال روتو اتاق سم سپری کرده بود تا ازش محافظت کنه.لبخند لنا رنگ گرفت و کنارش نشست:وضعیت سم هممون رو داغون کرد سیاه..از جمله تورو..برو بیرون پسر سم در امانه.. سیاه با چشمای سرخش به لنا جواب داد و ایستاد لنا لبخند زد و خودشو به تخت رسوند بدون این که هیچ سروصدایی بکنه اروم خم شد و لبای سمو بوسید لبای خشکی که١۶ساله از هم باز نشده.ایستاد و روی تخت نشست دستشو رو شونه های سارا گذاشت و تکونش داد:هی سارا...سارا پاشو.. سارا با یه تکون کوچولو اخم کرد و صورتشو بین دست باباش مخفی کرد.لنا خندید:پاشه خله..ناهار نخوردی هنوز ساعت پنج عصره..پاشو! سارا بدون ابنکه چشماشو باز کنه سرشو گرفت بالا:هوووووم؟ -هوم و درد بی ادب!پاشو ناهارتو بخور الان عمو هم میان!پاشو میگم دهه! سارا یه چشمشو باز کرد و به مامانش خیره ش خیلی نالان:میخوام پیش بابا بخوابم! شب بیا اینجا بخواب خوبه؟ -نه من خلوت شبتو بهم نمیزنم! -خیل خب پاشو ناهارتو بخور بعدم به مهمونات برس قراره امشب کلی خوش بگذرونیم تازه اخرشب باباتو میبریم حمام چطوره؟ با اوردن کلمه ی حمام روی لبش سارا از جا پرید و شیون زنان از اتاق رفت بیرون:حمام..حمام..حمام لنا با خنده سرشو تکون داد و به سم چشم دوخت.لبخندش رنگ غم گرفت اما کمرنگ نشد موهاشو که سارا بهم ریخته بود مرتب کرد زیرپوش سفیدش رو هم مرتب کرد دستشو اروم رو بازوهای برهنش کشید خم شد و روی گردنشو بوسید:کاش کنارم بودی سم!بلند شد و روتختی سفید و خیلی شیک ست رو کشید روی سم و اروم از اتاق اومد بیرون.حالش گرفت..به همین راحتی..پله هارو گرفت و اومد پایین.سارا رو پای مت نشسته بود و مت هم یه دل سیر اذیتش میکرد سارا به سرفه افتاد و مت از قلقلک دادنش دست کشید.رز نگاشو چرخوند طرف لنای افسرده ای که به اونا خیرست اما اصلا تو این باغا نیست..داره تو هپروتش با سم میحرفه و میگذرونه.سلنا با دیدن خاله ی افسردش لبخندو از روی لباش پرداد.لنا یه لبخند مصنوعی زد و اومد پایین.روبه روی همه رو مبل پفکی و قرمز نشیمن نشست سارا تصنعی بودن لبخند مادرشو حس کرد اما به روی خودش نیاورد.چون میدونست اگه یکم ناراحت بشه بغض مادرش میشکنه..نتونست صورتشوچرخوند طرف مت نتونست مادرشو تو اون حال ببینه.مت لبخند زد:لنا؟یکی از نماینده ها.. لنا بالرزش مشهود صداش:گفتم بگو جوابم منفیه مت.. -لنا جان یه لحظه گوش بده.. اما لنا باز داد زد:داداشم گلم تو گوش کن..سم زندست داره نفس میکشه انگشتاشو تکون میده..من هنوزم بهش امید دارم.نمیتونم به کس دیگه ای فک کنم.. مت سرشو تکون داد:16ساله داری اینو میگی لنا..خسته نشدی از بس واسه خودت خیالات بافتی؟همه میدونن سم.. لنا:تو خسته نشدی از بس حرف تجدید فراش منو زدی؟سم من روی تخت افتاده..الان تمام وجودش به من نیاز دار..من نمیتونم تنهاش بزارم..من نمیتونم سمی که به خاطر جون من به اون روز افتاده تنها بزارم..حق سم من نبود زندگی سرنوشت اونطوری..خیانت هم حقش نیست..اونم از طرف من..دیگه بحثشو نکن متی!لطفا.. همه بهت زده به قطرات اشک لنا نگاه میکردن.حتی ساراهم درک میکرد اگه مادرش ازدواج کنه..چون جای هیچ امیدی برای پدرش وجود نداد.رز خودشو کشید سمت لنا و به صورت مغموم و ناراحت سارا اشاره کرد و بعد:بسه لنا..گریه رو بزار کنا سارا گناه داره؟؟ لنا چشمای اشک بار و غمگینشو به چشمای ابی روشن دخترش دوخت.چشمایی که گه گاه پرتراز حد معمولش میشد و یاداور سمش بود..لبخند زد و جلوی گریشو گرفت!خسته نشده بود نه..درسته که برورو داشت زیبا بود ودرست مثل 16سال پیش بود اما تنهاکسی که تونست یخ دلشو باز کنه سم بود. حق سم بود گرمای قلبش!سهم سم بود..نه کس دیگه ای! سارا با شوق جیغ زد تا فضارو از اون سنگینی رها کنه:عمو تعریف کردن برات امروز تو مدرسه چی شد؟ مت دستشو زیر بینیش کشید وبایه دم عمیق:چیو عمو جان؟ سارا شروع کرد از لحظه ی پر هیجان کتک خوردن سوفی حرف زدن و کلا اتفاقات دیگه ی روزش.رز خودزنی میکرد و میخندید و مت تشویقش میکرد سلنا هم حرفای سارارو تایید میکرد و میخندیدن.اما لنا با یه لبخند زورکی روی لبش سعی داشت نشون بده از فکر سمش اومده بیرون دلش گرفت..کاش حداقل بهوش بود.سرشو چرخوند و با بالای راه پله ها خیره شد..یاد حرفای سم افتاد..اینکه نباید هیچوقت تنهاش بزاره..لبخند زد و غرق در گذشته شد..سم سراشپز..همراه رقص خوب..تعصبش روی زنش.یاد اون پنج ماهی افتاد که سمو از خودش رونده بود..اشک توچشماش حلقه زد..هیچوقت حتی فکرش رو هم نمیکرد که سم بعد از اون پنج ماه واسه همیشه ترکش میکنه..غم دلش سنگین شد..دلش سوخت چه شبایی به خاطر نبود اغوش لنا نخوابید..بخاطر نوازشاش نخوابیده بود..قطره ی اشکش مصرانه و بی توجه چکید..چقدر این پسر تنها شده بود چقدر تنهایی زجرش داد چقدر راه رفت مشروب خورد خورد خورد تا خودشو اروم جلوه بده..نفسش گرفت و به سرفه افتاد..نتونست طاقت بیاره بلند شد و از اون جمعی که میخندیدن و هیچ حواسشون به لنا نبود جدا شد لنا ی بدبختی که تنها عشق پاکشو از دست داده بود..لنایی که معروف بود به خاطر عشقش..صبرش..اماا هیچ کس درد دلشو نفهمید..خودشو پرت کرد تو اتاق درو بست و بهش تکیه زد.بغضشو شکست و هق زد.به سم خیره شد و گریه کرداشک ریخت زانو زد روی زمین و دستشو روی گلوی دردمند از زور بغضش گرفت به هق هق و نفس نفس افتاد.سرشو تکون داد:تو به من دروغ گفتی..گفتی هیچ وقت تنهام نمیزاری..گفتی ولم نمیکنی...چرا لعنتی..حقم نبود...اینهمه تنهایی حقم نبود..نبود.. سارا لبخندشو کم رنگ و کمرنگ تر کرد..صدای گریه های مادرش تو گوشای تیزی که از پدرش ارث برده بود میپیچید.مت با دیدنش لبخندشو خورد:سارا؟ سارا سرشو تکون داد:عمو جان میدونم بی ادبیه..ولی خواهش میکنم دیگه از مامانم نخواین ازدواج کنه! مت باناراحتی سرشو تکون داد:باور کن عمو خودمم از زدن این حرف ناراحت میشم..ولی چاره چیه..مادرت 16ساله تنهاست.. سارا سرشو تکون داد:شرمنده شبتون خراب شد.. -نه عنو..شما ببخش من باعث شدم شبت خراب شه! سارالبخند زد و به خاله رز نگاه دوخت خاله سر تکون داد و بلند شد:میرم لنا رو بیارم واسه شام.. و رفت سلنا کنار سارا نشست و زد رو شونش سارا سرشو چرخوند طرف سلنا:مرض کتک میزنی چرا؟ سلنا خندید و بعد:راستی تو راجع به پسره تامی میدونی؟ -نه چه طور؟کی هست؟ -یه مدته تو نخ منه..نمیدونم چیکار کنم! -خب برو تو نخش دیگه! -یکم برام زود نیست؟ -معلومه که نه!تو سال دیگه از دبیرستان فارق التحصیل میشی دختر.زود نیست مت یکم سیاه سیاه رفت:پدر اون پسری که بخواد دخترمو تور کنه در میارم. ساراخندید:جناب عمو خان دخترتون مال شما نیست شما بچسب به خاله.خخخخ مت خندید و به طرف سارا نیم خیز شد ولی سارا غیب شد و دوتا مبل اون ورطرش ظاهر شد.عمو خندید:ای خبیث!فرار کردن بی فایدست. و با یه انفجار کوچیک غیب شد تیکه های خاکستر از جای خالیش پراکنده شد و خودش پشت سرش ظاهر شد:حالا نوبت تنبیهه. و شروع کرد سارارو قلقلک دادن.سارا زد زیر خنده.. رز اروم در اتاق رو باز کرد و سرک کشید.لنا کنار سم نشسته بود و سرش رو سینه ی سم بود گریه میکرد.رز رفت جلو و دستاشو رو شونه های لنا گذاشت بلندش کرد و به هر مکافاتی بود لنارو از سم جدا کرد:بزار پیشش بمونم..ولم کن.. دراتاق رو بست و تو چشمای لنا خیره شد:سم رو تو خیلی حساسه..مگه مکس نگفت جلوش ناراحتی نباشه؟ -نمیتونم رز..نمیتونم.. -وضعیت سمو از اینی که هست بدتر نکن لنا..الانم باهم میریم شام میخوریم.اخرشب هم همون طور که گفتی سمو حموم میکنی و کنارش میخوابی.باشه؟ لنا سرشو باگریه تکون داد و درحالی که دماغشو بالا میکشید دنبال رز کشیده میشد.سارا سر میز هی ادای مدیر مدرسشو در اورد و هی خندیدن..مجبور بود به خاطر حال مادرش باید این کار رو میکرد..مادرش به انداده کافی داغون شده بود دیگه افسردگی سارا واسش غیر قابل تحمل میشد.تو این 16سال هم واسه سارا پدر بود هم مادر.نزاشته بود اون حال پدرش زیاد تو ذهنش باشه و رنجش بده..اما نمیدونست حسی که سارا به پدرش داره یه حس فوق العاده قویه که بخاطر اون ماده ی رنج اور تو بدنش چندین برابر شده..سارا از همون اول کنار پدرش اروم میشد..درست مثل الان.بالاخره موفق شد و مادرشو با ادا و اصولای مختلف خندوند.شامو با یه گرمای خاص که از وجود سارا بلند میشد خوردن و کنار هم خوش بودن.تا اینکه موقع خدافظی مت رسید.رز لنارو و بعد سارا رو بغل کرد و با مت از عمارت درحال خارج شدن بودن.سارا سلنا رو یه گوشه کشید و:واسه ساعت 12اماده باش میام دنبالت. سلنا متعجب نگاش کرد:چرا؟ سارا محکم زد تو سرش:عملیات نجات بانک نچرال. سلنا بهت زده و ترسیده:نه دیوونه از جونت سیر شدی؟ -نه نشدم..میریم میام دنبالت سعی کن ست سیاه بزنی.مث دفعات قبل سلنا سرشو تکون داد:ابله اونا تفنگ دارن.میفهمی؟تفنگ!! -سلاح ما چیه ها؟ سلنا سرشو تکون داد سارا دستشو زد روی شونش همزمان رز صدا زد:سلن بدو. سلنا سزشو تکون داد و از سارا جدا شد.ساراهم دنبالش رفت و از همه خداحافظی کرد.مگی درو بست سارا دستای مامانشو گرفت و جیغ جیغ کنان به طرف اتاقشون دوید همین طور که میدوید داد زد:مگی به جرجی بگو بیاد. مامانشو هل داد توی اتاق و درو پشت سرش بست.به سرعت دوید طرف باباش و شروع کرد جیغ زدن.خودشو رو باباش انداخته بود و به حرفای مامانش که میگفت سارا واسه بابات سنگینی بیا کنار گوش نمیداد:بابای گلم میخوام ببرمت اب بازی.خخخ در زده شد و جرج اومد تو یه مرد 30ساله ی محافظ با یه قد 190تایی و یه هیکل فوق العاده درشت با ست سیاه فرمش.سارا روتختی رو کنار زد.لنا تو حموم بود و داشت حموم رو گرم میکرد.جرج دست راستشو زیر سر سم و دست چپشو زیر زانو های سم محکم کرد و با یه حرکت بلندش کرد واسش سم هیچ وزنی نداشت..کلا سم هیچ وزنی نداشت..حالا که دیگه نبایدم وزن داشته باشه.سارا بیرون از حموم منتظر بود تا مادرش صداش کنه رو پنجه و پاشنه های پاش تاب میخورد.جرج اومد بیرون و بعد چند دقیقه صدای لنا بلند شد.سارا دوید طرف حموم و واردش شد.لنا نشسته بود کنار وام و سر سم رو میشست.سارا دوید طزف وان پراز اب و کف و یه توپ کوچیک از نیروشو تو اب ترکوند اب و کاف پاشیده شد هوا لنا خودشو کشید عقب وداد زد:سارا وای به حالت اگه من کفی شم..چه مرگته؟ سارا خندید:دارم با باباجیم اب باجی میکنم خو... لنا سرشو تکون داد و ادامه داد و سارا مشغول اب بازی شد.کار لنا تغریبا تموم شد که یه دفعه اب و کف زیاد همراهش روی صورتش ریخت..سارا شکه به مادرش که دست از کار کشیده بود خیره شد اب دهنشو غورت داد و منتظر واکنش مامانش بود یه دفعه اب و کف ریخته شد توی صورتش و درجا پرید نفسش حبس شد و دیگه چشماشم باز نشد.مامانش زد زیر خنده سارا با شنیدن خنده ی مادرش باز شروع کردبه اب ریختن.اونا تو شادی کاذبشون غرق شدن و بیخبر از حضور سم سر کردن.. و سم بین صدای خنده های زندگیاش سر کرد..لبخند رو لبای خشک و زخمیش نشست..حداقل اینخنده ها درمانی میشد واسه ی تن پاره پارش تن برهنه و سوخته ای که یه جای سالم هم روش نیست..بخاطر لناش حاضر بود واسه همیشه نابود شه این شکنجه ها که چیزی نبود..به چشمای پراز شوق و شادی ساراش چشم دوخت..چقدر خوبه اونا تو امنیتن.امنیتی که درازای جونش خریده بود..خون روی چشمشو گرفت دستشو دراز کرد طرف جسمش تا برگرده اما..زنجیری از اتیش دور گردنش پیچید و درحالی که تمام تنشو میسوزوند کشیدش عقب... لنا پتو رو تا زیر گردن سم کشید.سارا درحالی که خمیازه میکشید رو کرد طرف مامانش:مامان؟من هیچی راجع به بابا نمیدونم..اون چجور ادمی بود؟ لبخند تلخ و غمگینی روی لبای لنا نشست:بابات؟هه یه ادم گند دماغ افسرده ی عصبی بود..که دل من رو کشوند سمت خودش..کم کم اون اخلاق سگی به یه عطوفت و لطافت بی نظیر تبدیل شد..اونقدر مهربون بود و احساساتی و شکننده که مثلش وجود نداشت.واقعا شکننده بود..یه مرد بود یه مرد واقعی و حساس..فوق العاده بود.. همیشه باید بهش افتخار کنی..اون بینظیر بود..هست و خواهد بود..هیچ کس خودشو به خاطر زنش به این روز نمیندازه سارا..هیچکس این کارو نمیکنه..پدرت قانون خوخواهانه ی ماورا رو نقض کرد..و این ینی نهایت عشق و مقاومت..پدرت تمام زندگیش زجر کشید..و حالا که جسمش در ارامشه..روحش درحال شکنجست و هیچ امیدی به برگشتش نیست..لا اقل الان نه... سارا سرشو تکون داد و بلند شدگونه ی مامانشو و بعد باباشو بوسید و با یه شب بخیر از اتاق اومد بیرون.رفت تو اتاقش ست سیاهشو از کمد کشید بیرون و پوشید گوشیش رو چک کرد ساعت راس دوازده بود کلاه نقاب پهنشو روسرش گذاشت و غیب شد.سلنا با حس لرزش و باد پشت سرش چرخید سارا رو به روش بود هردو ست سیاه زده بودن سارا جلوش ایستاد:اماده ای بریم؟ -سارا..بیخیال.. ************ یکم نگاش کردم و با یه لحن پر از گلایه:نمیخوای و میارسی نیا سارا...خودم میرم. رفتم غیب شم که دستمو کشید:نه..باهات میام اینطوری خیالم راحت تره.. دستمو مشتی رو دستش کوبیدم:ایول و غیب شدیم..به گاوصندوق بزرگ خیره شدم.اطراف رو پاییدم بتون نسل جدید که با هیچ ماده منفجره ای تکون نمیخوره.سلنا هم متوجه شده بود:سارا اینجا نمیان. درست گفت دستشو گرفتم و باز غیب شدیم بیرون از گاوصندوق رو به روی در ورودیش.روی زمین نشستم و منتظر شدم سلنا یکم به ژست من خیره شد یه پام خم بود و یه دستم روش بود پای دیگمو کشیده بودم و دست دیگم هم تکیه گاه بدنم بود:تو خجالت نمیکشی انقدر خونسردانه نشستی اینجا؟ خندیدم:اول خونسرد بودن باعث میشه قدرتم افضایش پیدا کنه چون برعکس تو قدرت من از رو یخ و سرما میاد و نیازی به حرارت اضافی ندارم که بشینم و داغ بشم...دوما ژستم ابهت خاصی بهم میده باعث میشه اعتماد به نفسم بره بالا. سلنا روی زمین پشت به من نشست:من ترجیح میدم تمرکز کنم.. -اورین... همینطور نشسته بودیم منتظر اقایون دزدا..دقایق میگذشت و به یک نزدیک میشد.تا اینکه صدای نحصشون به گوشم خورد قرار بود از یه دریچه که توسقف تعبیه شده بیان تو بانک درست رو به روی ما.اروم زمزمه کردم:از اون دریچه ی روی سقف میان پایین..اماده باش.. سلنا بدون اینکه سرشو بچرخونه طرفم حرفمو بابالا و پایین کردن سرش تایید کرد و باشه رو گفت به ثانیه نکشید که دریچه کنده شدوروی زمین افتاد.سلنا سرشو بلند کرد ولی من تکون نخوردم.اولی پرید پایین بعد دومی و اخر سومی.سه مرد گنده با سلاح ها و کیف دستی های بزرگشون که اورده بودن بانکو خالی کنن و مردم رو بدبخت کنن.سلنا ایستاد و من همچنان همون ژست رو داشتم از زیر نقاب کلاه به مردی که وسط ایستاده بود و معلوم بود سردستس خیره شدم یکیشون عصبی به منو سلنا اشاره کرد:هاه جرالد اینا خر کین..چرا نگفتی بازم هستیم؟؟ سردستشون سرشو تکون داد:اونا از مانیستن!؟ -حالا چیکار کنیم؟ -بکششون.. هردو اسلحه هاشونو به طرف منو سلنا دراز کردن با شروع شلیک دستم اومد بالا و یه سپر شیشه ای جلمون ظاهر شد همه ی گلوله ها به سپر ها اصابت میکردن و پخش میشدن.از اونجایی که سیستم امنیتی رو از کار انداخته بودن هیچ اژیری فعال نشد.از شلیک کردن خسته شدن و سلاحشون رو اوردن پایین دستم مشت شد و سپر از بین رفت پاشدم ایستادم و خیلی لاتی و شل خودمو تکوندم.سردسته اخم کرد و دندوناشو روهم سایید:تو دیگه از کدوم جهنم دره ای اومدی؟ با یه لحن کوبنده:از همون جهنم دره ای که تو قراره بیفتی توش.. افرادش به منو سلنا حمله کردن.سلنا با تیغه های ماگماییش با یکی از اونا درگیر شد و من با شلاق های سفید و برنده ای که به نوبت تو دستم ظاهر میشدن بهشون حمله کردم.به دونفری که میخواستن با من درگیر بشن.شلاق دور پای اولی پیچید و با کشش دست من زدش زمین قبل از اینکه بلند بشه با یه موج از یخ به دیوار کوبیدمش.حالا مونده بود سردسته بهم حمله کرد باهم درگیر شدیم با حرکات مشتش سعی داشت منو بزنه ولی من خیلی فرز تراز این حرفا بودم و سریع جا خالب میدادم.چشمای ابی روشنم سفید شد و با یه نعره کوبیدمش تو دیوار دستم روی قفسه ی سینش بود و کم کم یه کمرپند یخی ایجاد میشد و اونو ب دیوار متصل میکرد:از حالا به بعد وقتی یاد این روز میفتی به خودت میلرزی و دیگه هیچ وقت حوس بانک زدن به سرت نمیزنه اقا دزده..سلنا هم حریفشو مغلوب کرده بود.چرخیدم طرفش و به پرتاب یه کمربند یخی دیگه اونو به زمین وصل کردم.دست سلنا رو گرفتم و غیب شدیم.. ********** سر کلاس خواب بودم.سرمو نمیتونستم از روی میز بلند کنم هیچ فایده ای نداشت اونقدر خوابم میومد که حوصله ی هیچی نداشتم.با بهونه ی سردرد سر کلاس چرت زدم.اما بازم سر حال نشدم.تا اینکه صدای شبیه بهم خوردن اهن غراضه های سوفی به گوشم خورد:معلومه وقتی پدر بالای سرت نباشه به شب گردی و این غلطای اضافی مشغول میشی و سر کلاس خوابت میبره دیگه پدر چلاق که حریف دختر بی بته نمیشه میشه؟؟ دختره ی ابله.بلند شد و رو به روش ایستادم عصبانیتم رو با یه تو گوشی بهش نشون دادم دستشو اورد بالا تا جواب بده که مچ دستشو گرفت و پیچوندم جیغش رفت هوا:چرا میخوای به همه ثابت کنی از من سری؟ -چون هستم! -چیکار به پدرم داری هان؟ -چون اینجا جای بچه هاییه که تو خونواده های اصیل بزرگ شدن نه تو! -مگه خبر نداری مادر و پدرم رئسای CIWهستن؟ پوزخند زد:هه..زهی خیال باطل..پدر من ریس اون سازمان بزرگه.. سلنا اومد تا چیزیش بگه ولی نزاشتم:چطوره یه مسابقه بزاریم نه؟واسه اثبات اینکه خونواده ی کی سرتره... -موافقم.. -باشه..اخر این هفته تولد منه..من تو خونم یه جشن تولد حسابی برگزار میکنم..هرکی دوست داره بیاد نه بهتره ینی مجبورین همتون بیاین..چون شما دتورای مسابقه حساب میشین..بیاید ببینیم کی از همه سرتره؟؟ همه جیغ کشیدن چون قراره یه مهمونی حسابی برن و حسابی مفت خوری کنن.برگشتم طرف سوفی:موفق باشی از خود راضی بازنده! مشغول گذاشتن وسایلم بودم که سلنا دوید کنارم:منو قایم کن! با تعجب به اطراف نگاه کردم و بعد به صورت مضطرب خودش:چی شده؟از چی قایمت کنم؟ -تامی بابا تامی؟؟ دستمو بردم بالا و روی بدنش کشیدم زیریه سپر از خورده شیشه ها قایم شد و کم کم محو شد انگار نه انگار کسی اونجاست دامن لیمو مرتب کردم و کرواتمم صاف کردم یه دستی هم به کت و موهام کشیدم و دوباره مشغول کارم شدم که تامی رسید:سارا؟ چرخیدم طرفش و لبخند زدم.این پسر خیلی معصوم و کلا ادم بود.چشمای روشن و موها و ابروهای بور قد بلند و کلا از اون دختر کشای ناز!ژاکتشو مرتب کرد و:تو سلنا رو ندیدی؟ -نه..فک کنم بیرون باشه! -نه اومد تو سالن..نمیدونم چرا ازم فرار میکنه... -لابد نیشش زدی! نگران شد:ینی ناراحتش کردم!؟ خندیدم و مشتمو زدم به بازوش:اخ قربون اون دل مهربونت بشم تامی جونی!نه سارا یکم خله..کم کم را میاد..حالا هم نگران نباش.تیپ خوشگل بزن تو مهمونی اخر هفته قشنگ تورش کن! انگیزه گرفت و لبخند زد:باشه پس میام.فعلا سارا. کف دستمو اوردم بالا و تکون دادم.ازم دور شد.با یه بشکن خورده شیشه ها پخش اطراف شدن و سلنا ظاهر شد دسته ی موهامو گرفت و کشید:ای چته؟ -من خلم؟بیشعور ابرومو بردی! -دلم براش میسوزه بزار اول کاری بفهمه چه صفاتی داری که بعدش پشیمونی نکنه! افتاد دنبالم و دستاشو مشت کرد تا بکوبه تو سرم منم کیفمو بغل کردم و دویدم من میخندیدم و اون عصبی جیغ جیغ میکرداز سالن مدرسه خارج شدم و پریدم تو ماشین سلنا هم پرید روم و شروع کرد منو زدن.منم انقدر میخندیدم که دیگه توان دفاع کردن رو نداشتم... لنا پله هارو با وقار ذاتیش پشت سر گذاشت و اومد پایین مگیمشغول گردگیری اشیاء قیمتی بود با شنیدن صدای پای لنا چرخید طرفش یه بلوز ابی و استین پوفی تنش بود با شلوار جین سیاه موهاشو حالت دار ریخته بود دور،لبخند قشنگش با دیدن مگی رو لبای بی رنگش نشست:اتاقمونو تمیز کردم مگی نیازی نیست بری اتاق سم.. مگی با یه لحن دلخور شکایت کرد:خانوم من خدمت کار این خونم..ولی نه اجازه میدید اشپزی کنم نه اتاقتونو تمیز کنم؟ -تو خدمت کار سارا و خونه ای خدمتکار من و سم نیستی که؟ -من خدمت کار خونم اتاق شما و اقا جز این خونست خودتونم اهالی این خونه اید پس وضیفه ی منه نه شما؟ لنا گونه ی سرخ و تپل مگی رو بوسید:فدات شم باشه..ولی باید قول بدی کمک خواستی بگی!تنهایی فایده نداره باید زنگ بزنم یه خدمت کار دیگه هم استخدام کنم! مگی جوشی شد:بی خود خانوم من نمیزارم الان همه ی خدمتکارا یا دزد میشن یا قاتل..من نمیزارم خدمت کار بیارین.خسته شم میگم دخترم بیاد.حداقل دختر خودمه مطمئنه. لنا خندید و حرف مگی رو تایید کرد:باشه مگی جونم.هرطور راحتی!حالام بسه دیگه برو دوتا فنجون قهوه بیار باهم بخوریم.باشه عزیزم؟ -چشم خانوم الان میارم و از لنا فاصله گرفت لنا به ساعت ایستاده و بزرگ سمت چپ سالن نشیمن خیره ش.ساعت هفت شب بود و هیچ خبری از سارا نبود.حتما رفته خونه خالش.گوشیشو برداشت و از حالت هواپیما خارج کرد.جلوی تلویزیون نشست و اونو روشن کرد.همینظور مشغول جابه جا کردن کانال ها بود که گوشیش زنگ خورد جواب داد:بگو کارتر -خانوم ویدئویی که براتون ایمیل کردم رو ببینین! لنا متعج و نگران لبتابشو کشید سمت خودش و روشنش کرد،این باکس ایمیلشو چک کرد و ویدیو رو بعد از دانلود دید مبارزه ی دو دختر با سه مرد.با دیدن شلاقای سفیدی که تو هوا میچرخید به خودش لرزید..گوشی روروی گوشش گذاشت:قضیه چیه کارتر؟ -نزاشتیم محتوای این ویدئو جایی درز کنه.سارق ها رو هم وردیم اینجا.. -این ویدئو رو نابود کن کارتر..دارم میام اونجا.. در اتاق باز جویی رو باز کرد و جلوی سه مرد زخمی ای که دستبند به دست ایستاده بودن ایستاد.کارتر کنارش ایستاد:قربان.. -اینا همونان کارتر؟ -بله خانوم بوینر.. گوشای جرالد تیز شد و اسم رو به خاطر سپرد..بوینر..لنا اومد بیرون و از کارتر خواست بیاد بیرون:بفرستشون زندان ویکتوریا تا حکمشون مشخص بشه...درضمن..ویدئو.. -نابود شد قربان.. -عالیه.. در خونه رو باز کردم و اومدم تو به محض وارد شدنم به خونه مامان جلوم با یه حاله ی دودی شکل بنفش جلوم ظاهر شد با دستاش دود رو پس زد و اومد طرفم:سارا بوینر دیشب ساعت یک و نیم کجا بودی؟ تعجب کردم:وا مامان؟معلومه تو رخت خواب! به طرف لبتابش که روی میز مبل بود اشاره کرد:چه توضیحی واسه ی کار اشتباهت داری؟ نگامو چرخوندم طرف لبتاب فیلم نبرد دیشب بود روی حمله ی من مکث شده بود و زوم شده بود.مامان همه چی رو میدونه پس حق ندارم دروغ بگم:خب..چیزه..خب.. با عصبانیت سرم داد کشید:مگه نگفتم دیگه از این کارا نکن دختره ی ابله..واسه چی خرفمو زیر پات له میکنی..من 16 ساله دارم سعی میکنم تو رو از خطر امیلی حفظ کنم اونوقت تو انقدر بی پروا از نیرت استفاده میکنی و مبارزه های بیخود میکنی؟ -خب مامان من الان دیگه بزرگ شدم میتونم از خودم دفاع کنم.. -سارا خانوم واسه من دلیل نتراش.. -مامان من نمیتونستم ببینم اینهمه ادم بی پول بشن و ضرر کنن. -جون تو برام خیلی مهم تر از بدبخت شدن اوناست..اونا از طرف ما بیمه میشن...میفهمی ینی اگه ضرر کنن بهشون میدیم پس تو بیخود جونتو به خطر میندازی سارا..من نمیخوام تنهایادگار سمم رو از دست بدم یادگار سمی که 16ساله داره بخاطرش شکنجه میشه..فک میکردی راهی نبود..میتونستم تورو سقط کنم..میفهمی چی میگم ولی پدرت نزاشت چون میخواست تو بدنیا بیای..چون میخواست هردو ی مارو سالم نگه داره..تو این طوری داری خونشو پایمال میکنی؟ -اما مامان من.. دستش رو صورتم فرود اومد.ضربه اونقد محکم بود که سرم به سمت مخالف چرخید..خونه تو سکوت غرق شد نفسای عمیق مامان سکوت رو میشکست.حلقه ی اشک چشامو احاطه کرد.بغض کردم این دفعه ی اولی بود که مامان دستش رو من بلند میشد نفهمیدم چیکار میکنم پسش زدم و به طرف پله ها دویدم بغضم شکست و صدای گریه هام تو سالن بزرگ خونه پیچید.مامان پشت سرم دوید و داد زد:سارا وایسا... دویدم تو اتاق بابا و درو پشت سرم کوبیدم و قفل کردم.مامان به جون در افتاد اما من بی توجه به طرف پدرم دویدم و خودم رو پرت کردم تو بغلش.ارامش پدرم باعث میشد گریه های من هم اروم بشه..چرا باید تنبیه بشم..اونم از طرف مامانم؟ سارا گریه میکرد و لنا پشت در ازش خواهش میکرد که بیاد بیرون گریه کنه..اما سارا اصلا نمیشنید تو بغل پدرش بین بازوهای بیجون و افتاده ی پدرش گریه میکرد.لنا عصبی و نگران جلوی در اتاق میرفت و میومد.عصبی بود عصبی تر شده بود این چند مدت حسابی خودشو پیش سم خالی کرده بود و نکته هاو هشدار های مکس رو ندید گرفته بود و حالا...صدای فریاد سارا باعث شد بند دلش پاره شه..تمام سلولای تنش تک تک سلولاش اسم سم رو زمزمه کردن.به جون در افتاد:سارا باز کن این در لامصبو..سارا با توام.. سارا با یه نفس بریده به طرف در دوید و درو باز کرد لنا خودشو پرت کرد تو اتاق سمش رو تخت بال بال میزد تمام تنش میلرزید.دوید طرفش شونه های سمو گرفت و محکم به تخت فشارش داد رو کرد به سارا که بهت زده ایستاده بود:برو زنگ بزن مکس زود باش.. سارا دوید بیرون پله هارو سر خورد و اومد پایین و به مگی که حلوشو گرفته بود جواب نداد مستقیم رفت سمت تلفن شماره ی مکس رو گرفت..چند لحظه پراز استرس گذشت و صدای بیخیال مکس پیچید تو تلفن:جانم؟ سارا با فریاد بابا مکس رو متوجه کرد گوشی از دستش افتاد و بی توجه به زنش کیف مخصوصشو برداشت و از در دوید بیرون. لنا همچنان شونه های سم رو گرفته بود و گریه میکرد سارا هم جرات نداشت بیاد جلو همون جا کنار در اتاق ایستاده بود و به هردو نگاه میکرد ده دقیقه گذشته بود اما سم اروم نشده بود. مکس دوید تو اتاق و بدون توجه به سارا دوید طرف تخت.لنا رو به ارامش دعوت کرد و عقب زد در کیفشو باز کرد و ازسرنگایی که اماده کرده بود تند تند به بازوی سم تزریق کرد و بدنشو نگه داشت .چند دقیقه بعد از تزریق داروها اون کوبش و تنش سم به یه لرزش خفیف تبدیل شد.سارا دوید طرف مادرش و تواغوش مادرش جا گرفت حسابی ترسیده بودن.مگی با اشاره ی مکس جلو اومد:یه لیوان بزرگ شربت قند بیار به هردو بده.. مگی با گفتن چشم از اتاق رفت بیرون لنا بلند شد و سارا رو بلند کرد هردو از اتاق اومدن بیرون سارا هنوز گریه میکرد و سرشو تو گردن مامانش پنهان کرده بود.مکس در اتاق رو بست و پشت سر هردو افتاد انقدر خوشحال بود که نمیدونست چیکار کنه.لنا سارا رو روی مبل نشوند و شربت قندی که مگی اورده بود داد دستش.ساراهم با دستای لرزون و رنگ پریده مشغول خوردن شد.لنا برگشت طرف مکس که بهش اشاره میکرد دستشو نامحسوس حرکت داد و یه سپر ضد شنوایی ساخت تا صداشون رو سارا نشنوه خودشو واسه هرچی اماده میکرد هر حرف سخت و غیر قابل تحملی که مکس درمورد سم میخواد بز وت:سم برمیگرده..میفهمی برمیگرده بیدار میشه به هوش میاد! لنا درجا خشک شد:چ..چی داری.. مکس لبخند زد:درسته..سم برمیگرده..ماورا روحشو برگردونده حالا به چه دلیل نمیدونم..ورود روحش به جسمش باعث تنش شدید شده همون تشنج..از حالا به بعد گه گداری زخمایی که تو شکنجه دیده روی تنش ظاهر میشن نزار سارا زیاد بره سمتش.وقتشو پر کن تا نره سراغ باباش.اجازه هم نده سیاه از اتاقش بیاد بیرون.وقتی زخماش پدیدار شدن بشورشون و با هروسیله ای میتونی درمانشون کن.راستش کی بیدار میشه رو نمیدونم شاید حتی یه سال هم طول بکشه..دیگه اینکه ممکنه این نشونه ی مرگش هم باشه..پس به کسی نگو باشه..بین خودمو خودت بمونه. لنا وارفت شکش شدیدتر شد:ینی چی نشونه ی مرگ؟ -ینی ممکنه قبل از هوشیاری بمیره..اونم نه قابل برگشت..گرفتی که؟!دیگه نرین تو اتاقش گریه کنین..اون دیگه بیدار شده و 16سال شکنجه رو پشت سر گذاشته الان به استراحت کامل نیاز داره.پس لطفا زیاد دوروورش اشک و اه نکشین.. لنا سرشو تکون داد از حالا به بعد باید بیشتر مواظب سم باشه.لبخند زد اگه سم الان برگشته پس مطمئنا به هوش میاد.مکس رفت رو به روی سارا که حالا سکسکه میکرد زانو زد و لبخند زد:مگه نگفتم پیش باباتون گریه و زاری تعطیل؟مگه نمیدونی بابات روی تو خیلی حساسه رفتی پیشش چی بشه هان؟ -حالش چطوره عمو؟ -مثل همیشه اروم. راحت خوابیده دختر خوب..دیگه ناراحتی هاتو نبر پیش بابات دختر.. سارا لبخند زد و اشکاشو گرفت:چشم عموجون.. مکس بلند شد پیشونیشو بوسید و با یه خداحافظی ازشون فاصله گرفت. ********* حس و حال توضیح. دادن به سلنا رو نداشتم واسه همین گفتم نیاد.به مدرسه هم اطلاع دادم که دیر میام.از بعد اتفاق دیشب تمام شبمو با کابوس گذروندم سردرد شدیدی داشتم و هیچ حالمو نمیفهمیدم.بابا دیشب داشت رو تخت جون میداد..خیلی بد و وحشتناک بود خیلی..وارد حیاط مدرسه شدم.زنگ طفریح بود.بچه ها همه یه گوشه جمع شده بودن و یه چیزی رو تماشا میکردن.صدای گریه های اشنای سلن باعث شد برم طرفش وسط ایستاده بود و گریه میکرد و سوفی عین کرکسی که بالا سر طعمش میچرخه دورش میچرخید.ای که الهی دور منو سلن بگردی سقط کنی.خندید:اخی..بچه ها داره گریه میکنه.. همه زدن زیر خنده.رفتم جلو تر شونه ی بچه هارو میگرفتم و هلشون میدادم برن کنار.هرکی منو میدید ساکت میشد: -چرا هاپو کوچولوتو صدا نمیزنی بیاد؟ دقیق شدم.معلوم بود بو بادکنک های پر از اب بهش زدن.از لا به لای بچه هارد شدم و پشت سر سوفی ایستادم.سلنا با دیدن من لبخند زد و دوید طرفم.اغوشمو باز کردم و بهش پناه دادم.داشت میلرزید و سرما خوردنش حتمی شده بود.سوفی با دیدن من پوزخند عصبی ای زد و:هاپو جونش واسه دفاع اومد. سلنا رو از خودم جدا کردم و بایه لحن عصبی:چرا دست از سر ما نمیکشی چلغوز؟ -چون جاتون اینجا نیست.. دندونامو عصبی روهم ساییدم:اره جام اینجا نیست..چون اگه به خاطر یه ادم عوضی نبود ما الان تو مدارس فوق تخصصی مختص ciwتحصیل میکردیم. خندید تمسخر امیز بهمون اشاره کرد:شما؟هه شما بلد نیستین دماغتونو بکشین بالا چه برسه.. همینطور زر میزد.چشمام رو بستم و خودمو با پفسای عمیق به ارامش دعوت کردم اما ساکت نشد هی مزخرف بافت تا خونم به جوش اومد.با حرکت سریع دستم از نک پاش تا زیر گلوش یخ زد همه زدن زیر خنده.با حرکت انگشت اشارم سطل زباله رو بلند کردمو رو سرش ریختم.همه از خنده زمینو گاز گرفتن سلنا هم دستشو مشت کرده بود ایول ایول از دهنش نمیفتاد.با صدای مدیر همه پراکنده شدیم و منو سلنا هم از لابه لای جمعیت فرار کردیم.زیر چشمی به مدیر نگاه کردم که به سوفی میگفت کار کی بود.نگامو تو چشمای سوفی دوختم و انگشت شصتمو کشیدم زیر گلوم ینی زر بزنی مردی!اونم هیچی نگفت..خخخ حال اومدم. کنار سلنا نشستم و با یه دستمال پنبه ای صورت ی رنگ صورتشو خشک کردم و ریملشو پاک کردم دستمالو از دستم گرفت:مرسی خواهری..من همش تو دردسرت میندازم. لبخند زدم:خوبه که خوبی. -تو چی خوبی؟خوب به نظر نمیای؟ نفس عمیقی کشیدم و رو صندلیم که کنار سلنا بود نشستم:دیشب یه اتفاق خیلی بد افتاد سلن! نگران شد:چی شد سارا؟نکنه مامانت فهمیده؟ -اون فهمیده بود..تازه توگوشمم زد..ولی این مهم نبود.. -چی شده سارا جون به لبم کردی؟ -بابا... -بابا چی سارا چه بلایی سر عمو اومده؟ -دیشب تشنج کرد..(بغض کردم صدام لرزید و اشکم چکید)خیلی ترسناک و وحشتناک بود سلن..مثل مرغ سرکنده رو تخت بال بال میزد..داشتم دق میکردم..داشتم سنگ کوب میکردم.خیلی ترسناک بود خیلی.. دلسوزانه دستمو گرفت:خداروشکر که رفع شده سارا.. -میترسم سلن..میترسم! -از چی میترسی؟ -از اینکه همین باباروهم نداشته باشم..از دستش بدم.. لبخند مهربونی زد:نترس سارا چیزی نمیشه..بیخود نگرانی! یک ساعتو نیم کلاس نگاهم به تخته بود و چهره ی بابام میدیدم هیچی نمیفهمیدم.زنگ خورد.خودمو رسوندم دست شویی.اب سرد ریختم تو صورتم تا از این فکر بپرم بیرون.داشت حالمو بد میکرد ..از اینه به خودم نگاه کردم..ماجرای دیشب تقصیر من بود نباید میرفتم تواتاقش!از تو دست شویی اومدم بیرون درو بستم و تا خواستم برم خوردم به یه نفر سرمو گرفتم بالا و تو یه جفت چشم سیاه میخ شدم لبخند معصومانه ای زد:حالت خوبه؟ سرمو تکون دادم و لبخند زدم:اخ شرمنده اصلا ندیدمت! باز لبخند زد:واسه همین پرسیدم خوبی یانه! دستمو رو پیشونیم کشیدم و بعد هردو دستمو پشت کمرم گذاشتم:اه..چی بگم..مفصله! خندید و ازم فاصله گرفت:بای! منم یه دست براش تکون دادم و به مسیرم ادامه دادم سنگینی نگاه های متعجب اطرافیا باعث شد خودمم متعجب بشم.سرمو بردم بالا و به بقیه خیره شدم همه با تعجب بهم خیره بودن سلنا اومد کنارم:واقعا باهات خرف زد؟ تعجبم چند برابر شد:وا!!خب اره دیگه نباید میزد؟ -اون به هیچ کس محل سگ هم نمیزاره!چه برسه به حرف زدن.. شونه هامو انداختم بالا:شاید میخواد مسخرم کنه نه اینکه خیلی محبوبم واسه همین.چندش غزمیت بریم بابا ضعف کردم از گشنگی! ودستشو گرفتم و کشیدمش سمت خودم! ************* لنا با شنیدن صدای پارس سیاه خودشو به سرعت به اتاق رسوند در اتاق و باز کرد و نگاشو چرخوند طرف تخت سیاه روی تخت ایستاده بود و بالای سر سم پارس میکرد.رفت کنار تخت سیاه پوزشو به قسمتی از رو تختی کشید.لنا رو تختی رو کنار زد حق با مکس بود زیرپوش سفید سم با خون رنگی شده بود.اروم کنارش زانو زد یه زخم سوختگی خیلی خیلی شدید رو پهلوی سمت راستش بود.لنا خودشو به اشپزخونه رسوند و جعبه کمک های اولیه رو از مگی گرفت و برگشت.با گاز و پنبه های الکلی زخم رو اروم اروم تمیز کرد.این زخم وحشتناک..حاصل چه وسیله ایه؟به صورت اروم سم خیره شد.بغض کرد اما خودشو نگه داشت زخم رو اروم اروم شست و بعد بلند شد.به طرف سرویس اتاق رفت از تو قفسه ی بالای رو شویی جعبه ی سیاه کوچیکی رو در اورد و بازش کرد.سرنگ هایی که از قبل اماده کرده بود رو برداشت و به طرف سم رفت یکی از سرنگ هارو که اماده ی تزریق بود برداشت و کلاهک سوزنشو برداشت کنار زخم فرو کرد و پیستونشو اروم اروم فشار داد این دارو رو خودش ساخته بود.از پروژه ی کروز..همون شبه agkای که قبلا به زنده کردن سم کمک کرده بود.هنوز سرنگ رو نکشیده بود بیرون که زخم اروم اروم شروع به بسته شدن کرد.لباس سمو اروم ولی به سختی در اورد و عوض کرد تا سارا نفهمه.با یه دستمال مرطوب جای زخم روکه الان اصلا وجود نداشت تمیز کرد تا بوی الکلش بپره.بیچاره به چه روزی افتاده بود بخاطرش.اعصابش بهم ریخت و سرنگ رو پرت کرد وسط اتاق.سرنگ خورد شد و صدای ضعیف خورد شدنش ارومش کرد.خواست بلند بشه ولی تکون محسوس دست سم باعث شد باز بشینه.با تعجب به دستش نگاه کرد و بعد به صورتش اخماش کمی درهم شد و باز به حالت قبلی برگشت.سرشو به صورت سم نزدیک کرد:قربونت برم صدامو میشنوی؟ اما هیچ واکنشی از جانبش ندید نا امید نشد:نفسم اگه صدامو میشنوی توروخدا یه نشونه بده..دستمو فشار بده سم!؟ اما باز هم بی نتیجه بود.سم دوباره به خواب رفته بود..خوابی که معلوم نبود چقدر عمیقه و چه مدت در این عمق باقی میمونه!؟سیاه پرید از تخت پایین و روبه روی در ایستاد.لنا بدو رفت طرف شیشه های خورد شده و همه رو با دست جمع کرد.وسایلو جم کردوبرد تو سرویس.اما هین خالی کردن شیشه ها از تو دستش بریدگی عمیقی روی پوستش ایجاد شد صدای سارا باعث شد بیشتر هل کنه.در دستشویی رو بست.انگشت اشاره و وسطیشو بهم چسبوندهردودستاش اما به صورت مجزا)مچ دستاشو به صورت ضرب دری روی هم قرار داد و نفس گرفت.زخم دستش اروم اروم بسته شد.نفس عمیق کشید و موهای اشفتشو کنار زد.دستشو شست و از سرویس رفت بیرون.سارا کنار باباش نشسته بود و با دستاش بازی میکرد.رفت روبه روش ایستاد:مامانم؟حالت خوبه؟ سارا سرشو چرخوند بلند شد و خودشو انداخت تو بغل مامانش:اره مامانی تو خوبی؟ لنا کمی خودشو تکوند تا اون حالت هلش از بین بره.رفت کنار سم و روی تخت نشست:مدرسه چطور بود؟ سارا یکم مشکوک نگاه کرد:مامان خوبی؟ لنا لبخند هل هلکی زد:اره چطور؟ -یکم اشفته به نظر میای؟ لنا سریع بحث رو عوض کرد:مدرسه چطور بود خوش گذشت؟ سارا نفس عمیقی کشید:این سوفی ادم نمیشه مامان..امروز بازم.. لنا دستشو رو لبش گذاشت و ازش خواست چیزی نگه.وبعد به سم اشاره کرد دست سارا رو گرفت و اومد بیرون حتی از سیاه هم خواست بیاد بیرون ولی سیاه سرشو بالا و پایین کرد و خودشو رو تخت غلط داد.لنا در اتاق رو بست و دستشو انداخت دور گردن یه دونه وتنها دخترش:خب مامانم میگفتی! سارا با یه لحن خیلی غمگین و خیلی دلخور:مامان این سوفی همش منو ازار میده..امروز دیگه سلنا رو اذیت کرده بودن.خاک بر سرشون. -بیام مدرسه؟ -نه..نمیخوام با اون مادر فیس و افاده ایش رودررو بشی.خیلی عوضیه. -حرف حسابش چیه؟ -نشون بده که بهتره ولی من یه پقشه دارم.اون میخواد ثروتشو به رخم بکشه فک میکنه من یه بچه بدبختم که پدرش فلجه ومامانم واسه اینکه احساس کمبود نکنم مجبوره تو خونه ی مردم کار کنه.. -تو که نمیخوای ثروتتو بهش نشون بدی؟ -چرا..میخوام تو تولدم حسابی بترکونم اینطوری خفه میشه! -تو میدونی که بخوای اینجا جشن بگیری خونه شلوغ میشه و ما کاملا از بابات غافل میشیم!؟اگه خدایی نکرده توی مهمونی امیلی بیاد و.. -مامان این امیلی کیه که ازش میترسس؟بابا سیاه هست عمومکس الکس مت خاله رز سلنا من تو هستیم.. -سارا جان دخترم.. -مامان منو از غرغرای سوفی خلاص کن..خواهش میکنم! لنا یکم فک کرد و بعد یه لبخند زد:باشه مامانم.من ترتیب همه چیزو میدم..تو باخیال راحت فکر لباست باش. سارا جیغ کشید و محکم مامانش رو بغل کرد:ایول مامانم.مرسی **************** مشغول جم و جور کردن کمدم بودم که یکی صدام زد:سارا؟ چرخیدم طرف صدا همون پسر خوشگله ی دیروزی بود لبخندم رنگ گرفت:بله؟ -میشه باهم حرف بزنیم؟ باهمون لبخند رولبم جوابشو دادم.در کمدم رو بستم کیفمو انداختم رو شونم و دنبالش راه افتادم.بیرون از مدرسه جلوی یه دکه ی کوچیک ایستاد و دوتا میلک شیک خرید یکی شو طرف من گرفت ازش گرفتم و یه تشکر زیر لبس هم تحویلش دادم.مشغول راه رفتن تو خیابون شدیم.خیابونی که جز تیره ی چراغ برق و سطل زباله های مکانیزه چیزی نداشت.ساختمونای بلند اسمون خراشا هم باعث شده بودن نور خورشید خیلی محدود دیده بشه.سرمو تکون دادم:خداروشکر که ما بیرون از شهر زندگی میکنیم..