Welcome to انجمن رمان نویسان

Register now to gain access to all of our features. Once registered and logged in, you will be able to contribute to this site by submitting your own content or replying to existing content. You'll be able to customize your profile, receive reputation points as a reward for submitting content, while also communicating with other members via your own private inbox, plus much more! This message will be removed once you have signed in.

  • اطلاعیه ها

    • محمد مهدی داودآبادی

      اپلیکیشن کلبه رمانها در کافه بازار   ۱۷/۰۳/۰۳

      سلام و عرض خسته نباشید خدمت کاربران دینادانلود اپلیکیشن وبسایت یا همان کلبه رمانها بعد از تلاش های بسیاری در کافه بازار قرار گرفت. از دوستان تقاضا می شود برنامه را از طریق کافه بازار نصب کنند و با امتیاز پنج ستاره از ما حمایت کنند (برای نسخه های بعدی) لینک در کافه بازار : https://cafebazaar.ir/app/com.kolberomanha.apk/ با تشکر

تمامی فعالیت ها

این جریان به طور خودکار بروز می شود   

  1. امروز
  2. دستت طلاسارا جون
  3. ممنون از دیدگاهتون نسبت به این موضوع مهم
  4. سلام ساراجون به نظرمن یه نویسنده خوب اولا باید استعدادنویسندگی داشته باشه یعنی بتونه دنیای اطرافشو تجزیه و تحلیل کنه . به اینکه بخواد روزگارو توی کاغذ تصورکنه وبنویسه علاقه داشته باشه .ازیه جهت دیگه نویسنده باید قوه تخیل وذهن خلاق خوبی هم داشته باشه .اگه انسان به پرورش فکروذهن خودش توجه کنه این یه پیشرفت درعرصه نویسندگی محسوب میشه والبته گام اول درهنرنویسندگیه.شرکت کردن درکلاس های نویسندگیم باعث پرورش ذهن وفکر خلاق میشه.واین باعث میشه نویسنده هرفعالیتی هم که بخواد انجام بده ازجملات زیباوپسندیده وبدون نقصی استفاده کنه.
  5. وووويييي ارههههه باحاااله
  6. سلام آوا و فاطمه جان بنظرتون واسه نویسندگی باید تحصیلات آکادمیک داشت؟ واینکه نویسنده های دیگری که میخوان تواین تاپیک شرکت کنند از سوال اول به ترتیب به همه ی سوالات پاسخ بدن. سپاس
  7. ممنون ازتون آوا جون.شما مطالعه هم داشتید؟
  8. وااااای مرسی خیلی عالیه
  9. کاور جلد نگاهی به آرامش طراحی شد . کاور های بعدی رو هم بزودی برای عزیزان آماده میکنم انشالله
  10. دیروز
  11. مهراد سرشو از پنجره کرد بیرون و کلتشو به سمت لاستیک جلوی ماشین عقبی که هیچ جوره ول کنشون نبود گرفت تمرکز کرد و یه چشمشو بست تا بهتر نشونه بگیره:خب سوسن...حالا نوبت توئه و ماشه رو کشید ماشین پشت سری یه ملق بزرگ زد و متوقف شد.مهراد پوزخند زد و برگشت تو ماشین روی لوله اتش کلتشو محکم بوسید:قربونت برم که انقدر کارتو تمیز انجام میدی ترانه سرشو تکون داد:واقعا متاسفم؟ و رو به اریا کرد:مشکل روانی داره؟ مهراد داد زد:ساکت سوسن میشنوه ناراحت میشه و ریز ریز خندید و باز به کلتش ور رفت اریا خندید:نه مشکل روانی نداره فقط زیادی کلتشو دوست داره. ترانه خندید:حالا چرا سوسن؟ مهراد اخم کرد و با جدیت تمام:چون سوسنه.