اگه داخل شهر بودیم دق میکردم. خندید:پس ما خیلی بیچاره ایم که تو شهر زندگی میکنیم. -واقعا خیلی فضاش بده نه درختی نه هیچی خوشبختانه شهربازی هاشم فاقد درختن. خندید:تو عاشق درختی اره؟ کمی از میل شیک رو با نی خوردم و سرمو تکون دادم:اوه اره تا دلت بخواد..کوچه ای که به خونمون ختم میشه کاملا رویاییه پراز درختای سپیدار.. -به چه خانوم عاشق طبیعتی! -مگه تو طبیعت دوست نداری؟ -نه متاسفانه -جدا؟ -اوهوم کمی سرمو تکون دادم و به قیافش خیره شدم.یه اورکت ارتشی تنش بود با شلوار لی پررنگ و تنگ.موهاشم کمی بلند بود و تا رو گوشاش میومد.ابروهای باریک و کشیده یه بینی صاف و قلمی با لبای گوشتی و کوچیک(قلوه ای خودمون):خب چرا حرف نمیزنی؟میخواستی چی بگی که منو به صرف میلک شیک اوردی بیرون؟ خنده ی ریزی کرد و سرشو گرفت پایین:چی بگم؟راستش؟ -بزار حدث بزنم حتما از من خوشت ومده و برای ایجاد یه رابطه تردید داری؟ -تو از کجا میدونی؟ -شنیدم به هیچ احدی محل ندادی حدث زدم! سرشو از روی تحسین تکون داد:افرین افرین...ولی قصد من چیزی جز رابطس. -ینی میخوای بگی نمیخوای رابطه ای باشه؟ -چرا انتهاش یه رابطس اول میخوام قشنگباهم اشنا بشیم... -زیادی داری تند میری..درضمن نه من موقعیتشو دارم نه علاقشو.. جا خورد و ایستاد:منظورت چیه؟ -منظور خاصی ندارم فقط دوست ندارم هین اشناییت اتفاقی بیفته که نباید.درضمن اقای محترم من حتی اسمتم نمیدونم توقع داری بگم اخ عزیزم باشه من کشته مرده ی توام بیا باهام دوست شو!؟ن جونم از این خبرا نیست.تازشم من اجازه نمیدم کسی مسخرم کنه مگه ندیدی؟ یکم نیگام کرد من مهلت ندادم حرف بزنه و ازش فاصله گرفتم پسره پررو یه جوری حرف میزنه. انپار از دماغ فیل افتاده بی تربیت واسه من شاخ بازی در اورده حالا بیا باهم دوست شیم چندش.و یه چیز مهم تر از اینا..تو سپر الماسیه..و من نتونستم حتی یه کوچولو ذهنشو بخونم..معلوم نیست از کجا اومده..یاد حرف مامان افتادم"امیلی"کسی که دنبال باباست تا دخلشو بیاره کسی که یه مدته نیست...یه مدته معلوم نیست کجاست و چه نقشه ی شومی داره تو سرش میپرورونه.اما این که امیلی نیست امیلی زنه نه مرد پس.. یه چند قدم ازش دور شدم لیموزین بنز و سیاهم اومد جلوی پام ایستاد جلوی دیدش سوار شدم و درو بستم ماشین با صدای اروم فضاییش به حرکت دراومد.از مدرسه فاصله گرفتم و تو افکارم غرق شدم!اون چرا باید تو سپر الماسی باشه..باید درموردش با مامان حرف بزنم؟اگه ربطی به امیلی داشته باشه چی؟اگه امیلی رو نشناسه و اصلا بی منظور اومده باشه چی؟یا اگه با نقشه ی قبلی به من نزدیک شده چی؟باید چیکار کنم؟بهش نزدیک شم تا سر از کارش دربیارم؟یا باید حسابی ازش فاصله بگیرم؟نمیدونم چیکار کنم..واقعا نمیدونم ******** لنا روبهروی مکس نشست:نمیدونم ولی احساس میکنم غیر قابل نفوذ شدم... -خوب کار سمه دیگه؟ -دیروز اولین زخمشو دیدم..افتضاح بود..جای سوختگی.. -داغ گذاشتن رو بدنش..لعنت بهشون. -بهوش اومد.ابروهاش جمع شد و انگشتش تکون خورد ولی سریع از هوش رفت. -این ینی سم بیهوش نیست.خوابه..یه خواب لذت بخش و پراز ارامش بعد از اونهمه سال. لنا لبخند زد:پس ینی تمومه؟زنده میشه؟ -امیدوارم همینطور باشه... ********* در خونه رو هل دادم و مثل همیشه بعد انداختن کوله و شال و کلاه و لباسام رو زمین خودمو یه دست کش و قوس دادم و بلند داد زدم:سلام بر اهل خانه.. مگی از اشپزخونه اومد بیرون و رو به روم ایستاد:سلام سارا جونم خوبی عزیزم خسته نباشی؟ و رفت سمت کوله و لباسام همه رو از روی زمین برداشت و درحالی که روی دستش مرتب میکرد:مامانتون نیست و تا ساعت 2نمیاد.ناهارتون رو بکشم یا صبر میکنین؟ -خب معلومه صبر میکنم.. -قهوه میخورین؟ -قربون اون دستای کپلت اره جونم اگه هست؟ کوله و واسایلمو روی مبل گذاشت و رفت.دستبندمو باز کردم و مشغول ور رفتن به ساعت مچی مارک دارم بودم کهمگی اومد با یه فنجون قهوه و یه زیر دستی پراز بیسکوییت های شکلاتی.ای جان همونی که خیلی دلم میخواد ازش گرفتم و رو به روی تلویزیون روی مبل قرمز و پفکی(منظورم از پفکی اون مبلایی هستش که خیلی تشکوبالشت دارن و تغریبا توشون فرو میری.بادی نه ها؟!پفکیا)صدای تلویزیون رو زیاد کردم و هینی که قهوه میخوردم و بیسکوییت فیلم مورد علاقم رو هم میدیدم.با دیدن شخصیت اصلی داستان ذهنم معطوف مردی شد که چند ساعت پیش ولش کردم..مردی که تو سپر الماسی بود.سپری که جز پدرم و من بعد از تقویتم کسی نه میتونه به وجودش بیاره نه بشکنتش..پس اون پسر از کجا و چجوری اون سپر رو گیر اورده.نکنه از طرف امیلی اومده..چون اون از پدرم تغذیه شده حتما میتونه..نه نه نمیتونه..اگه اینطوری باشه من میشکنم که.صدای غریبی تو ذهنم اکو شد سرمو چرخوندم عقب و دنبال صاحب صدا گشتم اما کسی نبود.باز به تلویزیون نگاه کردم که باز اکو شد:سارا... بلند شدم و چرخیدم..اما کسی نبود..:تو کی هستی؟ یه چند لحظه ایستادم تا دوباره صداشو بشنوم اما دیگه صدایی نیومد.اخمام جمع شد.صدای یه مرد بود..صدای خسته و ضعیف..انگار یکی تو دردسره و با اخرین انرژی ای که داره صدات میکنه..صدای ضعیف و بیحال..بیمار و ناتوان..حس بدی بهم دست داد باز ضدا زدم:تو کی هستی؟ -کمک... یا استقدوس کیه کجاست نگران شدم:کجایی؟ -درد دارم... عصبی شدم:میگم کجایی؟ یه چند لحظه ساکت موندم اما هیچ صدایی به گوشم نخورد.باز صدا زدم:الو؟ اما بازم هیچ صدایی نیومد.موهامو چنگ گرفتم وای دارم کلافه میشم این کی بود؟اون کیه؟نکنه به هم مربوطن؟در محکم کوبیده شد به دیوار.برگشتم و نگاه کردم مامان سراسیمه دوید تو و انگار نه انگار من اینجا ایستادم.به طرف پله ها دوید اینو کجای دلم بزارم مامانم دوروزه دیوونه شده ها؟رفتم دنبالش خواستم صداش بزنم ولی چیزی نگفتم و دویدم تو اتاق در اتاق باز بود اروم وارد اتاق شدم.سیاه رو تخت بود مامان روی تخت نشست و پتوی روی بابا رو کنار زد.داره چیکار میکنه!؟رقتم جلو تر بابا رو به پشت چرخوند زیر تنش رد خون بود صداش لرزید:واای..سم؟ با یه دهن باز رفتم جلو.. ********** لنا با بغض سنگینی که در اثر دیدن رد شلاق روی کمر سم به وجود اومده بود نالید:وااای سم... بلند شد تا جعبه کمک های اولیه رو بیاره که با سارا چشم تو چشم شد.سارا شکه به کمر داغون پدرش خیره بود جای ضربات اونقدر عمیق بود که گوشت اضافه ازش بیرون زده بود و غرق خون بود لنا از کنارش گذشت تا جعبه کمک های اولیه رو بیاره.سارا لباشو از روی بغض ورچید و به جسم پدرش خیره شد کنار تخت زانو زد و دستشو لرزون بلند کرد اروم انگشتشو به زخم روی کمر پدرش زد.زخمای بزرگی که کل کمرشو گرفته بود و جای سالم براش نزاشته بود.چشمش به مچ دست پدرش افتاد یه سوختگی بزرگ هم روی مچ دستش بود.خیسی که رو پاش حس کرد باعث شد نگاه از مچ دست باباش بگیره و به زانوهای برهنش خیره شه خون چکیده شده روی پاش باعث شد بترسه و با یه هین بلند خودشو بکشه عقب به مچ دست اویزون پدرش خیره شد اونم تا پنج سانت بالاترش تاروی ساعد سوخته بود و رد زنجیر داشت.از جاش بلند شد و هیستریک رفت عقب و به سر پدرش نگاه کرد رد خوت روی بالش باعث شد بلند جیغ بکشه..تمام تخت یه دفعه پراز خون شده بود.لنا با شنیدن صدای سارا سراسیمهدوید طرف اتاق.سارا روبه روی باباش ایستاده بود و فقط جیغ میکشید حالا زخمای دور مچ و ساق پاهای پدرشم اضافه شده بود.انگار همه ی زخماش یه دفعه روی جسمش نمایان شده بود..لنا با دیدن سم درجا خشکید...داغون شده بود بغضش شکست و به طرف سم دوید حالا چطوری باید اون همه زخم رو درمان میکرد.چه جوری باید جلوی خونریزی رو میگرفت..به طرف سرویس دوید تمام سرنگ های اماده شبه agkرو برداشت و دوید بالای سر سم.همشو پشت سرهم به گردن سم فرو کرد و تزریق کرد یکی راست یکی چپ یکی پشت سرش..نیم ساعت گذشت لنا هرچی دستمال بود روی بدن سم فشار داد تا خونش بند بیاد..همینطور هم شد.زخما یکی بعد از دیگری درمان شدن و اروم اروم از بین رفتن اما بدنش گرم نشد لنا سمو به روبه رو برگردون و به صورتش خیره شد رنگ پریده و دردمند.نبضشو واسه چند دقیقه نگه داشت ضعیف و ضعیف و ضعیف تر میشد.گوشیشو از جیبش کشید بیرون و شماره گرفت از کندی سرعت عمل مکس واسه جواب دادن گوشی عصبی شد و موهای جلوی سرشوتوچنگ گرفت:بمیری مکس صدای مکس تو گوشی پیچید:الو جانم؟ -مکس بیا اینجا. -چشم الان میام یه پنج دقیقه دیگه اونجام. -سریع تر و گوشی رو قطع کردو به سارا نگاه کرد به سختی خودشو نگه داشته بود رنگش حسابی پریده بود:سارا چی شده؟ سارا با سکسه که ی شدیدی که به جونش افتاده بود:مامان...بابا..چی شده...چرا بدنش...انقدر زخمی شد...کسی به اینجا...حمله کرده؟ لنا لبخند مهربونی زد و سارا رو توی اغوشش کشید.گونه ی سردشو بوسید:نه عزیزم..بابات حالش خوبه..چیزی نیست.. هنوز حرفش تموم نشده بود که سم زد زیر سرفه..لنا باز از کنار سارا بلند شد و دوید طرف سم.انگار یکی چسبیده بیخ گلوش و سعی داره خفش کنه.لنا یقشو گرفتو کشیدش..سم باتمام قوا سرفه میکرد و سعی میکرد راه نفسشو باز کنه.لای پلکاش باز شد جوری که لنا متوجه نشد میتونست چهره ی تار زنی که روبه روش بود رو ببینه.اما نمیتونست تشخیصش بده.چشماشو بست و قطره ی اشکش اروم از روی گونش چکید... *********** با یه هین بلند از جام پریدم.به اطراف خیره شدم تاریکی مطلق اتاق نشون میداد اونایی که دیدم فقط یه خواب اشفته بوده که از یه ذهن اشفته و یه شکم زیاد از حد پر برخواسته.نفس عمیق کشیدم صدای ضعیف همون شخصی که تو بیداری شنیده بودم تو ذهنم پیچید:سارا خانوم؟ این بار صدا قوی تر بود:تو کی هستی؟ -چه فرقی میکنه مهم اینه که بع اون همه سال تونستم باهات ارتباط برقرار کنم. ینی چی؟منظورش چیه:واسه چی خواستی باهام ارتباط برقرار کنی؟ -حفظ تو از یه عوضی. -منظورت از عوضی چیه؟ -همون پسریه که سه روز پیش زدی تو کاسش! -اولا اون پسره اسم داره و مایکل!ثانیا واسه چی باید بهت اعتماد کنم وقتی حتی... -اسمم رو هم نمیدونی؟به خاطر پدرت مجبوری دختر!من از طرف پدرتم.یه نیروی کمکی.. -واسه چی نصفه شبی اومدی سراغم؟بروبزار بخوابم اه اه اه.. -من الان واسه همیشه میرم سارا فقط به حرفم گوش بده نزار اون پسره بهت نزدیک بشه نزار لمست کنه نزار رو مخت نقش ببنده نزار سارا..ازش فاصله بگیر تا میتونی ازش فاصله بگیر.. -واسه چی؟ -اون همه چی تورونابود میکنه همه چی... با یه هین از جا پریدم.به اطراف نگاه کردم تو روحت که خواب تو خواب میشه.رو همون مبل پفکی کپه کرده بودم به فنجون نگاه کردم حتی اونم نخورده بودم.ساعت رو دیدم2:10دقیقه بود.داد زدم مگی؟ چشمامو مالوندم و بلند شدم.به بدن کوفتم کش و قوس دادم و راه افتادم طرف اشپزخونه:مگی مامان نیومد؟ و محکم رفتم تو شیکمش:اای مگی برو اونور.. -مگی هفت پادشاهو به نوبت دیده خره چشاتو باز کن راه برو! سرمو بلند کردم مامان بود میخندید:خل و چل.بیا ناهار بخور! درحالی که همچنان چشمامو میمالوندم سر میز نشستم.مامان غذاکشید و نشست مشغول خوردن بودم ه خوابایی که دیده بودم اومد تو ذهنم باید با مامان درمیون بزارم یا نه..نه مامان به اندازه ی کافی ذهنش مشغوله وللش بیخیال: -ساراجان؟ نگامو بلند کردم:جونم مامانی! -میگم واسه فردا خرید کردی؟ -نه فردا میرم تو چی مامان خرید کردی؟ -میخوام بترکونم معلومه خرید کردم.دوروز پیش خرید کردم.کلی برنامه دازم تمام سالن رو دادم سنسور گذاشتن واسه مه و حباب.بالاشم همش رقص نو داریم اونم لیزری!قراره همه چی سرو بشه شام هم میدیم عمو الکست هم امشب میرسه... همینطور با شوق تعریف میکرد ولی من یاد خوابم افتاده بودم و به حرفای اون صدای ناشناس فکر میکردم..نابودی همه چیم؟بروبابا همش یه خواب بود رفت..ولی بعضی هشدارها از تریق خواب به ادم داده میشه..حالا یه ادم توسپر الماسیه دلیل نمیشه من فک کنم از طرف امیلی اومده حالا هرچی تو روحش گور باباش ریقوی ابله... ************* از مدرسه بدو اومدم خونه قرار شد با سلنا ست بشیم.کولمو انداختم تو پله ها و به طرف اشپزخونه دویدم دامن کوتاه و چین پلیسم تکون تکون میخورد و خیلی ناز میشد.صورتی رنگ بود و با بلوز قرمزم هارمونی جالبی ایجاد کرده بود.شال و کت چرم سبزم رو در اوردم و انداختم رو صندلی مگی برگشت به من که هل رو صندلی نشسته بودم نگاه کرد:مگی درود بدو ناهارو بیار که امروز کلی کار دارم.. مگی یکم نگاهم کرد و ظرف لازانیا رو روبه روم گذاشت:سلام خانوم خسته نباشین.چیزی شده؟ -میخوام برم خرید میدونی مامان کی میاد؟ -مث همیشه ساعت دو! -اهان باشه من وقت ندارم میرم خرید به مامان بگو با جرج رفتم نگران نشه. ...-نگران چی بشم؟ چرخیدم طرفش.لبخند میزد اما رنگش عین گچ دیوار بود:مامان؟...حالت خوبه؟ یکم به خودش نگاه کرد:اره حالم خوبه!چطور چیزی شده؟ -اخه رنگت خیلی پریده! دستشو یکم رو صورتش کشید و گذاشت روی پیشونیش بعد بلند کرد و با عادی ومعمولی ترین لحن:خوبم! معلوم نیست تو این خونه چی میگذره:مامان اگه اتفاقی واسه بابا یا خودت افتاده توروخدا بگو! لبخند نرمی زد.با شنیدن صدای بلند عمو کوچیکم لبخند شادی رو لبم نمایان شد:سارا خانوم غرغرو رسیدن بخیر! بلند شدم و خودمو انداختم تو بغلش یه مرد جوون و کم نظیر فراتراز زمین و کلا خفن یکی مث خودمون نه هم جنس چون از جنس ما نبود.محکم گونشو بوسیدم:عموی خوشگلم کی رسیدین؟ صدای لطیف زنمو هم به گوشم خورد:ساعت سه صبح بود اومدیم. از بغل عمو در اومدم و زنموی فرازمینیم رو هم بغل کردم:فدای هردوتاتون بشم من وایسید ببینم فینگیلی هاتون کجان؟ عمو کش و قوسی به کمرش داد:به سختی خوابیدن.اوه اوه دیگه نا ندارم. زنمو یکم کج نگاش کرد:نه اینکه خیلی هم کمک کردی؟تا رسیدیم افتاد رو تخت و بلند نشد.من بدبخت باید با اون دوتا گودزیلا سر میکردم! خندیدم و زدم به شونه ی عمو:ای تنبل خان. عمو نشست سر میز و چاقو وچنگالشو برداشت:دیگه خسته بودم دیگه! سر جام بعد از اینکه زنمو هم نشست نشستم مامان هم بالا راس میز نشست:خب این حرفارو ولش..کادو چی اوردی هان؟ یکم نگام کرد:مطمئنن کپ میکنی! چشمام چارتاشد:چی اوردی نامرد بگو زود باشخندید همون خنده هایی که حسابی حال ادمو جا میورد از خندش خندم گرفت چونبه کندی میخندید و تمام هیکلش جابه جا میشد.زدم ررشونش:نخند نخند توروخدا! سریع قیافش عوض شد و جدی نگام کرد:مرض دختره ی بی ادب. باز خندیدم:اخه خیلی بانمک میخندی عمو الکس.. لبخند زد:پدرت هم خندیدنمو دوست داشت.. با اوردن اسم بابا کل جمع حالی به حالی شدن خصوصا عمو الکس.دستشو کشید زیر چشمش:خیلی دلم برای اون موقع ها تنگ شده...خیلی زیاد!کاش به هوش میومد... مامان با یه لیوان اب و یه نفس خوردنش بغضشو غورت داد:امروز تولدساراست.. عمو:همینطور سم.. مامان لبخند زد:ناهارتونو بخورید..اون راضی نیست ما غمگین حالش باشیم.. و اولین لقمشو تو دهنش گذاشت و اروم جوید.منم که ساکت واقع شده بودم شروع کردم خوردن.نباید زیاد ناراحتیمو بروز میدادم.میدونید چرا چون مامانم نباید غممو میدید نباید میفهمید دخترش دچار افسردگیه و بیرون نماش شر وشوره!بغضمو غورت دادم و لقمه ی دوم رو جویدم.منو پدرم هردو متولد سه مارس بودیم..و الان سه مارس بود..هم تولد من هم اون..مامان ناهارشو نصفه کاره ول کرد و با صدا زدن مگی از اشپزخونه رفت بیرون مگی هم دنبالش رفت.نگاه کوتاهی به عمو انداختم که اشکاش میومد و غذا میخورد بمیرم داره زهرمار میخوره.زنمو شری که یه خانوم فوق العاده و همه چی تموم از هرلحاظ بود بلند شد و کنار عمو ایستاد:الکس عزیز دلم اروم باش قربونت برم خواهش میکنم.. منم غذامو ول کردم و بلند شدم:عمو جان به خاطر مامان مراعات کنید مامان داغونه داغونش نکنین!؟ عمو سرشو تکون داد و حرفمو تایید کرد.به ساعت اشپزخونه چشم دوختم اوه اوه دیر شد.از اشپزخونه اومدم بیرون و به طرف اتاقم دویدم در اتاق رو باز کردم و پریدم توش لباسامو تند تند در اوردم و ریختم رو تخت.یه تنیک قهوه ای تن کردم یه ساپورت کرم پوشیدم بوتای بلندم که تا روی زانوم میومد رو پا کردم و زیپاشو کشیدم کامل به پام چسبید عاشق همینش بودم کلاه کرمی رنگم که خالای سیاه داشت رو هم پوشیدم و کیف دستیمو برداشتم و از در رفتم بیرون.اروم رفتم طرف در اتاق بابا درو باز کردم و رفتم جلو.هرچی نزدیک تر میشدم تندی بود الکل هم بیشتر میشد.اونقدری نبود که کسی متوجه بشه چون با بوی مطلوب دستمال مطوب قاطی شده بود.منم بخاطر اون حس شامه قویم متوجه شدم.دقت کردم رو تختی یه فرقی کرده بود اره اره انکار که نو باشه نگاه مشکوکمو به سیاه دوختم سیاه سرشو کج کرد و با اون چشمای سرخش بهم خیره شد.لبخند زدم:میای بریم خرید؟ سرشو تکون داد قیافمو عوض کردم:یالا!مامان اینجاست! اما بازم سرشو تکون داد:نیای بیسکوییت زنجبیلی بی بیسکوئیت زنجبیلی ها؟ اما باز ممانعت کرد.نفسمو فوت کردم و بابا رو نگاه کردم:بابایی جونم زود بر میگردم..راستی دیشب خوابای خیلی عجیبی دیدم!برگردم واست توضیح میدم،فعلا عشقولی من! گونشو بوسیدم و از اتاق اومدم بیرون.مامان و عمو و زنمو رو مبلای پفکی نشسته بودن و حرف میزدن.اومدم پایین و بایه خدافظی و شنیدن مواظب خودت باش و خداحافظ دروباز کردم اما با دیدن شاخ مدرسه لب و لوچم اویزون شد:تو اینجا چه غلطی میکنی؟ یکم با تعجب بهم نگاه کرد و بعد از کنار من سرک کشید داخل رو دید:مهمونی..الان نیست؟!به من گفتن ساعت سه شروع میشه؟ ای تو روح قبر پدر و مادر جد و ابادو هفت پشت قبل و هفت پش بعدت ... پسره ی ابله:مهمونی ساعت شش عصره نه سه ظهر!؟ لبخند زد و دستشو رری پیشونیش کشید و نگاهشو از چشمای من گرفت و پایین رو دید:ععه هه هه به من اشتباه تایم دادن! مامان اومد پشت سرم ایستاد:کیه سارا؟ -هیشکی مامان.. اومد و شونمو گرفت نگاهی به مایکل کرد مایکل:ظاهرا یکم زود اومدم واسه مهمونی؟ مامان علی رغم میل باطنی من کنارم زد و :بفرمایید داخل خواهش میکنم!سارا نگفته بود مهمون ویژه داره؟ با یه لحن کلافه و دلخور:مامان اون ویژه نیست زود اومده! مامان خندید:حالا هرچی بالاخره مهمونه بیا تو پسر جوون! مایکل اومد تو و با یه لحن خیلی فریبنده:شمام سنتون زیاد نیست!!؟ مامان کمی خندید و دست داد مایکل دستشو بوسه زد و به تعارف مامان رو مبلای سلطنتی راحتی سالن پذیرایی نشست منم به اجبار رو به روش نشستم مامان هم بالای سالن نشست.عمو الکس اروم جلو اومد با یه اخم غلیظ:لنا مهمون دارین؟ مامان خندید و سرشو تکون داد:اره دوست ساراست که واسه مهمونی خیلی زود اومده! عمو روبه روش نشست:به ساعت خواب! مامان چشم غره به عمو رفت و رو کرد به مایکل:خب معرفی نمیکنید خودتونو؟ -مایکل هستم مایکل مترسون.تازه به این شهر اومدم و سه روزه که به این شهر اومدم. عمو سرشو تکون داد:پس دترویت تازه به نور جمالت روشن شده اره؟ -قبلا هم روشن بود!نیازی به حضور من نبود. بی ادب احترام بزرگتر کو پس! عمو پوزخند تمسخر امیزی زد:درسته..اونقدر ادم باشخصیت داره که برای روشن شدن محفلش به کسی مثل تو نیازی نداره به زور خندمو نگه داشتم مامان بحث رو عوض کرد:خب مادر و پدرتون تشریف نمیارن؟شنیدم از خانواده های اصیل هستین؟ -متاسفانه مادرم تو سن دوسالگی من فوت شدن... عمو بلند شد و با اشاره بهم گفت دنبالش برم یه جایی ایستاد که اونا نتونن صدامونو بشنون شونه هامو گرفت:سارا این پسره کیه؟ چنان چسبیده بود به شونه هام که حسابی ترسیده بودم عصبی شده بود:یکی از شاگردای مدرسس!چی شده عمو؟ شونه هامو عصبی ول کرد و داد زد:لنا بیا؟ -چی شده الکس؟ -میگم بیا چراسوال میکنی؟ مامان بلند شد و اومد یکم به حرکات عصبی عمو خیره شدم تا چشمش به من خورد قاطی کرد:به چی زل زدی؟ یا استقدوس!پله رو در پیش گرفتم و از مهلکه فرار کردم.رفتم تو اتاقم و دروبستم.چش شد یه دفعه؟چرا عمو انقدر تند و خشن نسبت به مایکل واکنش نشون داد.پالتومو عصبی در اوردم و انداختم روی تخت و رفتم سر کمد سفید رنگ و بزرگم در کشویی شو کشیدم و باز کردم به لباسام نگاه کردم یک به یک لباسارو دیدم و رد کردم تا به یه پیراهن استین حلقه ای ابی رسیدم روی سرشونه هاش نگین های درشت کار دشه بود و رری کمرش یه کمربند باریک میخورد یکم هم بالا تنش شل میفتاد.اوردم بیرون و انداختمش روی تخت.در کمدم رو بستم و در دیگشو کشیدم از لا به لای بوتای مجلسیم یه بوت ابی رر باز برداشتم روی انگشتاش بسته میشط و قسمت برامدگی روی پاش باز بود تا بالای مچ پام بود ده سانتی پشتش هم با ربان های ابی بسته میشد و پاپیون میخورد خیلی زیبا و نازنازی بود.گذاشتمش کنار تخت لخت شدم و پریدم تو حمام زیر دوش اب ایستادم..همیشه عادتم بود که دوش اب سرد بگیرم..حتی اون تنگی نفسی که بعد لمس سردی اب به ادم دست میده رو هم دیگه نداشتم..دوست نداشتم با حس گرمی و لذت اب گرم اروم شم..دوست داشتم با این حس عجیب اروم شم..چون به نظرم میومد که اینطوری سرمایی که الان پدرم داره رو حس میکنم...حوله رو دور تنم پیچیدم و بریدم بیرون.یه نیگا به پاهای خوش تراشم انداختم که قرار بود برهنه باشه و توچشم این مهمونا بکوبه.بعله تمیز و براق...موهامو با حوله پیچوندم ونمشو گرفتم چرا عمو انقدر عصبی شد؟این چند روز خیلی اتفاق عجیب افتاده.اون از مامان اینم از عمو شاید بخاطر سپر الماسی ایه که مایکل توشه!شایدم من اشتباه فکر میکنم؟بیخیال.موهامو کمی خشک کردم و با بابلیس بهشون حالت دادم.همینطور مشغول ساختن صورتم بودم که در با صدای مهیبی از جا کنده شد و صدای نکرده ی سلنا پیچید تو اتاق:سلااااام خره! دستمو رو قلبم گذاشتم:زهر مار...چرا اینطوری میکنی؟ -این پسره اینجا چه غلطی میکنه؟ -خاک برسرش زود اومده همیچین با عشوه واسه مامان لوس شد که نگو! صدامو کلفت کردم و عداشو در اوردم:شما هم سنتون زیاد نیست!واهی هی هی!چندش غزمیت! سلنا خندید:بابا داره زور میزنه تورت کنه!؟ -عمرا بزارم ایکبیری از دماغ فیل افتاده بهم دست بزنه! -یه ماه دیگه زنگت خوام زد!;؟ -شمارم عوض شده شماره بگیر ازم. زد زیر خنده:بمیری که واسه هر تیکه ای جواب داری! بعله دیگه!من همینم.سرمو براش تکون دادم و لباسمو پوشیدم.گل سر نگین دار ابی رنگم رو هم روی سرم سوار کردم ونیم ست ابیمو انداختم که شامل گوشواره و دست بند بود.بوتای خوشگلمو انداختم و جلوی اینه ی قدی ایستادم.سلنا پشت سرم ایستاد مدل موهای بلند و سیاهش مثل خودم بود لباسش هم یه بلوز شلوار حریر همرنگ لباس من بود که صورت سفیدشو سفید تر میکرد لبای صورتیش به خنده باز شد:سارا جان؟چرا بغ کردی خواهرم؟ پوزخند زدم:این مدل حرف زدن بهت نمیاد! زد زیر خنده:بمیری که معتاد فحش و چک و باروی منی! -اخه فقط همین اخلاقته که جذابه! خندش کور شد. چپ چپ نگام کرد شونه ای بالا انداختم و لبمو ور چیدم:حقیقت بس ناجوانمردانه تلخ است! زد تو کمرم چنان زد که رد دستش سوخت و داغون شد.اخم کمرنگی کردم:زهرمار بی ادب.من جذاب نیستم تو که دیگه تو سرم نزن که. -ابله دارم شوخی میکنم!اخ اخ کمرم پوکید بی ادب تویی؟ خندید و دستشو جای ضربه اروم و نرم کشید:بخشید ولی نوش جونت.. لبخند تلخ و کمرنگی زدم و از تو اینه به چشمای خودم خیره شدم:حیف که بابام بیدار نشد..حیف که کنارم نیست تا باهم شمعارو فوت کنیم! لبخند زد و دستشو روی شونه های برهنم گذاشت:فدای اون دل سنگینت برم که همدمی جز من نداره!اروم باش فدات شم..بالاخره همه چی درست میشه....همه چی...!! از زر اتاق اومدیم بیرون تک و توک مهمونا رسیده بودن ساعت 6عصر بود دیگه.نگاهمو تو طورل سالن ورودی چرخوندم جز عمو مت و مایکل کس دیگه ای نایستاده بود اروم و با وقار پله هارو اومدم پایین نیشخند موزیانه ی عمو مت باعث شد ناخوداگاه بخندم و نتونم خودمو حفظ کنم.رفتم تو بغلش و توسط اون بازوهای پهن و بزرگ فشرده بشه:سلام بر بانوی ابی پوش. خخخخ:سلام عموی مث همیشه قرمز پوشم!خوبی خاله کو؟ -توکه میدونی قرمز چقد برام مقدسه..خالتم تو توالت داره تجدید ارایش میکنه! خندیدم:بزاره یکم رد بشه بعد. -چبش کنم میگه نمیخواد زشت بشه و ابروش بره. باز خندیدم عمو هم لبخند زد و بعد:این عمو الکس خلت کجاست شری با دوقلو هاش اونجاست اما الکس نیست؟؟ سرمو گردوندم وای تایلر و تیا.از عمو جدا شدم و دویدم طرف خاله گوگولی های من رو نیگا چقد تپل شدن؟تایلر رو از بغل خاله گرفتم:سلام به شنقل خاله.موش بخوره اون لپای جناب رو چقد نتز شدی جینگولک. لبای کوچولو و سرخش به خنده باز شد و چشمای سبز روشنش درخشیداز زور شوق و ذوق اب دهنشو قرقره کرد و دستا پاشو محکم تکون داد:الهی فدای این کدوتنبلم بشم که انقد ناز شده؟جیگرتو قناری من.باز همون کارو کرد نگا انداختم به تیا که بغل مگی بود طبق معمول تنبل خانوم خوابیده بود.سرهمی صورتی تنش بود و کلاهش روی گوشواره های کوچیک و نازشو پوشونده بود انگشتشم طبق معمول توحلقش بود.تایلر هم سرهمی ابی و کلاهش سرش بود و طبق معمول به ترک دیوار میخندید انقدر شیرین بودن که ادم نمیتونست جلوشون خونسرد باشه.نتونستم طاقت بیارم و اون لپ باد کرده ی دوکیلویی رو اروم گاز گرفتم.لپش سریع قرمز شد ولی اون همچنان میخندید.زنمو تایلر رو از بغلم گرفت:سارا نگران الکسم ندیدیش؟ -نه بخدا مامان کو؟ -اوناهاش داره به مهمونا خوش امد میگه.ولی الکس نیست.. لبخندی از سر بیتفاوتی روی لبم نشست:حتمی تو اتاق باباست میدونی که.. سرشو تکون داد:امیدوارم همونجا باشه...خیلی نگرانم!؟ -بی مورده زن عمو.فعلا.. ازش جدا شدم و دست سلنا رو گرفتم همین طور میرفتیم که بریم بالای مجلس که یه دفعه یکی صدام زد:سارا؟ سرمو چرخوندم اخیی عزیز دلم تامی:جانم؟ اومد و یکم هل به سلنا سلام کرد سلنا سرشو چرخوند و خودشو سرگرم اطراف کرد.تامی سرشو اورد جلو و درگوشم:سارا میتونم این رفیقتو غرض بگیرم؟ لبخند زدم:این گنددماغو میخوای چیکار اخه؟ -بهم غرضش بده دیگه؟ نگاهی به سرتاپاش انداختم یه بلوز براق و ابی تنش بود و یه شلوار براق و تنگ سیاه هیکل بینقصش هم کاملا توی چشم بود.خندیدم:از خدامه ببرش مال خودت! خندید و رفت جلوی سلنا!سلنا یکم متعجب بهش نگاه کرد تامی با یه لحن خیلی فریبنده و دختر کش:افتخار میدین؟!؟قبل از اینکه سلنا حرفی بزنه تامی دستشو گرفت و بردظ.موفق شد بالاخره سلنا رو خر کنه!خخخ سرمو بین جمعیت چرخوندم.کسی نبود که مث سلنا باهام مچ بشه پس تنا موندم.همینطور قدم برداشتم و یه لیوان کریستالی اب جو های معمولی رو برداشتم و شروع کردم به خوردنش تمام فضای سالن مهمونی رو تزئین کرده بودن با باکنک هایی که پر بود از n² و توی هوا معلق بودن.پرزرق و برق بود ولی یه مشکل بزرگ داشت..سرد بود..تاریک بود..و این به خاطر این بود که قلب مهمونی طبقه ی بالا رو تخت افتاده.یه اطلاعاتی راجع به سالن مهمونی بدم بهتون.سالن ورودی خیلی بزرگه که به دوبخش نشیمن راست سالن و پذیرایی چپ سالن تقسیم میشه رو به روی در بزرگ و قرمز ورودی یه در سیوه هست که درست بین دوراه پله ی چپ و راسته اون در به سالن مهمونی ختم میشه،مشغول قدم زدن و خوش امد گویی به همکاران ماگان بودم که حضور یکی رو پشت سرم حس کردم سرمو چرخوندم و با چشمای سیاه مایکل چشم تو چشم شدم لبخند زد:تنها موندی؟ لبخند زدم:مهم نیست... -واسه من مهمه..دستشو از ارنج خم کرد:افتخار میدی؟ یکم نگاهش کردم باز خندید:یالا دیگه منم تنهام افتخار بده و امشب با من سر کن؟ دسشو پس زدم:من از این سوسول بازیا بدم میاد... و شروع کردم قدم برداشتن اومد و کنارم شروع به قدم زدن کرد:شنیدم بابات فلجه.. سوفی عوضی باز خوبه اینیکی نگفت چلاقه!خشمم رو پشت دندونای چفت شدم اسیر کردم و از روشو غریدگ:چلاق نیست..باشه؟ رنگ نگاهش عوض شد:آاا معذرت میخوام وخه تو مهگونی ندیدمش گفتم شاید راست میگه.. بهش نگاه کردم:پدرم به اندازه ی سپم روی تخت افتاده و پلکاش روهم باز نکرده..اون چلاق نیست فلج نیست هیچیش نیست..فقط عمیق خوابیده... -میتونم ببینمش؟ -نه..نمیتونی! کنار یه میز ایستادم.یکی از لیوانای اب جو رو برداشتم و باز کمی ازش رو خوردم مایکل سرشو تکون داد:درسته درسته...ناراحت نباش به هوش میاد... -همه همین رو میگن..اما گن هیچ امیدی ندارم...روز به روز حالش بدتر شده اما بهتر نشده... لبخند زد:نگران نباش بهتر میشه... عصبی شدم:16ساله تغییری نکرده اون وقت تو به من میگی بهتر میشه..اصلا چرا من دارم راجع به بابام بوهات حرف میزنم..برو کنار ببینم؟ کنارش زدم و از بغلش عصبی رد شدم هنوز چند قدم ازش دور نشده بودم که سوفی از درگاه وارد شد.اول کمی سالن رو دید خوب مشخص بود به سختی فکشو کنترل میکنه تا نیفته.پوزخند زدم بهش خاک توسرت کنن چرا زر بیجا میزنی که اینطوری تو گل گیر کنی؟با دیدنم پوزخند زد و جلو اومد:چه زود ترتیب یه مکان عالی رو دادی؟حتما مال صاحب خونه ایه که مامانت توش کار میکنه؟ خندیدم:متاسفانه نخیر خانوم نامحترم..این خونه ی پدرمه..امارت سیاه..یا همون بوینر! لبنند زد:پدرت کلش کجاست که کله پاچش باشه؟صاحب امارت رو نمیبینم؟اقای بوینر...گفتم شاید روی ویلچر ببینمش.. رفتم جوابشو بدم که مایکل کنارم ایستاد:به خانوم فیس و افاده!چیه؟کفت بریده ابله خانوم؟اخی همراهت کجاست نمیبینمش؟خجالت هم قدیما خیلی خوب بود..لااقل مهمونای عوضی تو خونه ی میزبان توهین نمیکردن..گمشو کنار لعنتی!فک کنم بهتره دفعه ی اخری هم باشه که به سارا توهین میکنی چون اون موقع با من طرفی..حالیته؟ سوفی با خشم و نفرت به مایکل خیره بود اما مایکل با یه قیافه ی تمسخر کننده بهش خیره بود.صدای مردونه ی کارتر به گوشم رسید:ساراجان؟ با دیدنش ناخوداگاه لبخند زدم خلاف دختر و زن حسودش احترام زیادی برای ما قائل بود دستمو گرفت و بوسید:تولدهفده سالگیت مبارک دخترم...همینطور.. -تولد چهل و یک سالگی پدرم؟؟ لبخند غمگینی زد:امیدوارم اقا بهوش بیاد...من مدیون اونم..و تا جونی تو بدنم هست در خدمت شمام.. پلکامو به نشونه ی تشکر بستمو باز کردم دست دختر خلشو گرفت و رفت.مایکل لبخندی بهم زد و روبهروم ایستاد.بغضمو دید و لبخند زد:ادم تو تولدش گریه میکنه؟ -حالم خوب نیست...کاش میتونستم برم پیش بابام... -خب چرا نمیری؟ -چون نباید ناراحت بهش نزدیک بشم..اون سریع واکنش نشون میده و حالش بد میشه! -پس معلومه حسابی روی تو تعصب داره؟پدره دیگه؟!؟ سرمو تکون دادم و لبخند زدم اما بغضم سنگین تر شد.دستش دور شونم حلقه شد و از سالن جشن رفتیم بیرون.کتشو از روی چوب لباسی برداشت و روشونه هام انداخت و از ساختمون اومدیم بیرون.دستش تو دستم قفل شد نگام از اون چهره ی معصوم سر خورد و روی دستاش ایستاد یه دستبند چرم و پهن روی مچشو پوشونده بود.از همون دستبندایی که من شیفتشم.استین بلوز قرمز و سیاهشو تا ارنج بالا داده بود و یقش تا دوتا دکمه باز بود.موهای بلندشو روبه بالا حالت داده بود و یه تک گوشواره هم روی گوش سمت چپش داشت.خوش تیپ بود.خیلی خوشتیپ بود لبخند زد:خب از خودت بگو!! سرمو اانداختم پایین و از پیچ ساختمون رد شدیم پشت ساختمون یه باغ خیلی خیلی سرسبز بود یه گذرگاه پراز بوته های گل داشت که کامل پوشیده شده بود و به اون باغ راه پیدا میکرد ... ************ الکس عصبی طول اتاق رو مترب میکرد.لنا اومد تو با دیدن لنا سریع دوید طرفش:چیکار کردی لنا؟ لنا هارد پرونده رو داد دستش.الکس هارد رو روی میز عسلی کنار تخت سم گذاشت و روشنش کرد یه صفحه ی مجازی از اطلاعات پرونده جلوش باز شد لنا شوپه هاشو بالا انداخت: هیچی از امیلی به ا ون مربوط نیست تو بیخود مشکوک شدی؟ الکس تو چشمای لنا خیره شد:من هیچوقت بوی تعفن امیلی رو از یاد نمیبرم لنا...امروز باز همون بو به مشامم رسید...وقتی با مایکل حرف میزدم... -امیلی مایکل نیست الکس..اون نیروی تغیر چهره نداشت..این نیرو مختص رزه؟نه اون...اون از سم تغزیه کرده همین طور اریک...اما هیچ کدوم قدرت تغییر قیافه ندارن میمونه رابطه ی خونی!!اون متولد ایرانه.پدرش یه چند سال مقیم ایران بوده.مادرشم ایرانی بوده..اون یه دورگست که مادرشو تو یه تصادف زا دست داده و برگشته امریکا همین؟؟ -پدرش چی؟ -یکی از محققای شرکت دارویی گریجه!!بیمورد نگرانی الکس..حالام پاشو بیا پایین هم سارا ناراحت میشه هم زنت نگرانه..زود بیا و از در خارج شد الکس پرونده رو بازیرکی تمام خوند و مطالعه کرد اما هیچ مورد مشکوکی ندید.روشو گردوند طرف سم:من اشتباه نکردم داداش...اون این اطراف پرسه میزنه..مطمئنم... نگاش به طرف چشمای سرخ سیاه چرخید انگار اونم یه چیزایی فهمیده بود.. *********** دستمو گرفتو منو چرخوند.بعد این که دودور دور خودم چرخیدم باز رفتم تو بغلش:خوب میرقصی نه خوشم اومد! خندید و سرشو تکون داد:امشب جدا از وضعیت اجتماعیت باعث برانگیخته شدن حسادت زنونه ی بقیه ی دخترای دبیرستان شدی ساراخانوم؟ -واسه چی؟ ابرو بالا انداخت و سرشو تکون داد که ینی من چندش منم به مسخره لبخند زدم:تعربف از خودت نباشه البته!!؟ زد زیر خنده سوفی تنا نشسته بود و غر میزد فک میکرد نمیتونم صدای نکرشو بشنوم از رقص دست کشیدم و رفتم بالا ترین نقطه ی سالن ایستادم دست زدم همه جا ساکت شد و همه چرخیدن طرفم حتی سوفی افاده صدامو صاف کردم و: "ممنون از همه که دعوتمو محترم شمردین و اومدین به ای جشن.باید به اطلاع همه برسونم که از الان به بعد قراره اینجا کاملا منفجر بشه اقایون خانوم ها حالا دیگه موقع ترکوندنه!!" با تموم شدن کلمه ی ترکوندن از زبون من تمام سالن با بمبای کاغذی منفجر شد و یه اهنگ هیجان انگیز هم تو سالن پخش شد همه اومدن وسط سالن و پا کوبیدن بخاطر دستگاه های حساس به لرزه ی مه و حباب همه جا پراز مه و حبابا شد برقای سالن و خونه قطع شد و نورای لیزری ای که تو سقف تعبیه شده بود روشن شد.با بچه ها ای کوبیدیم و رقصیدیم مایکل از کنارم جم نخوردوهماهنگ با من میرقصید انگار کلی تمرین کرده بودیم تا به اینجا رسیده بودیم.خلاصه کلی جیغ کشیدیم و رقصیطیم کمتر کسی به تماشا ایستاده بود مایکل دستمو کشید و از لای جمعیت اومد بیرون لبشو اورد کنار گوشم:دلم میخواد کادومو جدااز کادو های بقیه بهت بدم... و سرشو برد عقب.یه جعبه ی کوچیک و صورتی از جیبش کشید بیرون و روبه روی من گرفت لب زد:تولدت مبارک جعبه رو گرفتم و بازش کردم دوتا گردبند بود که یه قلب کامل رو تشکیل میداد وسط این قلب دوتا ادمک بودن که همو میبوسیدن درش اوردم و دوگردنبند رو از هم سوا کردم ادمکاشم از هم سوا شد خیلی جالب بود رویکی از ادمکا نگین ابی و رو یکی دیگش نگین صورتی بود نگاش کردم همه ی اعضای صورتش میخندید جز چشماش..چشماش یه حس دیگه ای رو منتقل میکرد یه حس عجیب و ناشناخته ینی من نمیشناختمش..سرد و گرم بود..تیز و بیخیال..یه جور عجیبی بود.لباش از هم باز شد:یکیشو بنداز به گردنت و اون یکی رو هروقت مرد رویاهاتو پیدا کردی بنداز به گردنش!! گردنبند نگین صورتی رو از دستم گرفت و اشاره کرد بچرخم تا به گردنم بندازه پشتمو بهش کردم و موهامو اوردم کنار.گردنبند رو روی گردنم انداخت و قفلشو بست با بسته شدن قفل گردنبتد یه حس عجیب بهم دست داد یه حس خیلی گرم و خیلی امیددهنده شیرین و پرانرژی احساس کردم گرمم شده یه جورایی درحضورش معذب بودم یه جوری نیگا میکردانگار چی دیده.لپام گلی شده بود خندید وای چه پرو میخنده برم بزنمش.چندش.با یه عذرخواهی ازش دور شدم.به محض دور شدنم همه جا تاریک شد و سکوت نور افکن افتادرو مامانم داشت با یه میز چرخ دار کیک هفت طبقه ای که دیروز سفارش داده بود رو هل میداد و شعر تولدت مبارک رو میخوند همه با شنیدن صدای مامان زمزمه کردن میز و کیک رو به روی من قرار گرفت منم که مثل این کیک ندیده ها نیشم تا بنا گوشم باز شده بود و درحال ذوق مرگ شدن بودم.مامانم اروم کنار گوشم زمزمه کرد:اروزو کن و بعد شمع هارو فوت کن! چهار پایه ی کوچیکی روزیر پام گذاشتم تا قدم بلند تر بشه و بتونم همه ی شمعارو فوت کنم.چشمامو بستم وارزو کردم ارزویی که شونزده ساله امید رسیدن بهش تو قلبم زندست و هیچوقت ازش خسته نشدم"پدرم برگرد..همین"با یه دم عمیق نفسمو فوت کردم بیرون همه ی شمعا خاموش شدن و باز ته دلم نر کمی سوسو زد اینکه امیدوار باشم بالاخره یه روز دست پدرم روی سرم میشینه و نوازشم میکنه اینکه یه روز این پدرمه که منو واقعا تو اغوش میگیره و میشه همه ی وجودم.با خاموش شدن شمع ها همه ی لوستر های اویزون از سقف سالن روشن شدن یکی یکی کادوهای بزرگ رو اوردن یکی خرس عروسکی گنده اورده بود وقعا که مگاه بچم؟یکی لباس مجلسی یکی ست لباس خیابونی یکی گوشی هوشمن از جدید ترین نسخه ها کادوی عمو مت یه شیشه ادکلن از گرون ترین مارک بود و خیلی هم خوش بو بود عمو الکس یه سوییچ موتور سنگین اورده بود حتی موتورش رو هم اوردن تو سالن یه موتور با بدنه ی سبز ابی و رینگای صورتی براق وایی عجب چیز مهشری بود بادیدنش الحق کپ کردم نمیدونستم چی بگم محکم زد روشونم:تا گواهی نامه نگیری. نمیزارم سوار شی! خاله شری یه ست شال و کلاه و کیف و بوت اورده بود.خاله رز یه ست کیف وکفش چرم اورده بود سلنا یه ست ظریف و قشنگ و نوبت به بزرگ ترین کادو ینی کادوی مامانم رسید.یه تخته ی دو در سه متر بود که با یه پرده بزرگ و ساتن پوشیده شده بود رفتم کنارش ایستادم اومد جلو:دختر قشنگم نمیدونستم چی واست بیارم چون تو همه چی داشتی!واسه همین امیدوارم از این کادو بدت نیاد. رفت کنار گوشه ی پارچه رو تو دستم گرفتم و با شمارش معکوس جمع "سه.دو.یک"پارچه رو کشیدم.از روی تخته لیز خورد و افتاد با روزمین افتادنش جمع سکوت کرد.همه با دیدن اون شاسی سکوت کردن نفس همه تو سینه حبس شد با دهن باز به اون عکس نگاه میکردم یه عکس سیاه و سفید از یه مرد.یه مرد که ایستاده بود با یه ژست هنری دستاش توی جیب شلوار تنگش بود و کمی شونه ی چپشو اورده بود پایین یه کت مخمل و سیاه هم تنش بود یه لبخند رو لبش بود فوق العاده بود از شدت هیجان نمیدونستم چیکار کنم میخواستم داد بزنم ولی نمیشد که خیلی زشت بود دستمو رو بینی و دهنم گذاشتم و خندیدم اون عکس از بابام فوق العاده بود..تا حالا هیچ تصویری از لبخند بابام نداشتم..هیچ وقت هم بخاطر مامان نخواسته بودم عکساشو ببینم..اما حالا یه عکس خیلی خفن با اون ارتفاع از پدرم رو به روم بود حلقه ی اشک تو چشمامو با دستم شکستم و پس زدم بهترین کادویی بود که میتونستم بگیرم..این عکس معرکه بود.همه شروع کردن دست زدن برگشتم طرف جمعیت عمو مت ایستاده بود و با یه نگاه دلتنگ به عکس خیره بود.عمو الکس هم که با دست صورتشو پنهان کرده بود چرخیدم طرف مامان مامان با یه لبخند ملیح بهم نگاه میکرد خودمو پرت کردم تو بغلش:مرسی مامانی...مرسی!! ***************** صدای قژ قژ در باعث شد از خواب بیدار بشم در حالی که یه چشممو به زور باز کرده بودم گردن کشیدم و به در نگاه کردم هیچکی نبود.حتما خیالاتی شدم.دوباره سرمو رو بالشت کشیدم تا جابیفته و بخوابم ولی صدای تق تق کفش باعث شد چشمام قد گردو باز شه سریع نشستم و به روبه روی تخت بزرگ و دونفرم خیره شدم یکی ایستاده بود به خاطر ورود نور ماه به داخل اتاقم مشخص بود یه مرده ترسیدم و پتو رو تا روی سینم کشیدم بالا و سریع چراغ رو زدم کمی از تاریکی پس رفت اما همچنان صورتشو نمیدیدم چشمام رو باریک کردم و بهش خیره شدم -تو کی هستی چه جوری اومدی تو اتاقم؟ صبر کردم اما هیچی نشنیدم دوباره سوالمو تکرار کردم:گفتم کی هستی اینجا چیکار میکنی؟ یه قدم جلوتر اومد بادیدن صورتش درجا خشکم زد به قدری نگران بود که انگار یکی داره جلوش میمیره.سرشو به علامت نفی تکون داد:ازش فاصله بگیر.... با یه هین از جام پریدم سرمو بلند کردم و به اطراف نگاه کردم کلاس کاملا خالی شده بود چشمامو بهم مالوندم و کمر و شونه هامو کشیدم یه خمیازه ی گنده هم کشیدم.چند شب از شب تولد گذشته.رابطه ی من و مایکل در حد دوستای صمیمی رفته جلو اما یه مشکل خیلی بزرگ دارم..از وقتی مایکل وارد زندگیم شده به بند دارم خواب بابا رو میبینم..اونم شبیه هم توهمشون بابا نگرانه و میگه ازش فاصله بگیر..یا همه چیتو نابود میکنه.اخه چرا؟اون پسر خوبیه!؟اما بابا چی؟با صدای تامی به خودم اومدم:سارا؟ -چی شده؟ -سوفی معرکه گرفته و میگه پدر تو قاتل زنجیره ایه که چند رقت پیش دست گیر کردن..بیا!؟ استقدوس تو حلقش همین کافیه بود با عجله بلند شدم و به طرف حیاط دویدم خدایا این انگ رو چجوری باید پاک کنم..چرا دست از سر پدر بیچاره ی من برنمیداره؟دیدمش تو حیاط ایستاده بود و معرکه راه انداخته بود که نگو و نپرس همه ی همکلاسیا دورش جمع شده بودن..با شنیدن حرفاش تمام تنم لرزید سرم گیج رفت نزدیک بود بیفتم.اخ بمیرم برات بابای بی گناهم..رفتم لابه لای جمعیت:جدی میگم باباجونم فرمانده ویکتوریاست!خودش گفت!؟گفت چه ادم عوضی ای بوده...دیدین راست گفتم؟دیدین گفتم اون خونه مال ریس مامانشه؟ -اون کادوها چی؟ -همشون سوری بوده شک ندارم!این دختره یه ادم عوضیه..چون از خون اون قاتل پست فطرته.باید از این مدرسه انداختش بیرون! رو به روش ایستادم:چی داری میگی لعنتی؟ -به..خبرنداری؟یا خودتو به نفهمی زدی؟ -لعنتی چرا چرند میگی ینی چی قاتل؟اون لعنتی سیمونز بوچر بود نه سموئل بوینر!؟ همه سرشونو تکون دادن.هیچ وقت هیچ کس حرف سوفی رو باور نمیکرد اما من نمیتونستم اجازه بدم که به پدرم توهین کنه:چرنده بابا!میخوای بگی بابام دروغ میگه؟دوروز پیش دستگیر کردن باباتو!واسه همین تو مهمونی نبود درسته؟؟چون گوشه حلف دونی داشت اب خنک میخورد نه؟ نتونستم خودمو کنترل کنم بغضم شکست و نعره زدم:لعنتی بابای من شونزده ساله توکماست!گوشه ی اتاقش رو تخت افتاده چطور ممکنه همچین ادمی قاتل اونم زنجیره ای باشه؟ سلنا دستشو رری شونم گذاشت اما دستشو پس زدم:واسه چی هرچی از دهنت در میاد به بابای بیگناه من میگی؟من خودم سرومروگنده جلوت ایستادم چرا اونو به رگبار زرمفتت میبندی لعنتی؟میخوای به چی برسی؟ سلنا:سارا جان عزیزم بیا عقب... -ولم کن لعنتی؟چرا دست از سر خونوادم بر نمیداری سوفی؟چرا نمیزاری یه روز راحت بیام و برم؟بابام چه هیزم تری بهت فروخته؟امیدوارم یه روز بلند بشه و بیاد و این انگایی که بهش چسبوندی رو از رری خودش پاک کنه.. نگاهم چرخید سمت نگاه سنگینی که روم بود مایکل با نگرانی نگام میکرد.نتونستم تحمل کنم و غیب شدم...خودمو انداختم رو جسم بی جون بابام و زدم زیر گرده بابای قهرمان من قاتل شد...بابای مردم شد نامرد..بابای قهرمانم شد انگ جامعه..به همین راحتی فراموش شد..به همین راحتی ازخود گذشتگی هاش جلو چشم همه دود شد و رفت هوا..به همین راحتی افتخاراتش به اتیش کشیده شد و ته مونده ی جونش به تاراج رفت.نعره زدم:بابای خوبم پاشو..پاشو و اون انگایی که بهت چسبوندن رو از خودت پاک کن..نمیتونم جلوی اون دختر رو بگیرم جلوی اون زبون کثیف و نیش کشندشو بگیرم..بلند شو و دوباره بایست..دوباره جهانو تو دستات بگیر قهرمان زندگیم..بلند شو عزیزم..پاشو و خودتو مبرا کن..پاشو به همه نشون بده تو هنوزم همون قهرمانی هستی که بودی..بلند شو..بلند شو و به غم من پایان بده..بلند شو ازم دفاع کن..خسته شدم از بس نبودی..خسته شدم از این که نیستی. هستی از این بلاتکلیفی خسته شدم کافیه دیگه بسه دیگه..منم ادمم دوست دارم دست نوازشاتو روی سرم حس کنم..صداتو توگوشم بشنوم توارامش چشمات غرق بشم..مگه من چه گناهی کرده بودم که نباید تو رو کنار خودم داشته باشم...بخدا منم دوست دارم تورو کنار خودم داشته باشم.. دستی رری شونم نشست نزاشتم مامان منو ماخذه کنه و بیرونم کنه:نه مامان بزار باهاش حرف بزنم بزار کنارش اروم شم حقمه که کنارش روی شونه های افتادش گریه کنم..حق دارم بگم چقدر دلتنگشم..دلتنگ صدا و نگاهی که هیچوقت نشنیدم و ندیدم..بزار بهش بگم که چقدر خاطرشو میخوام... -بگو عزیزم بگو... با شنیدن صدای بم شده ی مامان گریم بند اومد:مامان چرا صدات گرفته... -نگرفته... راست میگفت اگه بخواد بگیره که نمیگیره دیگه انقدرهم نمیگیره این صدا مردونه بود چقدر من ابله بودم اون مامان نیست سرم رو بلند کردم و تو یه جف چشم ابی و درخشان خیره شدم.... ******************* با تعجب به مردی که سعی میکرد خودشو بکشه عقب و به تاج تخت تکیه بده خیره بود بالاخره اون اتفاق افتاد.با تعجب منگی که بعد از یه خواب طولانی شونزده ساله بهش دست داده بود به درودیوار اتاق خیره شد اخرین باری که اتاقش رو دیده بود کوچیک تر از این بود و سقفش سیاه و پرستاره بود دکورش کرم دودی بود و اصلا یه دنیا با این اتاق بزرگ و تماما سفید فرق داشت همینطور سرشو میچرخوند:اینجا دیگه کجاست؟که یه دفعه چشماش تو چشمای سرخ و گریون یه دختر جوون گره خورد :وایسا ببینم؟اصلا تو دیگه کی هستی؟ با تموم شدن جملش سارا محکم جیغ کشید با تمام قوا جیغ کشید داشت تعجب و هیجانشو خالی میکرد سم محکم به هردو گوشش چسبید:جیغ نکش...میگم جیغ نکش؟ اما سارا نمیدونست اصلا چیکار میکنه قطرات اشکش تند تند از گوشه های چشمش میچکیدن داشت خواب میدیدمثل این چندروز یا نه؟این واقعی بود.مگی با شنیدن صدای جیغ سارا دوید تو راهرو ها درحالی که خانوم جون خانوم جون میکرد وارد اتاق سم شد.با دیدن سارا و پدرش درجا خشکید.سم نشسته بود و انگشتاشو تو هردو گوشش فرو کرده بود و به سارا نگاه میکرد سم نشسته بود..واقعا نشسته بود سم یه نگاه به. مگی انداخت واسش اشنا نبود هیچ کدوم اشنا نبودن سرشو کج کرد و یه اخم کمرنگ انداخت بین ابروهاش:تو کی هستی اینجا چه خبره؟ مگی جیغ کشان از اتاق فرار کرد.سم ابروهاشو بالا انداخت و نفسشو فوت کرد:عالیه...یه مشت دیوونه! به هردو دست سارا چسبید و داد زد:ای بابا یه لحظه ساکت؟ سارا به سرعت ساکت شد و به اخم پدرش خیر شد.سم باز اطراف رو انالیز کرد و دوباره به چشمای ابی روشن ساراخیره شد:من کجام؟اینجا کجاست؟ اما سارا به خاطر شکی که بهش وارد شده بود به سکسکه افتاده بود و هیچی نمیتونست بگه.سم خواست به ذهنش نفوذ کنه اما احساس ضعف شدیدی که اومد سراغش باعث شد کلا بیخیال این کار بشه:دخترجون بگو من کجام؟اینجا کجاست؟همسرم کو؟اصلا تو کی هستی؟چه خبره اینجا؟ سارا دوباره زد زیر گریه و خودشو انداخت تو بغل پدرش واقعا باورش نمیشد این پدرشه که حرف میزنه اصلا نمیدونست چیکار میکنه سم سرشو که حین پریدن سارا توبغلش به تاج تخت خورده بود رو گرفت و:اخ چیکار میکنی؟ سارو صورتشو تو سینه ی پدرش فرو کرد ارزوش براورده شده بود همه چی تموم شد درد و رنج براش تموم شد این پدرش بود قهرمان زندگیش:هیچ وقت فک نمیکردم یه روز بتونم صداتو بشنوم بابایی...واقعا باورم نمیشه.. شدت گریه نزاشت ادامه بده نفس سم تو سینه حبس شد.بابایی!؟این دختر بهش گفت بابایی؟همون دختر کوچولویی که فقط و فقط صدای گریشو شنیده بود.دستاش تو هوا مونده بود نمیدونست سارارو بغل کنه یا از خودش جداش کنه..همه چی واسش تموم شده بود..ماورا به زندگی برش گردونده بود..بهش تخفیف داده بود..یکم خوشی بهش داده بود..یه زندگی دوباره کنار خونوادش...شونه های ظریف سارا رو گرفت و از خودش جدا کرد به صورت غرق اشک و خندون سارا خیره شد با تعجب بهش نگاه میکرد گاهی لبخند میزد و گاهی سرشو با تعجب تکون میداد:ت..تو سارایی؟؟ سارا خوشحال تر شد چون حداقل باباش اسمشو میدونست.سرشو بالا و پایین کرد و باز خوشو انداخت تو بغلش تمام شادی های دنیا تو چند دقیقه به قلبش سرازیر شده بود.سم محکم سارارو بین شونه هاش گرفت و جای جای صورتشو بوسید باورش نمیشد این ثمره ی عشقش بود اولین و اخرین ثمره ی عشقش دختری که از لناش داشت..ارامش قلب و روح زندگیش.خندید همون خنده های دندون نما سارا با دیدن خندش خندید و ذوق کرد:چه شانس بزرگی اوردم که اصلا به مامانت نرفتی!! سارا خندید و باز مورد هدف بوسه های پدرونه ای قرار گرفت که تو این همه سال اصلا تجربشون نکرده بود. لنا ماشین رو جلوی در ورودی نگه داشت و پیاده شد به محض پیاده شدنش نگهبان پشت رل نشست تا ماشین رو به پارکینگ زیر زمینی ساختمون ببره.داشت وسایل توی کیفشو مرتب میکرد که با صدای جیغ مگی میخ کوب شد مگی بدو از ساختمون اومد بیرون و شروع کرد دویدن.لنا ترسید و به سرعت به طرف ساختمون دوید نفسش از شدت دویدنش و بالا رفتنش از پله ها گرفت با شنیدن صدای اشنای خنده های مردونه ایستاد.پاهاش دیگه قدم از قدم برنداشت انگار داره خواب میبینه نمیدونست چکنه صدای خنده های تمام زندگیش از تو اتاق میومد.به گوشاش اعتماد نکرد و اروم اروم به در باز اتاق نزدیک شد نفس گرفت و دستشو روی در گذاشت و اروم درو هل داد تا باز بشه قلبش به شدت میکوبید و تک تک سلولای تنش اسم سم روفریاد میزد تمام زندگیش برگشته بود؟ سرک کشید با دیدن سم شکه شد.یه شک خیلی شدیدسمش روی تخت نشسته بود قلبش روی تخت بود سرحال و خنده رو با همون چشمای ارومش با همون دستای گرمش با اون قلب زندگی بخشش رو تخت نشسته بود به لکنت افتاد:س...سم..تو..ب..م..سس سم سریع چرخید با دیدن لنا از رو تخت بلند شد بخاطر خشکی مفاصلش نتونست زیاد رو پا بمونه.لنا یه جیغ بنفش کشید و زانو زد سم با اشکایی که از گوشه ی چشماش میچکیدن به طرف لنا دوید میدونست سال های زیاد لناشو تنهاش گذاشته لنا به هق هق افتاد نفسش هیچ جوره نمیومد سم خودشو انداخت جلوی پای لنا با چشمای غرق اشکش به چشمای بنفش و تاراز اشک لنا خیره شد لنا جیغ کشید تا نفسش بیاد اما نمیشد فایده نداشت سم لنارو تو بغلش کشید محکم بغلش کرد و دستشو روی موهاش کشید لنا تقلا کرد اما فایده ندلشت سم سرشو گذاشت روی سینش و سرخودشو اورد تنگ گوشش با یه گریه ی بی امون تو گوشش حرف زد:لنای من اروم باش قربونت برم..اروم عزیز دلم..همه چی تموم شد..من اینجام زندگیم..کنارت..نفس عمیق بکش لنا اروم باش..خواهش میکنم نفس بکش.. صدای ضربان قلب بی قرار سم ارامبخشی شد برای تن له شده ی لنا تنی که بعد از اون همه سال حالا مرحمشو پیدا کرده.کسی که تمام زندگیش رو دربر گرفته بود برگشته بود تا زندگیشو بهش برگردونه تا تو کالبد بی جون و پوسیدش بدمه.اروم شد خیالش راحت شد که هیچ کدوم از اینا رویا نیست چون از بس نفس نفس زده بود قلب و ریش درد اومده بود.سم محکم عشقشو زندگیشو تو بغلش نگه داشته بود و از خوشحالی مینالید و مث یه پسر بچه تو بغل خانومش هق میزد لنا سنگین شد احساس کرد تمام وجودش تهی شد..نمیفهمید..بخاطر شکی که بهش وارد شده بود فشارش افتاد..سم سریع لنارو چرخوندچشماش بسته بود و سنگین تر میشد.سم شونه هاشو ماساژ داد:لنای من توروخدا؟ اما لنا چشماشو باز نکرد سم لنا رو بلند کرد و خودشو به تخت رسوند.ازپارچ اب روی عسلی یه لیوان خالی کرد کمی از اب رو پاشید تو صورت لنا صورت لنا جمع شد باز اب پاشید تو صورتش.لنا با یه دم عمیق بیدار شد سم لیوان اب رو روی لبش گذاشت اما لنا بدون این که یه قطره از اون اب رو بخوره به سم خیره بود صورتش از زور بغض جمع شد و خودشو انداخت تو بغلش وزار زد... مکس محکم سمو تو اغوشش نگه داشته بود و ولکنش نبود سم دستشو دور دستای الکس که دور گردنش پیچیده بود پیچید:مکس...خفه شدم! مکس سمو از خودش جدا نکرد که هیچ بیشتر فشارش داد سم حرصی شد و داد زد:میگم خفم کردی مکس!؟دهه مکس از سم جدا شد و گونه های گلی شو بوسید سم خودشو از مکس جدا کردو ازش فاصله گرفت:ولم کن مکس اه!؟میدونی من وسواس دارما...حرصم بده؟ مکس خندید و محکم زد رو شونه ی سم:بمیری که تکون نخوردی..همون سمی لامصب. لنا مکس رو بلند کرد و جاش نشست:خب گزارش پزشکی بعد از معاینه موبه مو!!؟ مکس یکم نگاهش کرد و روی مبل تک نفره نشست سارا پرید روی پای باباش و مث همیشه مالاچ و مولوچ بوسش کرد و این باعث شد لنا خرصی شه:سارا مگه صد دفعه نگفتم نپر رو بابات پاشو لهش کردی؟ سارا با یه لحن کودکانه و یه لجبازی مشهود لبشو ورچید:بابای منه مال منه درست دارم؟ سم خندید:معلومه که این بحثای روزانتونه اره؟!؟ مکس متقابلا قهقهه زد:هرساعت روزانه چیه بابا؟تو فقط یه نصف روز از دست این ساراخانوم در ارامش بودی؟ سارا اخم کرد:بزارین بیدار بشه بعد شکایت منو بکنین!؟ سم گونه ی گلی سارا رو بوسید:ولشون کن پدرم اینا حسودن حسودی میکنن. لنا محکم زد روشونه ی سم سم ناله ی بلندی کرد و شونشو از دست رس لنا خارج کرد:ای چته؟ لنا با یه لحن دلخور:من حسود نیستم اقای محترم!؟فقط... سم لبخند محوی زد و سرشو برد جلو:فقط؟؟ لنا زیرچشمی نگاش کرد و بعد روشو برگردوند طرف مکس:حالش چطوره مکس؟ مکس صدلشو باز کرد و کیفشو روی پاش گذاشت ژست دکترا رو به خودش گرفت:خوشبختانه حالش عالیه مثل همیشه..حرکت مردمک چشمش عادیه ضربان قلبش نرماله فشار خون نرمال همه چی نرماله فقط یه مشکلی هست... لنا با یه استرس مشهود بدون این که بفهمه سم خیره ی اون صورت نگرانشه و غرق درلذته:چی مکس؟! -علائم اون میگرن رو داره! سارا با تعجب اول به باباش و بعد به مامانش و عمو مکس خیره شد لنا با نگرانی صداشو انداخت پس سرش:ینی چی که هنوز اون میگرنو داره؟ مکس کیفشو گذاشت پایین و خودشو از روی مبل بالا کشید و صاف نشست:ینی اون زائده هنوز تو گیجگاشه.پس موقع تنش استرس عصبانیت و ناراحتی میگیره دیگه! لنا سرشو تکون داد:نمیتونی طی یه جراحی... مکس سرشو به علامت نفی تکون داد:نه لنا همونطور کته قبلا هم گفتم ریسکش بالاست و از این بالاتر میره چون سم تازه بیدار شده نیمتونم ریسک کنم و کاسه سرشو بردارم اون زائده تازه نیست لنا و هیچ کاریش نمیشه کرد.. لنا سرشو باز تکون داد و درحالی که دستاشو توهوا به شدت میکوبید:ولی حتما باید یه راهی باشه مکس تومیتونی... مکس با یه جمله باعث شد لنا ساکت بشه و دیگه هیچی نگه:تو که نمیخوای دوباره تو اون حالت قرار بگیره؟میخوای؟ لنا سرشو تکون داد و هیچی نگفت سم دستشو دور شونه های برهنش پیچید و کشیدش تو بغلش در گوشش اروم زمزمه کرد:الهی فدات شم چرا نگرانی من با اون سردرد مشکلی ندارم که..مسکن میزنم اروم میشم دیگه؟ -ولی سم درد اون مسکنا بیشتره.. مکس:درسته ولی حداکثر پنج دقیقست سریع تموم میشه. سم گونه ی لنارو بوسید:دیدی عزیزم حله..وای من هنوز خیلی گشنمه!میدونی هوس چی کردم؟ لنا سرشو چرخوند و یه لبخند ملیح زد:اسپاگتی با سس سفید و قارچ؟ سم لبشو دزدکی بوسید:افرین؟ سارا زد روشونه ی بابلش سم سرشو برگردوند طرفش:میگم چرا من کشته مرده ی اسپاگتی ام؟نگو ارثیه؟؟ سم خندیدو ساراروهم تو بغلش کشید.... ************** مت خودشو فارق از هرچی انداخت رو مبل ال جلوی تلویزیونش و مشغول دیدن اخبار شد.صدای رز از تو اشپزخونه تو کل خونه پیچید:سلنا جان عزیزم سارا امروز میاد مدرسه؟ سلنا از تو اتاق طبقه ی بالا داد زد:نمیدونم مامان سه روزه هیچ خبری ازش ندارم این صب تاشب رو گوشیش افتاده اما نمیدونم چرا الان جواب نمیده! مت سرشو تکون داد و صدای تلویزیون رو زیاد کرد تا تو جیغ و دادای اون دوتا بشنوه چه خبره.رز باز داد زد:مامان جان اگه امروز اومد بیارش اینجا یکم حال و هواش عوض بشه باشه دختر گلم؟ -باشه مامان راستی مامانی... مت کلافه صدای تلویزیون رو زیاد تر کرد کلا خونه رو صدا برداشته بود.مت با دیدن عکس سم که تو تلویزیون بود نفس عمیق کشید بدون اینکه حتی بشنوه مجری چی داره میگه:هعی...یاد قدیم بخیر..چقدر دلم واسه سم تنگه..هی خانومم بیا دارن سمو نشون میدن...حتما لنا بخاطر سارا سفارش باز پخششونو داده؟؟ رز اومد جلو پیشبندشو باز کرد و رو دستش انداخت نگاش به ارم قرمز کوچیک پایین سمت چپ تلویزیون افتاد که نوشته بود زنده!به سم خیره شد و نعره زد:زندست..مت این برنامه زندست!!؟ مت سرشو تکون داد:نه عشقم..زنده نیست!؟ رز از شدت هیجان و خوشحالی داد زد:باورم نمیشه زندست خدایا.. و پیشبند رو انداخت و به طرف طبقه ی بالا دوید سلنا متعجب از حرکات مادرش اومد پایین و اولین چیزی که به چشمش خورد تلویزیون بود که داشت عمو ی بیمارشو نشون میداد.نشسته بود و حرف میزد از شدت هیجان کرشد و فقط و فقط به ارم برنامه زنده ای که پایین تصویر بود خیره بود:واییی بابا برنامه زندست.. مت سرشو تکون داد:عزیز دلم اینو واسه سارا پخش میکنن خب!؟ سلنا دوید جلوی تلویزیون و ارم پخش زنده و فوری رو نشون داد:اینه برنامه زندست نیگا؟ببین این خونشونه نشیمنشون نگا کن ببین!؟ مت از جاش پرید... ****************** لنا با یه لحن عصبی بلند شد:کافیه دیگه ایشون به استراحت نیاز داره جرج بیا این اقایون و خانوما رو راهنمایی کن که برن! جرج با اون هیکل گندش جلو اومد و همه رو رد کرد و ازشون خواست برن بیرون خبرنگارا وقتی دیدن اصرار فایده نداره بیخیال شدن و از پله های ورودی اومدن پایین ماشین سیاه مت با صدای وحشتناکی ترمز گرفت و هرسه مسافرش پریدن بیرون از لا به لای جمعیت بدون توجه به سوالات متداولشون رد شدن و پریدن تو ساختمون مت تعادلشو به سختی حفظ کرد تا نیفته با دیدن سم درجا خشکید دیگه تکون نخورد سم با دیدن مت لبخند دندون نما و پررنگی زد و ایستاد مت هیستریک حلقه ی اشکی که باعث تاری دیدش شده بود رو با پشت دستاش پس زد و لبخندی میون گریه زد:س...سم؟این واقعا..خ..خودتی؟ سم با خنده جواد داد:چیه؟وقتی از مرگ برگشتم و زنده شدم انقدر مات نموندی؟الان... حرفش با جاگرفتنش تو بغل مت نصفه نیمه موند مت محکم برادرشو تو اغوش کشید وزد زیر گریه نمیدونست داره چیکار میکنه فقط میخواست با تمام وجودش سمو بغل کنه سمی که تو هرلحظه چه خوب چه تلخ پشتش بود و مطمئن ترین تکیه گاش بود کسی بود که هیچ وقت شک نکرد بهش هیچ وقت با وجودش نگران تاریکی نشد..هیچوقت دلش نلرزید و محکم بهش تکیه زد.رز با تعجب سرشو تکون داد و دوید طرف سم..اونم هیمن احساسات رو نسبت به سم داشت درست مثل شوهرش بهش همه جوره مدیون بود و همیشه در عذاب بوده چرا دینشو نتونسته درست به سم ادا کنه.سمو از پشت به همراه مت تو اغوش کشید و زد زیر گریه سم به هردو دوستش خیره بود رفقایی که به خاطرش همه کاری کرده بودن.لبخند کمرنگی زد و هردو رو بغل کرد هیچ کدوم تو خودشون ندیدن تا اروم بشن.سلنا جلو اومد و با بهت بهش نگاه میکرد به عمویی که هیچ امیدی واسه ی بیدار شدنش نبود سم متوجه سنگینی نگاه سلنا شد و بهش نگاه کرد سلنا بادیدن چشمای سم هل شد و :س..سلام!؟ سم گردنشو درحالی که بین چارتادست اسیر بود کشید بالا و:سارا جان؟عزیزم این خانوم شدک و پیکو معرفی نمیکنی؟ سارا با دست اشاره کرد :سلنا..دختر عمو و خاله!؟ سم لبخند زد:خوشبختم عموجان لنا جلو اومد و متو رز رو از سم جدا کرد رز که همچنان گریه میکرد اما مت زد زیر خنده و اشکاشو گرفت:وای خدا هیچ فرقی نکردی سم!؟ سم یکم به موهاش نگاه کرد:سفید شدن!!این یه تغیره دیگه؟ مت سرشو تکون داد:نه خره منظورم اون نیست..اخلاقا همون خری هستی که بودی؟!؟ سم یکم چپ چپ نگاش کرد:تو خریتتو به منم منتقل کردی دیگه!؟ مت خندید و دستشو مشت کرد واورد بالا سم به مشت دست مت نگاه کرد و لبخند زد:هنوز یادته؟ و مشتشو به دست مت کوبید.مت خندید:ما هیچی از اون دوران رو فراموش نکردیم خصوصا خاطراتی که باتو دا شتیم چون این تنها چیزی بود که غممونو به دست فراموشی میسپرد.. سم رو کرد به رز رفت جلو و شونه هاشو گرفت و از بغل لنا جداش کرد سرشو اورد پایین و تو چشمای رز خیره شد:گریه نکن دیگه بسه..داری ناراحتم میکنی ها؟ رز خواست حرف بزنه اما بغضش بهش اجازه نداد و تمام حرفاشو تو یه کلمه خلاصه کرد:سمی.... سم باز بغلش کرد:بسه ابجی گلم تمومش کن... رز از بغلش در اومد و سرشو تکون دادو بعد روی مبل نشست سلنا یه قدم اومد جلو و کنار سارا ایستاد همچنان به سم خیره بود یه بلوز حلقه استین سبز تنش بود و یه شلوار لی ابی پررنگ پاش بود که تا روی بوت چرم سیاهش میومد.لب از لب باز کرد:سارا؟ سارا که محو پدر خوشگل و جذابش بود:هوووم؟ -اگه بابات نبود مستقیما میرفتم بهش درخووست دوستی میدادم..عجب چیزیه لامصب؟ سارا زد زیر خنده و نجوا گونه:قبل تو مامانم تونسته تورش کپه بعید میدونم منو تو بتونیم؟؟ سلنا عصبی چرخید و محکم زد تو کمرش:زهر مار..بیشعور دارم ازش تعریف میکنم؟؟ ******************** ازلنا دل کند و رفت تو سرویس بلوزشو کشید بیرون و لخت شد دستشو برد روی اهرم شیر و کشیدش اب گرم و لذت بخش از تو دوش سرازیر شد و تمام تن خستش رو روح و انرژی بخشید پلکاشو بست و سرشو گرفت بالا تاتمام سختی ها تموم رنجایی که کشیده بدود از تمام تنش شسته بشه...حوله ی سفیدش رو برداشت و تن کرد با لبخند از حموم اومد بیرون اب گوششو میگرفت و نگاش به زمین بود..رد خونی که روی زمین افتاده بود باعث شد تمام تنش فروبریزه نگاش دنبال رد خون کشیده میشد هرچی میرفت جلوتر لکه های خون بزرگتر میشد جای دست خونی که روی زمین کشیده شده بود.نگاش به دست غرق خونی افتاد که از لبه ی تخت اویزون بود نفسش بند اومد و میخ شد سر جاش سعی میکرد پاشو از روی زمین بکنه و بره جلو تر اما کنده نمیشد حتی نگاش هم از روی اون دست بالاتر نمیرفت زانو زد و نگاهشو با تردید کشید بالا بادیدن جسم پاره پاره ی لنا رو تخت شک شدیدی بهش وارد شد بعد از چند باربه لب اوردن اسم لنا بلند نعره زد... محکم ازجا پرید نفس بریده بریدش به حدی داغ بود که تمام مجاری تنفسیشو میسوزوند لنا لای پلکاشو باز کرد و به سمی چشم دوخت که به سختی نفس میکشه نگران از جاش بلند شد و یه لیوان اب از پارچ روی عسلی برداشت و شونه ی سم رو گرفت:سمی؟بیا اب بخور؟ اما سم کامل به جلو میخ شده بود چشمای خمارشو نمیتونست باز تر کنه لنانگران تر شد و خودشو کشید جلو تر و روبه روی سم نشست :سم؟سم بیداری؟ نگاه سم سرخورد و روصورت و چشمای نگران لنا افتاد بدنش بی حس شده بود لنا دوزانو نشست و شونه های سم رو از پشت گرفت سم بهش تکیه زد لنا لیوان اب رو به خورد سمی داد که همچنان نفس نفس میزد سم یه نفس لیوانو خورد و با کمک لنا دوباره خوابید نمیدونم تجربه کردین یانه بعد اینکه از خواب میپرید تاحالا شده بدنتون بگیره هیچی از اعضای بدنتون حس نکنین؟من خودم همش تجربه میکنم.بگذریم سم هم هیچی از بدنشو حس نمیکرد به سختی لباشو از هم باز کرد و اروم زمزمه کرد:لنا..هیچی حس نمیکنم.. لنا دستاشو ماساژ داد چون میدونست بدنش روی هم ریخته همینطور که اروم بدنشو از این دست به اون دست و بعد پاهاش ماساژ میداد:خواب بد دیدی نفسم؟حالت خوبه؟ سم اب دهنشو نگران قورت داد:لنا...یه اتفاقی قراره بیفته... -چی شده سم؟؟چی دیدی؟ -نمیدونم..نمیتونم واضح بفهمم ولی یه چیزای وحشتناکی رو حس میکنم چیزایی که قراره نابودم کنه.. لنا دست از ماساژ دادن کشید:ینی بازم؟ -دفعات قبل میدونستم موضوع چیه ولی الان...واقعا نمیدونم چه اتفاقی قراره بیفته لنا...میترسم اینبار توروازدست بدم...اگه از دستت بدم میدونی چه بلایی سرم میاد؟ لنا مهربون لبخند زد و دستشو رو سینه ی سم گذاشت:اروم باش یکی یدونم...هیچ اتفاقی نمیوفته باشه گلم؟ سم لبشو جمع کرد و بهم فشار داد و سرشو تکون داد.لنا خودشو کشید پایین و سرش رو رو شونه ی سم گذاشت دست سم دور بازوهای برهنش پیچید و پتو یا همون ملحفه ی سر روتختی رو روی شونه هاش کشید و بعد اینکه یه بوسه ی طولانی روی پیشونیش گذاشت به خواب رفت خوابی که معلوم نبود باز با یه کابوس اشفته بهم میریزه یانه... *************** لبه های کت لی وکمر کوتاهم رو گرفتم و مرتبش کردم یه نیگاه به خودم انداختم منظور از کمر کوتاه همون نیمتنه هاست زیرش یه تیشرت سفید و ساده پوشیده بودم که تا نیم وجب روی دامن لی و تنگم که تا یه وجب بالای زانوم بود میومد کفشای ال استار لی که ساق بلند هم بود پوشیدم و کلاه نقاب دارم که اونم ست لباس لی ام بود روی سرم گذاشتم یه سگک به شکل یه تاج گنده رو قسمت جلوییش داشت.کیف لی مو برداشتمو از در زدم بیرون پله هارو اومدم پایین و دوتا پله ی اخر رو پریدم دویدم سمت اشپزخونه بابای خوجلم رو صندلی نشسته بود و خیلی متین تاکید میکنم خیلی متین صحبونه میخورد.وای انقدر با کلاس رفتار میکرد که نگین این رفتارش جوری نبود که بخواد کلاس بزاره ها انگار این تو زاتش بود که اینطوری رفتار کنه،از تک پله ای که جلوی ورودی اشپزخونه بود پریدم بالا و بلند سلام کردم: -سلام به مامی و ددی خوشگلم؟ و اول خودمو انداختم تو بغل بابا و محکم به گردنش چسبیدم و بوسش کردم مامان نفسشو فوت کرد:وای سارا بسشه دیگه؟بدش میاد دختر انقد ملچ و ملوچ راننداز.. بابا ریز خندید و سرشو تکون داد ازش جدا شدم و کنارش رو صندلی نشستم دستمو زدم رو شونش: خوب بابای خوبم؟حاضری که بریم؟ تا خواست جواب بده مامان با لحن کوبندش جواب داد:نخیر بابات هیچ جا نمیادسارا لبامو ورچیدمو نالیدم:مامان؟ -همین که گفتم سارا لطفا ادامه نده..باباهت هیچ جا نمیاد!؟فهمیدی؟ -اما مامان...پس مدیر مدرسه چی میشه؟ -خودم باهات میام... -ولی مامان من میخوام با با.. داد زد:گفتم نه...فعلا نه!بحث اضافی هم نکن میدونی که حرفم یکیه! بغ کردم و ازجام بلند شدم:بشین دخترگلم!صبحونتو بخوربریم! باشنیدن کلمه ی بریم درجا پریدم هوا:جدی میگی؟جااان!اره خودشه.. مامان بی تفاوت نسبت به خوشحالی دیوونه کننده ی من با لحن تند و نگران:سم چرا لجبازی میکنی من میترسم... بابا با یه لحن جدی:من نمیتونم اولین قولی که به سارا دادم رو بشکنم خوب من؟نمیشه که؟این دفعه ی اوله کت با دخترم میرم بیرون بعدشم من شونزده سال از جامعه عقب بودم بزار ببینم چخبره؟ مامان باز نگران جواب داد:انقدر مهمونی های بیخود میگیرن که نخوای هم میتونی وارد جامعه بشی اصا خودم میبرمت بیرونا بعدشم میریم سازمان.. تمام مدتی که مامان داشت غر میزد تا بابارو راضی کنه بابا با یه لبخند محو افق به صورت مامان خیره بود بالاخره انگار خودشو راضی کرد و ازجا کنده شد انگار نه انگار که منم جلوشم ای بابای بی ملاحضه لبشو روی لب مامان گذاشت و مهرسکوت رو روی لبای مامان زد ای جان بوسه هاشم باکلاسه فداش بشم من.خدایا یه دوسپشر اینجوری هم نصیبمون نشدباهاش عشق کنیم.لبامو از شدت هیجان جویدم و چارتا چشم داشتم چارا دیگه قرض کردم و به هردو خیره شدم.موزی ولکن هم نبود بعله و بلاخره از مامان دلکند و صورتشو اورد عقب:من همون سمی ام که احدی جلودارش نیست لنا جان...نگران چی هستی؟ -دراین که شکی نیست..تو تازه بیدار شدی سم..این چند هفته ی اخر تمام تنت پراز زخمایی میشد که تو شکنجه ی 16سالت دیدی...تادم مرگ خونریزی میکردی قبول کن که واقعا نگرانم..میترسم باز... -نه لنا ماجرا کامل تموم شد دیگه تموم شد...خلاص مامان لبخند زد باز بابا دزدکی لبشو بوسید و چرخید طرف من با دیدن اون حالت هیجانی من از تعجب خندید:ازرونری ها دختره ی... خندیدم:خودت بی ملاحضه ای تقصیر من نیست؟ با گفتن دختره ی بی ادب افتاد دنبالم و منم با یه جیغ تصمیم به فرار گرفتم که یه دفعه جلوم ظاهر شد منم طبق معمول صاف رفتم تو شیکمش اخ دماغم انقدر عضلاتش سفت بود که دماغم درد اومد و اشک تو چشمام حلقه زد محکم به دماغم چسبیدم و محکم ماساژش دادم تا اروم بشه لای پلکم باز شد بابا نگران نگام میکرد یه نقشه ی موزیانه کشیدم و:ااای بابا؟دماغم شیکس..اخ اخ دماغم.. بابا نگران تر شد اما مامان قربونش برم دستمو خوند و پتمو ریخ رو اب یکی از اون پس گردنی های خوشگشو فرود اورد پس گردن مبارک این جانب و:بازی درنیار مارموز بدو برو مدرست مواظب بابات هم باش! لبخند ملیحی زدم و به بابا نگاه کردم بابا یه تای ابروشو بالا داده بود و با یه قیافه ی طلب کاری نگام میکرد نگامو به سقف دوختم و درحالی که گاماس گاماس از بغلش رد میشدم شروع کردم سوت زدن باریتم رابین هودی یه چند قدم از بابا دور شدم و یه دفعه دویدم تا دستش بهم نرسه که باز وقتی نگاهمو به عقب انداختم پام به پام گیر کرد و تالاپ افتادم وسط سالن..افتادن خب درجه داره افتادم..پرت شدم..وشید شدم که مال من گزینه ی سوم بود شید شدم رو زمین مامان حرصی داد زد:نمیری سارا که مایه دقی! بابا بالای سرم ایستاد و شروع کرد خندیدن میون خنده هاشم گه گداری دوتا کلمه از حلقوم همایوونیش مینداخت بیرون:اخه دختر دیوونه...تو که بلد نیستی فرار کنی..چرا میدویی؟ منم یکم متفکرانه نگاش کردم خب صددرصد حق با اون بود ولی خدایی منک تا حالا فرار نکرده بودم.یکم جدی و خونسرد نگاش کردم:بریم جناب دیر شد من تو مدرسه محبوب نیستما؟ بابا صداشو صاف کرد و دستس به تیشرت سیاه و استین کوتاه و یقه گرد سادش کشید و :بریم شیطونک شالش رو که یه شال سفید و سیاه از اون چوروکای منگوله دار بود برداشت و دور گردنش انداخت و با یه طرز خاص پیچوندش یه جوری دور گردنش حلقه شده بود که منو تو حسرت گذاشت خیلی بسیااااار عالی شل افتاد و باحال کلا خفن شیک شد:به منم یاد بده ببندم.. یه پوزخند با کلاس زد و یه تای ابروشو بالا انداخت:به تو یاد بدم دیگه خاص نمیمونم!!؟میمونم؟ صورتمو مسخره جمع کردم:اوهوع؟توروخدا بابا خاااااصصصصصص!؟ بابا یه کوچولو بد نگا کردوسرشو تکون داد و بدون اینکه بهم بتوجهه رفت از در بزرگ و سرخ و تیره ی ورودی بیرون یه در با حدود طول ده متر.خخخ خونمون شبیه قلعه های سنگی قدیمیه البته نماش داخلشم تا دلتون بخواد تاریکه.خخخ البت نشیمن طرف مهمونا بد نیست.پانسیونه دیگه.خب بزگریم افتادم دنبال بابا و رفتم پایین از پله های سنگی ماشینش جلوی در پارک بود حتما صبح اورده یه چیزی راجع به ماشیمش بگم خیلی جمع و جور بود و کوپه بود و یه شکل خیلی خفنی بود احتمالا خودش صحب زود اورده بیرون چون با اثر انگشتش روشن میشد.ماشین از این ایمن تر.خخخ بیخی در ماشینشو باز کردم و محکم بهم کوبوندم دندوناشو روهم سایید:دختر محو افق کردی در ماشینمو! منم بیخیال به پشتی صندلی تکیه دادم و نیم نگاهی به بابا انداحتم:بیخی پدر حوشگلم تنت سالم باشه بابا یکم عصبی نگام کرد و بعد به اینه خیره شد عینک گنده و خفنشو زد با دیدن عینک فکم افتاد اوهوع عجب جذابه ها ینی دوست پسر خوبیه چه کنم که مامان قبلا تورش کرده.خخ ینی من یه شوهر میخوام مث این اقای جنتلمن!ولی حیف که لنگش تو دریا غرق شده...هعی چه نازه نیگا چه مظلومه به به هلوییه واسه خودش با صدای داد مامان درجا پریدم و لب و لوچمو جمع کردم:اوهوی چشتو بدرویش که شویم را بلعیدی! بابا یکم خندید همینطور مامان با گنگی و درسکوت به هردوشون خیره شدم مامان بعد اینکه یه بوسه از لبای صورتی بابا گرفت ژاکت کتون و سیاه بابارو انداخت رو پاش:فدت شم تو که انقدر سرمایی هستیچرا کتتو نپوشیدی و بایه لا بلیز اومدی بیرون؟ بابا کتو داد دستش:نه خانوم گلم برش دار کلاسم میاد پایین؟ مامان هم خیلی خیلی مودبانه باز خواهش کرد:خر شدی سم؟بپوش نفله میشی رو دستم باد میکنی!؟ باباهم یکم مظلوم نگاش کرد وبعد به جلو خیره شد:چشم! -ببینم امروز میخوای مدرسه باشی یا سارارو ول میکنی میای سازمان:فعلا حوصله سازمان ندارم خب؟تو که کارت خیلی خوب بوده ادامه بده! -اما سم قربونت برم من ریاست ر به تو سپردم و الان.. -نایب السلطنه ای!برو فعلا میام بعدا دیر نمیشه مامان در ماشینو بست:مواظب خودت باش عزیز دلم! بابا دستشو روی چشمش گذاشت و به مامان همونطور که بود:چشم گلم!با اجازه.. و بالاخره این ماشین رو روشن کرد و راه افتاد و منم استرسم کم شد.کمی که از مامان دور شدیم سرعتش زیاد تر شد:سارا خانوم پیشنهاد میدم کمربندتو ببندی! زدم رو شونشو:ها..ها..ها..ها نه پدرم من اهل این سوسول بازیا نیستم! -باید بگم بابات خیلی تند میره ها؟ با اطمینان سرمو گرفتم بالا و پشت چشم نازک کردم:منم عشق سرعتم خو... بابا یه نیم نگاه بهم انداخت:خیلی تند.. برگشتم به نگاه و لبخند خبیثانش خیره شدم که یه دفعه دستی رو کشید و ماشین با صدای وحشتناک و دود زیادی که حاصل ساییده شدن لاستیکاش بود پیچید دستما به سقف ماشین تکیه دادم تا نیوفتم رو بابا یا استقدوسسسس الان جونمو میاره پشت دندونام اما من کمربند نمیبندم این حرکت ارتیستی و خفن که نباید منو بترسونه که؟هرچی بیشتر میگذشت من بیشتر تو صندلی ماشین فرو میرفتم تا جایی که اخرسر سکته زدمو جیغ کشیدم:بابا کمش کن... باباقهقهه زد:چیو کم کنم؟ -بابایی..بکش پایین سرعتو.. اما باز بابا با قهقهه جواب جیغ جیغای پراز ترسمو داد:باباااااااا از یه مجنون سرعت نخواه که سرعتشو کم کنه.. -جنووووووون داری؟ بابا بایه ترمز جوابشو هم داد:بعلهههههه چون کمربند نداشتم روی داش بورد شید شدم.با کلی اه و اوه و وای و ووی از ماشین پیاده شدم حتم نداشتم رنگم شده عین گچ دیوار وایی چجوری از بین ماشینا رد میشد خدایا دیوونست:خودتی! چرخیدم طرفش:هان؟ بابا بیخیال شونه هاشو تکون داد:خودت دیوونه ای بعدشم ببین سر ده دقیقه رسوندمت یه گاه به مدرسه انداختم حیاطش هنوز شلوغ بود بعد یه نگاه به بابای فوق العاده دختر کش و جذابم انداختم الان که وارد مدرسه بشیم رابه را جلوی پاش غش میکنن.کتشو خیلی خفن انداخت روی شونه ی راستش و عینکشو مرتب کردمنم با یه نیش باز محو افق جذابیتش بردم اب از لب و لوچم راه افتاد و یه نفس عمیق کشیدم:هاااااااااای.. بابا یه چیزای میگفت اما من اونقد محو بابام شده بودم که نمیشنیدم هنوز باورم نشده بود حس میکردم خواب میبینم.این اولین باری بود که بابابای خوبم اومده بودم مدرسه بابایی که هیچ وقت فکر نمکردم بیدار بشه یه دفعه کمرم سوخت و از فکرو خیالات صورتی و دخترونه اومدم بیرون و به طرف ضارب چرخیدم:ای بابا چرا میزنی؟ باباخندید:فک کنم اگه بابات نبودم منو با این نگاهت خورده بودی تموم شده بود دیگه..این چه فکرو خیالایه که تو داری بیا بریم زود باش؟؟ و دستمو از مچ گرفت و رفتیم تو حیاط مدرسه اخ بچه ها ابروم رفت...حواسم نبود که بابام کینگ تلپاتاست!البت فراموش نشه که منم کویینشونم!خخخخ خودشیفتگی مزمن دارم وارد مدرسه که شدیم همه ی نگاها یکی یکی به سمتمون چرخید منم چسبیدم به دست بابامو به اصطلاح خودمون یه های یه کوچولو ها کلاس گذاشتم بابا هم یه قیافه ی جدی گرفت و با اون جذبه و حزکات ذاتی جذابش عینکشو از روی چشمای ابی رنگش برداشت وتو دستش نگه داشت اولین دختر از هوش رفت همینطور میرفتیم و من غرق کلاس میشدم که چشمم به چشمای غرق در نفرت سوفی خیره شد به من خیره بود یه پوزخند شیطانی رو لبش نشست که باعث شد من بترسم نیاد این چرندیاتو به بابام بگه وای..سلنا با فریاد زدن نسبت بابام دوید طرفمون:عمووووووو سلام؟ و کنارمون ایستاد بابا لبخند خیلی خیلی مهربونی زد که باعث شد دندونای سفید و ردیفش نمایان بشن و اون چهره ی سرد و اخمو به یه چهره ی مامانی تبدیل بشه:سلام به سلنای عمو! و سلنارو محکم بغل کرد:بابای خلت چطوره؟ -میخواست بیاد مدرسه که با کلی التماس راضیش کردم نیاد. بابا خندید:عالی عالی خله دیگه؟ دوباره قدم برداشتیم بابا گرم صحبت با سلنا شد که یه دفعه سوفی از خدا بیخبر و بدبخت جلومون ایستاد:بهبه...دختر قاتل سریالی با دوس پسر جدیدش.. سرمو انداختم پایین و نیم نگاهی به بابا انداختم:یادته گفتم تو مدرسه محبوب نیستم(این مکالمه توسط نیروی تلپاتمون برقرار میشه و کسی نمیفهمتش)بابا جواب داد:سوفی همیلتون!هیچی نگو سارا میحلمش!؟ سوفی یکم جلو اومد که یکی از بچه ها:سوفی الان وقتش نیستا؟ سوفی هیستریک خندید:بزار این اقای جنتلمن بفهمه دست چه ادم بی بته ای رو گرفته!؟(روبه من کرد)مایکل میدونه دوس پسر جدیدت رو اوردی؟؟اخ بمیرم چقدر بهش گفتم تو بدردش نمیخوری!؟ بابا صورتشو کج کرد:گفتین قاتل سریالی؟ یه نگاه تحقیر امیز انداخت به بابا:نه پس قاتل سینمایی... بابا دست منو رها کرد و یه قدم رفت جلو:و همچنین مایکل؟؟ سوفی خندید:اخی لقب دررغ گو رو هم بهش میچسبونیم.تو واقعا خبر نداری نه؟ بابا خندید:نه اخه میدونی من یه هفتس از یه کمای هفده ساله ازاد شدم..بعد نرسیدم کل جزئیات رو از دخترم بپرسم. سوفی خندید:دخترت؟ بابا سرشو جدی و متفکر سرشو تکون دادو:گفتی قاتل سریالی؟ببینم ماجرای قتل طولانی تر از بیدار شدن من نیست؟شاید تو کما که بودم از جام بلند شدم نفهمیدم چیکار میکنم!بعدشم من تو زندان ویکتوریا که پدرت اونو فرماندهی میکنه هستم؟؟فک نمیکنم اینجا شبیه ویکتوریا باشه..راستی تا جایی که یاد دارم اخرین باری که باباتو دیدم یکی از فرمانده های گروه ویژه بود؟ینی جای خانومم گرفت؟ سوفی به معنای واقعی کلمه وارفت:آ..اقای..بو..بوینر؟خ.خودتونین؟ بابا رفت و سینه به سینه ی سوفی ایستاد:میدونم خیلی جوونم ولی خب بوینر هستم..تنهابازمانده ی خاندان بوینر..رئیس کل ciwو کل گروه ویژه قاتل افسانه ای و همون قهرمانی که سارارو به خاطر تشابه اسمی باهام تحقیر کردی!به چی میرسیدی وقتی اشک سارا درمیومد هان؟چرا دخترمو اذیت کردی خانوم همیلتون؟من ناجی حداقل پدرتون بودم و شما عوض اینکه دوست دخترم باشید اونو ازار دادید!چرا؟ سوفی سرشو انداخت پایین:متاسفم اقای بوینر همش..یه بچگی ساده بود.. -حسادت نه؟ سوفی سرشو بلند نکرد که نکرد:خانوم همیلتون چرا ادامه نمیدید مگه نمیدونید من همون قاتل سزیالی هستم!؟ -نه نه اقای بوینر..من از اونجایی که کلا با بابام رابطه ندارم از هیچی خبر نداشتم..تو اخبار هم اسم یه قاتل سریالی اومد که از قضا بوینر بود و از اونجایی که ساراهم پدرش نامشخص بود...دچار سوءتفاهم شدم همین...من ازتون معذرت میخوام... بابا دستشو گذاشت رو شونه ی سوفی:چرا بابات باهات ارتباط برقرار نمیکنه؟ -چون من خیلی شبیه مامانمم.. -ومامانت؟! -مامان واقعیم مرده..من زیر دست نامادری بزرگ شدم!؟ رنگ از رخسار بابا پرید یه نگاه بهش انداختم از سوفی فاصله گرفت کنارش ایستادم همچنان به چشمای ابی سوفی که تو حلقه ی اشک میدرخشید خیره بود:بابا؟خوبی؟ سرشو تکون داد و رو به سوفی کرد:با بابات حرف میزنم نگران نباش. سوفی لبخند بچگونه ای زد که تو عمرم ندیده بودم همه تعجب کردن:ممنونم اقای بوینر خیلی ممنونم! بابا لبخند خیلی خیلی زهراگینی زد و دستمو گرفت و به طرف سالن مدرسه به را افتاد هنوز چند قدمی فاصله داشتیم که خانوم بروکلی پرید جلمون و :اقای بوینر واقعا خوش اومدین! بابا که انگار حالش حسابی گرفته:ممنون خانوم و ازکنارش رد شدیم.نزدیک کمد وسایلم بودم که ایستادم و سد راهش شدم اگه نمیشدم همینطور بی هدف میرفت تا بخوره تو دیوار:بابا چی شده چرا همچین شدی؟ بابا نگاشو کشوند طرفم:کارتر داره بلایی رو سر سوفی میاره که بابای من سرم اورد!؟حتی بدتر..اون داره انتقام مرگ زنشو از سوفی میگیره.. دهنم باز موند وای سوفی هرچند خیلی بزی ولی دلم برات سوخت نگامو چرخوندم طرف در ورودی سالن که سمت چپ راهرو بود سوفی اومد سرشو انداخته بود پایین و گریه میکرد همه هم بهش میخندیدن:من میرم با مدیرتون حرف بزنم برو سر کلاس ظهر میام دنبالت سرم رو تکون دادم و گونشو بوسیدم:باشه بابای خوشگلم مواظب خودت باش. یه چشمک زد و ازم دور شد .سد راه سوفی شدم خورد تو شکمم سرشو اورد بالا و نگام کرد بغضش ترکید:ببین همه بهم میخندن توام بخند تلافی کن.. مهربون لبخند زدم:دلیلی واسه خندیدن تو چهرت نمیبینم سوفی خانوم.بعدشم من پی انتقام نیستم همین که بابام مبرا شد کافیه! سرشو انداخت پایین و ازم فاصله گرفت بیشتراز این جلوش نایستادم به اندازه ی کافی تحقیر شده بود من اینو نمیخواستم چون ادم باید جواب بدی رو با خوبی بده.منم نخواستم بهش بدی کنم به هرحال اون یتیم بود و زیر دست نامادری بزرگ شده بود.وای بمیرم جوری گفت نامادری که مشخص کردچقدر رنجش داده!سرمو تکون دادم و دفتردستکامو بغل کردم و رفتم تو کلاس.رو نیمکت مخصوصم نشستم و متعجب به نیمکت خالی ای که کنار نیمکتم بود خیره شدم همینطور مشغول تعجب و سوالات متداولی که تو مغزم به صورت چهار بعدی ایجاد شده بود بودم که با صدای مایکل به خودم اومدم:شاگرد جدید داریم لابد. گامو چرخوندم طرفش با دیدن لبخندش لبخند زدم:سلام چه طوری؟ لبخند زدو خواست کنارم بشینه که یه دفعه:اونجا جای منه.. ایستاد و چرخید طرف بابا.بابا؟بابا اینجا،نیمکت،صندلی،ینی بابا میخواد سر کلاس بشینه؟واااا؟؟مایکل به تته پته افتاد:اا..ممم ب..ببخشید نمیدونستم شما هم... -بزن به چاک! مایکل هل با یه ببخشید ازمون فاصله گرفت خندیدم و زدم به بازوی بابا که رو صندلی نشسته بود و کتشو روی پاهاش مرتب میکرد:بابا تو اینجا چیکار میکنی؟ -میخوام ببینم سطح معلما چطوریه اگه بد باشن عوضشون کنم! -ینی تو میتونی اینکارو بکنی؟اخه به حیطه ی کاریت هیچ ربطی نداره؟ تیز نگام کرد منم ادامه ی حرفامو درسته غورت دادم بابا لبخندی به صورت مکش مرگ ما زد و:من بر جهان پادشاهی میکنم عزیز دلم!ciwینی همه چی فدات شم!؟ معلم اومد سر کلاس همه برپا دادیم ولی بابا نشسته بود و خیلی معمولی نگاش میکرد وقتی همه نشستیم بابا هم که رو صندلی سر خورده بود و اومده بود پایین جا به جاشد و مرتب نشست معلم:حضورتون باعث افتخاره اقای بوینر.. بابا سرشو تکون داد:ممنون اقای کرو..فک کنید من تو کللس نیستم روال عادی هرروزتونو ادامه بدین لطفا. اقای کرو دبیر فیزیک ما بود و من به خاطر همین چشم دیدن اون چهره ی پیر و نحصشو نداشتم بیشتر شبیه غزمیت بود تا ادم.وسط سرش گچل بود و سیبیل داشت تو مایه های انیشتین بود گور بابا جونش.منم چون پدرم گفت روال عادی قلگ نوریمو برداشتم و هی سوسک و از این جور چیزای موزی کشیدم و به علت تکنولوژی روز همشون به حالت سه بعدی از روی مانیتور بلند میشدن و رو به روم قرار میگرفتن منم که طراحیم فوق العاده پیشرفته بود اونقدر روش کار میکردگم که با واقعیش مو نمیزد همینطور مشغول بودم که یه دفعه سوسکم با حرکت دست بابا محو افق شد ودون دونای نوری هم تو فضو پخش شدن دلخور برگشتم طرف بابا دیدم اخماش تو همه یااااا اسچقدوس نیشم باز شد:هه هه بابا به مانیتور بزرگ معلم اشاره کرد:گوش بده دختره ی بیتربیت! منم سر و شوپه هامو خیلی خونسرد بالا انداختم:از فیزیک بدم میاد بابا یکم عاقل اندر سفیهه نگام کرد و:منم خیلی بدم میومد اما خوب نمرم همیشه صد بود با بهت بلند جیغ کشیدم:صد؟ بابا از جاش پرید و نگاشو به طرف تک تک بچه ها وخصوصا معلم چرخوند و نگاشون کرد:معذرت میخوام ادامه بدین! همه چرخیدن طرف تخته بابا چرخید طرفم:ابرومو بردی میکشمت خندیدم:اخ شرمنده پدر گلم.واقعا جای تعجب داشت برام! هیچی دیگه بابا وقتی دید سعیش واسه مجبور کردن من به گوش دادن درس بی فایدست مشغول مسخره کردن معلم و بقیه ی بچه ها شد و منم هرهر میخندیدم و خندمم بند نمیومد اگه بابا نبود تا الان اخراج شده بودم.زنگ طفریح که خورد رفتیم تو حیاط بابانشست رو یه نیمکت تو حیاط و سربه سر بچه ها میزاشت و اذیتشون میکرد یکیشون داشت از دهنه ی شیر اب سرد کن اب میخورد بابا هم که تازه فهمیده بودم وسواسیه و خیلی بیش از اندازه تمیز و مرتب حرصی شد و با حرکت خیلی نامحسوس دستش ابی که از اون شیر میومد و منجمد کرد و زبون اون پسر بی تربیت چسبید بهش همه بچه ها زدن زیر خنده و باباهم سرشو چرخوند و خیلی بی خبر یابو اب داد.منم که لبو شده بودم از بس خندیده بودم.سلنا هم که دیگه دورما نمیومد با تامی میپلکید.مایکل از دور خیلی بی حس و جدی بهمون خیره شده بود براش دست تکون دادم اونم لبخند زد و دست تکون داد اخی امروز تناست.زنگ دوم زیست شناسی داشتیم کلاهرکاری کردم تا نگاه بابا رو از معلم و مانیتورش به سمت خودم بکشونم نمیشد و فایده نداشت مثل یه مجسمه نشسته بود و به خانوم گومز خیره بود.باورتون نمیشه وقتی هیچ کس نتونست جواب مسئله ی ژنتیک رو به معلم بده با یه با اجازه بلند شد و حلش کرد همه حتی معلم بهت زده بهش خیره بودیم تا اخر زنگ هرچه مسئله خانوم گمز داد حل کرد حتی مسائل المپیاد نزاشت حتی من از حل مسئله های خودمم لذت ببرم اونارو هم حل کرد و وقتی ازش پرسیدم چطور ممکنه؟در جواب گفت:من خیلی درسام خوب بود!زنگ طفریح دوم هم مثل زنگ اول پر بود از شیطنتایی که بابا سر بچه ها خالی میکرد چه بابایی داشتم و نمیدونستم یه بابای خیلی سرد و خشن درعین حال با کودک درون فعال زنگ سوم سر کلاس ادبیات خوابید مث خرس خوابیده بود البت بدون هیچ خروپوفی هرکاریش میکردیم بیدار نمیشد انقدر ناز خوابیده بود که همه رو دور خودش جمع کرده بود حتی خانوم دیدز که خیلی عاطفی هم بود بالا سر بابا ایستاده بود و دستاشو توهم قفل کرده بود و روی سینش نگه داشته بود و هی میگفت اخی نازی!هیچی دیگه بالاخره زنگ تعطیلی مدرسه به صدا دراومد و منم وسایلمو جمع کردم و باهزار ترفند بابا رو از خواب بلند کردم:بیدار شو پدرم باید بریم خونه!؟ بابا از روی میز بلند شد و چشماشو مالوند:کلاس تموم شد صورتشو بوسیدم:بعله پدرم یه دفعه تمام تنش لرزید و دندوناش بهم خورد متعجب نگاش کردم:بابا سردته؟ سرشو تکون دادو کتشو پوشید:اره خیلی فک کنم چون خواب بودم اینطوری شدم! و کتشو سریع پوشید و بلند شد.همه ی اتواشغالامو ریختم تو کیفم و دنبال بابا راه افتادم همینطور مشغول بودم ببینم چیزی جا نزاشتم که محکم خوردم تو کمر بابا.یکم نگاش کردم دیدم تکون نمیخوره از پشتش سرک کشیدم دیدم به مایکل خیرست خیلی جدی با همون اخم غلیظ.مایکل لبخند زد و دست دراز کرد:سلام..مایکل مترسون هستم..دوست سارا..و از اشناییتون خیلی خوشبختم... بابا با تردید دستشو جلو برد با لمس دستای مایکل لرزید محکم و نامحسوس.دستمو رری شونش گذاشتم دستشو از دستای مایکل کشید حسابی یخ کرده بود و رنگش پریده بود مایکل هم متوجه شد و جلو اومد :اقاق ی بوینر حالتون خوب نیست؟ بابا دستمو گرفت و ازش دور شدیم نگران افتادم جلوش و مجبورش کردم وایسه:بابا چی شده چرا بهم ریخیی حالت خوبه؟ سرشو کلافه تکون داد:سارا جان فعلا سکوت باشه حالام بیا بریم! دوباره دستشو کشیدم:یه لحظه وایسا؟ ایستاد و چرخید طرفم:گفتم الان سکوت -اگه لجبازی کنی لجباز میشم چی تو مایکل دیدی؟ حرصی دستمو کشید و عصبی از مدرسه رفتیم بیرون جایز ندونستم دیگه هیچ سوالی کنم وارد حیاط مدرسه که شدیم دودستی چسبید به شونه هام یکم نگاش کردم اما سرشو بلند نکرد:بابا حالت خوبه؟ سرشو به علامت نفی تکون داد کمکش کردم و رو یه نیمکت نشوندمش:بشین برات اب بیارم.. و به طرف ابخوری رفتم یه لیوان شیشه ای از ابدارخونه برداشتم و ابش کردم و دویدم بیرون همچنان نشسته بود و سرش از پشتی نیمکت به عقب افتاده بود خودمو رسوندم جلوش و لیوانو دادم دستش لیوان رو یه نفس خورد اونقدر رنگش پریده بود و بیحال شده بود که گفتم الان از هوش میره شروع کرد سرفه کردن خشک و طولانی لیوان هنوز تو دستش بود هرچی صداش زدم و حالشو پرسیدم بی جواب موندم انگار صدای منو نمیشنید اونقدر دندوناشو بهم سایید که گفتم الان خورد میشن و میریزن تو دهنش با صدای شکستن شیشه به خودم اومدم لیوان تو دستش خورد و خاکشیر شد و خون غلیظ ومایل به سیاهی از دستش سرازیر شد با هین من به خودش اومد و به دستش نگاه کرد مشتشو اروم باز کردم یه تیکه شیشه تو پوست و گوشت دستش تا نیمه فرو رفته بود قیافم جم شد و دلم ریش شد بیخیال شیشه باز به حالت اولش برگشت شیشه رو گرفتم و چشمامو محکم بستم و با سه شماره کشیدمش بیرون خون بعد از خارج شدن شیشه زد بیرون حالا با چی ببندم؟در کیفمو باز کردم یه روسری ساتن تو کیفم داشتم که خیلی دوسش داشتم و بعضی وقتا به گردنم میبستم بی تفاوت نسبت به روسری یادگاری درش اوردم ودور دست بابا پیچیدم و گره زدم رو نیمکت نشستم وبا نگرانی به صورت بابا خیره شدم:بابا خوبی؟ بابا سرشو تکون داد و بلند شد دستشو به لبه ی نیمکت گرفت تا تعادلشو به دست بیاره دستشو گرفتم و روی شونم گذاشتم به خودم فحش دادم چون مطمئن بودم ضعف بدنیش بخاطر سوزوندن انرژی تو مدرسه پدرشو درمیاره سوار ماشینش کردم و خودم پشت رول نشستم بیحال دستشو روی دستم گذاشت و اخم کرد:نه سارا خودم... -بابا من گواهی نامه دارم! یکم نگام کرد لبخند زدم و کیف پولمو از تو کیفم کشیدم بیرون کارتمو نشونش دادم:دیدی؟این گواهی ناممه.. لبخند زد و سرشو بیحال تکون داد:پس چرا خودت ماشین نداری؟ -مامان نمیخره برام.چون تند میرم و کلا اون نگرانه. بی جون و نصفه نیمت خندید:سارا..امکان داره من از حال برم جوابتو ندادم نترسی باشه؟ برگشتم طرفش:بریم درمونگاه؟ -نه دختر گلم برو خونه من حالم خوبه! -پس چرا میگی از حال میرم؟ -گفتم امکانش هست نگفتم حتما که بعدشم نترس اتفاقی نمیفته. ماشین با اثر انگشت بابا روشن کردم و راه افتادم تعریف از خود نباشه دس فرمونم حرف نداره.همینطور میرفتم که:بابا؟ جواب داد اما چشمای بستشو باز نکرد:جان بابایی؟ -اتفاقی افتاده؟چرا مایکلو دیدی اونطوری شدی؟ لبخند زد:چجوری شدم؟ -عصبی و بداخلاق؟ -تو به بابات اعتماد داری؟ وا؟چه سوالیه خب معلومه که دارم:خب مشخصه که دارم. -پس دور مایکل رو یه خط قرمز بکش باشه؟ -منظورت چیه بابایی اون دوست پسرمه من نمیتونم زرتکی رابطمو.. -دختر گلم میتونی..اون واسه تو خطرناکه..من هنوز حواسم جمع نیست دختر گل نمیتونم از همه جهت اماده باشم..پس وقتی میگم خطرناکه دورشو خیط بکش خیط بکش دیگه! سرمو تکون دادم و به جاده خیره شدم حتما یه اتفاقی داره میفته چون اون روز عمو الکس هم قاطی کرد و بهم ریخت مایکل یه ربطی به موضوع گذشتشون داره..شاید به همون امیلی مربوطه..نمیدونم ولی دوس نداشتم رابطمو باش بهم بزنم چون اون از هر لحاظ مهشر بود.دیگه گفته ی باباست..بعدشم با وجود اون نیازی به دوس پسر جذاب مث مایکل ندارم پس تا زوده دورشو خیط میکشم.امیدوار هم هستم دیگه بهش فک نکنم: -اون تو رو لمس که نکرده کرده؟ -خب اره...چیه مگه؟ -برات سخت نیست ازش دل بکنی؟ -بابا؟ما سه روزه باهم رفیق شدیم چه حرفیه میزنی اخه؟معلومه که نه؟ بابا یه نفس خیلی عمیق کشید و سرشو تکون داد انگار خیالش از بابات چیزی راحت شده.پشت چراغ قرمز ایستادم..به حرف بابا فک کردم سختمه ازش جدا بشم؟نه سخت نیست مگه اینکه یه جایگزین پیدا بشه..کی بهتر از بابا!اما بابا که دوست پسر من نیست هست؟نمیدونم والا!مایکل پسر خوبیه اما من خیلی بیتجربم و هیچی از اتفاقاتی که افتاده و نیوفتاده نمیدونم پس باید به حرف بابام اعتماد کنم!حسی که منو سمت پدرم میکشوند خیلی قوی تر از حسی بود که منو سمت مایکل میکشید پس به همین راحتی که میشنوید بیخیالش شدم.. جلوی در خونه پارک کردم و از ماشین پیاده شدم در شاگرد رو باز کردم و دست بابا رو گرفتم و کشیدم دور گردنم بابا رو با سه شماره بلند کردم جرج اومد جلوم:اقا حالتون خوبه؟ بابا لبخند نیمه جونی زد:اره خوبم ماشینو تا خاموش نشده ببر تو پارکینگ. جرج با تکون دادن سرش اطاعت کرد و رفت پشت رول نشست منم بابا رو با احتیاط بردم داخل مگی با شنیدن صدامون اومد جلوی در ورودی با دیدن بابا تگران شد:اقا حالتون خوبه؟ من جای بابای بیحالم جواب دادم:یکم فشارش افتاده مامان کجاست؟ -هنوز نرسیده. چه بهتر نگران هم نمیشه:یه لیوان ابقند بیار برای بابا با گفتن چشم از هردومون دور شد بابا رو نشوندم رو مبل تو نشیمن و کمکش کردم تا دراز بکشه اچند تا از کوسن های مبل رو زیر سرش گذاشتم و منتظر مگی شدم:سارا؟ سرمو چرخوندم طرفش:جون دلم بابایی؟ -تا جایی که جا داره از مایکل دوری کن باشه؟ لبخند مهربونی زدم و مطمئنش کردم:باشه پدرم نگران نباش.. چهرش رنگ غم گرفت:متاسفم سارا..من فقط چند روزه که وارد زندگیت شدم اونوقت انقدر راحت بهت دستور میدم که چه بکن و چه نکن.. سرمو تکون دادم:ای بابا پدر گلم چه حرفیه تو عشق منی عشق منم میمونی یه تار از اون موهای خوش حالت و خوشگلتو با کل دنیا هم عوض نمیکنم چه برسه به مایکل..اما میشه دلیلشو بگین؟ -الان زوده شنقلی بابا از لحنش خندم گرفت مگی لیوان اب قند رو اورد و به دستم داد کمک کردم بابا به دستش تکیه بزنه و لیوان رو دادم دستش کم کم اون اب قند رو خورد و باز دراز کشید مگی لیوان رو گرفت:ناهار امادست خانوم گفتن امروز هم حتما باید سوپ برنج بخورید! بابا کلافه سرشو تکون داد:این لنا میدونه من از سوپ برنج متنفرم ول کن هم نیست! مگی با لبخند ادامه داد:دستور دادن در جواب اینجملتون بگم مجبورین میخواین بخواین نمیخواین هم بخواین! بلند زدم زیر خنده بابا یکم به مگی نگاه کرد و بعد به من هردو مون میخندیدیم بابا هم لج کرد:اصلا نمیخوام!ببینم کی اعتراض میکنه! مگی سرشو تکون داد و با یه بااجازه ازمون دور شد بابا یه دفعه باشنیدن جیغ مامان درجا سیخ شد و نشست:غلط بیجا میکنی؟زود باش ببینم کاری نکن برگردونم رو غذای کودک! خندم بلند تر شد بابا زیر چشمی نگام کرد و :زهرمار بی ادب.. مامان هم به جای من جواب داد:زود باش یالا بدو ببینم!فردا به سوپ برنجت حبوبات اضافه میکنم! بابا اعتراضگونه نالید:بخدا منو میکشی من همش ضعف میکنم گناه دارم لنا معده ی من معده ی الکس نیست که کم کم بیای جلو باش! مامان با اون لحن محکمش جواب داد:اون دوسال خالی موند تو هفده سال هیچ فرقی هم باهم ندارید!تازه وضع تو بدتره! -لنا جان عزیزم من بدنم با الکس فرق داره اون از هیچ چیز اضافه ای درست نشده اما من... مامان انگشتشو اورد بالا و کوبنده تر گفت:بیخود حرف اضافه هم نباشه خوبه بهونه داری والا چیکار میکردی؟ و ازمون فاصله گرفت بابا ناراحت و دلخور رو کرد به من:من دیروز کل اون سوپ برنجو بالا اوردم..دیگه نمیخوام. منم که جز خندیدن کار دیگه ای نمیتونستم بکنم باز زدم زیر خنده بابا هم افتاد به جونم و کتکم زد منم همینطور زیر ضربات خیلی بیش از اندازه ضعیف بابا میخندیدم باباهم خندش گرفت و منو بلند کرد:اگه فردا هم این وضع باشه قبل از رسیدن مامانت باهم میریم پیتزا پپرونی میخوریم؟ منم ازخدا خواسته جیغ زدم اخجون پیتزا... داد زدنم همانا و جیغ زدن مامان همانا:پیتزا؟کو کجاست غلط کرده اونی که میخواد بخوره! بابا عصبی چرخید طرفم منم یه نیش خند زدم که کل دندونام بیاد بیرون و بعدشم یابو اب دادنان خخخخ رفتم تو اشپزخونه!با دیدن میز جا خوردم مگی گل کاشته بود مرغ سوخاری شکم پر تا رفتم بگم پس سوپ برنج کو؟مامان دهنمو با دستاش بستو به ورودی اشپزخونه خیره شد بابا کلافه اومد تواشپزخونه و بلند گفت:من سوپ برنج...بادیدن میز رنگاوارنگ ناهار درجا خشکید و بعد یه نفس راحت کشید و نیشش باز شد:اخیش سوپ برنج بی سوپ برنج.رو میز نشست و تا خواست رون اولین مرغ رو نوش جان کنه مامان زد روی دستش:اول سوپ... بابا با یه لب و لوچه ی اویزون بهش نگاه کردبدون اینکه هیچ تعییری تو بدنش بده:برنج؟ مامان هم ظرف بزرگ سوپ برنج رو گذاشت جلوش و خودشم کنارش نشست منم نشستم کنار بابا و روبه روی مامان و اون رونی که بابا میخواست ببلعتش رو کندم و بلعیدم همینطور که مشغول بلعیدن بودم یه نگاه به بابا انداختم که با اکراه داشت قاشق رو از روی میز بلند میکرد.محکم زدم زیر خنده باباهم نامردی نکرد و لیوان نوشابه رو پاشید تو صورتم قالبای یخ کوچولوی توش هم یکیش پرید تو دهنم و یکیش خورد رو پیشونیم حالا نوبت اون بود که به قیافه ی برفنا رفته ی من قاه قاه بخنده!؟ *************** نمیدونم کدوم بشری به مامان گذارش داد که حال بابا دیروز تو مدزسه بد شد و من تنها باید میومدم و از اونجایی که تامی دوس پسر محبوب و شوالیه با اسب سفید سلنا میرفت دنبالش واقعا مجبور شدم تنها بیام وانگار نه انگار که من این دوتارو بهم وصل کردم!و مث همیشه دیر کردم از در حیاط مدرسه وارد شدم همینطور داشتم با گوشوارم بازی میکردم که صدای نفس های خس خس مانند یه نفر توجهمو جلب کرد.صدا از حیاط پشتی مدرسه میومد.خواستم بی توجه نسبت به صدا برم تو سالن که کرم فضولیم شروکرد لولیدن و وول خوردن و کلا نزاشت به در ورودی سالن مدرسه حتی نزدیک بشم.رفتم طرف صدا.اولین چیزی که دیدم اخرین دیدنی شد یه مرد جوون با یه تیپ کاملا رسمی پشت چند تا جعبه افتاده بود و به خودش. میپیچید عین همون کرمه که تو مخ منم میلولید!!به معطلی دویدم طرفش و کنارش زانو زدم:هی اقا حالت خوبه؟ صدای ضعیفشو شنیدم:ق..قرصام... منم بدون اینکه هل کنم الکی مثلا خیلی خونسردم برش گردوندم و خیلی دست پاچه دنبال قرصاش گشتم و تو جیبب سمت چپ شلوارش یافتمش اما چون خیلی خونسرد بودم و اصلا هل نکرده بودم به علت لرزش دستام و بد باز شدن در ققوطی قرصا،قرصا همشون پخش هوا و زمین شدن..منم معطل نکردم و یارو رو بغل کردم و غیب شدم! ************ کتمو مرتب کردم و به خودم یه نیگا انداختم رنگ پریدم بهم دهن کجی میکرد و میفهموند که من هیچ اینده ای نمیتونم داشته باشم.دستای سردمو اوردم بالا و روی پیشونیم کشیدم تا عرق سردی که روش نشسته بود رو پاک کنم کمی به خودم عطر مخصوصمو زدم و کرواتمو مرتب کردم کفشای ورنی و سیاهم رو هم پوشیدم و ساعتمو رو مچم محکم کردم در زده شد و پشت سرش مشاور بابا که الان مشاور من بود اومد تو:قربان اماده این؟ چرخیدم و کیف چرممو از رری صندلی برداشتم و به طرفش رفتم با هر قدمی که برمیداشتم قلبم هم تیر میکشید و نفس کشیدن برام سخت تر میشد.با دیدن رنگ و رخسارم کنارم شروع کرد راه رفتن:قربان شما حالتون خوبه؟ -بله -اما رنگتون حسابی پریده کلی هم عرق کردین میتونین این جلسه رو... -نه مارکوس نمیشه..این جلسه خیلی مهمه و من باید ببینم تکلیف اون مدرسه چی میشه..اونا رو زمین پدرم غیر قانونی مدرسه ساختن...باید یه کاری کنم نکنم!؟ -اما قربان میتونین اون کارو.. -خودم انجامش میدم مارکوس از بس دست این و اون چرخیده اینهمه ساله اونطوری مونده... و از در خونه رفتم بیرون سوار لیموزین سیاه و بنزی که جلوی در خونه منتظر بود شدم و کنار پنجره نشستم.مارکوس سوار شد و راننده با حرکت دستم راه افتاد میدون کوچیکی که وسط حیاط ورودی بود رو دور زد و از در اهنی و سفید عمارت رفت بیرون.دستمو رری قفسه ی سینم گذاشتم با هر نفسی که میکشیدم بیشتر درد میومد و انگار یه تیغ بزرگ روی ریه ها و قلبم کشیده میشد..پیشونیمو به دستم تکیه دادم و نفس عمیق کشیدم اما اروم نمیشدم که نمیشدم.پنجره رو دادم پایین تا سردی هوای بیرون ارومم کنه و همینطور هم شد از درد قلبم کم کرد..کاش میتونست از درد روحم هم کم کنه.من یه پسر بیستو سه سالم...نه یه مرد هفتاد ودو ساله..یه بچه یتیم که رو دستای پدر و مادرخوندش زندگی خوبی داشت اما الان..همه چیشو از دست داده..فقط مونده اینهمه مال و املاک..که رو قلبم ستگینی میکنه و کل زندگی عادی منو به سمت نابودی میکشونه..سرمو تکون دادم و از شیشه فاصله گرفتم: -قربان؟ چشمامو بستم:چیه مارکوس؟ -قرار شرکت رو کنسل کنم؟ -اونم قرار خیلی مهمیه مارکوس نمیشه.. -اما قربان حالتون... چرخیدم طرفش:میشه انقدر حال بدمو تو سرم نکوبی؟من هم میرم مدرسه هم میرم شرکت نمیخوامم دیگه چیزی بشنوم!افتاد؟ سرشو تکون داد و سکوت کرد راننده ایستاد به محض ایستادنش پیاده شدم تا هوای ازاد حالمو بهتر کنه..این قلب فکستنی دیگه شده بود معضل..نه خوب میشد نه میکشتم تا خلاص شم..اه اه اه اینم شد زندگی؟رو کردم طرف سالن و از لا به لای بچه ها رد شدم تا رسیدم به دفتر مدیر مدیر با دیدنم بلند شد.یه زن میانسال به یه چهره ی خیلی دلنشین موهای بلوند و کوتاه که تا روی گردتش میومد(مصری)یه کت و دامن سبز سیر تنش بود که سفیدی پوستشو به رخ همه میکشید از پشت میز اومد کنار و رو به روی منو مشاورم ایستاد:اقای افرون خوش اومدید!!؟ سرمو تکون دادم و رو صندلی نشستم اونم رو به روی من نشست:خانوم بروکلی امروز اومدیم در مورد زمین مدرسه حرف بزنیم!؟ -بله قربان مطلع شدم اما هنوز اقای گرگور نیومدن... -میتونم بپرسم چه تایمی تشریف میارن؟ -البته تا چند دقیقه ی دیگه میرسن.. -شما که میدونین تصمیم من چیه؟ -البته اقای افرون؟اما خواهش میکنم این مدرسه خیلی افتخار داره و کلی هم سابقه..درست نیست که.. -خانوم بروکلی این مدرسه تو ملک من و بدون اجازه ی من ساخته شده..من مثل پدر مردم نیستم که بهتون مهلت بدم و این جور چیزا!اینجا بهترین نقطه ی شهره و من میخوام یه هتل بزنم... -اما اقای افرون.. -کافیه خانوم بروکلی..این مدرسه تا چند ماه دیگه باید با خاک یکسان... دردی که تو قفسه ی سینم پیچید باعث شد خفه شم و بچسبم به بلوزم..اونقدر دردش شدید شد که خم شدم...مارکوس خواست بهم اب بده که دستمو اوردم بالا:نیازی نیست...میرم بیرون تا حالم جا بیاد..ادامه ی بحث باشه واسه وقطی که اون گرگور بی لیاقت برسه... ازجام بلند شدم و به سختی ازاتاق و بعد سالن اومدم بیرون دستمو به لبه ی دیوار گرفتم تانیفتم تصمیم داشتم یه جایی که دید درستی نداشته باشه رو پیدا کنم تا کسی خم شدن کمرمو نبینه.به طرف یه کوچه مانند باریکی که بین تعاونی و مدرسه بود رفتم هنوز چند قدم داشتم تا برسم پشت مدرسه که دنیا جلوی چشام سیاه شد و نقش زمین شدم زانوم هین برخوردم با زمین درب و داغون شد اما قلبم به حدی درد اومده بود که باعث شد کلا درد پامو فراموش کنم نفسم بالا نمیومد تمام مجاری تنفسیم میسوخت خواستم بچرخم و دستمو بکنم تو جیبم تا قرصمو قبل از اینکه دیر بشه بخوردم ولی نتونستم نفس عمیق میکشیدم اما انگار وارد یه خلع شده بودم که هیچ اکسیژنی توش نداشت.داشتم واسه بلعیدن یه کوچولو اکسیژن جون میکندم.. اما هیچی عایدم نمیشد به هیچ نتیجه ای نمیرسیدم که نمیرسیدم...صدای یه نفر قاطی سوتی که داشت گوشمو کر میکرد پیچید تمام توانم رو جمع کردم تا بگم قرصام..اما جز یه صدای خیلی ضعیف که مشخصا نمیشنید چیزی حاصل نشد.انگار شنیده بود منو برگردون و به پشت خوابوند دست کرد تو جیبم و جعبه ی قرصامو دراورد اما هیچ قرصی نزاشت تو دهنم..لای پلکامو به سختی باز کردم تا ببینم داره چیکار میکنه که دیدم یه عالمه رنگ ریختن روم نفسمو ناخوداگاه حبث کردم اما بیجهت بود..حالم وخیم تر میشد..نمیدونستم کجام و چیکار میکنم..تنم سبک شد و دیگه هیچ نفهمیدم.... *************** بهش تنفس مصنوعی وصل کردن و هی اون ماسماسکشو باد کردن هی باد کردن.کنار تختش میدویدم چه میدونم کی بود ولی نتونستم تنها ولش کنم دکتر چرخید طرفم:قبلا هم دچار این حملات شده؟ -والا من تو خیابون پیداش کردم نمیدونم اصا نمیشناسمش.. -با این حال اگه دیرتر میرسوندیش وضعش بدتر میشد.. سرمو تکون دادم و تا جایی که جا داشت دنبالش دریدم دکمه های لباسشو باز کردن و کمی بهش ماساژ قلبی دادن یه سرم بهش زدن و پرده کشیده شد ای توروحتون..تو قبرتون بیشرفا دارم میبینم اه اه.لیز خوردم و روصندلی نشستم به سرووضعم یه نگاه انداختم یه تیپ اسپرت زده بودم کوله ی قرمز سوییشرت سیاه شلوار قرمز کفش سیاه کلاه قرمز.خخخ به ساعت قرمزم نگاه کردم نه صبح بود انقدر نشستم نشستم تا این دکیه بیاد ببینم چی میگه بعد گذشت یک ربع بالاخره سروکلش پیداشد بلند شدم و رو به روش ایستادم:خب دکی جون حال این مریض ما چوطووره؟ دکتر سعی کرد خندشو پشت اون لبخندش پنهان کنه و:یه حمله ی کوچیک بود که به لطف شما خداروشکر رفع شد!؟ -خب الان بهوشه؟یا داره پادشاه هفتمو تو خواب اسکل میکنه؟ دکتر باز دستشو روی لبش کشید تا خندش نگیره:بی هوشن ولی زود بهوش میان میتونین برین پیشش با همون لحن لاتیم یه با اجازه که میشد:با ایزه..از بغلش رد شدم و لی تا خواستم وارد اتاق بشم:ببخشید خانوم.. لبخند زدم:بوینر..سارا بوینر لبخند زد:خانوم بوینر بهتره با صندوق حساب کنید..با ایزه. و رفت خیل خب منم دنبالش افتادم و به طرف صندوق رفتم.رو به روی شیشه ایستادم و سرمو اوردم پایین:خانومی؟ چرخید طرفم و یه لبخند مهربون زد:جانم؟ یه عزیزی رو اوردیم اورژانس الانم بیهوشه نه اسمشو میدونم نه فامیلیشو حتی گوشی هم نداره که زنگ بزنم بیان جمش کنن هزینه بیمارستانش چنقذه میشه بدم! خندید و:100$ کارتمو در اوردم و دادم دستش:رمزتون؟ -2039 کارت ر با رسید بهم داد تشکر کردم و برگشتم طرف اورژانس به بیماری فک کردم که ندونسته اورده بودمش بیمارستان اصلا این تو مدرسه چیکار میکرد چیکارست چند سالشه اسمش چیه ووو.پرده رو کنار کردم و رو صندلی بغل تختش نشستم.به چهره ی رنگ پریدش که انگار با ماله گچ مالیدن بهش خیره شدم.یه چهره ی معمولی و قشنگ داشت دماغ کشیده و قلمی لبای نسبتا گوشتی بهش نمیومد مدرسه ای باشه وای خدایا تا کی باید بشینم.اصلا چه غلطی کردما؟وای!گوشیمو در اوردم و مشغول بازی شدم همینطور که داشتم طرف رو با دیوار یکی میکردم!تکون خورد نگاهمو از پشت گوشی کشیدم بالا و بهش خیره شدم ناله ی خفیفی کرد و درحالی که صورتش از درد جمع میشد چرخید طرفم.گوشیمو اوردم پایین و خاموش کردم چشماش اروم لرزید و باز شد.ابی خیلی روشن کمی سقف رو نگاه کرد و بعد چرخید طرف من از اون لبخند های مکش مرگ ما تهویلش دادم:بیدار شدی بالاخره.. اخمش جمع شد:تو کی هستی؟ -من کسی ام که اوردمت اینجا!ناجیت! سرشو باز چرخوند و دوباره چشماشو بست:شماره تلفنی چیزی نداری من زنگ بزنم خونوادت؟ یکم نگاه کرد:میتونی به مشاورم زنگ بزنی؟ گوشیمو اوردم بالا:شمارش؟ شماره ر گفت و گرفتم بعد چند لحظه صدای دلواپس مردی تو گوشی پیچید:الو؟ یکم نگاش کردم دیدم قصد نداره فامیلی طرفو بگه بنابر این دلو زدم به دریا:اقای مشاور شمایین؟ طرف فهمید منظورم چیه:خانوم اقای افرون پیش شماست؟ اسمشو تکرار کردم:تو افرونی؟ سرشو بیحال تکون داد:اهان اره ما بیمارستان سریف هستیم لطف کنید بیاید.. گوشی توروم قطع شد.یکم به گوشیم نگاه کردم:بسوزه پدر بی نضاکتی؟خاک تو سرت و بعد به مردی که فهمیده بودم فامیلیش افرونه نگاه کردم:چی چی افرون؟ -زک..ناجی! لبخند زدم:منم سارام..بوینر. یکم نگام کرد:بوینر...تو.. -دخترشم با اجازه!؟ سرشو تکون داد کرم فضولیم شروع کرد لولیدن و وول خوردن:تو تو مدرسه ی ما چیکار میکردی میدونی اگه من صداتو نشنیده بودم چی میشد؟ -تو صدامو شنیدی؟ -اره!خب بگو؟ -دلیلی نمیبینم که توضبح بدم خانوم ناجی حالا هم میخوام استراحت منم... و روشو برگردوند و چشماشو بست.یکم بهم برخورد لحنش افتضاح بود و نزاشتم بی جواب بمونه:ظاهرا شعور معور تعطیله..درضمن اون مدرسه محل تحصیل منه پس امورش به منم مربوط میشه!دفعه ی اخرتم باشه نشناخته با کسی اینطوری حرف میزنی..وگرنه دخلت میاد ابله! بلند شدم و پرده رو زدم کنار:یه چیز دیگه.. چرخیدم طرفش:دفعه ی بعد جلو چشم سبز شی شاختو میشکونم شکول..حالیته؟ مرتیکه سه نقطه نه تشکر کرد نه هیچی بمیر اصلا بیشعور خاک برسر..ویبره ی گوشیم کل هیکلمو تکون داد از جیبم کشیدمش بیرون و با دیدن شماره ی بابا بی معطلی جواب دادم:جونم ددی خوشلم؟ -سارا..سارا مگه دسم بهت نرسه کجایی تو؟ -بیمارستانم یکی حالش بد بود اوردمش الانم دارم میام بیرون یه تاکسی بگیرم بیام خونه نگران نباش بالاجی خوشملم! -وایسا خودم میام..ادرس بده.. -شعبع ی دو بیمارستان سریف گوشی روم قطع شد.منم دیدم چکنم چه نکنم سرخوردم رو صندلی وولو شدم در کل.چشمم به در بود که بیه دفعه یه مرد نگرانی پرید تو سالن و شروع کرد اقا اقا کردن به جناب مشاور همینه!یه چهره ی تقریبا مسن داش با موهای جوگندمی بلند شدم و رفتم جلوش:چه خبره بیمارستامو رو سرت گذاشتی؟ -خانوم لطفا شما رو مخ من حرکت نکنید حوصله ندارم.. -خوبه والا شعور تشکر ندارید زر مفت نزنید لااقل من همونم که باهاتون تماس گرفت.. رفت حرف بزنه با حرکت دستم با کناره های صورتم خفش کردم:خواهش میکنم تشکر لازم نیست من وظیفه ی انسانی خودمو انجام دادم و هنوز اونقد بدبخت نشدم که یه مشت الدنگ ازم تشکر کنن اورژانسه یه حمله ی قلبی داشته الانم درحال استراحته گور باباش.خدافظ شما و از بغلش رد شدم و از پله های ورودی اورژانس خروج یافتم به محض خروج یافتنم ماشین خوشگل ددی اومد تو حیاط بیمارستان تا رفتم که سوار شم بابا از ماشین پیاده شد و منو محکم بغل کرد:نصفه عمر شدم دختر..نمیتونستی یه زنگ بزنی؟ من که حسابی درحال ابگیری به صورت پرسی بودم:بابای خشگلم..حالم خوبه فقط دارم خفه میمیرم!!؟ بابا رهام کرد و لبخند زد:وای دیوونه شدم یه لحظه..خب کی رو اوردی؟الان حالش خوبه؟ -اره ی بابایی بود به اسم افرون.همین! -واقعا؟ سرمو تکون دادم و تایید کردم.. امروز یه روز استثنایی شد البته اگه از اون یارو افراء نمیدونم چیچی فاکتور بگیریم بابابا رفتیم بیرونا دور دور وقتی هم که دلیلشو پرسیدم گفت صبر کنم.جلوی یه نمایشگاه ماشین که معروف ترین نوعشون بود ایستادیم:پیاده شو! یکم با تعجب بهش نگاه کردم دیدم بدون اینکه جواب تعجبمو بده پیاده شد منم ته مونده ی بستنی ای که تو دستم بود رو توحلقم چپوندم و پریدم پایین کولمو انداختم تو ماشین و در ماشین رو بستم دیدم بابا جلوی پله های مرمری و سفید نمایشگاه ایستاده.دویدم طرفش و هماهنگ باهم وارد شدیم.عجب ماشینایی به به:خب کدومو میپسندی؟ با تعجب برگشتم طرفش:هان؟ -من بعد تولدت بیدار شدم هیچی کادو ندادم بهت اینم کادوی منه.هرچی دوست داری انتخاب کن تا سند بزنه!؟ و رفت طرف فروشنده.منم تو همون حالت که فکم رو زمین نشسته بود و قصد بلند شدن نداشت مونده بودم کفم برید این ماشینا همشون روکش طلا دارن؟اینارو میخواد بخره؟وای خدا یکی منو بگیره غش نکنم؟!فک بازمو جم کردم و چرخیدم طرف ماشینا..از تمام مارکای معروف داشت..چشمم رویه لامبرگینی مدل(centenario)میخ موند.وای عجب چیز معرکه ایه؟پریدم سمتش و درشو باز کردم یه نگاه به سیستم داخلش که همشون به روز شده بودن انداختم خدایی بدنش حرف نداشت که هیچ داخلش کشنده معرکه بود نشستم توش و درشو بستم وای چقدر صندلیش راحت بود معرکه بود خیلی زیبا فرمونشو تو دستام گرفتم وااااایییی خیلی باحاله انقدر این فرمون نرم بود که انگار دارم تو هوا یه چیزی رو میپیچونم دنده اش که دیگه تو حلقم جا داشت همه سیستمش لمسی بود های های های..نمیخواستم پیاده شم ولی پیاده شدم و بابا رو صدا زدم اومد کنارم ایستاد نگاهی به انتخابم کرد و سرشو تکون داد:فوق العادست!همینو میخوای؟ -اوهووووم. رفت کنار همون فروشنده منم رفتم بعد دریافت سندش و پرداخت هزینه ی هنگفتش اومدیم بیرون و من هم پشت ماشین جدیدم نشستم بابا کنار شیشه ایستاد شیشه رو دادم پایین:من میرم سازمان..واسه ناهار نمیام به مامانت بگو درضمن عصر قرار شهربازی بزاریم؟ زدم روفرمون و هیجانمو تخلیه کردم:ایییوووول فقط به شرطی که با ماشین من بریم؟باشه؟ بابا لبخند ملیحی زد و پلکاشو طولانی روهم گذاشت و باز کرد:اروم برو دختر این ماشین به نیش گاز واسه خودش میره.مواظب خودتم باش کمربندتم ببند..کاری نکنی دوروزه ازت بگیرمش ها؟ لبخند زدم:خیال ددی باحالم تخت اروم میرم و اینم از کمربند. کمربند رو کشیدم و بستم.لبخند زد:باشه گلمن تا شب. -بابای ددی از ماشین فاصله گرفت و سوار ماشین خودش شد ای جان منمو ماشین خفنم با یه استارت ضعیف روشن شد هیچ لرزش و صدایی نداشت های انگار تو خلاءی به به پامو رو پدال گازش فشار دادم و راش انداختم صدای خفن موتورش رفت هوا ایول ایول اصا تو ک.و.نم عروسی گرفته بودن ای گاز میدادم و جیغ میکشیدم گوشیمم به ضبطش وصل کرده بودم و صدای اون رپرای خفن تو باندای معرکش میپیچید و به به هیچی دیگه افتادم تو خیابون M و به سمت خونه راه افتادم انقدر سرعتم زیاد بود که به ثانیه نکشید رسیدم خونه های های خیلی خفنه امیدوارم قسمت شومام بشه.جلوی در اهنی زدم رو ترمز چه ترمزی به به سیخ کشید و سریع ایستاد شیشه رو دادم پایین و رو به دیوید نگهبان ورودی خونه چشمک زدم:منم دیو بزن برم که کلی کار دارم! یکم با تعجب بهم نگاه کرد و بعد ریموت در رو زد منم راه افتادم و دور میدون بزرگ و سرسبز و چمن کاری شده ی وسط خیاط روبه روب خونه چرخیدم و جلوی ورودی ایستادم جرج اومد جلو و درو برام باز کرد لبخند زد:ماشین جدید مبارک باشه خانوم خانوما؟ خندیدم:کادوی تولدمه جرجی!چطوره؟ جرج یه کادر از عقب گرفت و به ماشین خیره شد:فوق العادست..ای کیف میکنی ها؟ -اره بابا مث خری که تیتابش دادن.حالا تهویل گرفتما با احتیاط ببرش تو پارکینگ.. جرجی با یه چشم نشست و ماشین خوجلمو برد تو پارکینگ.رفتم بالا و درو هل دادم در بزرگ و ده متری خونه چارتاق باز شد و صدای من بلند تو خونه پیچید:مامان خوشگلتر از ماهم کجایی؟ ماگان از اشپزخونه سرک کشید:کبک دختر خلم خروس خون راه انداخته؟؟ -مامان ماشین خریدم؟ -خبر دارم. ای بی ذوق:نمیخوای بدونی چی گرفتم؟ -لامبورگینی سنتناریو؟ وا رفتم این خبر داره :تو از کجا میدونی؟ به ال ای دی بزرگ گوشه ی اشپزخونه اشاره کرد بهش نگاه کردم ماشینمو تو بارکینگ نشون میداد :دیدمش شفته خانوم.بابات کجاست؟ کولمو انداختم رو صندلی و نشستم رو یه صندلی دیگه:رفت سازمان گفت واسه ناهار نمیاد ما ناهار بخوریم. -که اینطور!؟ -حالا ناهار چی هست؟ -ماکارونی با سس قارچ و گوشت! نق زدم من از سس گوشت بدم میومد و عاشق سس سفید بودم:مامان مگه نمیزونی من از سس قرمز بدم میاد؟ -واسه تویه چیز دیگه گذاشتم!؟ -چی مثلا؟ -استیک!؟ جانمی جان.....استیک دوس دالم... ********** به لباسای تو کمدم چشم دوختم لباسی که مناسب شهربازی باشه چیه هی لباسارو اینور و اونور کردم تا چشمم به شلوار لی سرمه ای و خیلی تیرم افتاد که جلوش کمرنگ میشد برش داشتم و پا کردم یه تاب بنفش خیلی پرنگ هم تنم بود که سفیدی تنمو بیشتر نشون میداد باهاش پوشیدم و کت چرم سرمه ای نیمتنمه هم تن کردم و موهامو مرتب کردم و رفتم سمت کمد کفشام یه ال استار سیاه و سفید برداشتم و بعد این که یکم ریمل و یه رژ کالباسی زدم از اتاق اومدم بیرون صدای بابا از تو اشپزخونه میومد داشت با مگی حرف میزد فهمیدم اومده خونه.رفتم تو اشپزخونه داشت با متانت و ارامش غذا میخورد من شیفته ی غذا خوردنش بودم لقکه های کوچیک میگرفت و با چاقو و چنگال میخورد رفتم تو اشپزخونه با شنیدن سلام من چنگال حامل ماکارونی رو که نزدیک دهنش بود برگردوند تو بشقابش و :سلام بعزیز دلم! خودمو پرت کردم رو صندلی و :مامان کو؟ -بالا خوابیده!! -سیاه کو؟ -جا قحط بود رو پای من خوابیده. سرمو اوردم پایین رو زمین نشسته بود و گردن کشیده بود تا بالا وسرشو رو پای بابا گذاشته بود خندیدم و برگشتم بالا:اونم مث ما دیگه لبخند زد و مشغول خوردن غذاش شد:باورت نمیشه بابا..سیاه تمام اون سالایی که خوابیده بودی رنگ بیرون حتا تو حیاط رو ندیده... چنگال غذاش کنار دهنش از حرکت ایستاد و راه اومده رو برگشت تو بشقابش نگاهشو از من گرفت و روی سیاه فکوس کرد منم دیدم قصد نداره نگاهشو از سیاه بگیره چرخیدم و به ساعت نیگا کردم:ساعت پنجه تو الان داری ناهار میخوری؟ و بعد به بابا نیگا کرزم که درحال بلند شدن بود:یکم دیر اومدم خونه همین.حالام پاشو بریم. از پشت میز بلند شد و منم بلند شدم.لباساشو عوض کرده بود یه بلوز لی ابی پررنگ تنش بود و یه شلوار لی تیره تر از بلیزش.با یه جفت بوت خیلی شیک و سرمه ای.سیاهم هم زرز تر از من از اشپزخونه پرید بیرون و رفت دنبال بابا.سوییچمو از روی اپن برداشتم به همراه مزارک رانندگی و این چرتوپرتا و اسانسوری که پشت اشپزخونه بود رفتم تو پارکینگ یه پارکینگ بزرگ بود که به غیر از سه تا ماشین شخصیمون چارتا لیموزین هم توش بود.دزدگیر ماشین خفنمو زدم و رو صندلی نرمش نشستم مدارک رو گذاشتم تو داشپرت و درشو کشیدم پایین تا ببندم.ماشین با استارت اول روشن گردید و با چرخش فرمون و گاز من دورگرفت و به طرف خروجی پارکینگ حرکت کرد از سربالایی ورودی رفتم بالا و خونه رو دور زدم بابا دم در رو پله ها نشسته بود و به سروگوش و گردن سیاه ور میرفت.با بوغ من هردو اومدن سمت ماشین بابا صندلیشو خوابوند و سیاه پرید صندلی عقب و بعد خودش سوار شد و درو بست راه افتادم و به طرف در اهنی بزرگ خروجی رفتم از این قسمت میگذریم که چه ماشین خفنی بود و این زر مفتای تکراری.حالا میچسبیم به اینکه این اولین شهربازی رفتن با بابام تو کل عمرمه میخوام کل وسیله هارو سوار شم و بابارو سکته بدم خخخخ.نقشه های موزیانت میکشیدم تا چجوری بابارو راضی به سوار شدن اون وسیله ی وحشت افرین که اروم اروم ارتفاع میگرفت و یه دفعه تو هوا پخش میشد و محو میشد یا اون شلاق گونه ای که مسافراشو مثل حرکات شلاق تاب میداد کنم!همینطو مشغول نقشه کشیدن بودم و به اهنگ خفنم گوش میدادم که :به چی فکر میکنی که انقدر شرورانه به جلو خیره ای؟ یه نیمنگاه بهش انداختم که باعث شد بزنم زیر خنده با یه قیافه ی پر استرس و نگران بهم نگاه میکرد.خندم اوج گرفت و جلوی در شهربازی تو پارکینگ اختصاصیش پارک کردم درحالی که دنده رو خلاص میزاشتم و دستی رو میکشیدم:بپر پایین بابای گلم؟؟ و خودم جلو تر پیاده شدم.بعد اینکه سیاه پیاده شد درو بست و منم دزدگیر رو زدم و دستمو دور بازوهای خوجلش پیچیدم و به سمت شهربازی و اجرای نقشه ام و خوشگذرونی بیش از حد راه افتادیم..جلوی اولین وسیله ی تو ذهنم ایستادم بابا با دهن باز از وحشت بهش خیره بود که چجوری و با سرعت تو ابرا محو میشه و صدای جیغ مسافراش از محدوده شنواییش دور میشن خواست میدون رو خالی کنه ولی دستمو روی کمرش گذاشتم و هلش دادم اب دهنشو با کلی سروصدا غورت داد و :سارا عزیز دلم میشه حالا از خیر این بگذری؟خواهشن!؟؟ یه خنده ی موزیانه کردم و هلش دادم طرف باجه ی بلیط اول امتناع کرد ولی تسلیم شد و دنبالم اومد.مسئول دستگاه اومد جلو و کمربندامونو محکم کرد و چک کرد.سیاه کنار دکه ایستاده بود و بهمون خیزه بود واسش دست تکون دادم:هوی سیاه مواظب خودت باشا؟ سیاه دمشو تکون داد و بلند پارس کرد از همون پارسای گرگیش خنده کنان چرخیدم طرف بابا دیدم دو دستی به کمربندش چسبیده خندم بلند شد:زهرمار دختر دارم بالا میارم از استرس.. دستشو گرفتم و تا خواستم حرف بزنم دستگاه اروم اروم شروع کرد حرکت از تجربیاتم استفاده کردم تا اروم نگهش دارم:فدات شم تا سی ثانیه بشمر بعد سرعتش زیاد میشه اصلا هم نترس هیچ مشکلی برات پیش نمیاد باش؟ چشماشو بست و تند تند سرشو تکون داد.همینطور در ارامش میرفتیم بالا که یه دفعه با یه تکون محکم به سرعت نور پرت شدیم هیجانمو با جیغای پشت سرهم خالی میکردم اما بابا محکم چسبیده بود به اهرم نگه دارنده و فقط دندوناشو روهم فشار میداد خندم چند برابر شد بعد یه رب چرخیدن و سریع رفتن و جیغ کشیدن دستگاه بالاخره وایساد و من با انرژی بیش از حد پریدم پایین و بابا اولین کاری که کرد محکم چسبید به سرش و تو پله هانشست.سیاه دوید کنارش زیر بازوشو گرفتم و بلندش کردم:قهرمان دنیارو نیگا..پاشو خجالت بکش بلند شد و ایستاد حرفی نزد فقط پشت سر هم نفس عمیق کشید یکی یکی همه ی وسیله های وحشتناکو پیاده کردیم.به محض پیاده شدن از اخرین وسیله بابا خودشو به یه سطل زیاله رسوند و خردشو توش خالی کرد انگار چی شده رفتم شونه هاشو ماساژ دادم و یه دستمال سفید ابریشمی هم گرفتم جلوش دستمالو گرفت و روی بینی و دهنش نگه داشت رو نیمکت افتاد حالش فوق العاده بد شده بود خندیدم:وااا بابا ما فقط پنج تا وسیله سوار شدیم ها؟ سرشو تکون داد و دزهمون حال که نفس نفس میزد:همون پنج تام واسه کسی که میگرن داره سمه دختر... وای اصلا یاد میگرنش نبودم:نگو که عود کرده؟ -داره میترکه...یه لیوان اب سردی یه چیز قندی ای پیدا کن بیار لااقل فشارمو تنظیم کنم...من توعمرم پام به شهربازی باز نشده بود...تو کاری کردی که دیگه هم باز نشه!! خندیدم و زدم روشونش بلند شدم و رفتم اون طرف پارک تا از دکه ی معروفش یکم بستنی و کیک و اب میوه بگیرم خیلی خوش گذشت ولی مث سگ پشیمونم..الان اگه بابایی حالش بدتر بشه چی؟من هنوز نمیدونم میگرنش تا چه حدی میره جلو ولی اونطور که مامان و عمو مکس نسبت بهش واکنش نشون دادن معلوم میکنه وحشتناک تراز این میگرن های سادست یاد اون دارویی افتادم که مامان گفت دردش بدتره..وای خدا ینی چی ممکنه باشه؟جلوی دکه ایستادم و بعد اینکه دوتا بستنی قیفی با یه پاکت پر کیک و اب میوه گرفتم چرخیدم تا برم پیش بابا که یه دفعه یکی با شونه محکم بهم تنه زد و باعث شد بستنی ها بیفتن.تو روحت الان حسابتو میرسم چرخیدم طرفش و به فحش بستمش:مرتیکه کوری نمیبینی ادم جلوت وایساده؟ لبش به پوزخند باز شد به اطرافیانش نگاه کردم یه زن فوق العاده چندش دوتا مرد و زنای چندش دیگه منم یه دختر هفده ساله که جلوشون خیط بالا اوردم عصبی پوزخند زدم:به جناب افرون و همراهان؟ برگشتم تا باز بستنی بخرم که:خسارت کت من چی میشه خانوم بوینر؟ با یه پوزخند صدادار چرخیدم طرفش:ها..خسارت کتت میشه همون مقدارهزینه ی بیمارستانت اقای افرون یکم بهم نگاه کرد منم نزاشتم ادامه بده:دفعه ی بعد سعی کنید جلوی پاتونو ببینید اخه مردم شاید کورن میان به شما میخورن...باز بستنی هارو گرفتم و خواستم رد بشم که:دقیقا کورن خانوم.. لبمو کمی جویدم و باز به عقب برگشتم اون زن چندش همراهش با عشوه میختدید و رو مخ من خط مینداخت د الاغ تو اصا در حدی هستی که بخندی؟بستنی رو دادم اون دستم و با یه حرکت قافل گیرانه تا بیخ حلقشو منجمد کردم دست اون زنه هم منجمد شد بروبر منو نیگا میکردن منم جلو رفتم و جفت بستنی هایی که گرفته بودم و روی موهای خوشحالتش به صورت دو شاخ محکم کردم و رفتم عقب لبو شده بود:دفعه ی بعد بیشتر مواظب باش چون ممکنه همون ادم کور یه فوت و فنی داشته باشه و حسابی دخلتو بیاره! همه ی اطرافیا(مردم عادی)از دیدن این صحنه زدن زیر خنده و روده بریدن.منم باز دوتا بستنی گرفتم و خواستم برم که یه فکر دیگه واسه تحقیر کردنش به سرم زد برگشتم و یه هزار دلار هم گذاشتم رو لباش و با یه چشمک:خسارت کت بقیشم مال خودت ازش فاصله گرفتم و رفتم سمت بابا هنوز رو نیمکت افتاده بود..افتاده بود؟اون موقع نشسته بود؟وای نه؟دویدم طرفش کنارش زانو زدم بستنی هارم که کلا بیخیالشون شدم تکون نمیخورد و چشماش بسته بود با اضطراب صداش زدم:وای خدا..بابا حالت خوبه؟ اما جوابمو نداد تکونش دادم پلکاش جمع شد و ناله ی خفیفی کرد:بابا بهوشی؟ لباش از هم باز شد و با ناله:سرم...داره..میترکه؟ زیر بازوشو گرفتم و سعی کردم بلندش کنم:قربونت برم تا دم ماشین تحمل کن خواهشا؟ سرشو به علامت مثبت تکون داد و خوشو به هر سختی بود و کمک من بلند کرد،بعد اینکه سیاه سوار شد رو صندلی نشوندمش و پریدم پشت فرمون کمربنشو براش بستم همینطور کمربند خودمو ماشینو روشن کردم و گاز دادم تا هرچه سریع تر بدون اینکه مامان بفهمه برسونمش پیش عمو مکس تا یه خاکی به سرم کنم.چه غلطی کردما؟اصلا هواسم بت میگرن بابا نبود اوه اوه اگه مامان بفهمه دیگه کارم تمومه حق ندارم رن گ افتاب رو ببینم چه برسه به بابا.جلوی در خونه ی عمو مکس ایستادم و خدا خدا کردم که خونه باشه یا استقدوس.زنگ درو یه سره کردم بعد چند دقیقه خدمتکارشون درو باز کردبدون اینکه مهلتش بدم سلام کنه دویدم تو:زنمو عمو مکس کجاست؟ زنمو از بالای پله هانمایان شد:قربونت برم چی شده؟اینجاست تو ازمایشگاهشه... خدا با من است!دویدم طرف در،بابا رو از ماشین پیاده کردم و دستشو دور گردنم نگه داشتم کارش به مرز دیوونگی کشیده شده بود نعره میزد درچه حدی گوشات پاره میشد زنمو اومد کمکم:چی شده سارا؟ همینطور که میرفتیم سمت اسانسور پشت کمد:رفتیم شهربازی هرچی بازی بود کردیم یکم زیادی هیجان خورد میگرنش گرفت.. زنمو دکمه اسانسور رو زد:ینی الان به خاطر میگرن نعره میزنه؟ -نمیدونم والا دفعه اولمه میبینم اینطوری میشه.. در اسانسور باز شد و عمو مکس ظاهر داد زدم و ازش خواستم بیاد با دیدن بابا نگران دوید طرفش:وای خدا سم چی شدی؟ اما بابا نتونست جوابشو بده من به جاش جواب دادم:میگرنش گرفته.. عمو شونه های بابارو از دست من و زنمو ازاد کرد و رو یه تخت خوابوندش:سارا بابابات چیکار کردی؟ -رفتیم شهربازی... عمو دندوناشو روهم سایید:حتما همه ی اون وسیله هام سوار شدین اره؟ سرمو تکون دادم عصبب شد:دختر نمیفهمی بابات میگرنیه نباید سوار شه؟ -خب چمیدونستم اینطوری میشه!؟ بابا توهمون حالتی که از درد به خودش میپیچید:سارا رو ماخذه نکن مکس..مقصر خودمم.. عمو مکس کنار بابا ایستاد:چیکار کنم مسکنت بدم؟ -از دفعات قبل بدتره مکس...یه خاکی تو سرم کن دیگه دارم میمیرم!؟ عمو رفت سمت قفسه های فریز شده منم دریدم کنار بابا و ایستادم رنگش عین مرده ها سفید شده بود تمام موهاش از شدت عرق خیس شده بود.حسابی داشت درد میکشید و دندوناش هران بود بریزه تو دهنش سرشو محکم کوبید به تخت و داد زد:مکس زود باش.. عمو مکس هم کلافه تر:سم پیداش نمیکنم..اهان اینه؟ نگامو باز چرخوندم طرف بابا خیلی بده که درد کشیدن بابا تو ببینی و بدتر خونریزی گوشاشه.از گوشاش خون میومد وباعث شد نگرانی من بیشتر بشه یه هین خفیف کشیدم و رفتم عقب این چرا اینطوری میشه مگه میگرن انقدر قویه؟تا جای که من دیدم طرف فقط به نور حساسیت نشون میده نه اینکه.. عمو بابا رونشوند خواست بهش تزریق کنه که بابا مانع شد:سارا بره بیرون؟ -من نمیرم -گفتم برو بیرون نمیخوام اینجا باشی؟ -هرچی بخوای پنهون کنی ازم بدتر میشه اخرش که چی من نباید بفهمم مشکلت چیه و چرا اینطوری میشی اومدیم و یه جا گیر کردیم نباید بدونم چیکار کنم؟ سرشو تکون داد:برو بیرون...نمیخوام بیش از این ببینی؟ منم تو اوج لجبازی قرار گرفتم:عمو براش بزن من بیرون برو نیستم.. عمو مکس هم بدون توجه به خواسته های باباسوزن سرنگ رو تا ته تو چاله ی پشت گردن بابا فرو کرد و اروم اروم پیستون رو فشار داد.نعره های بابا بلند تر میشدن و عمو دست نمیکشید پس چیزی که هم مامان رو بهم ریخت هم بابا نخواست ببینم این بود..بغض راه نفسمو بست تمام مدتی که عمو مکس به بابا اون ماده ی عجیب وغریب رو تزریق میکرد بابا نعره میزد اونم از اعماق وجودش ترسیدم و یه قدم رفتم عقب اما تسلیم نشدم..من باید با خیلی چیزا رو به رو میشدم اینکه هیچی نیست؟سرنگ رو سریع کشید بیرون و گاز و پنپه هایی که تو دستش بود رو جاش گذاشت خونالود شدن اون گازا بهم فهموند که این یکم عجیب تر از اونه که تو ذهنمه.بابا بی جون با پلکای نیمه باز به عگو تکیه زده بود و به من نگاه یکرد خواستم برم جلو ولی عمو نزاشت:بمون سر جات... یکم به حرکاتش نگاه کردم سرشو نزدیک گوش بابا نگه داشته بود:سم؟بهوشی؟صدامو میشنوی؟ اما بابا جواب نداد قطره های اشکم بدون اجازه ی من پریدن بیرون و رو گونه هام سر خوردن عمو چند بار بابا رو صدا زد و تکون داد اما معلوم بود درد امونشو بریده و به یه خواب عمیق کشوندتش.اروم بابا رو خوابوند و ازش فاصله گرفت منم دویدم کنارش و به صورتش چشم دوختم انگار صد ساله نخوابیده و الان خوابیده.عمو مکس با یه سرنگ دیگه برگشت یه سرنگ پنج سی سی که تا خرخره از خون غلیظ بابا پر شد.اشکمو گرفتم:واسه چی میخوایش عمو؟ عمو پشت میکرسکوپش نشست و چند قطره از خون بابا رو بدون این که تصویه کنه یا چمیدونم بزارتش ت سانتریفوژ گذاشت زیر میکروسکوپش و بهش خیره شد:بابات یه سال قبل از اون اتفاقا دچار یه تصادف شد بخاطر وضعیتش نتونستیم جراحیش کنیم.یه لخته خون جا موند وتخلیه نشد از او جایی کت بابات قابلیت خودسازی داشت اون لخته باید از بین میرفت اما نرفته و این خیلی عجیبه.بابات تقویت شده بود و این ینی بافتی مث مغز که قابلیت خود سازی نداره به این قابلیت برسه اما نرسیده.فقط عصب محیطیش قوی تر شده همین حالا میخوام ببینم این ماده ی لعنتی دقیقا چه غلطی میکنه؟درضمن سم قبلا انقدر درد نمیکشید..نمیدونم چرا در این حد شده نگام چرخید طرف بابا که یه جورایی رو تخت افتاده بود... با تکون بابا بیدار شدم و سریع سرمو بلند کرد رو دستش بلند شد و یکم بهم نگاه کرد:حالت خوبه؟ لبخند زدم و نیشم شل شد:وای بابا چرا بیدار نمیشی؟ساعت یک نصفه شبه؟ یکم اطراف رو نگاه کرد و بعد به من خیره شد:و..تو تمام مدت اینجا بودی؟ -اره بابا اینجا بودم..حالت خوبه درد نداری؟ سرشو تکون داد و از تخت پرید پایین چشمش به عمو خورد که همچنان مشغول ازمایش بود:مکس؟چیکار میکنی؟ -سم بدبخت شدیم؟؟ بابا گنگ نگاش کرد:منظورت چیه؟ عمو هل به لکنت افتاد:او..اون شبه اجی کی ای رو که از خون امیلی گرفتیم مث زهر داره مغزتو میخوره... بابا شکه شد:م..منظورت چیه؟ -اون داره مغزتو از کار میندازه سم مغزتو داره نابود نیکنه..تو نباید از اینجا بری بیرون. اومد و زیر بازوشو گرفت و کشیدش بابا عصبی هی میگفت چیکار میکنی ولی مکس جواب گو نبود یه دفعه عصبی دستشو از دست عمو کشید:یه لحظه وایسا ببینم چته؟ عمو مکس چرخید طرفش و درحالی که دستاشو تکون میداد:ببین اون ماده ای که از خون امیلی گرفتیم و بهت تزریق کردم داره مغزتو از کار میندازه سم..تو اونهمه سال با خواب عمیقت متوقفش کردی ولی به محظ بیدار شدنت فعالش کردی..باید یه پادزهر بسازم و تا نساختمش تو میخوابی گرفتی که؟ -میدونی لنا بفهمه چی میشه؟ -میدونی اگه نزاری چی میشه؟اینطوری برای لنا خیلی بهتره پسر..حالا برو روی اون تخت و بدون حرکت بمون من یه دارو بهت میزنم و تا یه روز کامل میخوابی فقط یه روز میتونیم به لنا بگیم رفتی ژاپن واسه یه سری کارا باشه؟برو برگشت طرفم و یکم بهم نگاه کرد من مبهوت بهش خیره شدم لبخند زد:اینم مشکلات منه دیگه!برو خونه سارا و مواظب خودتم باش سیاه رو بزار اینجا اینطوری مامانت راحت تر باور میکنه.. خودمو با گریه انداختم تو بغلش بابای خوبم چی شد یه دفعه قراره دوباره بخوابه یعنی؟نه نمیخوام باور نمیکنم نمیخوام بلایی سر بابام بیاد نمیخوام باز تنها شم نمیخوام.دست بابا روی سرم نشست:گریه نکن سارای من تو منو نجات دادی دختر گلم..حالام برو خونه... نه نمیتونم برم خونه لااقل تا چشماشو نبسته تنهاش نمیزارم نمیتونگ تنهاش بزارم نمیتونم برم سرمو با گریه تکون دادم:نه بابایی من هیچ جا نمیرم..تنات نمیزارم.. لبخند تلخی زد و پیشونیمو بوسید.کنارش روی تخت نشستم و سرمو رو شونش گذاشتم.عمو مکس هل اومد و جلوی بابا زانو زد:هرکاریه بتونم میکنم سم..نمیزارم بلایی سرت بیاد.. بابا تلخ خندید:بدتراز این هم مگه میشه؟ عمو سرشو انداخت پایین:من مقصرم سم...خودمم درستش میکنم..حتی اگه به قیمت جونمم هم تموم شه نمیزارم بلایی به سرت بیاد باشه؟نگران نباش..توالان میخوابی فقط همین هیچ بلای غیر طبیعی به سرت نمیاد باشه؟ بابا سرشو تکون داد و استین بلوز لیشو داد بالا اما امو امتناع کرد:نه..میزنم پشت گردنت تا اون ماده متوقف بشه...شرمندم... بابا سرشو به معنای چیزی نیست تکون داد و استینشو داد پایین منم که همچنان مث خر عر میزدم و گریه میکردم..خوب برام سخت بود اگه باز میخوابید و برنمیگشت چی؟سختم بود واقعا سختم بود نمیتونستم هضمش کنمدستمو دور کمرد و شکم بابا پیچوندم و تو بغلش فرو رفتم:بابای گلم خیلی دوست دارم خیلی!!؟ جوابمو نداد اما روی سرمو بوسید تنش سنگین شد و بی حص بخ خودم تکون ندادم و گذاشتم تا بهم تکیه بزنه:بخواب بابایی جونم نگران هیچی تم نباش...فردا میبینمت...امیدوارم.... *************** کتمو عصبی پرت کردم رو تخت دختره ی بیشعور ابرومو کرد تو کوزه ای خدای من چقدر این دختره پرروئه عععععع؟چه راحت منو منجمد کرد؟چه قشنگ اون بستنی هارو کوبوند تو سرم؟سنگ رو یخ شدم؟وای بر این دختره ی بی چشم و رو اگه دستم بهش نرسه میکشمش سنگ رو یخش میکنم...نابودش میکنم..کافیه جلو دوستاش گیرم بیفته چنان ضایش کنم که تا خود افق جفتک بندازه..که صدای سگ کنه برعکس همیشه که عصبی میشدم و قلبم تا دم مرگ منو میبرد این بار قلبم از همیشه اروم تر بود انگار نه انگار که من دارم خود خوری میکنم اون دختره تو همون مدرسه درس میخونه..پس باید اون مدرسه رو تخته وار بیارم پایین تا حالش جا بیاد ولی نه..اگه اون مدرسه خراب شه که نمیشه حالشو گرفت اگه راست گفته باشه و دختر اون بوینر بد تراز خودش باشه فورا میره مدرسه تخصصی سازمان امنیت جهانی!نه اینطوری نمیشه تو همین مدرسه باید پوزشو به خاک بمالم..فردا میرم مدرسه...هم اون زمینو میبخشم و خلاص میشم هم اون دختره ر. ضایع میکنم حالا میگی نه نگاه کن..بزار ببینم چه نقشه ی شومی باید بکشم براش؟باید چیکار کنم؟دخترا رو چی حساسن...هیکل سن زیبایی و و و اهان سوسک..ولی فک نکنم اینیکی از سوسک بدش بیاد..باید باهاش متفاوت برخورد کرد باید یه راه دیگه انتخاب کنم..یکی رو اجیر کنم با تخگ مرغ بیاد رو سرش؟یا مثلا با گونی ارد یا یه همچین چیزی؟اره بعد خودم سر بزنگاه برسم حالشو بگیرم؟نقشه ی خوبیه ولی اگه نگیره چی؟چرا میگیره نگی ه هم به کجای منه؟هیچ مشکلی برای من پیش نمیاد چون من پشت پرده پنهانم؟!درسته همین کارو میکنم..فعلا بهتره تا فردا اروم بخوابم و کسب انرژی کنم!درسته باید همین کارو بکنم... با انرژی خیلی بیشتر از همیشه از جام بلند شدم.امروز روزیه که حسابی حال اون دختر بی ادب جا میاد کت تک سرمه ای رنگ و خوش دوختمو پوشیدم و بعد از زدن کمی عطر به خودم و پوشیدن کالج سرمه ای رنگم از اتاقم اومدم بیرون... حیاط مدزسه تقریبا شلوغ بود.نگاهم بی وقفه میچرخید و دنبال سوژه میگشت ادمی که اجیر کرده بودم هم منتظر یه گوشه ایستاده بود.لبخند زنان وارد حیاط مدرسه شدم.و منتظر موندم تا زنگ بخوره رو یه نیمکت نشسته بودم و مشاورم کنارم استاده بود.بالاخره اومد با دیدنش تمام هیجانم به یکباره فروکش کرد با یه صورت رنگ پریده و پف کرده وارد مدرسه شد چشما و بینی سرخش نشون میداد کلی گریه کرده همینطور میرفت و هیچی نمیدید بچه ها بهش تنه میزدن و هوو میکشیدن اما اون انگار اصلا تو این وادیا نیست به ادمم اشاره کردم بیخیال بشه و باز به اون دختر خیره شدم با دیدن ناراحتیش دلم ریخت بلند شدم وسط حیاط ایستاد کمی اطراف رو دید و مسیرشو به طرف حیاط پشتی مدرسه کج کرد معلوم بود نمیخواد جایی که شلوغه باشه به ساعت نگاه کردم هنوز پنج دقیقه ای بود تا زنگ بخوره.راه افتادم که برم دنبالش اما با دیدن دختر پسری که به طرفش دویدن ایستادم کمی دقیق شدم با یه صدای نسبتا بلند که مسلما به خاطر فاصله نمیتوستم بشنوم سرشون داد زد و ازشون جدا شد نتونستم دلمو اروم کنم و نرم دنبالش چون مسلما سر منم داد میزد نمیدونم چم شده بود کلافه بودم و دلم میخواست دنبالش برم خواستم برم دنبالش که بروکلی جلوم سبز شد و دیدمو گرفت سرم چرخوندم تا ببینمش رفت پشت مدرسه:اقای افرون واقعا درسته؟ نگاهمو از اون مسیر که مثل اهن ربا منو جذب خودش میکرد گرفتم و به بروکلی خیره شدم.زنگ خورد و حیاط خالی منتظر موندم اما اون دختر ناراحت و گریون که باعث شده بود من یه دفعه تغییر عقیده بدم نیومد..به اجبار دنبال بروکلی رفتم اماتمام حواسم معطوف ا ون دختر بود.دختری که زیبایی خاص و بی نظیری داشت و من تازه متوجه شده بودم.رو صندلی نشستم و چونم رو به انگشتای دست راستم تکیه دادم.همه مشغول حرف زدن بودن و تصمیم گیره اما نگاه من به در بود و دلم داشت خودکشی میکرد تا برم و ببینم اون دختر چش بود چرا گریه کرده بود،فایده نداشت بلند شدم تا اروم شم تا قلب بیقرار و تپندمو اروم کنم مث گنجشک تو قفس میکوبید و داد میزد که برم پیش اون دختر.تمام تصمیم گیری هارو به مشاورم سپردم و از اتاق اومدم بیرون مسیر کوچیک و باریکی که همون دختر که منو به تکاپو انداخته بود رفته بود رو درپیش گرفتم.هرچی بیشتر میرفتم صدای هق هق های بی امونش بیشتر قلبمو میلرزوند به سرعتم اضافه کردم و به حالت دو پیچیدم سمت راست با دیدنش متوقف شدم رو زمین نشسته بود..زانوهاشو بغل کرده بود و گریه میکرد با یه صدای بلند هق میزد..اروم کنارش نشستم:تو حالت خوبه؟ باشنیدن صدام سرشو اورد بالا و بهم خیره شد چشمای ابی رنگش که ارامش ابی های اقیانوسو به همراه داشت غرق اشک بود و تو سرخی حاصل از اشک محو..کمی خودشو جمع و جور کرد و ایستاد سعی میکرد اشکشو پاک کنه اما نمیشد گریه مهلتش نمیداد صورتشو با دست پوشوند درست مثل دختر بچه ها گریه میکرد یه کت چرم صورتی خیلی کمرنگ تنش بود که نیم تنه و ساده بود یه کلاه لبه دار کویین رو سرش بود با یه بلوز سیاه و شلوار سیاه کالج های هم رنگ کتش برق میزدن و خودنمایی میکردن.دستمو بردم جلو و موهای حالت دار و بلوندشو زدم عقب صدای هق هقش بلند تر میشد.دستشو گرفتم و کشیدمش تو بغلم کاری جز این نمیتونستم بکنم.با حس گرمای تنش تمام قلبم فروریخ حس خیلی خاصی بهم دست داد از گرمای تنش بدنم داغ شد..گرمم شدحس خیلی خاصی بود حسی که تا الان تجربه نشده بودسرمو به سرش تکیه زدم..خیلی اروم تو گوشش زمزمه کردم:اروم خانوم..کافیه..اروم باشین؟ سرشو تکون داد و ازم جدا شد.وقتی ازم جدا شد انگار یه معتادم که خماره و محتاج مواد اما هیچی بهش نرسیده و یکی یه بسته مواد مجانی جلوش نگه داشته محتاج دوباره بغل کردنش شدم به سمتش کشیده میشدم ارامشی که با اغوشش حس کردم فوق العاده بود خیلی عالی بود..ازم فاصله گرفت و سرشو تکون داد و نگاه ازم گرفت درحالی که دستاشو بهم میمالید:معذرت میخوام..دیشب بد رفتار کردم.. -نه نه..منم درست حرف نزدم حقم بود خنده ی ریز و کوتاهی کرد اما باز بغضش گرفت و صداش لرزید دستشو که داشت تو دست دیگش خورد میشد گرفتم:میخوای حرف بزنی تا اروم شی؟ یکم بهم نگاه کرد و خندید:به چه مناسبت؟ -ارامش تو..خب میخوای مدرسه رو بپیچونی؟ صداش لرزید:واسه پیچوندن مامان اومدم بیرون وگرنه اصلا حوصله مدرسه ندارم.. راه افتادم و کشیدمش:میریم هوا خوری؟نظرت چیه؟ لبخند غمگینی زد و تسلیم دنبالم اومد..انگار اونم نیاز داره خودشو خالی کنه.رسیدم به لیموزینم که دستشو کشید:من راننده دوس ندارم..اگه مشکلی نداره با ماشین خودم بریم.. سرمو تکون دادم و دنبالش رفتم با دیدن ماشینش فهمیدم میتونه کل هیکلمو بخره.بدنه ی ماشینش از طلا بود.سوارشد منم بدون اینکه فکمو باز کنم وتعارفش کنم بیاد پایین تو ماشینش نشستم فک نکنین ماشین ندیدما ولی خفن بود در حد بندسلیگا!تا رفت استارت بزنه بغضش ترکید و از استارت زدن دست کشید گریه میکرد انگار یکی با چاقو داره قلبمو ابلمبو میکنه دستمو رو شونش گذاشتم:میتونم خواهش کنم گریه نکنی؟ سرشو تند تند تکون داد و اروم شد ماشینو روشن کرد و از پارک دراومد وقتی افتاد تو خیابون:میتونم بپرسم چی شده؟دیشب خیلی سرحال بودی!؟ -تو پدرمنو میشناشی؟ -خب اره؟کلی تودردسرم انداخته مگه میشه نشناسمش!؟ بغض کرد:بابای من یه ادم بدشانس بدبخت رنج کشیدست..وای من چقدر ابلهم...!؟ -چی شده سارا؟ ترمز گرفت تا راحت تر گریه کنه:من شونزده سال گذشته رو بدون پدرم بزرگ شدم..خب؟اما حالا که دارمش دارم از دستش میدم من خیلی خرم اخه کدوم عاقلی پدر میگرینشو میبره تا توحلقش هیجان میده به خوردش؟؟ -اخ اخ..یه میگرن..خب یه میگرنه رفع میشه -کاش یه میگرن ساده بود.. -منظورت چیه؟ خواست حرف بزنه اما گوشیش زنگ خورد هل گوشیشو برداشت و سریع جواب داد:الو عمو؟ حرکاتشو زیر نظر گرفتم هیجان زده شد و چهره ی رنگ پریدش گلی شد:عموتوروخدا دروغ نمیگی که؟...وای خدایا شکرت..نه الان میام عمو..نه نه میام! گوشی رو قطع کرد و بدون توجه به اینکه من مسافرشم گاز داد یکم نگاش کردم:نگران نباش بعدش میبرمت خونتون الان واقعا قصد برگشتن ندارم. لبخند زدم:من مشکلی ندارم.. بعد گذشت پنج دقیقه روبه روی یه خونه ی بزرگ ایستاد یه خونه با نمای قهوه ای و حیاط دار.جلوی در ورودی ساختمون ایستاد و پیاده شد منم پیاده شدم و دنبالش دویدم چون داش میدوید.در بازشد و منم دنبالش وارد خونه شدم بدون اینکه جواب کسی رو بده دوید سمت اسانسور:زک بیا منم با یه معذرت خواهی کوتاه از اون خانوم زیبا و با شخصیت جداشدم و وارد اسانسور سفید شدم رفت پایین.به محض باز شدن در اسانسور سارا که انپار مرغ تو قفسه و منتظر ازادی بوده پرید بیرون و خودشو انداخت تو ازمایشگاهی که من با دهن باز بهش خیره بودم اینجا دیگه تو رودروایستی گیرکردم و اجازه دادم فکم تشریف بیاره پایینروبه روی یه مرد بلند قد ایستاد که موهای بورش روبه بالا حالت داشت و قدشو دوبرابر بلندتر نشون میداد یه روپوش سفید تنش بود سارارو بغل کرد و دونفری زدن زیر خنده همینطور متعجب به اطراف نگاه میکردم که چشمم به یه گرگ سیاه افتاد کنار جسم مردی خوابیده بود و به من خیره بود.نگاهمو فرستادم طرف صورت اون مرد..خودش بود مردی که ابهت وغرورش ابهت و غرور منو کرده بود تو کوزه.کمی رفتم جلو سارا یه دفعه پرید تو بغلش و شروع کرد بوسیدنش اونقدر خوشحال بود که نمیدونست چجوری تخلیه شه:عمو پادزهرو تزریق کردی؟ اون مرد کمی به من نگاه کرد و بعد به سارا:عموجان معرفی نمیکنی؟ سارا یه نگاه به من انداخت و لبخند زد:زک افرون مدیرعامل شرکت افرون دوستمه نگران نباش عمو جلو اومد و دست داد:مکس عموی سارا لبخند زدم:خوشوقتم اونم متقابلا لبخند زد و رو به سارا کرد:نه گلم گذاشتم بیای بعد حالا بزنیم؟ سارا ذوق زده دستاشو بهم کوبید:بعله..فقط عمو کی بیدار میشه! لبخند زد ودر حالیکه یه سرنگ ده سی سی رو اماده ی تزریق و هواگیری کرد:میخوای بمونی تا بیدار بشه؟ -اره عمو جونم میمونم؟ -مامان لنات چی؟ -بهش گفتم میرم خونه سوفی -لونری؟ -هماهنگ کردم باهاش. جلو اومد و بالا سر بوینر یا بهتره بگم بابای سارا ایستاد اون گرگ سیاه با اون نگاه وهم اورش بلند شد و از تخت پرید پایین کمی پارس کرد اما با حرف سارا اروم شد:نگران نباش سیاه اتفاقی نمیفته.. یه قدم رفتم جلو اوه اوه تمام موهای تنم بادیدن سوزنی که تا ته تو گردن بابای سارافرورفته بود سیخ شد یه ماده ی بیرنگ اروم اروم بهش تزریق شد و بعد سوزن سرنگ باضرب اومد بیرون قندم افتاد چرا اینطوری کرد باهاش.سارا روی تخت نشست و به باباش خیره شدمکس خندید:سارا این رفیق شفیقنتو اوردی تو ازمایشگاه باشه؟ جواب نداد برگشتم طرف مکس:اشکال نداره..میشه بپرسم پدرش چی شده که بیهوشه اونم اینجا؟ لبخند زد:اگه سارا صلاح بدونه میگه..مطمئن باش میگه چون بی دلیل نیاوردتت اینجا!با یه سینی قهوه میام..فعلا و سواراسانسور شد منم به ناچار رفتم کنار تخت و سارا سارا دست پدرشو تو دستای خودش قفل کرده بود و هی بوسه رو انگشتای کشیده ی پدرش میزد و پیشونیشو بهش تکیه میداد دستمو رو شونش گذاشتم:زک نمیدونی چقدر خوشحالم پدرم خوب میشه میفهمی؟ لبخند زدم:مشکل پدرت چیه سارا؟ بغض کرد ولی سعی کرد خودشو نگه داره:یکم زیادی درد کشیده همین!؟ اول به گرگی که نگاه دردنشو از من نمیگرفت و بعد به مردی که هنوز با نگاهش روبه رو نشده بودم خیره موندم..جون مادرت من کم کم دچار توهم میشم این گرگه داره رو روان من تاثیر میزاره بیدارشو..همینطور که درحالکالبد تهی کردن بودم صدای سارا بلند شد:سیاه زک دوست منه و هیچ خطری برای بابا نداره باهاش دست بده و انقدر هم روانشو به بازی نگیر نگام دوباره میخ سیاه شد درست مثل اسمش سیاه بود رو پاهاش نشست و پنجشو اورد بالا چه مودب شد یه دفعه منم باترس و لرز پنجشو گرفتم و به یه تکون کوچیک اکتفا کردم نگاهش رنگ دیگه ای گرفت و دیگه بهم خیره نشد اخیش چه عالی نفسم حال اومد.نشستم رو صندلی اون اقایی که فهمیده بودم اسمش مکسه با یه سینی از ابزار پذیرایی روبه روم نشست و سینی رو رویه صندلی گرد بدون تکیه گذاشت:معذرت اینجا اینجوریه دیگه.. -مهم نیست اینطوری راحت ترم. لبخندش عمیق تر شد و بعد:شما برادرمو میشناسید؟ سرمو تکون دادم و اه کشیدم:اقای بوینر حسابی دخل شرکتمو اورده.. -شرکت شما یه شرکت عمرانی مهندسیه؟چه دخلی به سم؟ سرمو تکون دادم و کمی از قهوه رو خوردم:خب راستش ما ساختمونای سازمان ایشون و ازمایشگاهاشون و کلا ساختمونایی که باید از نظر امنیتی خیلی مهروموم باشن میسازیم..مثل شرکتای دارویی حالا نمیدونم چی شده که از وقتی پیداشون شده گیر به کارمادادن و پوست ازسرما کندن..خواستن یه دیوار دور شهر بسازیم و چمیدونم ازاینجور حرفا خندید و دستشو زد روشونه ی من:تو وقتی سم درگیر اون ادمای ابله بود اصلا نبودی پسر خوب...سخت گیری هاشو بزار پای تجربش تجربه؟اون از منم جوون تر میزنه چرنده بابا:تجربه جناب مکس؟ -سم قاتل اریکه!همینطور امیلی دهنم باز بود پس این تشابه اسمی نیست این خود بوینره!:جدا؟ -درسته دلیل ساخت دیوارم این بوده تا این شعبه ی سازمان رو حفظ کنه این شعبه خیلی مهمتر از باقی شعباته درضمن اون با این کار کل شهر رو از خطرات احتمالی نجات میده با سپر گاما!!البت خودگاما نیست چیزی فراتر از گاماست یه سپرنامرئی که دشمنای سم و کل شهر رو میسوزونه.خواسته از بابت مرز شهر خیالش تخت باشه!؟ سرمو تکون دادم اون مردی که من دری وری بش میگفتم..همون کسیه که بشررو نجات داده و مهمتر از همه منو تو کاری شریک کرده که بزرگیش دوراز حد تصور منه نجات مردم عادی از خطرات احتمالی..این فوقالعادست...بلصدای سارا به خودم اومدم خوشحالی میکرد و:عمو داره بیدار میشه..بابا داره بیدار میشه.. من و مکس همزمان بلند شدیم تارسیدم لب تختش با تکیه به دستاش بلند شد و مضطرب و نگران به مکس و سارا چشم دوخت:چی شد موفق شدین؟ مکس محکم زد به بازوش اگه به من زده بود میزدمش اما اون اصلا واکنش نشون نداد انگار اصلا حس نکرده:اوه منو دست کم گرفتی؟معلومه که حله واسه همین زود بیدار شدی من مکس بزرگم ها؟ نفسشو عمیق داد بیرون و با کمک سارا از تخت پرید پایین دخترشو محکم تو اغوش گرفت و سرشو لابه لای موهاش قایم کرد همینطور پدرودختر دل میدادن و قلوه میگرفتن که یه دفعه از سارا جداشد:لنا..باید برم پیش اون...میخوام برم پیشش *************** سرشو کمی ماساژ داد و از شومینه فاصله گرفت تب خفیفش حالا قوی تر شده بود و ازبس استرس سمو داشت نمیدونست چیکار کنه از بس راه رفته بود و سالن خونرو متر کرده بود دیگه نایی نداشت خودشو رسوند به اتاقشون و روی تخت افتاد خودشو مچاله کرد و رفت زیر پتو حوصله هیچی رو نداشت فقط میخواست سمشو ببینه تاخیالش ظظراحت بشه دلتنگش بود حوسش شده بود یه ماچ گنده از لباش بگیره بغض کرد چرا سم انقدر بی خبر رفته بود نه خدافظی نه هیچی حتی نیومد خونه لباس برداره چقدر نامرد شده بود از وقتی بیدارشده بود تمام وقتشو باسارا گذرونده بود و هیچ به لنا اهمیت نداده بود ناامیدانه پشتشو به دراتاق کرد و بغضشو شکوند اروم و بیصدای اشک میریخت اون چشمای قشنگ و بنفشش غرق اشک شده بودن پتوی روشونه هاشو بیشتر کشید توبغلش زمزمه کرد:خیلی امردی سم..منم انتظار کشیده بودم...منم منتظربودم بیدارشدنتو ببینم..اونهمه سال تنهایی میتونست با یه تصمیم نباشه ولی من سرقولم موندم...تنها موندم..توچی؟خیلی نامردی...!؟ گریه ی شدیدش باحس دستایی که روی موهاش کشیده میشد اروم شد سرشو کمی کج کرد تا ادمی رو که پشت سرشه ببینه بادیدن چهره ی گرفته و پشیمون سم باز گریش گرفت و خودشو انداخت توبغلش سم هردو دستشو دور تن لاغر و نحیف لنا پیچوند گونشو بوسید با لمس حرارت تنش:خدای من تو تب کردی؟ لنا سرشو تکون داد:حالاهم که فرصت دارم بغلت کنم با این حرفا خودتو دور کن... و از بغل سم اومد بیرون و دوباره پشت به سم خوابید سم شرمنده از کم محلی هایی که به لنا کرده بود کنارش دراز کشید و دستشو دور کمر لنا حلقه کرد و کشیدش تو بغلش سرشو کنار سر لنا گذاشت و حتا پاهاشم دور پاهای لنا پیچید لنا از اینکه سم توبغلش گرفتتش و مثل مار دورش پیچیده خوشحال شد گریش اروم اروم بند اومدسم بوسه ی نرمی روگردن داغ لنا زد:قربونت برم لنام..منو ببخش..من شرمندتم..واقعا متاسفم؟نباید اون مدلی رفتار میکردم... لنا سرشو تکون داد و سکوت کرد از بس داغ و بی حال بود خوابید تا بدنش مجبور نباشه انرژی بیشتری رو حدر بده اروم اروم پلکای سنگینش روی هم افتادن و هیچی نفهمید سم همچنان با لنا حرف میزد و نمیدونست صداش لالایی شده و لنارو خوابونده...سرشو جلوتر اورد و به صورت لنا خیره شد لنا غرق درارامش خوابیده بود درست مثل یه دختربچه وقتی عروسکشو بغل میکنه..لبخند زد و به حالت قبل برگشت خوابش نمیبرد چون یه دوره ی دوازده ساعته خوابیده بود اما گرما و ارامش لنا اونو به سمت چیز دیگه ای میکشوند نیمساعت بعد از خوابیدن لنا بالاخری خواب به چشمش هجوم اورد و وقتی پلکای سنگینش روهم میفتاد صدای ناله ی خفیف لنا خواب رو ازچشماش پروند از لنا جداشد و روبه روش روزمین پایین تخت نشست عرق کرده بود و ناله میکرد سم دست پاچه فقط صداش زد:لنا صدامو میشنوی؟ لنا به خودش لرزید:خوب میشم سم..نگران نباش.. سم بلند شد و به طرف اتاق دوید سراسیمه پله هارو اومد پایین و پرید تو اشپزخونه مگی خدمتکار تپل و میان سالشون بادیدن سم نگران و ترسیده نگران شد:اقا حالتون خوبه؟چیزی شده؟ سم هم بدون اینکه بدونه چی میخواد هل اطراف رو دید زد:مگی حال لنا خوب نیست.. مگی فورا حدث زد:تبش رفته بالا درسته؟ سم چرخید طرف مگی و تو صورتش خیره شد:اره..حالا چیکار کنم؟ مگی یه ظرف اب اماده کرد بایه دستمال و یه صفحه قرص و یه لیوان اب خنک با نی همه رو گذاشت توسینی ویه تیکه پارچه ی پنبه ای هم گذاشت گوشه ی سینی و داد دست سم:تبشو بیار پایین اگه پایین نیومد زنگ میزنیم دکترمکنزی بیاد.حالا هم برین بالا اتفاقی هم نمیوفته یه تب سادست. سم با خونسردی مگی اروم شد و راه اتاقشو بعد از یه تشکر گرم درپیش گرفت..سینی رو روی عسلی گذاشت و رو به روی لنا زانو زد.قرص تب بر رو داخل دهنش گذاشت و مجبورش کرد با کل اب داخل لیوان بخورتش.لنا هم بلاجبار بدون اینکه از جاش بلند بشه همه ی اب لیوان رو با نی خورد و بیشتر تو خودش فرو رفت سم دستمال خیس و نم دار رو روی پیشونیش گذاشت و سرشو رو دستاش کنار لنا گذاشت اونقدر هی دستمال رو خیس کرد و رو پیشونی لنا گذاشت تا تبش کمی اومد پایین لنا چشمای داغ و درحال سوختنش رو باز کرد و اطراف رو کاوید تشنه بود و اب میخواست سرشو چرخوند تا سمو پیدا کنه اما با دیدن چهره ی غرق خواب سم لبخند زد و از صدا زدنش پشیمون شد تک تک اجزای صورتش رو دید زد ابروهای پر و نچندان کشیده که باعث میشد پلکاش درست موقع بازشدن پیدا نباشن یه بینی کوچیک و صاف که همیشه و شایدم اکثر اوقات به خاطر اناتومیش کشیده نشون داده میشد لبای کشیده و معمولی که چهرشو خاص تر میکرد دستشو اروم اورد بالا و لابه لای موهای بامزش فرو کرد با لمس موهاش سم با یه تکون شدید از جا پرید و به لنا خیره شد:وای بیدارت کردم؟ببخشید عزیزدلم.. لنا خندید:نه جونم بیدار بودم..من.. سم جا به جا شد:چی شده چیزی میخوای؟ -اب میخوام سم؟ سم بلند شد:مگی پارچ اب رو برده پایین الان برات میارم و از اتاق دوید بیرون لنا اب دهنشو غورت داد تا گلوی خشکش از سوزش خلاص بشه سیاه پوزشو زد به کف دست لنا و اونو نوازش کرد نگاه لنا چرخید طرف سیاه لبخند زد و صورتشو نوازش کرد به ثانیه نرسیده بود که سم با یه پارچ و لیوان اومد لیوان رو پر اب کرد و کنار لنا نشست.لنا به شونه های سم تکیه زد و اب رو خورد خواست دراز بکشه اما سم زود تر رفت عقب و لنا رو تو اغوشش نگه داشت سر لنا روی قلبش فرود اومد ومحکم شد دستشو رو شونه ی برهنه ی لنا کشید و دست دیگش رو روی صورتش به سرش که زیر چونش بود بوسه زد و موهای فندقی رنگشو کنار زد:خوبی عزیز دلم؟ لنا سرشو تکون داد و لبخند زد و صورتشو بیشتر به قفسه ی سینه ی سم کشید درحالی که بلوز ابی رنگ سم رو تو مشتش جمع میکرد تا بیشتر بهش بچسبه:اره خوبم... سم سرشو اورد پایین تا پیشونی لنارو بوسه بزنه ولی همزمان لنا سرشو اورد بالا تا چیزی بگه که لبای سم رو لباش نشست هردو کمی متعجب همدیگه رو نگاه کردن و بین خنده های بیصداشون همو بوسیدن سم سرشو برد عقب و با یه لحن قاطع و محکم:عاشقتم.. لنا لبخند زد:تا همیشه... ************* -خب سارا اماده ای؟ کلافه دستامو شل تو هوا تکون دادم:نه بابامن خستم اصلا حال و حوصله ندارم بابا صاف و پرانرژی روبه روی من ایستاد سینه سپر و سربالا:خستگی واسه تو نباید معنا داشته باشه دختر..حالا نشون بده چی بلدی؟ باز صورتمو از خستگی جم کردم و نالیدم:بابا؟ پشت سرم ظاهر شد و با یه شلاق کوچیک که از انرژیش بود زد به پام و ردش سوخت وای سوخت سوخت خدایا چه گیری افتادم پامو بلند کردم و صاف ایستادم ولی سوزشش بند نمیومد:بابا میسوزه عع؟ بابا هم خیلی بیخیال و خونسرد:زود باش منم عصبی شدم و با یه چرخش و ظهور شلاقام زدم دومانکن رو اسفالت کردم و شلاقام به یه بلاد ریپر سفید مایل به صورتی تبدیل شدن و سر مانکن سوم اومد پایین!!بلاد ریپرم به صورت دوندونی هاس نورانی محو شد و مشت من رفت تو اسمون:اینه؟؟ و بعد رو به باباکردم:دیدی چقد کارم خوبه پس اموزش بی اموزش؟ تا خواستم برم بازومو گرفت کلافه ولی خونسرد چرخیدم طرفش و تو صورتی که هیچ حسی رو نشون نمیداد خیره شدم جدی و خشک:تو به این میگی حمله؟افتضاحه!؟ جان؟افتضاح؟به حمله ی من گفت افتضاح؟خواستم از خودم دفاع کنم که مامان شروع کرد قدم برداشتن:افتضاح نه ولی عالی هم نبود بابا هم فورا جواب داد:اون بچه ی ماست و به یقین میگم افتضاح بود هیچ به من و تو نرفته شل و وارفته حرکتاشم کاملا قابل پیشبینی.. دستمو تو هوا تکون دادم:خیلی هم عالی بود!همینه دیگه اصا خودتون چطوری.. هنوزحرفم تموم نشده بود که بابا به سرعت و با یه چرخش دو مانکن بعدی رو هم تیکه تیکه کرد هم اتیش زد انقدر سریع حرکت کرد که نفهمیدم چیشد حرکت اسلوموشنش رو براتون میگم"با یه قدم بلند حرکتشو اغاز کرد با قدم دوم پرید هوا و یه چرخ زد همینطور که چرخ میزد شلاقاش ظاهر شدن و رو بدن اون مانکنای بدبخت فرود اومدن حین فرود اومدنشون یه نور زدر و نارنجی رنگ به جای سفید از شلاقا ظاهر شد و اونارو سوزوند...فک بازمو زدم تا بسته شه و با تعجب بهش که پشت به من بود خیره شدم شلاقاش غیب شدن و چرخید طرفم یه پوزخند زد منم به خودم اومدم:اره حرکتم افتضاح که چه عرض کنم داغون بود مامان پاشو رو پاش انداخت:همین واکنشارو نشون داده که تاالان زنده مونده بخوای سالم بمونی باید اینطوری حمله کنی.. بابا ادامه داد:یه مبارز باید انرژی هایی که جذب میکنه و به صورت زاتی تو بدنش داره رو جوری تو بدنش و بین چاکراهاش پخش کنه که موقع حمله.. به سرعت اومد سمتم و با دوتا انگشتش محکم زد روشونه هام اخ دردم اومد خواستم دستامو بیارم بالا تا جای ضربه رو ماساژ بدم ولی دستم هیچ حرکتی نکرد فلج شده بود با تعجب سرمو اوردم بالا و بهش خیره شدم ادامه داد:بلایی مث این سرش نیاد و اگه اومد بازم بتونه از نیروش استفاده کنه!؟گرفتی؟ یکم با تعجب و گنگی بهش خیره شدم:نفهمیدم... مامان اومد طرفم:ینی اگه انرژیت تو کل بدنت پخش باشه و محدود به یه قسمت از بدنت نباشه حتی اگه ضربه ی فلج کننده بخوری بازم پیروز میدانی و مغلوب نمیشی و دستامو پیچوند:ای میخواین منو بکشین؟ بابا لبخند زد حس دستام برگشت و قلنجشونو گرفتم:نه دختر داریم بهت درس زندگی میدیم..حالا یه چیز دیگه باید در مورد نیروهایی که داری بدونی!تو یه دورگه ای عزیزم..یه هیبرید..ینی هم من هم مامانت درتو خلاصه شدیم...نیروهایی که از ما به ارث بردی نیمن و کامل نیستن پس واسه قدرت مند بودن باید از هردو استفاده کنی و برای اینکار باید راجع بشون خیلی چیزارو یاد بگیری! -مثلا؟ نشست رو صندلی:نیروی من یه نیروی مادرزادیه که از مغزم نشات میگیره..به تنهایی خیلی قدرت منده چون جریان الکتریسیتس..و با وجود آ.جی.کی ای که دارم دوبرابر قدرتمند شده همه ی نیروها یه نقطه ضعف دارن مال ماهم داره..تو هنوز باهاش رو به رو نشدی اما باید بدونی استفاده ی بیش از حد جریان برق باعث ضعف بدنی خودمون میشه و درنتیجه مغلوب میشیم.تو باید مغزتو تقویت کی تا بتونه ولتاژای بالارو تحمل کنه.نکته ی دوم احضار ادماست تو گیتونی هرادمی رو که هیجای دنیاست سمت خودت بکشی مثلا فک کن من اسیام و تو اینجا میتونی با احضار من بیاریم امریکا..سومین نکته سپر الماسیه..نه کسی میتونه به وجودش بیاره نه کسی میتونه بشکندش جز من و تو...که اونم به تمرین تمرکز نیاز داره میمونه سپرای گاما و فرابنفش که بهت قدرت میدن و فروسرخ..فروسرخ واسه تو هیچ مشکلی ایجاد نمیکنه نه ضعیف میشی نه قوی ولی باعث میشه نیروهات مختل بشن..البت تو از همه ی اینا یه چیز رو نداری..اونم شیطانی ترین نیروئه..جاذبیت.. -خب ینی چی؟ -اگه انرژیت کم باشه خرکی بخواد کمکت کنه تا حتی از جات بلند شد تمام انرژیشو جذب میکنی و از اون جز تل خاکستر چیزی نمیمونه!؟و یه چیز دیگه..اگه به هردلیلی بمیری اما قلبت اسیب مبینه به زندگی برمیگردی..حتی اگه سرت از تنت جدا بشه با کنار هم گذاشتنشون تنت باز سازی میشه و بعد یه ماه بیدار میشی اما قلبت نه..چون سیستمش از بقیه ی بدن جداست..نمیتونه بازسازی بشه!؟ -جدا؟خیلی جالبه مامان پشت سر بابا ایستاد دستاشو رو شونه های بابا گذاشت و :منم نیروی خاصی ندارم تنها نیرویی که از من به ارث بردی نیروی کیهانیه..با این نیرو میتونی نیروی تمام اطرافیانتو یه جا جمع کنی قدرتشون و تا حداکثر توانشون افزایش بدی و استفاده کنی همین چیز خاصی نداره..نیروی کیهانی از قلب ادم نشات میگیره و زمینی دوبرابر میشه که تو از بند دنیا خلاص بشی و هیچ وابستگی نداشته باشی فقط واسه نجات اطرافیات... وای عجب موجودیم و خبر ندارم یاد نیروی انجمادم افتادم:پس نیروی سرمایی من از کدومه.. مامان لبخند زد:از باباته چون مهم نبود بازگو نشد!؟ اها پس زیاد مهم نیست..خواستم تو افکارم خودمو در اوج قدرت تصور کنم که یه دفعه با صدای بابا به خودم اومدم:یه چیز جالب دیگم هست ما تو هفده سال میمونیم و جز سفید شدن موهامون هیچ چیز دیگه ای تغیر نمیکنه اینو کجای دلم بزارم؟ ************** سرمو از تو کمد در اوردم و اطراف رو دیدم کسی نبود از شکلاتای ذخیرم یه چنگ برداشتم و ریختم تو کیفم و درو محکم زستم باز به اطراف نگاه کردم که کسی ندیده باشدش اخیش هیچکی نیست اون شکلات خوشمزه رو از لای پوسته ی زرورقیش جدا کردم و گذاشتم تو دهنم پوستشم پرت کردم عقب و چرخیدم که برم دیدم پوسه رو موهای زک فرود اومده همینطور که دهنم باز بود:وای زک؟چطوری؟ و محکم زدم به شونش دستشو رو شونش گذاشت و کمی شونشو ماساژ داد:تو چطوری ظاهرا حالت خیلی عالیه؟ لبخند زدم:اوهوم تو اینجا چیکار میکنی؟ -مدرسه تقریبا خالیه جا موندی؟ اره خوسبیده بودم!نگفتی اینجا چیکار میکنی؟ دستاشو برد عقب و تو جیب شلوار لیش فرو کرد تیپش این بار رسمی نبود یه بلوز سفید تنش بود با یه پلیور سبز سیر موهاش رو به بالا بود و عینکش هم رو موهای کوتاه و قشنگش:خب راستشو بخوای سارا...میخوام تو رو به یه.. -من شام میخوام! با چشمای باز بهم خیره شد:هان؟ -خب راستش این توانایی رو پیدا کردم که ذهن مردم رو بخونم و..وایسا ببینم تو هیچی ازم نمیدونی؟پس ساعت هشت تو رستوران کینگ اند کوین میبینمت یکم نگام کرد:سارا میدونم که.. -نه میام توام برو تا جملاتتو جابه جا کنی..تاشب و ازش دور شدم ای چه حالیه میده ذهنو درست بخونی خخخخ.رفتم سمت کلاس تامی تا سلنا رو بردارم و بش بگم بریم که یه چیزی محکم خورد تو سرم... اوه عجب سردرد بدی سرم انگار یه تنه به سختی بلندش کردم اخ چقدر درد میکنه.لای پلکامو باز کردم اولش تار میدیدم اما کمکم چشمام عادت کردن و همه چی واضح شد صداهای مبهمی هم که شنیده بودم واضح میشد بادیدن سلنا که درحال کتک خوردن بود درد و نمیدونم سوال و که چرا اینجام و کی اوردتم و چه خبره تز ذهنم پرید و دهنم به فحش باز بود:تن لش چیکارش داری ولش کن.. محکم با پا کوبید تو شکم سلنا که نالش بلند شد بعد هم عصبی اومد طرف من و موهامو گرفت و کشید اما من سعی کردم اخمامو باز نکنم و وحشیانه تو چشماش زل بزنم:دختره ی ایکبیری زر اضافی نزن والا کر و کور میشم و پوست از سرت میکنم گرفتی؟از فرصت استفاده کردم و با کله زدم تو دماغی که یه وجبی صورتم بود با ناله خورد زمین شرط بستم دماغشو شکوندم:چه غلطا مادر نزاییده کسی بخوام منو بزنه ابله! خواستم دستامو بکشم اما زنجیری که دور دستم بود باز نشد ای تو روحت سعی کردم بازش کنم اما نشد اونم دید دست من بستس و کاری نمیتونم بکنم سمتم حمله کرد و خواست با مشت صورت ظریف و لطیف و زیبامو بیاره پایین که یه دفعه با یه صدای اشنا متوقف شد سرمو چرخوندم طرف صدا بادیدن چهره ی غرق نفرت اچن مردی که قصد تخلیه ی بانک رو داشت موهای تنم سیخ شد و اب دهنمو اروم غورت دادم یا استقدوس..بدبخت شدم.. ************ به درخشش لیوان کریستالی بوربنش خیره بود لیوان رو روی پیشونیش گذاشت تا خنکی لیوان پیشونی داغشو اروم کنه اونقدر فکر کرده بود که مغزش به نقطه ی انفجار رسیده بود و هیچ جایی نداشت تمام ذهنش پر شده بود از مایکل تصمیمش نوع انتقام جوییش شکنجه های بعدی ای که قراره از زندگی سیرش کنن..مرگ..لنا..سارا.مخش سوت کشید و باعث شد اون مشروب الکلی تلخ و تند رو یه نفس بده بالا و لیوان خالیشو بکوبه رو میز کنار دستش مشغول مزمزه کردن مشروبش بود که درورودی به شدت باز و کوبیده شد به دیوار بلند شد و چرخید طرف لنایی که سراسیمه و حراسون اسم سارارو داد میزد باتعجب رفت جلو:سارا هنوز نیومده چی شده؟ لنا بایه جیغ بنفش روی زمین زانو زدسم خودشو رسوند به زنش و روبه روش نشست دستاشو گرفت:چی شده لنا؟ -بدبخت شدیم سم..اکولا فرار کرده... -چی اکولا دیگه کیه؟ -دزد بود سارا دستگیرش کرده و الان فرار کرده سم...دررفته..رفته سراغ سارا مطمئنم سم سرشو تکون داد تا لنا رو اروم کنه:لنا جان..لنا یه لحظه گوش کن.. لنا سرشو تکون داد و توچشمای اروم سم خیره شد:تو خونه بمون خب؟من میرم دنبالش باشه؟همینجا بمون و غیب شد..سارا به سختی دستاشو ازاد کرد و دوید طرف سلنا خودشم کتک خورده بود و لنگ میزد موهاشو زد کنار و کنار سلنا نشست:سلن؟هوی سلن؟ سلنا اخم کرد و چشماشو باز کرد:سارا؟توحالت خوبه؟ -اره من زخمی نیستم درد هم ندارم..ببینم میتونی پاشی؟ سلنا سرشو تکون داد:میتوحصار فرابنفشیم سارا..این حصار انرژی منو محو افق میکنه دارم له میشم... -وا له میشی؟ -انگار یه وزنه ی پونصد کیلویی روم افتاده خواست حرف بزنه اما صدای پدرش باعث شد سکوت کنه صدا تو ذهنش بود"سارا عزیزم حالت خوبه؟ -اره بابایی اما سلنا نه!ماتوحصارفرابنفشیم!؟ یه دفعه پدرش روبه روش ظاهر شد یه دفعه بغض کرد و دوید تو بغل پدرش خیلی ترسیده بود و حالا با دیدن پدرش امیدوار شده بود اصلا نمیدونست چشه نمیتونست گریه نکنه.سم موهاشو نوازش کرد:اروم دختر خوب اروم دیگه درامانید.. و از خودش جداش کرد کنار سلنا زانو زد:عمو خوبی؟ سلنا سعی کرد بلند بشه و به روی خودش نیاره اما دردی که تو پهلوش پیچید سمو متوجه کرد حالش خوب نیست و درد داره سم بایه حرکت اونو رو دست بلند کرد و به همراه سارا به طرف در دویدن.درد با یه بار پلک زدن سم متلاشی شد و سمو سارا و سلنا اومدن بیرون الان بهترین موقع بود تا از اونجا برن و غیب شدن..سارا با گریه های پرسروصدا خودشو اندتخت تو بغل مادرش که تقریبا نصف عمر شده بود سم سلنا رو روی کاناپه خوابوند:لنا جعبه کمک های اولیه رو بیار لنا پیشونی سارا رو بوسید و ازش دور شد سارا کنار پدرش ایستاد سم رو زانو نشست و به قطره های اشک سلنا خیره شد:خیلی درد داری عمو؟ سلنا لبشو گزید تا گریش بیشتر نشه و سرشو تکون داد:تو چشمای من خیره شو! سلنا پلکاشو باز کرد و بانگاه سیاهش به اقیانوس اروم و ارامبخش چشمای سم خیره شد ارامشی بهش تزریق شد که اونسرش ناپیدا بود سارا با تعجب به سلنا و پدرش خیره شد پدرش هیچی اما سلنا انگار اصلا اینجا نیست هیچ دردی رو حس نمیکرد لنا اومد و بادیدن سم و سلنا موضوع رو فهمید پماد مسکن رو برداشت و بلوز سلنا رو کنار زد رو پهلوش جای کبودی وحشتناکی بود کمی از پماد رو روقسمت کبودی زد و حالا باید بیست دقیقه صبر میکرد تا پماد اثر کنه دخترشو تواغوش کشید و مشغول بوسیدن و نوازش کردنش شد وزیر چشمی به سم خیره شد سم همچنان مشغول گرفتن درد سلنا بود حتی پلک هم نمیزد لنا لبخند زد باورش نشد این همون سمه که دلشو برده قسم خورد و به خودش قول داد همون قوای خاص خودش قول داد دیگه نزاره یه تار مو از سر سمش کم بشه حتی اگه به قیمت جونش تموم بشه...سرشو چرخوند طرف ساعت بیست دقیقه گذشته بود:سم دارو اثر کرده سم نگاهشو واسه ی چندلحظه از نگاه سلنا گرفت و بدون اینکه تغییری تو اناتومی بدنش بده با پایین دوخت و بعد دوباره به سلنای متعجب خیره شد:باهام..چیکار کردی عمو؟ سم لبخند زد و ایستاد رو به لنا کرد:واسه سازمان متاسفم که اجازه داده فرار کنن..من میرم دنبالشون شمام اینجا بمونین..سیاه؟ سیا از جلوی شومینه بلند شد و با یه پارس امادگیشو اعلام کرد:مواظبشون باش و تا برنگشتم حتی رو زمین نشین!باشه؟ سیاه با دوپارس اطاعتشو اعلام کرد و سم غیب شد.سلنا به جای خالی سم خیره مومد و بعد رو به لنا که داشت در جعبه رو میبست کرد:خاله عمو باهام چیکار کرد؟ لنا گونشو بوسید:درد رو ازت گرفت... و از هردو دور شد.سارا کوبید به بازوی سلنا:بگو چی شد سلنا با تعجب بهش خیره شد:چی چیشد؟ سارا کمی به اصطلاح خودمون کلاس گذاشت:ریس شرکت افرون باهام قرار گذاشت..ساعت هشت شب به صرف شام رستوران کینگ اند کویین متعجب به سارا خیره شد:واقعا؟خاک تو سرت سارا تورش کردی؟ البته مگه میتونه ناجی به این خوشگلی رو ندید بگیره -خدایی باهات قرار گذاشت؟ میخواست بزاره اما ذهنشو خوندم و نزاشتم خودش بحرفه چون خیلی هل بود کمکش کردم. سلنا سرشو گرفت بالا:اهان اهان!؟ سم ظاهر شد همه سمتش چرخیدن خودشو تکوند و:خب از شرشون خلاص شدیم لنا بلند شد و رفت کنارش:کشتیشون؟ سم کف دستشو رو بازوش گذاشت و گلوله ای که تو بازوش بود رو کشید بیرون:اره چون نمیخواستم باز شکرخوری کنن و بیان سمت ما لنا سرشو تکون داد:با جنازه هاشون...؟ سم سرشو تکون داد:پودر شدن رفتن هوا لنا خواست حرف بزنه و دوباره سوال کنه اما صدای زنگ گوشی سم باعث شد سکوت کنه جواب داد:به گوشم؟ صدای مت از اونور گوشی پیچید:سلنا اونجاست؟ سم کمی به سلنا نگاه کرد:اره چی شده؟ مت داد زد عصبی بود:بش بگو دختره ی نفهم نباید خبر بدی مردم و زنده شدم اه اه اه سم خندید:بی مورد بوده مت مت عصبی تر شد و بیشتر داد زد:میکشمت سم رو مغز من یورتمه میری؟ سم خندید مت همچنان داد میزد و جواب سم فقط خندیدنش بود تا اینکه رز گوشی رو از دست مت گرفت:سم سلام حال سلنا خوبه؟ -سلام اره بابا مگه کجا رفته بوده؟نترسید نخوردمش -ای بابا چه حرفیه سم فقط دلواپسش بودم به گوشیش بشگو چرا گوشیرو خاموش کرده؟ سم کمی به سلنا و بعد به سارا نگاه کرد:بوق زدم حالشونو بگیرم گوشیش افتاد زیر چرخ ماشین له شد.شرمنده -نه بابا مهم نیست میاد یا بیام دنبالش؟ -میایم باهم میخوام متو ببینم میارمش... و گوشی رو گذاشت.سارا به ساعت نگاه کرد میتونست بره و از اونطرف بره سر قرار.پس دست سلنا رو گرفت و به طرف اتاقش دوید:میرم اماده شم؟! ****************** موهامو از زیرپالتوم کشیدم بیرون و پخششون کردم یه پالتوی پارچه ای و ابی اسموتنی تنم بود زیر پالتوم یه بلوز حریر و استین پفی سفید داشتم با گردنبند بلند ومروارید با یه شلوار لی تنگ و کفشای عروسکی ابی.تیپم خیلی خودمونی بود و زیاد جلف نیومدم البته نه اینکه منظورداشته باشم نه!ولی خب کلا از جلف بودن و ادم جلف بدم میومد.نگاهم همینطور میچرخید تا اون زک خنگ رو پیدا کنه یدفعه یکی دست بلند کرد اول یه توصیف از فضا کتنم تا بهتر بتونید تجسم کنید یه سالن خیلی بزرگ و سیاه بود با پروانه های طلایی منظورم از سیاه و پروانه های طلایی کاغذ دیواری هاست که سیاه بودن و طرح های خیلی قشنگی از پروانه های طلایی داشتن.میزا همه طلایی و صندلی ها با بدنه ی سیاه و پارچه ی طلایی خیلی ناز بود چند تا ستونم اطراف بود که روشون شمع های سیاه و طلایی خودنمایی میکردن.صندلی رو کشید عقب و نشستم تیپش:یه کت مخمل زرشکی بلوز قهوه ای و شلوار قهوه ای کفشاشم ندیدم موهاشم مث دفعات قبلی رو به بالا بود و یه گوشواره ی تک نگین هم رو گوش چپش داشت.اینو بگم که موهاش خامه ای وه رو به بالاست محض اطلاع.هیکلش هم نسبتا درشت بود کلا از نظر یه مرد ایده ال همه چی تموم بود گارسون اومد و سفارش گرفت و دوتا لیوان پایه بلند بستنی به عنوان دسر گذاشت و رفت.قاشق مخصوص رو برداشتم و:خب اول از همه باید بدونی من چجور ادمی ام بعد انتخاب کنی؟ زک لبخند زد:ماواسه ی اشنا شدن اینجاییم؟غیر از اینه؟ لبخندی ژکوند تهویلش دادم:نه عزیزم...ما چندوقت بیشتر نیست اشناییم شروع خوبی نداشتیم ولی بدهم نبود... خندید:اره خب اگه رو سرتو شاخ درس میکردن الان به فنا رفته بودن! بستنی رو غورت دادم:حقته خندید:اعتراضی که نداشتم داشتم؟ منم شروع کردم به معرفی خودم.... ************** الکس رو به روی خانومی که اونوقت شب اومده بود دم درخونش و درمورد سم پرسیده بود خیره بود و هیچ جوره نمیتونست افکار بهم ریختشو مرتب کنه شری لیوان ابی رو که اورده بود داد دستش:بفرمایید.. الکس با اخمای بیش از حد گره خوردش از فرط تعجب:منو چطوری پیدا کردی؟ زن با یه صدای گرفته:یکی به اسم نیک معرفیتون کرد گفت دوست صمیمیشین -برادرشم... زن سرشو اورد بالا و با چشمای سرخش:اون تک فرزند بود و هیچ خواهریابرادری اونم فرازمینی نداشت تعجب الکس چند برابر شد:دارم دیوونه میشم تو اینا رو از کجا میدونی؟ -باورم نمیشه که بعد این همه سال اخرشم الکس کلافه نشست وسرشو تکون داد:بابا خانوم یه دقیقه اروم باش ببینم کی هستی از کجا اومدی؟ داد زد با اون صدای دورگش داد زد تا خالی شه:تو منو درک نمیکنی..هیچکدوم منو نمیفهمین بیست ساله دارم از این شهر به اون شهر میرم تا سمو پیدا کنم و الان دقیقا الان که به نتیجه رسیدم میفهمم دیگه هیچ امیدی نیست تامن با زصداشو حتی صداشو بشنوم..میگین سم تموم شده..دیگه نمیتونم ببینمش.. -میتونی ببینیش!؟ گریش از فرط تعجب بند اومد اخماشو درهم فرو کرد و سرشو تکون داد:ی..ینی؟ -گفتم که مرگ مغزی شده..الانم توخونشه سریع از جاش بلند شد:می..میخوام ببینمش... -خیل خب... -اینجاست دیگه؟دترویته؟ -اره..فعلا خوابم میاد ماتازه از سفر اومدیم..فردا میریم دیگه پرید جلوش و نزاشت بره:مطمئن باشم منو میبری؟ا..اصا ادرس بده خودم برم -میخوای خونوادشو بیخواب کنی؟فردا دیگه حالام دنبال خدمتکار برو تا اتاقتو نشون بده و از کسی که بی صبرانه منتظر صبح بود جدا شد... **************** لنا اروم اومد و پشت سر سم ایستاد خم شد و هردو دستشو دور گردن سم پیچید لبخند نرمی رو لبای سم نشست دستاشو اورد بالا و دور هردو مچ لنا پیچید لنا گونشو بوسید و صورتش رو به صورت سم چسبوند:من دارم میرم تو نمیای؟ -نه عشقم امروز حال و حوصله ندارم -باشه منم میرم یه سری اطلاعات رو جابه جا کنم و بیام -منظورت چیه؟ -ینی یه سری پرونده هست که باید بسته بشه درضمن سازمان بهت نیاز داره بهتره دیگه بیای و رهبری کنی عشقم سم خندید و سرشو تکون داد چوخید و لب لنارو بوسید:باشه میام..اما فعلا درگیر یه قضیه ی دیگم -چی مثلا؟ زنگ در به سم کمک کرد تا از جواب دادن در بره چون نمیخواست لناشو نگران کنه به اندازه کافی سختی کشیده بود بخاطرش دیگه بسشه لنا دستشو اورد بالا تامگی برگرده سرکارش درو اروم باز کرد نگاهش میخ زنی شد که با یه چهره ی گرفته و پژمرده رو به روش ایستاده بود اشفتگی از صورتش میبارید کمی سرتاپاشو نگاه کرد یه کت سیاه تنش بود که نیمتنه بود موهای بلوند و خیلی بلند که تا روی باسنش میومد شلوار جین سیاه و تنگ با کتونی های سیاه دستشو توهوا تکون داد:میتونم بیام تو؟ لنا کمی متعجب بهش خیره موند:ببخشید؟شما؟ صدای جیغ شری باعث شد از فکر اون زن اشفته بیاد بیرون و خودشو بندازه تو بغل شری با جیغ جیغ حال همو پرسیدن و بعد الکس اومد اونم لنارو بغل کرد لنا گلایه کنان:نامردا تنایی میرین جهان گردی؟ شری خواست جوابشو بده ولی لنا مهلت نداد و با دیدن دقلو هایی که تو کالسکه بودن جیغ زد:الهی من قربون اون لپای بامزتون برم کوچولا؟ و هردو بچه رو محکم بوسید الکس خندید:دم در جا این کاراست بزار بریم تو بعدش؟ لنا بلند شد:حواسم نبود ببخشید.. نگاشو چرخوند تا دعوتشون کنه تو ولی چشمش باز به اون زن افتاد الکس:با ماست بریم تو میگم قضیه رو.. و وارد شدن.الکس خواست حال سارا رو بپرسه اما چشمش به مردی افتاد که رو به روی شومینه نشسته بود و لیوان مشروبشو تو دستاش میچرخوند کمی متعجب اخم کرد و لحنشو اروم اروم کرد:لنا اون کیه؟ لنا خندید:نامزدمه هرسه نفر جا خوردن الکس ناراحتیشو پشت لبخند مصنوعیش پنهان کرد:عه؟ههه چه خوب مبارکت باشه لنا خندید:نمیخوای باهاش اشنا شی؟ الکس سرشو تکون داد و بلاجبار به طرف کاناپه رفت تو دلش بهش فحش میداد و میخواست خفش کنه چون جای سمو گرفته بود و دقیقا جای اون نشسته بود دندوناشو رو هم سایید و بالای سرش ایستاد سعی کرد با نیش زبونش بهش حالی کنه این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست:جالبه..فک کردی میتونی تو خونوادشم جا باز کنی؟ادم حسابت نمیکنم عمو!اینو یادت باشه بخای جای پدرسارارو بگیری با خاک یکسانت میکنم حالیته؟ سم لبخند زد هنوز شناخته نشده بود سرشو تکون داد:اخ که من شیفته ی این تعصبتم الکس و سرشو چرخوند طرفش الکس با دیدن چهره ی خندان و سرحال سم از شدت تعجب رفت عقب سرشو ناباورانه تکون میداد ترسیده بود و شکه شده بود انگار روح دیده باشه:ت..تو واقعی نیستی؟ سم سرشو تکون داد:خب هستم دیگه؟ الکس وسزشو تکون داد و انگشتشو اورد بالا صداش از زور بغض میلرزید نمیدونست چیکار کنه و اصلا چی بگه:تو..ت..ای..این اصلا شوخی قشنگی نیست..نه نیست..توروخدا تمومش کن رو به لنا کرد بغضش ارکید:ب..بامن شوخی نکن لنا اون سم نیست درسته؟ لنا چشماشو بستو سرشو تکون داد الکس باز چرخید طرف سم نتونست طاقت بیاره اگه اون سم واقعیه پس چرا زمانو بخاطر قبول نکردنش هدر بده؟دوید و خودشو انداخت تو بغل سم محکم سمو بغل کرده بود و گریه میکرد شونه هاش بالا و پایین میشد نمیتونست باور کنه ولی این اتفاق افتاده بود...اون غیرممکن،ممکن شده بود سم بیدار شده بود و حالشم کاملا خوب بود:باورم نمیشه سم.. گریه نزاشت ادامه بده سم خندید و دستشو کوبید تو کمرش:بابا زندم حالمم خوبه گریه میکنی چرا؟ الکس تو همون حالت:اینا اشک شوقه ابله گریه کن توام خاک تو سر بیذوقت کنن سم خندید و الکس رو محکم تر فشار داد خواست با صداش الکسو اروم کنه اما نگاهش تو نگاه درخشان و گریون یه زن گره خورد..زنی که مربوط بود به گذشته ای که خاموش مونده بود..تنها عضو خانوادش..یه خواهر واقعی...از الکس جداشد حالا نوبت سم بود که از فرط تعجب و ذوق به لکنت بیفته کسی رو دیده بود که از سی سال پیش اونم تو باور خودش ندیده بودش یه همبازی خوب...به دوست خوب..یه خواهر خوب..سرشو تکون داد:ن...نیکل؟ قدمای سم به طرف همون دوست یا همبازی یا خواهر به تدریج تند و تند تر شد تا اینکه تو بغلش ایستادپیشونیشو محکم بوسید و بغلش کرد نیکل فقط گریه میکرد و اسم سم و زمزمه میکرد لنا با یه حس عجیب که ما بهش میگیم حسادت زنانه و اون الان تازه تجربش کرده بود به هردو خیره مونده بود سوالات کرم مانند افتادن تو مغزش:این زن کیه؟از کجا سمو میشناسه؟سم چطور به خودش اجازه داد پیشونیشو ببوسه؟چرا بغلش کرد؟اصلا غلط کرده جلوی من با یه زن دیگه هم اغوش میشه؟چرا انقدر گریه میکنن؟اه گندتون بزنم دیالا بنالید ببینم کیه این یارو؟سم نیکل رو از خودش جدا کرد دستشو گرفت و به سمت لنا اوردش:دوست دارم اولین کسی رو که معرفی میکنم خانومم باشه. لنا.. و بعد لنا رو خطاب داد:میدونم باورش برات سخته عزیزم ولی با دخترخالم اشنا شو نیکل.. نیکل خواهرانه لنارو بغل کرد و گونشو بوسید:واقعا خوشوقتم عزیز دلم لنا هم همینطور متعجب نیکل و سم رو میدید که باز پریدن تو بغل هم"ااای...چندشا؟"نیکل از سم جدا شد و با بقیه معرفی شد اما نیازی نداشت با شری و الکس اشنا شه چشم سم که به دوقلو های الکس افتاد نیکل و همه رو یادش رفت و چسبید به اون دوقلو های خوشمزه و کپل.نیکل فرصت رو قنیمت شمرد و دست لنا رو گرفت و کشوندش سمت راهرویی که به اشپزخونه ختم میشد نمیدونست این راهرو کجا میره فقط میدونست یه جای پناهه و تو دید سم نیست چشماشو بست و نفس عمیق کشید لنا متعجب به اخماش خیره بود یه نور قرمز رنگ از دستاش ظاهر شد و هم خودش و هم لنا رو در برگرفت لنا به دایره ای که دورشو ظاهر و ناپدید شد خیره موند نیکل شونه هاشو گرفت:باید بدونی میدونم که باور نکردی؟ -کجای پرورشگاه دخترخاله داشته!؟اگه خاله ای بود چرا رفت پرورشگاه؟ نیکل جدی به چشمای لنا خیره شد:اون پرورشگاهی نبوده لنا.. لنا سرشو تکون داد و به سختی سعی کرد داد نزنه:امکان نداره -باید باورکنی لنا -چطور ممکنه؟ -چون من خواستم.. لنا حرصی شد و سمتش هجوم برد:تو با سم چه غلطی کردی؟ -بزار توضیح بدم لنا..خواهش میکنم ممکن بودبا همین افکارت باعث بشی سم بیلد بیاره مجبورم که بگم -چیو ده بگو چی میخوای بگی؟ نیکول حالت مغمومی به چهرش داد:بعد مرگ پدرش تو خونه ی ما موند..منو اون هردو به صورت مادر زادی و اشتباهاتی تو ژنتیکمون غیرعادی شده بودیم و سم قویتر چون اونجوری بود اون ا.جی.کی رو داشتبخاطر همین زودتر نشون دا..پدرم سعی کرد یادش بده چطوری بدنی که تحت فرمانش نبود رو به فرمان بگیره ما باهم بزرگ شدیم لنا..چون تک فرزند بودیم خیلی بهم وابسته شده بودیم..اون حتی به پدرومادرم هم میگفت مامان و بابا...تا اینکه به سن شونزده سالگی رسید..اون خیلی خوب از پس کنترل بدنش براومده بود اما یه مشکل بزرگ داشت..عصبانیت..اون هیچ کنترلی موقع عصبانیت رو خودش نداشت یه شب..عصبی اومد خونه...دعواکرده بود..بابام باهاش درگیر شدو...هیچکس نبود جلوی سمو بگیره..مامانم رفت جلو اما..بخاطر ضربه ی محکمی که به شکمش وارد شد..طحالش پاره شد و..پدرم هم زیر ضربه ی سنگین..دست سم جون داد..هردو مردن و من تو خفا موندم..مشکل از من بود..میتونستم با نیروی خودم محارش کنم..اما..موقع ترس خب..کلا بی کارایی میشم...هردو مردن..و سم به یه روانی تبدیل شد..از خونه فرار کرد..تا یک ماه ندیدمش..بعد یک ماه..با یه سرووضع اشفته رویتش کردم...حافظشو پاک کردم و توذهنش ثبت کردم که پرورشگاهیه..و ماهردو تو ده سالگی از هم جداشدیم...همین.. لنا به دیوار تکیه زد:اون خیلی عذاب کشیده..اگه یادش بیاد؟ -نگران همینم.. لنا باز سمت نیکل قدم برداشت:از کجا معلوم واسه انتقام نیومده باشی؟ نیکل خندید:فک میکنی وقتی حافظشو پاک میکردم نمیتونستم بکشمش؟ -امیدوارم هیچوقت این موضوع رو به یاد نیاره..هیچ وقت ******************* با دیدن در اهنی ته خیابون نفسم ارامش یافت و از ریه هام خارج شد اخیش بالاخره رسیدم خونه..امروز دوستپسر یتیمم زک اومد دنبالم و ماشین برنداشتم بابا هم واسه اینکه خال زک رو بگیره گفت بعدازظهر خودش میاد دنبالم..منم که خاطرم جمع بود زک رو راهی کردم و همه ی پول تو جیبیامم هله هوله خریدم و با سلنا و تامی جشن گرفتیم و کوفت کردیم بعد که بابا نیومد دست کردم تو جیبم تا زحمت بکشم و تاکسی بگیرم یا با مترو نصف راه رو بیام ولی دستم درد نکنه کیف پول و کارتامو جا گذاشتم و از اونجایی هم که حالا کسی اعتماد نداره منو سوار نکردن البت تاکسیاها؟و من مجبور شدم تو این سرما پیاده بیام دارم یخ میزنم میفهمید یخ میزنم!زک هم نیومد چون جلسه بود خیر سرش اصلا جواب نداد حالا دارم براش صبر کنید؟درو هل دادم با دیدن ساختمونی که انتهای حیاط قزار داشت اه از نهادم برخاست و به افق های دور شتافت اووووه چقدر دیگه مونده هنوز خب بزارین واستون تعریف کنم دیشب چی شد دلتون بسوزه خخخ.بعد اینکه کلی از خودم و خونوادم تعریف کردم دهن باز از تعجبشو بست و گفت جاودانه ای منم با یه قیافه ی غرورافرین تو چشاش زل زدم و گفتم بعله و البته تازه فهمیدمو اینا وبعدش...اون شروع کرد از زندگیش گفتن اخی بمیرم یه بچه یتیم که تو سن سیزده سالگی پدرومادرخوندشم از دست میگیره و ریاست شرکت رو برعهده میگیره بعد اینکه کلی خندودندمش متوجه شدم که ناراحتی قلبی داره و هیچ امیدی به قلب مریضش نیست و مهمتر از همه نامزد خیانت کارشه دختر یکی از شرکا که بهش خیانت کرد و ولش کرد به حال خودش به نظر شما چیکار کنم سلن میگه بیخیال گذشتش اما من دودلم بهش گفتم فعلا رابطه ی انچنانی نداریم تاببینم چقدر ازم خوشش میاد.بالاخره رسیدم عصبانیتم از دست بابای بی ادبم به اوج خودش رسید و پریدم تو پله ها و درو محکم باز کردم جوری که به دیوار کوبیده شد صدامو انداختم پس سرم و:بابا فرار کن که گیر من نیفتی مگه قرار نبود بیای دنبالم هان؟ چشمم که به جمع حاضر روبه رو افتاد به شدت خفه شدم و نفسم حبس شد همه با چشمای تااخرین حد مجاز باز و دهنایی که با اجازشون تشریف اوردن رو زمین خیره شدن هل شدم:عع؟سلام؟ یه دفعه یه زن از تو جمع که بچشمم کاملا غریبه میومد بلند شد و:تو دختر داری سم؟اونم به این بزرگی؟ و یه دفع دوید به طرفم و محکم بغلم کرد تا مرز خفگی رفتم که ولم کرد وتو چشام خیره شد:چطور تونستین همچین موضوع فوق العاده ای رو ندید بگیرین و نگین؟ چون کامل جلوی دیدمو گرفته بود مجبور شدم سرمو کج کنم تا مامان و بابا رو ببینم با شکل صورتم بهشون رسوندم که"چی میگه این؟"بابا خندید:سارا اون دخترخالمه نیکل!باهاش اشنا شو؟ سرمو اوردم بالا و بهش خیره شدم موهای موهای لخت و بلوند و خیلی بلند حتی بلندتر از موهای من لخت لخت که تهش حالتای کم و خیلی قشنگی داشت چشمای سرخ و اتشین یه چهره ی خیلی دوست داشتی وقتی مخندید باریکی چونش نمایان میشد خیلی قشنگ بود:سارا..خوشبختم خندید و لپمو کشید:منم نیکلم و از تو خیلی خوشبخت ترم سارا خانوم؟ و منو هل داد طرف صندلی و نشستیم هنوز باورم نشده بود:تو چجور دختر خاله ای هستی که حالا پیدات شده؟وقتی بابا بیهوش بود و مامانم شونزده سال تو تنهایی گذروند پیدات نبود؟ -من دقیقا بیستو پنج ساله دارم دنبال بابات میگردم دختر خوب... ای فک؟چرا اونجا بفرما روزمین بشین!بادهن باز بهش خیره بودم:بیستو پنج سال دنبال همچین ادم معروفی!؟ خندید:وقتی معروف شد ناپدید شد دیگه منم یکم دیر رسیدم و دوباره گمش کردم!! -وای بیست و پنج سال خیلیه -نه واسه گشتن تک تک شهرای دنیا تا دترویت ای فک دیگه نیا بالا همونجا بمون:تک تک شهرای دنیا؟ خندید:خب اره چیه مگه؟ -ایول به این اراده؟ مامان:و علاقه باز خندید چقدر خوش خندست خیلی خوشاله بیچاره مامان تو اغوش بابا بود بلند شد و درحالی که نگاهشو به سخخختتتییی از بابا میگرفت:حالا سم ارزش اینهمه سال گشتن و هدردادن وقت رو داشت؟ نیکل هم به بابا خیره شد:البته که داشت..ارزش بیشتراز اینارو داره..مگه نه؟ ***************** حالا نوبت فک سلنا و زک و تامی بود تا رو زمین جا خوش کنه:بیست و پنج سال؟ دهنمو که پرپفک بود به سختی خالی کردم:بعله بیستو پنج سال اونم تک تک شهرای دنیا وجب به وجب جهانو گشته زک دستشو دور گردنم حلقه کرد و بسته ی پفک رو ازم دور کرد:خب حالا چجور ادمیه؟ من همینطور مغموم به بسته ی بزرگ پفکی که زک ازم جدا کرده بود خیره شدم:مهربون.خوشگل.جیگر..به به صداش که دلو میبره زک و تامی خندیدن.تامی:من اول میخوام ببینمش.. سلنا گنگ نگاش میکرد و بعد نوبت زک شد:زودتر از منم ببینیش تو دام من میفته با تموم کردن حرفش هم من هم سلنا پریدیم رو هردو و شروع کردیم موهاشونو کشیدن ای من بکش ای سلن بکش.تامی جیغ میزد و زک میخندید داشتم میخندیدم که با سکوت زک به خودم اومدم و از رو شکمش پاشدم وای کبود شده بود سریع بلندش کردم و لیوان اب رو میز رو دادم دستش سرفه میکرد و باعث شد سلنا و تامی هم بس کنن لیوان اب رو به سختی خورد و نفس عمیق کشید:وای..زک حالت خوبه؟وای ببخشید حواسم نبود؟ دستشو اورد بالا:اره خوبم تامی کنارش رو زمین نشست:میخوای ببریمت بیمارستان؟ خندید:بابا یه تنگی نفس ساده بود عع؟راستی نگفتین این جشن مدرسه واسه چی هست؟ -چمیدونم بابا این سوفی همش جشن راه میندازه -و ما چقدر از جشن استقبال میکنیم کمی به سکوت و تاریکی کتاب خونه چشم دوختم و بعد به میزی که روش پر بود از شمع و هله هوله:خب مام جشن گرفتیم دیگه؟ زک خندید و سرشو تکون داد.بسته ی پفک ر باز برداشتم و تا زمانی که تامی و سلنا دل و قلوه ردوبدل میکردن همشو بخورم و تا کتف برن تو کلاه که زک باز بسته ر گرفت:عع چرا هی ازم میگیریش؟و -چون سرطان زاستز -من که سرطان نمیگیرم -میدونم ولی چاق کنندست -زک؟من چاق میشم؟ -دیگه چاق رو که میشی؟ یه دفعه یاد یه چیز افتادم و با صدای بلند:یه چیز دیگه سلنا و تامیکه مشغول ل*ب و لوچه گرفتن بودن سه متر پرین هوا و با چهره ای خشمگین فرود اومدن:درد خندیدم:فرداشب یه مهمونی فوق العاده خاصه مهمونی معرفی نیکل بیاید زوج زوج ست بشیم نظرتون چیه؟ ****************** کلیدشو گذاشت تو جیبش و به طرف فروشگاه رفت تا کارت پستالایی مناسب برای مهمونی فرداشب بگیره و اونا رو بفرسته واسه ی اشناها تا به مهمونی پرزرق و برقی که تدارک دیده بود بیان خیابون رو رد کرد و از جدول رد شد خواست وارد پله ها بشه اما سنگینی نگاه تعفن امیزی باعث شد از بالا رفتن منصرف بشه و برگرده سمت راستش..بادیدن چهره ی مایکل درجا خشک شد اصلا یادش نبود این عفریت میخواد چه غلطی کنه..با دیدن پوزخندش و حرکتش راه افتاد دنبالش مایک پیچید تو یه کوچه و بعد پس کوچه و سم رو هم دنبال خودش میکشوند به بنبست خورد و ایستاد چرخید طرف ورودی بنبست و با نگاهش منتظر سم موند سم محطاطانه وارد بنبست شد و به مایکل چشم دوخت.مایکل لبه ی بلوز چهار خونشو مرتب کرد:به..اقای بوینر..مرد بزرگ زمان...قهرمان دوران..قاتل اهریمنان سم خشمگین به کرکسی که دورش میچرخید خیره بود و هیچی نمیگفت:یه مدت خوشی ها رو سرت خراب شدن یادی از ما نمیکنی؟ -مثل مادرت دچار توهمی مایکل خندید:مادرم!؟خب اون منو بزرگ نکرده سم پوزخند زد:اون ادم بشو نیست..کاش میکشتمش مایکل جا خورد:وای نه..میخوای بکشیش؟خواهش میکنم نکشش و خندید هیستریک و دیوانه وار.سم تو دلش بهش فحش داد از ادمای روانی متنفر بود:مگه میتونی یه نفر رو دوبار بکشی؟ سم تعجب کرد اما سعی کرد نشون نده.مایکل ایستاد رو به روی سم:دخترتو ازم دور کردی..خیلی جالبه -بین تو و زک اونو انتخاب کرد و انتخاب خیلی فوقالعاده ای هم بود باز خندید هیستریک و عصبی کاملا مشخص بود تمام حرکات خونسردانش از روی خشمه:اخ بمیرم زک قلبش مریضه.. سم عصبی شد:اگه سمت زک بری میکشمت مایکل -جدا؟خب بیا منو بکش سم ایستاد..چرا نمیتونست با یه حرکت سراز تن پسر امیلی و نوه ی اون اریک پست فطرت جدا کنه؟مایکل خندید:تو نمیتونی منو بکشی سم...آ راستی؟مهمونی فرداشب میبینمت..میدونی که اگه به یه پسر یتیم و بی گناه که هیچ مدرکی هم علیهش نداری حمله کنی چی میشه؟مردم اینروزا خیلی به ایتام اهمیت میدن...ممکنه به دختر توهم بعدا اهمیت بدن..نه؟ و توحاله ای از دود و خاکستر غیب شد دستگیره ی در رو تو دستاش گرفت اما واسه باز کردنش تردید داشت سرش درد اومده بوداز بس فکروخیال خانوادش تو مغزش رژه رفته بودن...سم خیلی مقید و خانواده دوست بود چون هیچکدوم رو تجربه نکرده بود و حالا که داشتشون نمیخواست و نمیتوتست از دستشون بده خصوصا عضو جدیدشو.مونده بود رنگ پریدشو چجوری توضیح بده واسه لناش.حتما پاپیچش میشه باید یه بهونه ای جور میکرد نتونست بیشتراز این بایسته درو باز کرد و وارد خونه شد لنا درست رو به روش ایستا و متعجب و اخمو بهش نگاه میکرد:سم؟خوبی؟چرا نمیای توخونه یه ساعته؟ مشخصا تو اشپزخونه بوده.لبخند کمرنگی رو لباش نشست دروبست و رفت جلو گونه ی لناشو بوسید خواست حرف بزنه اما با شنیدن صدای مهربون و نگران لنا سکوت کرد تودلش قند اب میکردن اما بخاطر سردردش بدخلق بود و حوصله نداشت:چرا رنگ پریده ای سم؟سرت درد میکنه؟ -نه عزیزم پیچیدم تو خیابون یه سگ پرید جلوم نزدیک بود بزنم بهش یکم ترسیدم لنا خونسرد بهش نگاه میکرد:جناب اقای بوینر..وقتی دروغ میگی میفهمم سم نگاه از لنا گرفت و به زمین دوخت لنا دلرحم تر از قبل:دست وروتو بشور بیا ناهار بخوریم..برو عزیزدلم سم باز گونه ی مخالف قبلی لنا رو بوسید و به طرف سرویس رفت در چوبیشو بست و روبه روی ست طلایی رنگ روشویی ایستاد.از تو اینه به خودش خیره شد"خدایا نزار باز شروع بشه"شیر اب رو باز کرد مشتشو پر اب کرد و پاشید تو صورتش..یه بار دوبار..شیر اب رو بست و همینطور که سرشو از روی تاسف واسه خودش تکون میداد از روشویی اومد بیرون.دست و صورتشو باحوله خشک کرد و رفت تو اشپزخونه.به محض نشستن روی میز صدای نیکل تو کل ساختمون پیچید:سارا اومده؟ لنا ریز خندید:نه هنوز بیا ناهار امادست مگی با کمک لنا ظرفارو میچید سم به پارچ اب خیره شد وخیره موند غرق در افکارش..ایندفع قراره کیو ازش بگیرن؟هرچند قبلی ها رو برگردوندن اما این بار دیگه نمیشه..چون امکانش نیست..باز صدای نیکل بلند شد و باعث شد سمی که توخودشه یه وجب بپره:نامردا بزارین اونم بیاد بعد سم چیزی نگفت لنا دوباره ریز خندید و خواست جوابشو بده که دوباره صداش بلند شد:وای سارا عزیزم چرا نمیای گلم؟ سم سرشو تکون داد و کمی از استیک رو برید و تو دهنش گذاشت سارا درحالی که توسط نیکل هل داده میشد وارد اشپزخونه شد:خاله بزا لباسامو عوض کنم بعد؟ -من دارم ضعف میکنم تا نیای نمیتونم بخورم..من که مث مامان بابای بیخیالت نیستم که؟ و کنار سارا نشست کمی از استیکو که خورد قیافش جمع شد:پس ابلیموش کو؟ همه با تعجب چرخیدن طرفش:ابلیمو؟ نیکول شیشه ی ابلیمو رو از مگی گرفت:بعله ابلیمو سم صورتشو جمع کرد:تو استیکو با ابلیمو میخوری؟ و چندش وار به استیک نیکل که غرق ابلیمو میشد خیره موند نیکل:شما نمیخورید؟ همه سرشون رو تکون دادن:نصف عمرتون برفناست سم:وای ترش میشه نیکل:نگو که از ترشی و ترشیجات بدت میاد؟ سم:نه ولی استیک ترش؟ سارا:منم نخوردم اصلا!؟ نیکل بدون توجه به جیغ و دادای سارا استیکشو غرق ابلیمو کرد:امتحان کن سارا با اکراه کمی از استیک رو برید و جلوی چشم باباش خورد اخماش باز شد:فوق العادس؟عالی شده؟ اما لنا و سم که خیلی وقت پیش امتحان کردن و همچنان بدشون میومد بخیال اون دونفر مشغول شدن... نیکل بعد از اینکه ظرفارو جمع و جور کرده بود به سمی نزدیک شد که تنها بود و طبق عادتش ترجیح داده بود رو به روی شومینه بشینه.کنارش نشست و از همون سپرا رو باز درست کرد سم نفس عمیقی کشید و سرشو به تاج کاناپه تکیه داد:تصمیمت چیه؟ -مهمونی فرداشب سر جاشه -با وجود همچین ادمی که میگی....بعید میدونم به خوبی تموم بشه؟!؟ سم. سرشو تکون داد و به نیکل چشم دوخت:میگی چیکار کنم؟یه جا قایم بشم؟هرچی بیشتر بهم نزیک بشه بهتره تازه اینطوری حواسم بیشتر بهش هست..لااقل میفهمم چی تو مغزش اکو میشه؟!؟ نیکل سرشو تکون داد و دست سمو بوسید و بعد نوازش کرد:ظاهرا به موقع اومدم..نگران نباش..من باهاتم..نمیزارم بلایی به سرت بیاد سم از روی بغض لبخند زد:میترسم بلاش تورو ازم بگیره نیکل.. نیکل لبخند زد و سرشو تکون داد:من خودم بلام..هیچیم نمیشه!!؟ **************** بعد اینکه کلی موهامو کشید ولم کردواخرین وسیله رو رو کلم سوار کرد یه نگاه به خودم انداختم موهامو تماما لخت و حالت دار درست کرده بود و روی شونه های برهنم ریخته بود لبخندم با دیدن مدل موهام رنگ گرفت از بغل گوشام همه رو گرفته بود و بالای سرم به صورت پاپیون بسته بود ایستادمو به خودم خیره شدم تعریف از خود نباشه هلو شده بودم رفته بود.یه لباس کوتاه تنم بود به قرمز تنم بود که تا یه وجب زیر باسنم میومد یه پیراهن فن و ساده ولی شیک که روی کمرش یه کمربند براق همرنگ موهام داشت کفشامم رنگ لباسم بود مخملی بود و روی پام هم بندای طلایی براق داشن.نیم بوت بود دیگه بنداشم حالت فلزی داشتن.موهامو که جلوی سرم کج ریخته بود رو کمی تکون دادم و بادست مرتب کردمو با ذوق:دستت طلا..خودت اماده ای؟ لباشو بهم کشید:تموم شد بهش نگاه کردم یه پیراهن صورتی گیپور با استر ساتن بود که استینش سه ربع بود و تا یه وجب زیر باسنش میومد و پاهای خوشتراششو به رخ میکشید کفشش یه بوت مخملی و صورتی مجلسی بود موهاشو ازادهنه ریخته بود تا به حال خودشون باشن و لطافت و نرمی غیرعادیشون تو چشم حسودا بکوبه و چششونو دراره مث من خودمونیما بابام سلیقش کشنده عالیه کشنده:چطور شدم سارا؟ -خیلی خب شدی موهاتو با چی میشوری که انقدر نرم و لطیفن؟ -یه شامپوی مخصوصه واسه موهای دکلره.مراقبت از موم هم عالیه ها؟من ماسکای مخصوص میزنم به موهام.اونم طبیعی -هااااان که اینطور خیلی به خودت میرسی؟ -ادمی که زندگی جاودانه داره باید مواظب زیباییش باشه..کاری جز این نداره؟داره؟ با سرم حرفشو تایید کردم یه چیزی بگم نیروی اون یه چیز خیلی متفاوت از ماست نیروی اون نه از قلب نه از مغز نشات نمیگیره..منشا نیروش خونشه..و این بزرگترین ضعفه چون اگه زخمی بشه نیروشو از دست میده به تدریج ینی ها.بعدم همه ی چیزای عادی رو داره فقط قدرت شنوایی مارو نداره اما چشمای قوی ای داره وشامه ی قوی..و سرعت زیاد..و قدرت پرواز.خخخ خیلی باحاله نه؟من هنوز ندیدم ولی خودش میگه میتونه به سبکی یه پر کاه پرواز کنه.خخخ مث سوپرمن شد؟ -سارا درد بگیری؟باتوام؟ سرمو تکون دادم:جونم چی شده؟ -داری با کی حرف میزنی هی سرتوتکون میدی؟ تعجب چشمامو چارتا کرد و دهنمو اورد پایین:هیشکی با خودم بودم جدیدا بلند بلند فک میکنما؟باید یه کاریش بکنم.بلند شدم و خواستم حرف بزنم ولی صدای تق تق در گفت سکوت کن.مامان از پشت در سرک کشید:خانوما افتخار میدین؟ نیکل خندید:بیا ببینم چیکار کردی؟ مامان قیافه گرفت:افتخار نمیدم!؟ نیکل و من زدیم زیر خنده یه دفعه هماهنگ با حرکت انگشتای نیکل مامان پرت شد تو اتاق و عصبی:نیکل؟واسه چی میزنی خوب؟ -افتخار بدم..به به..خانوم؟کورشی لباست که از لباس منم قشنگ تره نامرد از کجا خریدی؟ خدایی هم همینطور بود مامان پشت چشم نازک کرد:سم واسم خریده نیکل خندید و زد روشونه ی مامان.یه پیراهن فن استین مچی سیاه بود که از دور یقه ی سه سانتی و باز تا روی سینش یه طرح پیچ پیچی طلایی و درخشان میومد پایین و روی شکمش تموم میشد.کمرش هم از هردوکتف شروع میشد و هفتی میومد پایین کفشاش سیاه بودن و کیف دستیش طلایی با گلای ریز و پنج برگ سیاه موهاشو لخت ریخته بود روی شونش بلندی موهاش تاروی شکمش میومد گوشواره هاش لوزی و شل سیاه بود یه لوزی از زنجیرای خیلی نازک و ریز که بهم وصل بودن و همین باعث میشو لخت باشه و عین پارچه تکون بخوره سایشم تو یه خط چشم پهن و رژ جیگری خلاصه میشد:سارا عزیز دلم تو برو پایین مهمونت منتظره وایی زک.با یه ببخشید از اتاق اومدم بیرون و پله هارو با وقار و متانت خودم اومدم پایین زک گوشه ی سالن سمت چپ ایستاده بود بادیدن من اومد جلوی راه پله و دستمو گرفت و از پله اخری ردم کرد گونمو بوسید:امشب خوشگل تر شدی وروجک لبخندم رنگ گرفت ست کت شلوار و بلوزش سیاه بود اما کرواتش قرمز که تو اون همه سیاهی نما گرفته بود شدید موهاشو رو به بالا مایل به چپ حالت داده بود و صورتشم سه تیغه کرده بود.زدم به بازوش:توام دخترکش شدیا؟ یه دفعه به خودم اومدم قراربود امشب متین رفتار کنم ولی خب خراب کردم سریع قیافه گرفتم و صدامو صاف کردم:ینی توهم زیبا شدی ریز خندید و:اصلا بهت نمیاد منم خندیدم و دستمو دور بازوش که سمتم گرفته بود پیچوندم و باهم قدم برداشتیم:خوشبه حالت که بهت میاد باز خندید و سر تکون داد خوبه که میخنده اوایل بیشتر شبیه برج زهرمار بود تا ادم.از فکر خودم داشت خندم میگرفت که:به چی میخندی؟ سرمو اوردم بالا و بهش نگاه کردم:حرف خنده داری زدم سارا؟ خندم کمرنگ شد:نه عزیزم...ام..راستی شرکت چخبر؟چیکار میکنی با ساخت دیوار؟ -وای سارا اگه از طرف پدرت دعوت نشده بودم میترسیدم بیام -وا چرا؟ دیروز اومد شرکت خیلی عصبانی بود ترسناک شده بود اصلا میترسیدم ببینمش چشماش سفید شده بود..وای.. -خب؟چی میگفت؟ -میگفت ساخت دیوار باید تا یک ماه دیگه تموم بشه و نمیدونم حق ندارم نفس بکشم تا تموم نشده و..اووووه صدای خندم بلند شد:پس حسابی کالبد تهی کردی اره؟ -صداتو بیار پایین؟نخند عع؟ خنده ی من دوبرابر شد اما صدام اومد پایین:بابای منو ببین چکرده؟ -سارا؟ -هووم؟ توچشمام با یه نگاه گرم و گیرا خیره شد... *************** لنا زودتر از پله ها اومد پایین و رو به روی پله ها ایستاد.بالاخره سم و نیکل افتخار دادن و تشریف اوردن نیکل دستشو دور بازوی سم حلقه کرده بود و اروم و متین از پله ها اومدن پایین و وارد جمع شدن.سم به محض ورودش به سالن سردی نگاهی رو روی تنش حس کرد که چاشنی تند تنفر داشت سرشو چرخوند مایکل یه گوشه دست به سینه به دیوار تکیه داده بود و خیره ی سم بود.پوزخندی زد که صورت شرورشو شرورتر کرد..سم نگاه از مایکل گرفت و بی تفاوت نسبت بهش دست لنا رو هم محکم گرفت و انگشتاشو لا به لای انگشتاش قفل کرد نگاهشو چرخوند وسط سالن رو دید سارا هم با زک درحال رقصیدن بود.پس اونم تنها نیست باز نگاهشو چرخوند مت و رز بهش لبخند زدن همینطور الکس و زنش با اون دوقلو های خوشگلشون سلناهم با تامی یه گوشه ایستاده بودن و مشروب میخوردن هیچ کس تنها نیست و همه کنارشن.سرش الارم داد اما سم بب توجه بهش به گفتگو و بگو بخند مشغول شد.نیکل تو جمع مثل یه ستاره میچرخید و همه رو سمت خودش میکشید سم دست لنارو محکمتر گرفت و کشید تا بدنش به بدنش بچسبه درگوشش اروم زمزمه کرد:خانوم افتخار میدن و یه دورماروتورقص همراهی کنن؟ لناخندید و صورتشو کمی کج کرد تا به صورت سم بچسبه:چرا یه دور؟تااخرشب باهات میرقصم!فرصتی از این بهتر گیرنمیاد سم لبخند دندون نما و ریزی زد و دست لنارو گرفت و کشید و از جمع جداشدن جمعی که هیچی از عشق نمیدونن و بو نمیبرن و عوض اینکه این فرصت هارو از دست ندن کنار زناشون درمورد اتفاقات جهان و کار وکاروکا حرف میزدن زنای دیگه ای که تقریبا مثل لنا بودن کنار شوهراشون بیکار ایستاده بودن و با حسرت به لنا وشوهر تقریبا عجیبش خیره بودن شوهری تمام زندگیش مختص لنا بود و هیچ وقت فکرشو نمیتونست بکنه که اگه لنا نبود چه اتفاقی میوفتاد،سم سرشو اورد پایین و پیشونی و نوک بینیشو به پیشونی و نوک بینی لنا تکیه داد لنا خندید و بیشتر تو بغل سم فرورفت سمی که هیچ کنترلی رو خودش موقع دیدن خنده های لنا نداشت.نیکل یه جام پایه بلند از شراب انگوری که بخش ستاره دار میز بود برداشت و روی لبش گذاشت و کمی از اون رو خورد واقعا چشم گیر شده بود اما تو جذب یه نفر خیلی ریسک کرد.مایکل پشت سرش ایستاد نیکل با حس سردی سایه یه یه نفر اخم کرد و با تردید برگشت،مایکل پوزخند زد:عضو جدید...عزیز و حسابی تودلبرو نیکل با غیض و نفرت خواست از بغلش رد بشه و اصلا محلش نده که بازوش تو چنگ مایکل اسیر شد با اکراه و نفرت اول به دست مایکل و بعد به چشماش خیره شد تمام تنش یخ کرد حس هیلی بدی داشت مایکل داشت مغزشو زیرورو میکرد و اون هیچ کاری نمیتونست بکنه محکم زد تخته سینه ی مایکل و پسش زد سم متوجه شد و به نیکل خیره شد داشت باعصبانیت قدم برمیداشت و از مایکل دور میشد حسابی حراسون بود و ترسیده بود..اگه مایکل از خاطرات تلخش واسه ی تضعیف سم استفاده کنه چی؟تا بخودش اومد دستاش توسط دستای بزرگ سم جاشد:چیشده حالت که خوبه؟ نیکل هل سرشو تکون داد:اره اره خوبم من خوبم و اگه سم الان به ذهنش نفوذ کنه:سم ذهنمو نخون خواهشن سم غمگین لبخند زد:من هیچوقت ذهن اطرافیامو نمیخونم اگه چیزی هست که باید بدونم خودشون بهم میگن نه؟ نیکل سرشو بالا و پایین کرد و:کنار جمع بمون سم از جمه فاصله نگیر -مث موش ترسو قایم بشم؟ -نه سم مث موش نه ما نمیدونیم اون.. -من میدونم...میخواد منو بکشه نیکل متعجب سرشو تکون داد:میخوای بمیری؟ -تا مطمئن نشم لنا و سارا و شماها در امانید نمیمیرم نترس و از نیکل دور شد.. از بس چرخیده بود سرگیجه ی شدیدی گرفته بود نتونست ادامه بده و ایستاد لنا کمی با گوشه ی پلکش به سر سم که روی شونش حسابی سنگینی میکرد نگاه کرد:سم؟حالت خوبه؟ سم سرشو چرخوند سارا و زک داشتن از سالن خارج میشد و پالتویی که تن سارا بود ینی اون اینجا نخواهد بود نفس عمیقی کشید و از لنا جداشد:سرم سنگینی میکنه نگاه لنا رنگ نگرانی گرفت و هردو دستشو دوطرف صورت سم گذاشت:کی تا حالا اینطوری ای؟امکان داره سردرد کنی؟ سم سرشو تکون داد:نمیدونم..باید برم یکم هوا خوری -برو تو بالکن اتاقمون سم -اونجا فضا نداره میرم باغ پشتی خواست جدا بشه اما دست لنا رو شونه هاش فرود اومد:میدونم قضیه ی مایکل چیه و چرا اینجاست...بهتره تنها نباشی!؟ خندید:تو و نیکل جوری حرف میزنید انگار من یه بچه دوسالم که.. -سرسنگین چرته سم..تو الان سردرد داری از رنگ و روت معلومه بدتر از دفعات قبلیه که من دیدم...الان میری بیرون اونم از خدا خواسته.. -لنا..عزیز دلم..با من بحث نکن..من میرم بیرون هیچ بلایی هم سرم نمیاد..باشه؟ و به لنا فرصت دوباره اعتراض کردن رو نداد و به طرف در خروجی رفت نیکل با نگاهش سمو دنبال میکرد که بهین راه چشمش به مایکلی خورد که تو تاریکی پله ها از کمین دراومد و اروم به طرف سم قدم برداشت.با یه ببخشید از جمع مختلطی که دورشو گرفته بودن دور شد از حیات اومد بیرون.اما نه سم رو دید نه مایکل رو برگشت داخل و دنبال لنا گشت اما اونم نبود..ساراهم نبود.نگران ترشد همینطور داشت میرفت و یه مسیر بی هدفی رو طی میکرد که چشمش به لنا خورد اخیش هم سالمه هم اینجاست دوید سمتش:سمی کجا رفت؟ -سردرد داشت..رفت باغ پشت ساختمون..چطور؟نیکل اتفاقی افتاده؟ نیکل سرشو تکون داد و از لنا فاصله گرفت.. سم رو به روی اب نمای بزرگ وسط باغ خیره شد ابنمایی که از مرمر خالص بود و سفیدیش تو نور ماه حسابی نمایان بود و به باغ یه فضای نقره ای میداد خیلی رویایی..سردی نسیمی که از روی اب بلند میشد رو تو اغوش کشید گره ی کرواتشو کشید و باز کرد و انداختش کنار..اون کروات باریک و ابریشمی طلایی مثل یه گیوتین شده بود وگردنشو میخراشیددکمه های بلوز یقه دیپلمات سیاهشو یکی یکی تا روی شکمش باز کرد.سینه ی سفید و تختش تو اون سیاهی لباس چشمک میزد و حسابی نمایان شده بود کتشو پس زد و هردودستشو تو جیب شلوار جینو تنگ سیاهش فرو کرد.سرشو گرفت بالا لرزش گرفته بوداما دلش نمیخواست از ای هوای بهاری دل بکنه.صدای خاک در اثر فشار تو گوشش پیچید و باعث شد ناهشو ازم ماه بگیره و به عقب بچرخونه. با دیدن مایکل پوزخند سرد و خشنی رو صورتش نشست که باعث شد اخم مایکل بیشتر بشه:فک میکنی میتونی از پس من بربیای؟اونم تو خونه ی خودم؟بین کسایی که منتظرن تا تیکه تیکت کنن؟ -صددرصد نه..اما تو یه نقطه ضعق خیلی بزرگ داری...میترسی از اینکه اطرافیاتو دیگه نبینی...برعکس من..که هیچی واسه از دست دادن ندارم و به طرف سم دویدسم با یه حاله ی گرده مانند از نورای سفید و ابی غیب شد و پشت سر مایکل ظاهرشد:من همیشه مواظب نقطه ضعفم هستم...نمیرارم سگ ولگردی مث تو اونارو با واق واق احمقانش ازم بگیره مایکل خندید و دستشو به سمت خارج بدنش کشید یه شمشیر پهن و دراز به رنگ خاکستری تو دستش نمایان شد سم با حرکت نوسانی دستش شلاق سفید و بلندشو توهوا تکون داد و صدای خاصش باعث شد فضا و جوی که قرار بود شاهد یه مبارزه ی کوتاه باشه هیجانی تر بشه.سم اماده ی دفاع و بعد حمله بود اما تمام فضای باغ با یه نورخاکستری و کورکننده روشن شد سم دستشو سپر چشماش کرد تا اذیت نشن وقتی به نو عادت کرد دیگه تو اون باغ که سارا اسمشو گذاشته بود باغ نقره ای نبود اون باغ اصلا وجود نداشت نیکل ویه زن و مرد دیگه نشسته بودن و باهم میحندیدن هرچی سعی کرد نتونست بفهمه اون زن و مرد متشخص کین..سرش چرخید سمت دری که به شدت باز میشد..خودش بود..خاطراتش داشت مرور میشد و این کار مایکل بود با نفرت به سمی که هرلحظه اشفته تر میشد خیره بود..با چیزایی که از نیکل دیده بود راحت میتونست اونو از قبل افسرده تر کنه شمشیرشو اورد بالا و با نفرتی که روی سم سایه مینداخت بهش نزدیک شد سم زانو زد و به مایکل خیره شد..به همین راحتی شوهرخالشو و خالشو کشته بود و اینهمه سال بدون زره ای عذاب وجدان...اون خانواده ای واسه خودش نگه نداشته بود..عصبانیت از خودش به سرحد انفجار رسید مخش داشت میترکید قلبش داشت منفجر میشد باید یه کاری میکرد تا خالی بشه..بلند شد و با یه نعره به مایکلی که شکه شده بود حمله کرد اصلا انتظار نداشت سم بهش حمله کنه سپر دفاعی گرفت اماشلاقای ضخیم وپرنورتر از همیشه ی سم چنان روی سپرای پی در پی مایکل فرود میومدن که مهلت نمیدادن اون سپرا لحظه ای دووم بیارن و اخر هم یکی از سپرا تو صورت مایکل از شدت جرقه های شلاق منفجر شد و باعث شد پرت بشه عقب سم عصبی و از صدایی که به خاطرسردردش تحلیل میرفت نعره زد:اگه قرار باشه هرخری میاد سمتم با گذشتم منو از پادر بیاره که سنگ رو سنگ بند نمیشد احمق..هیچ کدوم عرضه رو در رو جنگددنو ندارین و نداشتین...دفعه ی اخریه که میای جلو..هروقت اونقدر جرئت داشتی تاباهام بدون هیچ کلکی بجنگی میکشمت وگرنه مثل خودت با یه پلک پودرت میکنم...حالیته..حالام گمشو..چون من با شغالایی که پشت سرم زوزه میکشن نمیجنگم..زمونه منو گرگ کرد...و یه گرگ از زوزه ی هیچ شغالی نمیترسه...گمشو...!؟ مایکل به سرعت توحاله ی دود و خاکسترش غرق شد و ناپدید..با رفتنش سم اروم شد..حداقل تا یه مدت خیالش راحته که هیچ خبری ازش نیست سرشو تکون داد و لبه ی حوض نشست..قطره ی اشکش اروم چکید..چرا ضد ضربه نشده بود...چرا سنگ نشده بود و هنوزم دلش شیشه ای بود..پشت سر هم باید عذاب میدید..سرشو بین دستاش گرفت..کاش تمام درداش این سردرد بود...کاش قلبش درد نمیومد..کاش روحش زخم نمیخورد..چون زخم روح هیچوقت درمان نمیشد.ناله های خفیف همراه دردش شدت میگرفت..هرچی میگذشت گریش کم تر و سرش بدتر میشد.صدای سوت کرکننده ای تو گوشش پیچید و باعث شد سردردش تشدید بشه توانشو از دست داد نعره میزد و هیچ راهی نداشت تا دردشو خفه کنه هرچی زورزد تا این میگرن لعنتی رو درمان کنه نمیشد..دیگه انرژی ای واسه نگه داشتن خودش نداشت رو زمین زاموزد و به پهلو افتاد خودشو جمع کرد و به خودش پیچید و ناله کرد درد باعث شد دیگه به هیچی فک نکنه..هیچی نبینه..هیچی نشنوه..از گوشاش خون میزد بیرون و لابه لای انگشتاش راه میگرفت میومد رو مچ دستاش کمک میخواست اما به زبون نمیاورد..محتاج اون مورفین درداور بود..محتاج چیزی که حتی اگه مرگ اور باشه..میخواست فقط دردش ساکت بشه...نیکل دوید وسط باغ با دیدن سم اسمشو فریاد زد وبه طرفش دوید بالای سرش ایستاد نمیتونست بفهمه چرا سم اینطوری میشه؟کنارش رو خاک با زانوهای برهنه فرود اومد و شونه هاشو گرفت بالا دستای سمو از گوشاش کند و تو صورتش توپید اما سم..:باز کن چشتو لعنتی؟چه بلایی سرت اومده سم سرشو تکون داد و از لای دندونای چفت شدش غرید:درد دارم...سرم داره میترکه..قلبم داره میاد از سینم بیرون...من یه عوضی ام...یه قاتل.. نیکل متعجب کامل رو زمین نشست سرشو تکون داد و به سمی که داشت از درد بال بال میزد خیره شد... نتونست طاقت بیاره و از هردو جداشد و رو زمین افتاد لنا سریع کنارش نشست و شونه هاشو گرفت و بلندش کرد:توروخدا سم دووم بیار بلند شو اما سم نمیتونست یه تکون کوچیک بخوره با هرتکونی که میخورد دردش تشدید میشد دستشو به دندون گرفته بود و لنا هیچ جوره نمیتونس مچی که ازش خون میومد و همچنان زیر دندونای سم داشت له میشد بکشه بیرون.مکس کیفشو کنار سم انداخت و خودشم نشست کنارش بلندش نکرد چون سم به پهلو افتاده بود مهلت نداد و سرنگ اماده ای که دستش بود رو تو گودی کوچیک پشت گردنش فرو کرد موادشو تزریق کرد صدایی از سم در نمیومد امافکش بیشتر و بیشتر فشرده میشد..هنوز نصف مورفین تزریق نشده بود که تاب نیاورد و ازحال رفت مکس موادو کامل تزریق کرد وسوزنو کشید بیرون.سرشو تکون داد و بلند شد لنا که به هق هق افتاده بود تن یخ زده ی سمو تواغوشش کشید و گریه کرد.اونم دیگه ناامید شده بود..کاش میتونست به ذهنش نفوذ کنه و کل حافظشو پاک کنه... ****************** پلکای سنگینشو باز کرد..نگاه تار و معلقش به سقف سفید اتاق خورد چشمای ابی رنگش تو سرخی غرق شده بود لبخند زد از اینکه هیچ دردی حس نمیکنه خوشحال بود اما..بغض راه نفسشو بست قطره ی اشکش اروم روی گونش سر خورد و اومد پایین نفس حبس شدشو از لابه لای دندوناش رد کرد و اه مانند داد بیرون سرشو گرفت بالا و خودشو کشید عقب با دیدن سر لنا سرجاش موند سرشو روی تخت کنار دست سم گذاشته بود همون لباس مهمونی تنش بود نگاهشو اروم چرخوند طرفش و به نیکل خیره شد اونم روصندلی توخودش جمع شده بود و عمیقا غرق خواب بود.با دیدن نیکل گریش شدید تر شد.دستشو گذاشت روی بینی و دهنش تمام صورتش جمع شده بود و تمام سعیشو میکرد تا کسی بیدار نشه قطرات اشکش پی در پی میچکیدن حسابی از زمونه کشیده بود...دیگه نمیتونست خودشو نگه داره اروم از تخت اومد پایین و به طرف در اتاق دوید درو باز کرد و ازش خارج شد خواست از اون خونه بره واسه یه مدت تا با خودش کننار بیاد اما..نیکل جلوش ظاهر شد با یه نگاه سرد که با دیدن قطرات اشک سم به یه نگاه اشکی و غرق خون تبدیل شد:اون سال کاری کردم تا به خاطرش عذاب نبینی... سم سرشو تکون داد:خستم نیکل..خیلی خستم...تنم درد میکنه...همه جام درد میکنه..طاقت اینو نداشتم..بسمه دیگه نیکل شونه های افتاده ی سمو گرفت:من از چشم تو نمیبینم سم...حالا بسه..گذشتتو رها کن سم.. -نمیتونم... -گذشتت به کشتنت میده..رهاش کن.. سم تو چشمای نیکل خیره شد مردمک چشمش درشت شده بود پسش زد:نمیزارم ذهنمو پاک کنی. -بزار اون قسمتو دوباره پاک کنم سم؟ -نمیتونم -بزار وارد ذهنت بشم بزار اون عذابارو پاک کنم؟!؟ -نباید این اتفاق بیفته نباید راس راس بچرخم -چرا باید..حالام اروم باش و به چشمای من خیره شو بزار پاک کنم زندگی حق توئه سم...این حق توئه که یه زندگی خوب و راحت داشته باشی...بزار همشو پاک کنم تا مثل دیروز باشی..بزار سم فقد مرگ والدینمو ازت بگیرم..مثل قبل سم سرشو تکون داد:ولی چطور بعدش کنارم میمونی؟ نیکل مهربون لبخند زد:من ده سال وقت داشتم ببخشمت..والان اینجام..من گذشته رو فراموش کردم عزیز دلم...بزار خواهش میکنم...مطمئن باش هیچوقت ترکت نمیکنم..اومدم پیشت تا کنارت ادامه بدم..کنارت باشم و تنهات نزارم..پس حالا بزار وارد ذهنت بشم..باشه؟ سم سرشو بالا و پایین کرد نیکل تو چشمای ابی عزیزدلش خیره شد برادری که بخاطرش از پدرومادرش گذشته بود:منوتو پرورشگاهی بودیم..تو هیچکسو نکشتی..نه مادرت..نه پدرت..نه والدین من...همشون تو یه سفر کاری به ژاپن غرق شدن و مردن..از اول من بودم و تو خواهر و برادر تو مثل گذشتت یه پسر اروم و نجیبی و با زنو بچه و من و دوستانت زندگی رو میگردونی..مایکل رو میکشی و همه چی تموم میشه..باشه؟ سم سرشو تکون داد پلکاش اروم روی هم افتاد و از دستای نیکل سر خورد و افتاد رو زمین.... **************** گونشو بوسیدم:باز شرو نکن عزیزم...فعلا نه..میخوام یه چندصباح بیشتر بابابام باشم.اگه مارابطه رو به اوج برسونیم من نمیتونم کنار پدرم بمونم و اون ارم دلخور میشه لبخند زد و انگشتشو کشید رو گونم:باش عزیزم..فقط میخوام مطمئن بشم از دستت نمیدم خندیدم:نه بابا توام بخوای ولم کنی من نمیزارم!حالا هم بختره برگردم خونه..دلواپس میشن -میرسونمت عزیزم -نه زنگ میزنم رانندم بیاد اخم کرد:راننده ی شما از این به بعد بنده... گوشیش زنگ خورد و باعث شد سکوت پیشه کنه.جواب داد:الو....بگو مارکوس...چی؟...غلط کردی که واسه امروز...خودم گذاشتم....ای توروحشون نمیام..ینی چی؟تو به من دستور میدی؟..خبر مرگ همتون...خیل خب خیل خب...خفه و گوشی رو قطع کرد خندیدم:جناب مدیر عامل قرار کاری و جلسه تا یه ربع دیگه.تا خونه ی ماهم نیمساعت راهه.. لب و لوچش اویزون شد بغلش کردم و گونشو بوسیدم:عزیز دلم سلنا اوناهاش با اون میرم خوبه؟ سرشو تکون داد:سارا توروخدا مواظب... -ای بابا زک من خوبم وسالم هم میرسم خونه باشه حالا بزار برم دلم داره میاد تو حلقم از نگرانی؟ -به منم خبر بده ها؟ -باشه..برو سوار مرسدس اس.ال.ار نقره ای رنگش شد و گازشو گرفت و رفت.منم دویدم سمت سلنا که باتامی درحال خوشوبش بود دستشو گرفتم و کشیدمش:تامی جون زنگش بزن خدافظ خندید:خدافظ خانوم عزیز سلنا با لبولوچه اویزون:این سارای کورشده نمیزاره عشقم..پس ساعت هشت بیا دنبالم تامی هم همینطور که دور ودورتر میشد:باشه عزیزم مواظب خودت باش تاشب سلنام یه بوس فزستاد که با ضربه ی من پشت سرش ورجست و اخمو نگام کرد:چرا میزنی خررررر؟ -خفه شو خاک برسرت انقد پیش پا افتاده و سطحی نباش -منکه نمیخوام بابابام باشم و کسی رو منتظر بزارم؟ بهم برخورد:واقعا؟پس برو پیشش ابله واسه خودت میگم نه بابات اصا نمیخوام منو ببری برو پیشش و غیب شدم و نزاشتم زر اضافی دیگه بزنه.دختره ی ابله .در بزرگ ورودی رو هل دادم و باز کردم خونه غرق سکوت بود سرچرخوندم نشیمن خالی بود معمولا این موقع بابا رو اون کاناپه نشسته ولی الان هیچکس اونجا نیست سرمو باز چرخوندم و پذیرایی رو دیدم کسی نبود.اطراف رو که قشنگ از نظر گذروندم رفتم طرف اشپزخونه مگی با ارامش تمام مشغول انجام کارای روزمرش بود:سلام مگی چرخید طزفم:سلام عزیز دلم کجا بودی!؟نگرانت بودم دخترم -من خونه دوستم بودم..میگم بقیه کجان؟ -بالان تواتاق اقا مگه بابا مشکلی داره؟ -یکم کسالت دارن کولم از دستم سر خورد بدون مهطلی باعجله دویدم تو پله ها و رفتم تو اتاق. بابا ر. تخت بود و مامان و نیکل کنارش.رفتم کنار تخت و به صورت رنگ پریده ی بابا خیره شدم:بابا چی شده؟ نیکل که هنوز لباسای دیشب تنش بود:خداروشکر که تو حالت خوبه -منظورت چیه نباید خوب باشم؟ مامان دستمو گرفت و نشوندم.گونمو بوسید و منو تو بغلش نگه داشت:خیلی نگرانت بودم دختر چرا گوشیتو برنمیداشتی؟ -مامان دیشب تاحالاقلبم تو دهنم میزنه توروخدا چی شده؟ +مایکل دیشب اینجا بود...به بابات حمله کرد یا استقدوس چرخیدم طرف نیکل:چیکار کرد؟ +بهبابات حمله کرد البته بابات موفق شد ولی...خب..سردردش تشدید شد و..بعدشم ازحال رفت و...بعد که بیدار شد من حافظشو پاک کردم..هنوز بیدار نشده عصبی شدم:تو چیکار کردی؟ +حافظشو پاک کردم!؟چون باید یه خاطره کامل محو افق میشد -چه خاطره ای انگشتشو اورد روی لبش و به بابا اشاره کرد نگام به ابروهای گره خورده ی بابا افتاد کمی سرشو تکون داد و اروم. پلکاشو باز کرد.با دیدن ما سه نفر نگران شد:چ.چه اتفاقی افتاده؟ مامان بلند شد و اونو تو اغوش کشید و زد زیر گریه.نیکل دستمو گرفت و منو بلند کرد و باهم از اتاق اومدیم بیرون اخرین چیزی که دیدم دستای بابا بود که دور شونه ی مامان قفل شد...در اتاقو بستم و رو به توپیدم:خب بگوببینم چرا حافظه ی بابامو پاک کردی؟ لباسشو سریع در اورد و با اون وضع رو تختش نشست:بابات پرورشگاهی نبوده.میدونم قبلا شنیدی از مامانت و اینا.. -خوب بعدش؟ *************** سلنا که ها ها گریه میکرد و هیرچی تامی بهش میگفت بسه عزیزم با گفتن بیچاره عمو دوباره گریش تشدید میشد حالم دیگه داش بهم میخورد به تامی گفتم فقط ببرش تامی هم از خدا خواسته ازم جداشد و سلنارو هم برد.امروز هیچ خبری از زک نیست ینی هنوز به این مهمونی نیومده. ازقلم انداختم که بگم امروز مهمونی یکی از پسرای مدرسس بیچاره نمیدونه تو مدرسه با لقب الاغ ابله شناخته میشه خخخخ مام واسه ی خوردن مشروب مجانی اومدیم سرمو اطراف سالن چرخوندم که یه دفعه یکی محکم بهم خورد و پرت شدم رو الاغ ابله با یه نیش باز چرخید طرفم اول برگشتم سم زنی که تنه زده بود و زر مفت هم میزد:ببین بالباس گرون غیمتم چیکار کردی دختره بیبته؟ کمی به لباسش نگاه کردم بدون اینکه جوابشو بدم دست کردم تو کیف دستیم و چند تا تراول هزار دلاری که میشد چاربرابر پول لباس صدوبیست دلاریش ریختم جلوی پاش:بیا...بقیشم برو ادامس بخر ابله و بعد پشت بهش خواستم برگردم که الاغ ابله جلوم ایستاد:سارا خانوم -هان؟ بیچاره چنان خورد تو ذوقش که تته پتش شروشد:ام..میتونم -خیر نمیتونی چون هیچ از ریخت و قیافت خوشم نمیاد چندش غضمیت و از کنارش رد شدم..خخخخ قیافش وارفت خندم گرفت و چرخیدم طرفش:شوخی کردم ناراحت نشو شفتالو خندید و دستشو اورد رو پیشونیش همین طور عقب عقب میرفتم که صاف افتادم تو بغل یکی نیازی نیست بگم کی بود چرخیدم و زدم تو گوشش:سارا ادم نمیشی چرا؟ -بهت گفته بودم از قافلگیری بدم میاد خندید و سرشو تکون داد دستامو گرفت و رفتیم لابه لای جمعیتی که میرقصیدن دستامو دور گردنش حلقه کردم واونم دستاشو رو کمرم قفل کرد شروع کردیم رقصیدن یهبلوز چارخونه ی ابی و سبز ابی تنش بود با یه شلوار جین سرمه ای کفشای سبز ابی ال استار.خودمم یه بلوز تنگ صورتی سرم بود که با کفشای کتونی نایک و تل روی موهام ست بود با یه شلوارک لی کمرنگ.جلوی موهام کج یه ور صورتم ریخته بود و پشت تلم پف داشت.گوشواره هامم حلقه ای شش ضلعی و پهن بود که با یه النگو ست بود انقدر رقصیدیم تا تشنه شد و رفتیم سمت میز مشروب نگاش میخ یه نفر شد.سرمو چرخوندم و رد نگاهشو گرفتم به مایک و دختری که بهم تنه زده بود خیره موندم و بعد به چشمای سرخ زک..دندوناش روی هم ساییده میشد دستشو گرفتم:زک؟حالت خوبه؟ قطره ی اشکی که تو چشماش غلط میخورد تا بیاد پایین باعث شد قضیه رو کمو بیش بفهمم خیانت!دستشو محکم تر گرفتم و دنبال خودم کشیدمش از خونه خارج شدیم و اومدیم تو باغ کنار ماشین بودم که ایستاد چرخیدم طرفش دستاش رو قلبش مشت شد و زانو زد یه حمله ی دیگه رو به روش نشستم و سرشو به شونم تکیه دادم داشت خودکشی میکرد تا نفس بکشه اروم خوابوندمش رو چمنا و دستامو رو همه ی جیباش چرخوندم تا جعبه ی نیتروگلیسرینشو بردارم فکشو به سختی باز کردمو قرصو گذاشتم زیر زبونش سرشو بلند کردم و روپاهام که چارزانو نشسته بودم گذاشتم عرق پیشونیشو با دستمال صورتی رنگی که از تو جیبم درمیاوردم خشک کردم:زک حالت خوبه؟میتونی پاشی هوا سرده میترسم سرما بخوری سرشو تکون داد کمکش کردک تا بند بشه رو صندلی ماشین نشوندمش و صندلی رو کمی خوابوندم.سوار ماشینم شدم و استارت زدم اهنگ ملایم لایت از تو ضبط پخش شد منم ملایم رانندگی میکردم تا به جایی رسیدم که اولین بار با زک پیمان دوستی بستیم ایستادم و چرخیدم طرفش:خب بگو -توکه میتونی ذهنمو بخونی پس بفرما -من ذهن اونایی که دوستشون دارم رو نمیخونم..چون به بابام قول دادم در این صورت فوت و فنشو یادم میداد خب؟ از بچگی باهم نامزد شدیم...اون دختر مارکوسه -هاااان؟خب چی شد که الان تو با منی اون با عفریت بزرگ مایکل؟ -چون اون منو نخواست...دوستم نداشن -و خیانت؟ -باخیانت اعتراضشو نشون داد اون بخاطر ثروتم مال من شد و بعد ازقیدم خلاص...اون یه هرجایی بود و هست و من. نفهمیدم...اونقدر از خودشو باباش عصبی بودم که میخواستم هردو رو خفه کنم..بعد گفتم هرجایی بودنش ربطی به پدر پیرش نداره..داره؟حلقمو پس گرفتم سرمو تکون دادم و لبحند زدم درکیفمو باز کردم و جعبه ی کادویی که مایکل اورده بود رو باز میکردم..نشون بابا داده بودم و اون پاکسازیشون کرده بود اوردمشون بیرون و از هم سواشون کردمگرفتم جلوی صورت زک با دیدنش با تعجب بهم خیره شد:هان؟ -میخوام مطمئن بشی هیچ وقت از هم جدا نمیشیم!؟وهیچ کس نمیتونه با نقشه های مسخرش مارو از هم سوا کنه..اون دختر بت این علت با مایکب بود تا روحیمو خراب کنه..و من از تو جدا بشم و شکست بخورم اما نمیدونه من دستشو خوندم.هیچوقت لز خودت جداش نکن با یه لبخند گرم گرفتشو انداخت دور گردنش:باید قول بدی تحت هیچ شرایطی من ترک نکنی -توام نباید اینکارو کنی چون اونوقت قلب منم دووم نماره و سقط میشم خندیدم و زدم تو سرش... **************** نگاه به رنگ و طعم تنفزشو رو کل هیکلم حس میکردم و این باعث میشد عصبانیتم تشدید بشه کیخواستم برم جرش بدم اما الن بین بچهوهای معمولی بودیم و نمیشد لعنتی کصافط هم بابامو اذیت کردی هم دوست پسرمو اخرش ادمت میکنم لعنتی گاو.بدون عینکه برگردم و قیافه ی نجس و نحصش رو ببینم وسایلمو ریختم تو کمد واز سالن اومدم بیرون پسره ی ابله میخواستی منو دچار افسردگی مزمن کنی؟کورخوندی من تو رو میشناسم ابله تر از تو وجود نداری ریقو؟همینطور که مایکل رو به رگ بار فحش بسته بود م و غر میزدم محکم رفتم تو شیکم یه بنده خدایی و عصبانیتم چند برابر شد ندونسته و نشناخته:شغال سیاه مگه کوری ابله جلو پاتو...نگاه..کن با دیدن قیافه ی بابا دهنم از بیخ تا بناگوش باز شد و دندونام نمایان:عع؟بابا جونم؟توی؟ بابا دست به سینه کلشو کج کرد و :سارا خانوم مودب رفتار کن هندیدم:وای ببخشید خندید:بیخیال عزیزم بریم -من ماشین -دادم جرج برد حالا بریم میخوام ببرمت جایی که دیدنش ارزوی خیلیاست خندمو خوردم:ک..کجا؟ -میفهمی بیا و دستمو گرفت و از حیاط مدزسه خارج شدیم.نشستم تو ماشین اونم نشست یه بلوز سیاه تنش بود که یقش تا دودکمه باز بود و یه شلوار جین ابی کمرنگ،اکثرا این تیپشه منتها بلوز سیاهش چارخونه های قهوه ای خیلی مات و سوخته داشت که زیاد تو چشم نبود.منم کلاه کویینم رو روسرم مرتب کردم کت چرم سبزمو هم از یقهمرتب کردم یه بلوز سیاه تیشرت سیاه زیرش تنم بود با شلوار سیاه و کفش سبز کلاهمم سبز بودا.کولمم همینطور سبز بود.دستمو رو دستگیره ی در از داخل گذاشتم به بیرون خیره شدم تو فکر زک بودم امروز هم دیده نشد حتما کارش خیلی سنگین بوده: +سارا؟ چرخیدم طرف بابا:جون دلم بابای خوشگلم؟ +زک چجور ادمیه؟ -مهربون خوش اخلاق خیلی احساسی منتهی به شدت از شما میترسه خندید:میدونستم همچنان ازم میترسه -اره اره و باز به بیرون خیره شدم به ماشینایی که از بغلم رد میشدن و مردمی که تو پیاده رو بدون هیچ دردسر و بلایی تو زندگیشون میان و میرن خانواده هایی که عادی زندگی میکنن: -سارا؟ سرمو چرخوندم طرف بابا:جونم بابایی؟ -مایکل که جلوت سبز نشده -اتفاقا چرا هی سعی میکنه منو زک رو به جون هم بندازه و از هم سوامون کنه.بنظرت چرا؟ دندونای صاف و مرتب و سفیدش داشتن تو دهنش خورد میشدن دستمو رری دستش گذاشتم و انگشتامو دور انگشتای سردش پیچید:بابای گلم نتونست موفق بشه اروم باش باشه دوباره سرت درد میادا؟حالا بگو ببینم شیطون؟داری منو میبری کجا؟ لبخند برگشت به لبش:خوب بلدی فازو عوض کنیا؟ لبم اویزون شد:عع چه حرفیه فقط میخوام بدونم کجا میرم -تاحالا هیچ وقت دلت خواسته محل کار مادر و پدرتو ببینی؟ وای سازمان خدای من باذوق جیغ زدم:واقعا داریم میریم سازمان وای بالاخوه میتونم اونجارو ببینم اون مامان نامرد که هیچ وقت منو نیاورده ایول ای ول!!؟بابا چرخید طرفم:دفعه اخرت باشه درمورد مامانت اینطوری حرف میزنی ها؟ -چی؟ -بعدشم سعی کن ارومتر فک کنی!واست اصلا خوب نیست خندم محو افق شد:بازم بلند بلند فک کردم؟ -فک کنم دیوونه شدی دخترم زدم تو بازوش:عع من دیوونه نیستم -الان رفتیم خودتو به مکس نشون بده -گفتم دیوونه نیستم عع؟ خندید و سرشو تکون داد...از شهر خارج شدیم و افتادیم تو اتوبان همینطور میرفتیم نه تابلویی نه هیچی یه ساختمون بزرگ نرسیده به دیوار اصلی شهر دیدم که نماش کاملا شیشه ای بود و ادمایی کا توش قدم میزدن و تو اتاقاشون بودن مشخص بودن:اااااا بابا الان مام بریم تو اتاقت از اینجا معلومیم؟ زد زیر خنده:دخترم اون واقعی نیست یه سپر دفاعیه -چی؟ -هیچ کدوم از اونا واقعی نیستن عزیز دلم اون نمای شیشه ای یه سپره ساختمون اصلی حتی پنجره هم نداره چه برسه به نمای شیشه ای؟ -ینی شما هیچ پنجره ای تو اتاقتون ندارین؟ -نه عزیز دلم -خفه نمیشی؟ -چرا ولی میام تو حیاط ساختمون.دیگه چاره چیه؟ سکوت کردم و تصمیم گرفتم فقط تماشا کنم.وارد حیاط شدیم وقتی وارد حیاط ساختمون شدم متوجه شدم دور تا دور حیاط دیوارای ده متری بتونی اونم از نسل جدید ساخته شده و اصلا از بیرون همچین چیزی مشخص نبود وارد پارکینگ شدیم وبعد اسانسور اسانسوری که با اسکن کف دست میومد و میرفت اخرین طبقه ایستاد و باز شد یه سالن بزرگ و سفید که وسطش خالی بود و دورش نرده داشت یه لوستر بزرگ مارپیچی هم از این وسط اویزون بود که تا اون ته میرفت و نرش باعث شده بود همه ی سالن روشن بشه پشت سر بابای خشنم میرفتم و یه ژست سرد هم گرفتم هرکی مارو میدید احترام میزاشت و من مث خری که لای دریای تیتاپ ولوئه ذوق میکردمکارتر هم دیده شد با دیدن بابا احترام گذلشت و شرمنده سلام کرد بابا لبخند زد:چی شد؟پشیمونی؟ کارتر سرشو تکون داد:فک نمیکردم انقدر دوسم داشته باشه -قدرشو بدون و از کنارش رد شدیم خواستم بپرسم درمورد سوفی حرف میزدن که یکی خراسون دوید جلوی بابا:فرمانده بابا ایستاد اومد کنار بابا:قربان ی..یه مشکل داریم بابا سرشو محسوس چرخوند طرفش:چیشده؟ -زندانی که قرار بود واسه شناخت ضعفش ازمایش بشه...ف..فرار کرده نگام خورد به بابا:مگه نگفتم مواظبش باشین چرخید درف مرد و یقشو گرفت:مرتیکه ی بیشعور با این ندونم کاری های شما خرای ابله اعتبار کل تشکیلات و یه عده که دلسوزانه و با وجودشون دارن زحمت میکشن میره زیر سوال؟مگه نگفتم ممکنه قدرت بگیره هان؟چرا دقت نمیکنی چرا پشت گوش میندازی؟ -قربان مسئول پروژه من نبودم -پس چه خری بوده بیچاره از ترس صدای بابا چشماشو بست:قربان فرانسوا میچنزو بوده -گمشو بهش بگو بیاد و محکم هلش داد عقب بیچاره با یه رنگ و روی پریده فرار کرد برگشتم بابا رو ببینم که دیدم نیست گفتم شاید رفته تو اتاقش ولی کدوم اتاق یه چند قدم به در بزرگ و سفیدی که دسته های طلایی داشت نزدیک شدم اما صدای برخورد چیری با زمین باعث شد بایستم و بچرخم بابا بود بایه مرد جوون که لباس فرم نارنجی زندان تنش بود ظاهرشده بود و اونو پرت کرده بود مرد بیچاره از ترس میلرزید و تکون نمیخورد:فک کری خونه خالست هروقت خواستی بیای هروقت خواستی هم تشریف ببری؟نه عمویی تا وقتی من اینجام نمیزارم هرغلطی که خواستی کنی حالیته؟ نگاش اومد بالا رد نگاهشو گرفتم یه مرد با فرم کت و شلوار سیاه و بلوز سفید و یه کروات سیاه بدو داشت میومد طرفمون.جلوی بابا ایستاد اوقات بابا تلخ شد و محکم کوبید تو دماغش مرد بیچاره پخش زمین شد اما سریع بلند شد:دفعهی اخریه که به حرفم گوش نمیدی...حالام ببرش تو حصار فروسرخ گمشو با یه چشم اون زندانی رو بلند کرد و بدو فرار کردن اومد طرفم و دستمو گرفت و وارد اتاقش شدیم به محض بستن در زدم زیر خنده:ابهتت تو لوزالمعدم پدرم ؟ خندید و سرشو تکون داد:خب دیگه؟اینم هستهیچکی عین خیالش نیست -بابا؟ پشت میزش نشست:جان بابایی؟ -یه چبزی بگم!؟ -بگو عزیزم -فرداشب جشن هالوینه میدونم واست عجیبه الان باخودت میگی چند ماه قبل بوده ولی مارسممونه که هرچی جشن مشن توطول سال تحصیلی داریم رو میندازیم هفته ی اخر مدرسه -خب؟ -میای باهم بریم؟مامان نمیاد ولی همه باخونواده هاشون میان -خب بازک برو -اولین هالووینیه که توهم هستی بیا بریم؟جون من؟ خندید:باشه ولی قراره کی رو همراهی کنم؟ -یه ومپایر؟ -من از ومپایرا خوشم نمیاد به یه شرط خوام اومد -چه شرطی؟؟ بابا موزیانه بهم چشم دوخت... ************** با اکراه به دامن کوتاه و تور سیاهم خیره شدو و دسته ی جارو رو از قیض فشار دادم..من از جادوگرا متنفرم سلنا با دیدنم جیغ زد:وای توام مثل من لباس پوشیدی؟ اه خداروشکر مال من بنفش نیست.یه بالاتنه ی سفت و تنگ کت با بند بسته میشد از جلو و تاب بود.یه دامن با استر صورتی و تور اکلیلی بنفش همرنگ بالاتنش بایه کلاه بزرگ و نوک تیز.بوتای بلند که تا بالای زانوش بودن و بنفش بودن.مال منم این شکلی بود منتها سیه و نقره ای.خخخ تامی هم لباس شاهزاده ها تنش بود یه کت بلند بایقه سه سانتی که میومد چپ و دکمه میخورد سرشونه هاشم که یه چیز گیگیلی داشت بزارین ادرس بدم تو سیندرلا لباسایی که شوهرش میپوشه.فهمیدین؟از همونا به رنگ قرمز با شلوار سیاه.زک هم یه روپوش سفید رو بلوز و شلوار ابی تنش بود و یه گوشی پزشکی هم ازش اویزون بود بچم دکتره،چنگ زدیم تو ظرف شکلات و شروع کردیم خوردن چارنفر میخوردیم و میخنیدیم و مسخره ی بقیه رو میکردیم که نگاه درگردشم افتاد ر بابا ایستاده بود و به فری که از این زاویه نمیشد فهمید کیه و پشتش به ما بود حرف میزد بلند شدم و رفتم جلو باشنیدن صدای مایکل تنم لرزید به سرعتم اضافه کردم و روبه روی مایکل ایستادم بادیدن من خندید:خانوم کشته مرده ی بابا؟حیف نقشمو خراب کردی وگرنه انتقامم شیرین تر میشد رفتم بی ادب تر بشم و به فحشای سه نقطه ببندمش که بابا نزاشت:زور بزن شاید تونستی منو از دخترمو ازم جدا کنی پوزخند زد:کاری میکنم که روزی هزار بار ارزوی مرگ کنی اقای بوینر..پس خیلی به خودت مطمئن نباش..چیزی رو ازت میگیرم که از دخترت برات عزیز تره.. و راهشو کشید و رفت چرخیدم طرف بابا:تو خوبی بابا؟باهات کاری نداشت که؟ -نه عزیزم بریم پیش بقیه باهم راه افتادیم دست سردشو بیشتر فشار دادم و خندان و شادان رفتیم تو جمع باهمه دست داد یه کت دهه شصت تنش بود بایه بلوز سفید و یه پاپیون لیمویی رنگ موهای بلندشم ساده ی ساده ریخته بود بالا و بدون هیچ ماده ی اضافی ای.خیلی ناز شده بودگوگولی ام تااخرشب خوردیم و خندیدیم و رقصیدیم..اون هالووین بهترین هالووین مدرسمون بود و من عاشقش بودم داشتم تو دفتر خاطراتم جشن امروز رو ثبت میکردم که صدای قدمای سست و نفسای بریده ی یه نفر منو به خودش جلب کرد از جلوی شومینه بلند شدم ساعت سه صبح بود و همه غرق خواب جز من که تا ننویسم نمیخوابم اومدم جلوی پله ها که بابا رو دیدم:بابا اتفاقی افتاده؟ با دیدن من جا خورد:سارا خودتی؟ -خب اره چطور مگه؟ -یه نشونه بده:خب..دیروز رفتیم سازمان و کلی منو بخاطر اینکه نفهمیدم نمای ساختمون تلست مسخره کردی لبخند زد و سرشو تکون داد دستشو گرفتم و اوردمش جلوی شومینه نشوندمش و یکم از ابی که تو بطری مخصوصم بود رو دادم خورد وقتی اروم شد همونطور که به شعله ها خیره بود و میلرزید:بابا هنوز اروم نیستی؟ سرشو تکون داد و بطری رو فشار داد:سارا یه چیزی میگم به مامانت نگو واه:چی شده بابا؟ -یه خوابیه همش میبینم...من میمیرم و قبل از اینکه چشمام واسه همیشه بسته شه..مرگ مامانتم میبینم..هردومونو...تومیکشی سارا چشام چارتاشد و از تعجب زدم زیر خنده هل شد و دستشو جلوی بینیش گرفت:هیسسسس هیسس چته اروم الان مامانت بیدار میشه هنگول جلوی خندمو گرفتم:شایدم مامان اره ولی جونم به جونت بسس بابا عمرا بزارم خون از بینیت بیاد..بکشمتون؟من دختر توام -مایکل کنترل ذهن داره مث مادرش..اگه خاطره ی خوبی باهاش داشته باشی....دخل هممونو میاره -چی داری میگی؟ -من یه بار توسط مادرش تسهیر شدم...و الکس رو..کشتم -هاااااااااان؟ -به لطف مامانت زندست. -واقعا کشتیش؟ -اوهوم...و از همین میترسم سرمو تکون دادم:خوشحال باش پدرگلم چون من هیچ خاطره ی خوشی با مایکل ندارم! لبخند غمگینی رو لباش نشست و گونمو بوسید.... **************** موهای لنا رو دور انگشتش تاب داد و نوازش کرد بوسه ای رو سرش گذاشت و عطر موهاشو بلعیدلنا سرشو بیشتر تو سینه ی سم فرو کرد تا صدای قلبشو بیشتر بشنوه سرشو گرفت بالا و به چشمای ابی سم که داشت نگاش میکرد چشم دوختخواست لباشو باز کنه و حرف بزنه که گوشیش زنگ خورد لنا اخم کرد چون نمیخواست از بغل سم جدا بشه سم خندید و لبای ورچیدشو با ولع بوسید و ازش جدا شد گوشیشو برداشت از نگهبانی جلوی خونه بود:چیه فردریک؟ -قربان جلوی در ورودی باهاتون کار دارن -بگو بیاد اینجا -نمیان قربان میگن خودتون باید بیاین... اومدم و گوشی رو گذاشت..و به طرف در رفت. فردریک چرخید طرف پسر جوونی که ازش تقاضا کرده بود تا سمو بکشه بیرون اما به محض برگشتنش گردنش با یه تریک شکست و افتاد زمین مایکل دستاشو بهم کشید و پوزخند زد:بفرما..خللص شدی از ننگی که رو پیشونیت بود برگشت سم پشت سرش ایستاده بود اول به فردریک نگاه کرد تا عصبانیتش تشدید شه و بعد به مایکل لعنتی:اشتباه خیلی بزرگی مرتکب شدی جنتلمن کثیف!؟ مایکل پوزخند زد:خونسردی نمایشی خیلی خوبی داری بوینر!من که میدونم الان داری از اعصبانیت و فشار عذاب وجدان میمیری؟!؟این بدبخت اگه نگهبان اینجا نبود که نمیمرد؟میمرد!؟ -اگه توئی وجود نداشت زنده بود...به مادرت هشدار دادم توروعلیهم نشورونه ...:من شوریدمش؟ شم چرخید..به مردی که دقیقا شونزده سال و اندی ماه کنار امیلی دیده بودش خیره شد.دیمن...مردی با قد نسبتا بلند اما در برابر سم کمی کوتاه و چشمای زاغی که نفرت ازش میبارید و زات گرگ صفتشو به رخ سم میکشید..جلوتر اومد تا راحت تر نگاه نفرت انگیزشو به چشمای عصبی و سفید سم خیره کنه:وقتی امیلی از اون مبارزه برگشت...نمیدونستم چطوری باید لطفتو جبران کنم..اما..تو تمام ا.جی.کی بدنشو کشیده بودی...یک ماه بعد فلج شد..یه فلج بی دلیل خیلی خیلی بی دلیل ...خیلی تلاش کردم تا لااقل جلوی مرگشو بگیرم اما...مرد...اون حتی مامان مامان مایکل رو هم نشنید..حالا اومدم اینجا..بعد از اون همه سال به یه کینه و عقده که منو سرپا نگه داشته تا تورو واسه همیشه نیست کنم و از زنت بگیرم..من اونو علیه تو شوریدم..و حالا مسخوام..با کمک اون..و همین دستای معمولیم..قلبتو از سینت بکشم بیرون و یه بار واسه همیشه از بین ببرمت... سم متقابلا پوزخند زد و دستاشو از هم باز کرد:جدا؟باشه!بیا چرا معطلی؟مگه من امیلی رو نکشتم؟پس بیا و خودتو خلاص کن..منم خلاص کن..از همتون خسته شدم..از اون لعنتی اریک که اگه نبود الان هیچکدوم رودرروی هم نبودیم از امیلی که باعش وارد زندگیم شد و من بدبخت ساده ی وابسترو با خنجر خیانتش کشت و رفت تا تیغ انتقام بیجهتشو تیز کنه از تو و پسرت از همتون خسته شدم..اگه مستونی بیا منو خلاص کن بیا راحتم کن..دیالا؟مایکل با یه نعره صمدلی اهنی نگهبانی رو محکم رو سر سم فرود اورد.سم نتونست تعادلشو حفظ کنه و خورد زمین.مایکل با دوتا شلاق لجنی رنگ دستاشو گرفت و کشید تا پدرش عقده هاشو سرش خالی کنه..دیمن با یه میله ی عرق کرده و لرزون تو دستاش به سم حمله کرد.ضربه میزد و فقط میخواست اینی که جلوشه رو با اسفالت کف خیابون یکی کنه..قاتل زنشو با خاک یکی کنه...مادر تک پسرشو از بین ببره...از سم متنفر بود...خیلی زیاد هم متنفر بود و این تپفر رو با تک تک سلولاش احساس میکرد...اشکاش گوله گوله میومدن پایین و ضرباتش رو تن سم..نمیدی به کجا میزنه فقط میزد سر صورت شکم زانو کمر فقط میزد میزد تا خالی شه..میزد تا بعد این همه سال اروم بشه..خسته شد..به نفس نفس افتاد از زدن سم دست کشید سم با صرفه خون تو ریشو پاشید بیرون مایکل به میله سمت سم نشونه رفت:زندگیم با وجود نحص تو نابود شد...حالا موقع انتقامه.. و دوباره بهش حمله کرد..اما سم چی؟مگه اون چگناهی داشت امیلی بود که از اول اومد سراغش اون بود که از وجود سم تقضیه کرد اون بود که به زندگی سم چشم داشت..مگه سم چیکار کرده بود که مستحق اینهمه انگ و تهمت بود..اون نخواسته بود امیلی رو بکشه..خودخواهی خود امیلی باعث مرگش شد..خودخواهی اریک باعث مرگ دخترش شد مگه نه اینکه اون شبه ا.جی.کی مث زهر ا.جی.کی رو میخورد و باعث مرگ میشد؟پس این چه ربطی به سم داشت..مایکل دستای سمو بیشتر کشید تا از روی زمین بلندش کنه و پدرش بتونه ضربه س اخر رو فرود بیاره..دیمن دستشو اورد بالا اما تو حصار دستای ظریف شکننده ی یه زن قفل شد فرصت نکرد بچرخه و ببینتش چون گردنش توسط اون زن شکست و افتاد زمین سم حالا میتونست کسی که واسه کمکش اومده بود رو ببینه..نیکل رو به روش ایستاده بود مایکل بیخیال سم شد و به طرف پدرش دوید و هردو غیب شدن..نیکل کنار سم زانو زد و شونه هاشو گرفت..یکی یکی زخمای صورتش بسته میشد شونشو محکم چرخوند و نعرش از درد جا افتادنش رفت هوا رو جفت پاهاش ایستاد و با نگاه خمارش تو چشکای نیکل خیره شد:نباید میکشتیش.. و خم شد و به زانوش تکیه داد و تفس عمیق کشد نیکل دست به سینه بهش خیره شد:نباید میزاشتم زنده بمونه..احساس کردم خبر داره چجوری بکشتت!قلبتو از سینت بکشه بیرون!؟ -وجدان من اینو نمیگه نیکل...من به هردوشون زخم زدم -تو کسی رو کشتی که خانوادتو تهدید میکرد -قصدم کشتنش نبود اما...اگه میدونستم میمیره...هیچوقت اون کارو نمیکردم -مثلا چیکار میکردی؟ -من که تا چند ماه بعدش تواون برهه میوفتادم مهلت میگرفتم ازش -فدای دل خجستت بشم اونوقت فک میکردی میزاشت راس راس کنار خانومت بمونی همتورو جر میداد هم لنارو سم سرشو تکون داد خواست از نگهبانی بزنه بیرون اما:نیکل لنا تو اتاقمونه اگه منو با این لباس خونی مالی ببینه سکته میزنه..برو بکشش پایین نیکل سرشو تکون داد و توحاله ی نورامی قرمز رنگش غیب شد... ******************* با پرتاب اتش زا مترسک معلمارو به اتیش کشیدیم و جیغ زدیم کل مدرسه رو هوا بود بچه ها خوشحالی میکردن و از بس مشروب پشروب میخوردن یکی یکی محو در افق میشدن.با شنیدن صدای زک چوخیدم طرفش به طرفش قدم برداشتمو خودمو انداختم تو بغلش:زک عزیزم حالت خوبه؟بهتری؟ سرشو تکون داد و گونمو بوسید:معلومه که خوبم تو چطوری معلومه از شدت هیجان داری منفجر میشی ها؟ -اوووووووه تا دلت بخواد خب چیکارا میکنی؟ خواست جواب بده که سوفی اومد و دقیقا وسطمون تیستاد کتک میخواد دیگه:زوج خوشگل جشن تولدمو خوشگلتر کنین!؟ و کاغذ صورتی دعوت نامشو داد بهمون با دیدن تاریخش اب یخ ریخته شد سرم ناراحتی جای هیجان گرفت و پنچر شدم:نه سوفی فورا جواب داد:چرا فدات شم؟ با حرف زک ناراحتیم به اوج رسید و به عصبانیت تبدیل شد:من قرار کاری دارم امروز میرم و تا هفته ی بعد نیستم.. سوفی:نه زک..دروغ میگی کاغذو با عصبانیت مچاله کردم و از هردو جدا شدم ای بابا مام شانس هیچی نداریم دوس پسرمون همش کار داره اه اه اه کاغذو با حرص پرت کردم یه گوشه و زیر یه درخت ایستادم دستمو به پیشونیم گرفتم و شروع کردم ماساژ دادنش و دست دیگمو به پهلوم میخواستم دهن یکی صاف کنم تا اروم شم اما کسی نیومد جز زک:سارا چته چرا همچین میکنی؟ هردودستم اوردم بالا:خواهشا زک نگو مجبوری بری و نمیدونم ور ور ور ور خندید و منو کشید تو بغلش:خیلی دلم میخواست باهات بیام..ولی من از اول زندگیم به اختیار خودم نبوده..و تو اینو فعلا قبول کردی عشقم؟ با صدای قلب بیمارش اروم شدم..چیکار میکرد گناه داشت بوسه نرمی زیر لاله گوشش زدم و ازش جداشدم:بیخیالمهم نیست هنوز یه ادم خوشتیپ هست که حتی از تو هم خوشتیپ تره!؟!همراه خوبی هم میشه خندید:باباتو میگی؟ -بعله لبخندش رنگ گرفت:خداروشکر کی بهتراز بابات؟ منم خندیدم.لبخندش محو شد خواست بحرفه ولی نمیتونست:چیزی میخوای بگی؟ -میخوام مطمئن بشم وقتی برگشتم توام هنوز هستی و منتظرمی؟ باز شروع شد هردو دستمو زدم به کمرم و بعد دست به سینه کمی نگاش کردم:چندبار باید این حرف رو بزنیم زک؟بهت گفتم اگه توام بخوای ولم کنی من نمیزارم دیگه چته؟ -ولی من مطمئن نیستم جوابشو ندادم خسته شدم از بس یه جمله روزدم اصانمیخوام مگه زوره؟:میدونستم..کی با یه ادم مردنی دوست میشه..مهم نیست..خدافظ ای بابا خر شد باز ازم فاصله گرفت هرچی هم اسمشو داد زدم واینساد اه به درک گمشو فقط حوصلتو ندارم! ****** تو اتاقم نشستم و تصمیم گرفتم همینجا بمونم...رفتار امروز صبحم با زک اصلا خوب نبود و اونو خیلی ازم رنجوند..امروزم که میره و یک ساعت دیگه پرواز داره و فقط تا نیم ساعت دیگه قابل روئیته..گردنبندی که الان نصفش پیش زک بود رو گرفتم بالا و بهش خیره شدم حسابی منو یاد زک مینداخت تو مشتم نگهش داشتم و بعدش انداختم تو لباسمبلاتکلیف نشسته بودم از یه رابطه ی عمیق تر میترسیدم و این خیلی خیلی بد بود..چون رابطه ی اولمه و میترسم وسط کار خراب شه همینطور تو فکر بودم که در زده شد:سارا؟ لبخند زدم:بیا تو بابایی درو باز کرد و اومد تو یه تیشرت سفید تنش بود با یه گرمکن سیاه مشخص بود تازه از دویدن دست کشیده کلی هم عرق رو پیشونیش بود جلوم رو زمین نشست:بابا بیارو تخت -نه بابایی اینجا بهتره -خب؟سراپا گوشم -ببین دختر گلم من تو زندگیم خیلی چیزارو دیدم و چشیدم سختی های زیاد و راحتی های کم کلا زندگیم سربتلایی بوده و الان به اینجا رسیده که یه دختر بزرگ دارم که به بلوغ رسیده و یه زن خوب و مهربون که هنوزم همون اندازه نه کمتر بلکه خیلی بیشتر عاشقشم...تنهاچیزی که تو دنیا میخوام خوشبختی و اسایش تو و مادرته...همین..زک ادمیه که تورو میخواد..با رفتارم سعی کردم اونو از خونواده دور نگهدارم چون اون لیتقتش خیلی بیشتر از این بود که الان وارد مصیبت خونواده بشه حالا که اومده..نزار دلسرد بره..برو مطمئنش کن..اون تنها کسیه که خوشبختت میکنه..وقتی هم برگشت نیروی نهفتشو بیدار میکنیم تا هم دوره جاودانگیش شروع بشه هم قلبش درمان..پس برو بلند شد و ایستاد پیشونیمو بوسید:کاش بزرگ شدنتو میدیدم.. و از اتاق رفت بیرون... ************* عرق پیشونیشو گرفت..حسابی یخ کرده بود و از بس استرس کشیده بود قلبش درد امده بود بلند شد و دسته ی چمدونشو گرفت مارکوس خواست چمدون رو بگیره:قربان بهتره با پرواز خصوصیتون بریم -قبلا هم بحث کردم نمیخوام... تقریبا سالن انتظار خالی شده بود و اون اخرین نفر بودمشاورش همینطور غرمیزد و میگفت با پرواز شخصیش بره اما اون منتظر شنیدن صدای. یع نفر بود:به حرف مشاورت گوش بده بداخلق؟ باشنیدن صدای لطیف سارا درجا ایستاد وچرخید خوش بود با یه ست مخمل قرمز و سفید پلیور و کفش قرمز شلوار و کلاه سفید اومد طرفش و تو اغوشش جا گرفت گونشو بوسید و ازش جدا شد زک نمیدونست چی بگه از فرط خوشحالی لال شده بود سارا سرشو تکچن داد:اومدم واسه خدافظی زک دنیاروسر زک خراب شد به نظرش همه چی تموم شد دیگه سارایی وجود نداره اما:و...بگم که منتظرم تا برگردی خنگول حالا از خوشحالی همونطور مونده بود شکه مث میخ چسبیده بود به زمین سارا رو پنجه بلند شد و لب زک رو واسه اولین بار خیلی نرم و دزدکی بوسید با این کارش زک از شک در اومد و با یه نعره از سر خوشحالی سارا رو بلند کرد و چرخوند با رش نمیشد بالاخره راضی شده سارارو رودست نگه داشته بود و میچرخیز و هیچ به غرغرای سارا و کتکاش توجه نمیکرد چون قلبش الان دراوج هیجان بود و اصلا وزن سارا رو حس نمیکرد باید یه جوری خالی میشد دیگه... ************* پیشونی لنا رو بوسید و توچشمای خمار و بنفش عشقش خیره شد لنا لبخند بیجونی زد و باعث شد دوباره قاطی کنه:اصلا من هیچ کجا نمیرم پیشت میمونم تا خوب بشی؟ لنا ریز خندید:برو عزیز دلم حال من کم کم خوب میشه سم سرشو تکون داد و خودشو تو بغل لنا قایم کرد:نه -دل سارا میشکنه باهاش برو عزیز دلم حالا هم پاشو اماده شو الان صداش در میاد کل اینجا رو میاره پایین سم از تخت اومد پایین و به سمت کمد لباسشون رفت دلش نمیخواست لنارو تنهت بزاره اولین باری بود که سر لنا به ین شدت درد میومد چرخید طرفش تا حرف بزنه اما لنا پتو رو رو سرش کشید وبهش اجازه نداد تا حرفشو بزنه سم کبلافه تر و نگران تر از قبل یه بلوز سفید کشید بیرون و تن کرد سفید با راه راه های خیلی خیلی ریز و خاکستری جوری که از دو لصلا مشخص نمیکرد یه کروات باریک و سیاه هم اورد بیرون و کمی تا قسمتی شل بستش کت و شلوار سیاه معمولیشو اورد بیرون و پوشید کمی به موهای همیشه روبه بالاش با نوک انگشتاش ور رفت و کمی هم ادکلن زدیه گوشواره ی تک نگین هم رو گوش سمت راستش گذاشت و دستبند پهن و چرمش رو هم دست کرد استین کتشو طبق عادت تا سه ربع بالا زد و نمای بیشتوی به دست بندش داد.اروم به طرف تخت رفت روی تخت نشست و پتو رو اروم کشید پایین موهای لنا رو از روی صورت رنگ پریدش پس زد:هنوزم دیر نشده عزیزدلم..بزار بمونم پیشت -چرا بحث میکنی دردت به جونم حالا هم برو پایین سم گوشیشو از جیبش اورد بیرون و تماس گرفت حینی کت منتظر بود تا جواب بده به چشمای بنفش و تاریک لنا خیره بود هیچ نوری نداشت حتما هم بخ خاطر سردردش بود:سم کورشده خودمو سوزوندم میبینی جواب نمیدم قطع کن؟ -خواهری سلام یه کاری بگم نه نمیگی؟ -ای درد بنال؟ -من باید با سارا برم مهمونی حتل عشقمم خوب نیست میشه بیای کنارش بمونی و مواظبش باشی تا برگردم؟ -زهرمار همین کارا رو میکنی که لوس میشه -نیکل خواهش؟ خیل خب تا نیم ساعت چل دقه دیگه میام به رز هم بزنگ بیاد خب؟ -خیل خب خیر سرت قطع کن برم به گندی که به اشپزخونم زدی برسم سم خندید:خدافظ و گوشی رو قطع کرد به سیاه خیره شد:جون خودتو جون لنا..مواظبش میمونی فهمیدی؟ سیاه سرشو تکون داد و کنار تخت رو پاهاش نشست.سم رو لنا خیمه زد و لبشو گیر انداخت اما لما سرشو چرخوند و فبرار کرد:برو الان صدای سارا در میاد اما سم با اخم سرشو تکون داد و باز رولبای لنا بوسه زد که یه دفعه صدای بلند سارا باعث شد از جا بپره لنا ریز ریز خندید:به حرب من گش نمیدی میشه این سم اخرین بوسه رو دزدکی از لبای لنا گرفت و بلند شد عقب عقب به در نزدیک میشد استرس لنا رو داشت میترسید بلایی به سرش بیاداز در اتاق با یه خزاخافظی طولانی خارج شد و اومد پایین سارا جلوی پله ها با پاش ضرب گرفته بود یه پیراهن فون سفید تنش بود که پایین پاش گلای سیاه رز داشت خواسته یا ناخواسته باباباش ست شده بود... وارد سالن بزرگ مهمونی شدن نمای سالن سفید مرمری بود که تهش یه پله ی پهن میخورد و میرفت سالن بالا پدر سوفی با دیدن سم و دخترش سارا باعجله به طرفشون دوید:اقای بوینر باورم نمیشه اومدین و بابا رو مردونه بغل کرد و بعد ازش جدا شد:خوش اومدی سارا جان سارا لبخند زد و:ممنون اقای همیلتون -پس خانوم بوینر کجا هستن؟ -من از طرفش معذرت میخوام کسالت داشت نتونتس بیاد -به هرحال خیلی خوش اومدین..از مهمونی لذت ببرین و ازشون جدا شد سم به سمت میزی که روش پراز جامای مشروب چه پایه دار چه بدون پای بود رفت یه لیوان کامل معمولی و استوانه ای پهن که کیریستالی بود و تو نور برق میزد برداشت محتوای توش بوربن بود کمی ازش خورد:این قوی ترین ویسکی های روی این میزه تو میتونی... سارا سرشو تکون داد:نه بابا من از اون اب جوها بخورم خیلی بهتره واسم سم یه نفس کل لیوان رو داد بالا و بعد لیوان رو گذاشت روی میز سارا دستشو گرفت به پیست رقص خیره بود:بابا بریم یه قر بدیم؟ سم لبخند زد:یه قر کوچیک ها؟ سارا کشیدش سمت پیست:کوچیک وسط پیست ایستادن و شروع کردن رقصیدن اهنگ خیلی ملایکی بود و اونا هم اروم و ملایم باهم میرقصیدن سارا غرق لذت بود و سم غرق دلشوره و نگرانی به حدی که میخواست معدشو بیاره بالا و قلبش هم تو دهنش میزد کمی رقصیدن تا اهنگ عوض شد و باب طبع هیچکدوم نبود اینبار به طرف میز شیشه های اب جورفتن سارا یکم از اون اب جوهارو ریخت تو لیوان و مشغول خوردنش شد. گوشی سم لرزید و از اونجایی که سم حسابی نگران بود هل گوشی رو برداشت و جواب داد:الو سم؟ صدای لرزون نیکل لرزه به اندام سم انداخت:چی شده نیکل؟چه اتفاقی افتاده؟ -سم بیا خونه؟ -توروخدا نیکل چی شده -بیا خونه سم!؟ سم گوشی رو قطع کرد و دلواپس تر از قبل دست سارا رو گرفت و از سالن اومدن بیرون به محض وارد شدن به حیاط غیب شدن سم ناباورانه با نفسایی که بریده بریده از سینش میزد بیرون جلوی تختی که لکه های بزرگ خون رو سفیدیش نشسته بود زانو زد سارا زد زیر گریه و تو بغل نیکل افتاد حسابی ترسیده بود هیچ خبری از لنا نبود هم جرج هم مگی مرده بودن اونم به فجیح ترین شکل حتی سیاه هم افتاده بود یه گوشه سم بلند شد و دست پاچه جلوی سیاه افتاد یه فن فلج کننده خورده بود سم چند جا از بدنشو به شدت فشار داد و سیاه با یه پارس بلند که معلوم بود تو حلقش گیر کرده بلند شد سم دستاشو دوطرف سر سیاه گذاشت تو چشماش خیره شد و به ذهنش نفوذ کرد تا ببینه چه اتفاقی افتاده و مایکل..چهره ی متنفرش باعث شد سم خودشو پس بزنه و از سیاه جدا بشه.هنوز ذهن قفلش باز نشده بود که گوشیش زنگ زد سریع جواب داد صدای عصبی و پیروز مایکل تو گوشش پیچید:میبینم حسابی خفه شدی بوینر سم به اوج عصبانیتش رسید:یه تارمو..اگه یه تارمو از سرش کم شه مایکل.. هنوز خرفشو تموم نکرده بود که صدای ناله ی لنا باعث شد بترسه:ولش کن عوضی باهاش چیکار داری؟ -هیچی عزیزم فقط از لگد کردن زخمای افتضاح خوشم میاد وباز نعره ی از روی درد لنا باعث شد سم خفه شه و دیگه هیچی نگه:خیل خب بوینر خواستم بدونی که وقت زیادی تا مرگت نداری پس..مواظب اون دونفری هم که روبه روتن باش و گوشی قطع شد سم به تخت تکیه داد و به هردو خیره شد سیاه اومد کنارش نیکل سارا رو از اتاق برد بیرون.سم ب چشمای سرخ سیاه خیره موند:این بارم مث دفعات قبل به خیر وخوشی تکوم میشه سیله..اون لنارو برای کشتن من لازم داره پس بلایی سرش نمیاره..مگه نه؟ صدای جیغ بنفش سارا باعث شدسم سیخ بشه وخودشو به پله ها برسونه مایکل ایستاده بود و دستش دور گردن سارا پیچیده بود سم چاره ای جز خواهش ندید:ولش کن مایکل -هه به همین راحتی؟ -خواهش میکنم اون هیچ تقصیری نداره؟ مایکل سرشو از تعجب تکون داد:نداره؟اون دختر توئه از خون توئه گناهی بزرگتر از این هم مگه هست؟مگه داریم؟ سم سرشو تکون داد و خودشو رسوند پایین پله ها:نه مایکل اونو ولش کن -کل این خانواده رو میکشم هیچ کدوم مستحق زندگی نیستین با تموم شدن حرفش ضربه ی محکمی از پشت سر به سم خورد و باعث شد نتونه سارا رو از دست مایکل رها کنه تنها چیری که شنید جیغ سارا بود که خفه شد...باحس رطوبت روی صورتش چشماشو باز کرد سیاه بالای سرش بود و سعی میکرد سمو بهوش بیاره بلند شد و ایستاد سیاه به طرف شومینه رفت و پارس کرد سم یکباره به خودش اومد وبت طرف شومینه دوید نیکل جلوی شومینه افتاده بود رفت سمتش و بایه حرکت بلندش کرد...کنار تختش میدوید تا دم اتاق عمل همراهیش کنه...در اتاق به روش بسته شد رو زمین لیز خورد و نشست منتظر موند تا دکتر بیاد منتظر شد تا ببینه سرنوشتش میخواد چه گلی به سرش بگیره تنهاچیزی که میخواست نجات لنا. سارا بود همین اما نمیدونس قراره چی به سرش بیاد..یک ساعت براش مث یک سال گذشت تا اینکه دکتر اومد جلوش ایستاد دکتر لبخند زد:اقای بوینر حال ایشون نرماله ما منتقلش میکنیم به وی.ای.پی بیمارستان اصلا نگران نباشین. سم با یه تشکر از دکتر جدا شد تو این یه ساعت تونسته بود رد مایکل رو بگیره بیرون از بیمارستان غیب شد و روبه روی خونه ی سیاه مایکل ظاهر در اهنی و بزرگ حیاط رو هل داد و رفت تو نه درختی نه هیچی یه حیاط بی روح و سرد که بوی مرگ میداد..وارد سالن اول شد..یه سالن کاملا برهنه که جز دوقطعه جنازه ی محصور تو بلور چیزی نبود بیخیال اون جنازه های متعفن شد و به طرف نوری که انتهای سالن سوسو میزد رفت یه در نیمه باز ،هلش داد تا باز بشه،یه راه پله ی مارپیچ جلوش بود اونا رو رفت پایین و به در انتهاش رسید به محض باز شدنش صدای گلوله و زخمیشدنش از ناحیه ی شونه ی راست و پهلوی چپ و زانو ی راست..افتاد روزمین.خون لباس سفیدشو رنگی میکرد لنا فحش میداد و سعی میکردخودشو ازاد کنه ساراهم یه گوشه زنجیر شده بود و نمیتونست کاری کنه سم سرفه کرد تا نفس حبس شده از دردش ازاد بشه بیشتر تو خودش فرورفت از لای پلکای نیمه بازش به لنا خیره شد زخمش درمان شده بود اما لباسش هنوز خونی بود خیالش راحت شد و چشماشو روهم فشار داد مایکل یقشو گرفت و کشیدش جلوی لنا سم سعی کرد رو دستش بلند شه اما لگد میکل که روی پهلوش فرود اومد اجازه ی اینکارو بهش نداد لنا داد زد:اشغال عوضی نزنش نمیبینی زخمیه؟ مایکل خندید:به درک عزیز دلم..بعدشم تو که انقدر حساسی؟چطور میتونی اخر ماجرا رو ببینی؟ و محکمتر کوبید تو پهلوی سم،لبشو کشید زیر دندونش تا صداش در نیاد.با مگنتش خواست حداقل تیر تو زانوشو بکشه اما مایکل فهمید و به اون یکی زانوشم شلیک کرد نتونست دردشو تحمل کنه و داد خفه ای کشید لنا به گریه افتاد:ولش کن کصافط بسه تفنگ مایکل به یه شمشیر تیغه پهن تبدیل شد دستشو رو موهای اشفته ی لنا کشید و سرشو اورد پایین:عزیز دلم سرشو بزنم یا قلبشو سوراخ کنم؟ -خفه شو برو برو به جهنم مایکل خندید و پشت به لنا ایستاد لنا دستشو با یه کشش باز کرد بلاخره تونسته بود طنابو باز کنه اما یه دستش هنوز گیر بود با دست ازادش شروع کرد باز کردن گره های کور و وحشتناک.سم کامل رو زمین افتاده بود خون زیادی ازش میرفت و هیچکتری نمیتونست بکنه حتی نفس نفس زدنم براش سخت شده بود از لای پلکاش به سارا که شاهد مرگش برد خیره بود اونم حسابی ترسیده بود و سعی میکرد زنجیرشو پاره کنه نگاه خمار و معلق و تارش چرخید طرف لنا..لنا سرشو تکون داد و مطمئنش کرد که بلایی سرش نمیاد سم لبخند بی جونی زد اون واسه ی مردن اماده بود تنها چیزی که میخواست سالم موندن لنا و سارا بود،نگاهشو چرخوند وبه مایکلی خیره شد که تیغ نفرتشو به سمت قلبش نشونه رفته بود:انتقام خون همه ی کسایی که بخاطر خودخواهیت ریختی رو میگیرم...با مرگت خیلیا به ارامش میرسن سموئل...دیگه دورانت به سر رسید جلوی خونوادت میکشمت تا اونام مرگتو باور کنن همه ی راه های زنده شدنتو میبندم تا نتونی برگردی...!! سم خندید نفساش کوتاه و عمیق شده بودن نگاهشو از همه گرفت و چشماشو بست..اماده ی مرگ بود..خیلی وقت بود صابون مرگ رو به تنش زده بود مایکل نعره زد..اما سم همچنان هیچی حس نمیکرد..صدای خراشیده شدن قلبی رو شنید که مال خودش نبود چشماش باز شد به چهره ی دردمندی خیره شد که یه وجبی صورتش بود به لکنت افتاد:ن..نه ل..لنا چی..چیکار کردی؟ لنا لبشو اروم رو لب سم گذاشت و:ک..کاری که باید میکردم... صدای نعره ی از روی دردش زمانی بلند شد که مایکل با شمشیرش بلندش میکرد تا بندازتش کنار بیرحمانه جسم دریده شده ی بنا رو پرت کرد یه گوشه لنا کمی به خودش پیچید و از حرکت ایستادپشتش به سم بود سم به سر بی حرکت لنا خیره مونده بود خودشو بلند کرد تا بره سمتش اما نتونست و باز افتاد با دست سالمش خودشو روزمین به سمت جلو کشید خودشو میکشید تا به جسم لنا برسه..کل دنیا رو سرش خراب شده بود هنوز باورش نشده بود که لنا تموم شده باشه قطره ی اشکش بی صدا از چشمای تا اخرین حد بازش میچکشید دهنش هم از تعجب باز مونده بود قبولش خیلی براش سخت بود خیلی اصلا نمیتونست قبول کنه که واسش سخت باشه مایکل پوزخند زد به مردی که اون همه سال زحمت کشید تا خونوادشو حفظ کنه اوتهمه ادمو کشت تا خونوادشو حفظ کنه و الان داره سکته میزنه چون زنش به فنا رفته..اروم به طرفش قدم بداشت پاشو مخکم کوبید رو کمر سم و باعث شد از حرکت کند و ضعیفش بایسته احساس غرور میکرد بالاخره انتقام گرفته بود و الان واسه همیشه از شر این مرد خلاص میشد شر مردی که دنیا ازش کشیده بودن البته تو باور خودش..والا همه ی دنیا خودشون رو مدیون سم میدونستن..دسته ی شمشیرشو تو هردودستش فشرد تا بکوبه تو قلب سم..شمشیرو برد بالا خواست ضربه رو فرود بیاره اما پاش توسط یه چیزی کشیده شد و خورد زمین شمشیرش افتاد و غیب شد چون از دستش جدا شده بود چرخید و پشت سرشو نگاه کرد سارا بود که خودشو ازاد کرده بود و حالا رو به روش بود با یه قلب پراز کینه ازش و خشمی که سفیدی چشماشو به همراه داشت شلاق سفیدش رنگ عوض کرد و به یه بلاد ریپر بنفش تبدیل شد به مایکل خمله کرد مایکل هرسلاحی که دست میگرفت با بلاد ریپر سارا خورد میشط و دووم نمیاورد لنا از هردو تیغه ی شلاحش استفاده میکرد و به مایکل فرصت هیچ حمله ای رو نمیداد مایکل با برخورد به میز متوقف شد و همین یه فرصت کوچیک برای سارا کافی بود تا زنجیر سلاحشو دور بدن مایکل تاب بده زنجیر دور تنش چرخید و چرخید تا اینکه تیغش رو گردنش فرود اومد و سرشو گرت کرد یه گوشه ای سارا نفس نفس زنان نگاهشو از تن بدون سر مایکل گرفت و به باباش خیره شد بابایی که به سختی خودشو به مادرش رشچنده بود سم دست لرزونشو رو صورت لنا کشید سردی تن لنا بهش فهموند که تموم شد موهاشو اروم کنار زد و شونه هاشو کشید تو بغلش...موهاشو کنار زد و سرشو اورد پایین دردی که تو پهلوش بود رو ندید گرفت و لبای لناشو با بغض بوسید...سرشو به سینش فشار داد و سر خودشو تو گردن عشق خاموشش فرو کرد تا صدای هق هق بی امونش کم تر بشه..همه چیش تو لنا خلاصه شده بود و الان لنایی وجود نداشت..لناش دیگه قلب نداشت تا برگرده..قلب نداشت تا گرما بخش وجود یخ زده ی سم باشه چشماشی بنفشش غرق تاریکی شده بود و روحش بدون هیچ تاخیری از زندون جسمش فرار کرده بود..صدای هق هق بلندشبلند و بلند تر میشد و به نعره های پی در پی تبدیل میشد...سم نابود شد..نابود شد ************ حتی اسمونم نتونسته بود خودشو در مقابل غمی که تو سینه ی سم نشسته بود بی تفاوت نشون بده و اشک میریخت..چهار نفر مرد سیاه پوش زیا تابوت سیاه لنا رو گرفته بودن و مت و الکس هم زیر بازوهای بی جون سم رو..از بعد مرگ لنا تا الان که سه روز گذشته بود هیچ صدایی از سم شنیده نشده بودتنها واکنش سم قطرات پی در پی اشکش بود که میچکید دیگه هیچی...تمام شهر اومده بودن تا از لنا خداحافظی کنن و با سم همدردی کل اون جمعیت سیاه پوش با دست گلای رز سرخ تزئین شده بود تابوت رو اروم اروم تو قبر میزاشتن و سم رو زمین پراز گل ولای کنار قبر افتاده بود و به قبر لنا نگاه میکرد سارا تو بغل نیکل بود رز هم از مت میخواست تا اروم باشه و انقدر با صداش نمک نشه رو زخم سم اما مت نمیتونست با دیدن حال داداشش اروم بگسره الکس هم که مثل اسمون میبارید نیکل هم امون نداشت و همپای سارا گریه میکرد کل جمعیت در عزا بودن اینا که جای خود دارن حتی تامی هم گریه میکرد اما خبری از زک نبود چون هنوز برنگشته بود.خاک اروم اروم رو تابوت ریخته میشد و اونو از نظر سم دور میکرد..جمعیت بعد از گذاشتن دست گلاشون رو قبر لنا از قبر و قبرستون فاصله میگرفتم کل قبر با رزای سرخ پوشیده شده بود همه رفتن جز سم و اطرافیاش دیگه لنا ازش دور شد و رفت دیگه دستاشو نداشت..نگاهشو نداشت..اغوش گرم و ارومشو نداشت دیگه نمیتونست به هیچی فک کنه..صدای لنا تو مغزش میپیچید و هیچ جوره اروم نمیشد..بغضش سنگین تر شد،سنگین و سنگین تر تا اینکه صورتش از زور بغض جمع شد صداش در اومد صدای گرفته ای که از یه قلب سوخته بلند میشد ناله های سم باعث میشد همه به هق هق بیفتن سم ناله میکرد و به خاک مشت میکوبید گریه میکرد و به خاک لعنت میفرستاد..چون الان این خاک بود که لناشو تو اغوشش گرفته بود... ************* وارد خونه ای شد که تماما سیاه پوش بود و عزا دار خوته ای که سکوتش با هق هق یه مرد میشکست..مردی که از شوزش قل داغ دیدش ناله میکرد و اشک میریخت به اطراف نگاه کرد تا سارا رو ببینه..سرشو رر زانوی باباش گذاشته بود و همپای اون اشک میریخت..چند نفری که خاله ها و عموهای سارا رو تشکیل میدادن دور سم بودن و ازش میخواستن تا اون شربت قند تلخ تر از زهر مار رو بخوره اما اون نعره میزد و از همشون میخواست راحتش بزارن سارا نگاهشو اورد بالا و به چهره ی متعجب زک دوخت نتونست کنار باباش بمونه بلند شد و به طرف زک دوید و خودشو انداخت تو بغلش ناله های مامان گفتنش زک رو متوجه کرد که این عزا و داغ بدتر از اون چیزیه که نشون میده نگاش رو سم فکوس شد مرد مغروری که غرورش زک رو تو کوزه میکرد الان به وضعی عاجز و درمونده بود که دل سنگ هم براش اب میشد..اون عاجز بود..محتاج بود..محتاج لنای عزیزش...لنای اروم و بی گناهش لیوانو با دست پس زد و نعره زد:گفتم نمیخوام مگه کرین؟؟ نیکل کشیدش تو اغوشش:باشه عزیزم..اروم باش خواهش میکنم..نخورش فقط اروم باش سم نیکل رو کشید تو بغلش و سرشو تو گردن نیکل فرو کرد:چطور اروم باشم لعنتی؟منبع ارامشم زیر خروار ها خاک مدفون شده من چطور میتونم اروم باشم...من مسکن دردمو میخوام نیکل..من لنامو میخوام..حالم خوب نیست..سرم درد میکنه..دارم میمیرم..از نبود لنا دارم میمیرم نیکل..دارم میمیرم.. گریه نزاشت ادامه بده نیکل شونه های لرزون سم رو بیشتر فشار داد و کمک کرد تا سم بلند بشه مکس رفت بیرون تا اون سرم کوفتی رو بیاره.اروم سمو رو تخت نشوند و روبه روش زانو زد چشماشو بسته بود و گریه میکرد حسابی محتاج لنا بود و این محتاج بودن به حال بدش دامن میزد..مکس اومد تو و به نیکل با سر اشاره کرد سم باز تو اغوش نیکل قرار گرفت..مکس کنارشون ایستاد سوزن سرنگ رو تو گودی گردنش فرو کرد و اروم اروم پیستونشو فشار داد دستای سم به سرعت دور شونه های نیکل پیچید درد داشت حسابی..داد زد محکم نعره میزد مکس سرعت تزریق رو بیشتر کرد و درد سم هم بیشتر..سرنگ رو کشید بیرون و پنبه های تو دستشو جاش گذاشت سم بیشتر تو بغل نیکل فرو رفت زمزمه وار به حرف اومد..گلایه کرد از زندگیش:چرا لنا...اون بی گناه بود..اون هیچ تقصیری نداشت..من لنامو میخوام..دستای گرمشو میخوام..میخوام باز تو بغلش غرق بشم..لنا رو میخوام..مرحم دردمو میخوام...میخوام باز تو بغلش به اوج ارامش برسم..عشقمو میخوام..زندگیمو میخوام..اغوش لنا مال منه...نه خاک..نه خاک صدای تحلیل رفتش قطع شد و خاموش شد پلکای خیسش روی هم افتاد..خوابید تا لناشو ببینه..لنای عزیزش..عشق قشنگش که به تازگی ازش جدا شده بود..سم نابود شده بود..نابود شده بود... عشق من کجاست؟ دوباره غم داره قلب عاشقم دوباره عشق من کجاست؟ دوباره چشمای من هوای گریه داره عشق من کجاست؟ نگاه من خسته از شبای انتظاره ماه من کجاست؟ بی قرارشم خدای من انگار عشق و عاشقی دروغه بیقرارشم.. شبای من خالی از ترانه بی فروغه بی قرارشم شبا چقدر کافه های بی کسی شلوغه چش به راهشم... جدا شدن اشک اسمونو در میاره..جدا شدن حتی کوهو از پا درمیاره..نمیشه یادش یه لحظه راحتم بزاره..همیشه دل دادن اخر خوشی نداره..عشق من کجاست...ماه من کجاست؟ کاش یه بار دیگه..عزیز من عاشقونه روبه روم بشینه ..باز باهن دیگه..نگاه نازش کسی به جز منو نبینه..کاش یه بار دیگه...باز باهم دیگه... قلب من میگه..یه روزی باز اونکه جات گذاشته برمیگرده غم نخور دیگه...میاد و میبینه رفتنش باهات چکرده قلب من میگه..غم نخور دیگه... عشق من کجاست؟ دوباره غم داره قلب عاشقم دوباره عشق من کجاست؟ دوباره چشمای من هوای گریه داره عشق من کجاست؟ نگاه من خسته از شبای انتظاره ماه من کجاست؟ عشق من کجاست؟..ماه من کجاست؟ اینم از جلد سوم رمان..اگه غلط املایی زیاد دارم ببخشید چون با گوشیم تایپ میکنم.ممنون که همراهیم کردین خوش باشین...
  9. دخترم!پسرم! مواظب باش! نغمه احساساتی((دوستت دارم))را فقط از همسر و محارمت بپذیر.مبادا با شنیدن نغمه های محبت آمیز از هر کس دیگر،خام شده،اسیر شکارچیان هوسباز شوی!قلب پاکت را به نااهلان هدیه کنی!مورد سوع استفاده قرار بگیری و روزگارت سیاه شود!!
  10. رسول گرامی ص فرمود: هرکس با نوجوانی آمیزش جنسی کند،روز قیامت با حالت جنایت محشورمیشود و اب های دنیا اورا پاکیزه نمی کند و خدا بر او خشمگین میشود واورا لعنت میکند و جهنم را که جایگاه بدکاران است برای او اماده میسازد. سپس فرمود:وقتی که مردی با مرد دیگر امیزش نماید،عرش پروردگار از انجام این عمل قبیح به لرزه خواهد افتاد. و همچنین رسول اکرم ص فرمود: هر پسری که خود را دراختیار مردی قرار دهد تا با اوامیزش کند،خداوند اورا بر سر پل جهنم حبس میکند تا مردم از حساب فارغ شوند،انگاه او را در اتش. دوزخ سرنگون سازد ودر همه طبقات جهنم عذاب میشود تا به پائین ترین طبقه سقوط کند و سپس همیشه در انجا معذب خواهد بود. پیامبرفرمود: از پسران و نوجوانان ثروتمندان هوس ران و لاابالی و سلاطین که هنوز صورتشان مو در نیاورده، دوری کنید زیرا فتنه و خطر انها بیشتر از فتنه دخترانی است که در خلوت با انها روبرو شوید. هم جنس گرایی چه در مردان و چه در زنان از گناهان بسیار بزرگ و دارای حد شرعی است. مجازات همجنس گرایی در مردان پس از اثبات اعدام به صورتهای مختلف میباشد ودر زنان پس از اقرار و ثبوت، کیفرهای سنگینی است که فقها در کتب فقه اسلامی بازگو کرده اند.
  11. ??????? ☜بــــــه سلامتـی پــــــــــدرے↯↯ ☜ کـه لبـاس خـاکـی و کثيـف ميپـوشـه➘➘ ?ميـره کـارگـرے واسـه سيـرکـردن شکـم بچـه اش ? ✘☜ ولـی بچـه خجـالـت ميکشـه بگـه ايـن پـدرمـــــه ☞✘ هـہ
  12. به نام خدا سلام به همه عزیزان طی تلاش هایی که کردیم قراره به امید خداوند متعال اپدیتی بزرگ برای اپکیشن در عید عرضه کنیم از دوستانی که مایل هستند رمانشون توی اپدیت جدید قرار بگیره خواهش مندیم که اعلام کنن قابل توجه که اپکیشن کلبه رمان ها پس از 6روز موفق به 450 نصب فعال شده که در نوع خودش عالیه رمان های خودتون رو در پ.خ برام ارسال کنید سپاس
  13. دانلود قسمت دوم سریال عاشقانه با کیفیت عالی دانلود با دو کیفیت تاریخ پخش قسمت سوم 16 اسفند 95 نتشر کننده : سرزمین اچ دی ژانر: اجتماعی، درام مخاطب: بزرگسال مدت زمان: 59 دقیقه نوع: ویدئویی کیفیت تصویر: HD فرمت: MKV حجم: 550 مگابایت کارگردان: منوچهر هادی بازیگران: مهناز افشار، محمدرضا گلزار، ساره بیات، پانته آ بهرام، بهاره کیان افشار، حمیدرضا پگاه، فرزاد فرزین، حسین یاری، مسعود رایگان، هومن سیدی، سارا رسول زاده، علیرضا زمانی نسب، یکتا ناصر و … خلاصه داستان: چند زوج جوان با آرامش در حال زندگی خودشان هستند که با ورود یک زن زندگی آنها به هم میریزد و… لینک دانلود کیفیت 720 لینک دانلود کیفیت 480 لینک دانلود غیر مستقیم است و چند روز بعد از توزیع هر قسمت قرار داده می شود و به درخواست شرکت پخش قابل حذف است
  14. دانلود سریال عاشقانه دانلود قسمت اول سریال عاشقانه با کیفیت 720p دانلود سریال جدید ویژه شبکه نمایش خانگی با بازی محمدرضا گلزار و مهناز افشار و حسین یاری و … منتشر کننده : سرزمین اچ دی ژانر: اجتماعی، درام مخاطب: بزرگسال مدت زمان: 59 دقیقه نوع: ویدئویی کیفیت تصویر: HD فرمت: MKV حجم: 550 مگابایت کارگردان: منوچهر هادی بازیگران: مهناز افشار، محمدرضا گلزار، ساره بیات، پانته آ بهرام، بهاره کیان افشار، حمیدرضا پگاه، فرزاد فرزین، حسین یاری، مسعود رایگان، هومن سیدی، سارا رسول زاده، علیرضا زمانی نسب، یکتا ناصر و … خلاصه داستان: چند زوج جوان با آرامش در حال زندگی خودشان هستند که با ورود یک زن زندگی آنها به هم میریزد و… لینک دانلود با کیفیت 720
  15. دانلود انیمیشن The Snow Queen 3 Fire and Ice 2016 دانلود انیمیشن The Snow Queen 3 Fire and Ice 2016 با کیفیت WEB-DL 720P منتشر کننده فایل: ResaFilm ژانر : انیمیشن, ماجراجویی, کمدی امتیاز : 6.8 مدت زمان : 80 کیفیت : ۷۲۰p Web-dl سال انتشار : 2016 محصول کشور : روسیه کیفیت : 720p WEB-DL – 570 MB کارگردان : Aleksey Tsitsilin ستارگان : Diomid Vinogradov, Aleksandr Gruzdev , Natalya Bystrova خلاصه داستان :پس از شکست دادن قهرمانانه ملکه و پادشاه برفی، “گردا” همچنان نمی تواند به آرامش دست یابد. آرزوی او پیدا کردن والدینش است. بنابراین او بهمراه دوستانش عازم سفری ماجراجویانه برای پیدا کردن پدر و مادرش میشود و در این راه با چالش های هیجان انگیزی روبرو می شوند… لینک دانلود +++++++++++++
  16. دانلود انیمیشن Moana 2016 دانلود انیمیشن Moana 2016 با لینک مستقیم رایگان دانلود انیمیشن Moana 2016 با کیفیت Bluray 720p منتشر کننده : سرزمین اچ دی ژانر : انیمیشن | ماجراجویی | کمدی امتیاز : ۸.۳/۱۰ از ۸,۲۳۰ رای زبان : انگلیسی محصول : آمریکا فرمت : MKV حجم : 800 مگ کارگردان : Ron Clements, John Musker ستارگان : Auli’i Cravalho, Dwayne Johnson, Rachel House خلاصه داستان : دختر جوانی که مهارت‌های بالایی در مسیریابی و سفر دارد قصد دارد جزیره‌ی اسرارآمیزی را پیدا کرده و خانواده‌اش را با کمک یک نیمه‌خدا نجات دهد… لینک دانلود
  1. نمایش فعالیت های بیشتر