تو چیکار به این کارا داری اخه... ترانه سرشو تکون داد:ولی خدایی کار تو و سوسن حرف نداشت حالا تکلیف چیه؟ اریا مسیری رو به ترانه نشون داد:ماشینو عوض میکنیم میریم خونه ی من. مهراد خونسردانه:کسی اونجا نمیره اریا چرخید پشت سر وتا تو صورت مهراد بتوپه:باز بحثو شروع نکن مهراد میریم اونجا فقط واسه دوروز خوبه مهراد لجباز تر:نخیر نمیریم از کجا معلوم تو این دوروز نیان دنبالمون اونوقت مامانت تو دردسر میفته -اما مهراد -من نمیتونم ریسک کنم اریا اصلاارزش نداره اگه مامانتو بگیرن و ازمون سواستفاده کنن چی -اتفاقی نمیوفته مهراد ب -گفتم نه برو گاراژ ماشینو بزارین من ماشینمو برمیدارم.میریم یه مسافر خونه اریا سرشو تکون داد:اونوقت ترانه چی میشه؟ مهراد شونشو بالا انداخت:به من مربوط نیست دیگه اریا باز سرشو تکون داد:مسافرخونه خوب نیست باید یه جایی رو اجاره کرد ترانه با یه کلمه بار افکار رو از رو شونه های اون دوتا برداش:خوبه والا بس کنین بحثو به امیر میگم یه جایی برامون جور کنه.شما منو نداشتین چمیکردین؟ اریا دستشو اورد بالا:همینجاست ترمز گرفت.مهراد سریع پرید پایین و به طرف گاراژ دوید اریا و ترانه هم با کمال خونسردی از ماشین پیاده شدن در گاراژ باز شد و اریا پشت فرمون نشست تا ماشین داغون شدشونو ببره تو پارکینگ ترانه وارد گاراژ شد که قسمتیش با پلیت سقف بندی شده بود و چند تا ماشین تو سایش پارک بودن یه مرد مسن با موهای سفید از پشت ماشینا پیداشد ریش و سبیل بلندی داشت و موهاشم خامه ای و رو به بالا حالت گرفته بود دستاشو با لنگ تو دستش پاک کرد و کنار مهراد ایستاد:هی پسر..وای به حالت اگه ماشین تعمیری اورده باشی..چوب خطاط پر شده مهراد زد زیر خنده و اون اقارو که حالا اخم بین ابروشو پرونده بود و خنده جاش رو صورتش نشونده بود رو مردونه بین بازوهاش گرفت مرد خندید:خبر مرگت کدوم گوری بودی پسر؟ مهراد بلندتر خندید:ممنون که انقدر دلت برام تنگ شده عمو فرخ فرخ خندید و مردونه با اریا دست داد:خب از این ورا؟ مهراد به ماشینی که زیر چادر بود اشاره کرد:اومدم عروسکمو ببرمش خنده از رو لبای فرخ پرکشید:مهراد عروسکرو میخوای ببری؟ مهراد دستشو زد رو شونه ی فرخ:اره دیگه راسی این ماشینی که اوردم واسه این خانومس یکم داغونش کردم بساز براش فرخ باز امتناع کرد:نه عموجان نمیدم ببریش -ماشین خودمه عمو.میبرمش و رفت طرفش چادر رو از روش جمع کرد و مچاله انداختش کنار.یه مزدا نیو سیاه بود بارینگای براق خاکستری.واقعا هم عروسک بود.فرخ سوییچشو که یه اسکلت فسقلی ازش اویزون بود رو گرف رو به روی مهراد:باید بگم خیلی روش وقت گذاشتم تا بتونه باز راه بیفته.پس مواظب باش دور موتورش تقویت شدس زیاد باهاش ویراژ ندی تا مهراد خندید با دستش اشاره کرد که بیخیال بابا و:ولکن عمو هیچیم نمیشه فرخ واکنش نشون داد:دفعه اخری که این جمله رو شنیدم تقریبا جنازتو از تو ماشین کشیدم بیرون ترانه متعجب اول به مهراد و بعد به ماشین خیره شد چون ماشینش انگار نه انگار تصادفی باشه.مهراد با خنده جواب داد:دیگه نه وقتشو دارم نه حالشو نه حوصلشو نه انگیزشو...فعلا و پشت رولش نشست.ماشین با استارت اول روشن شد و اولین چیزی که از باندای پرقدرتش پخش شد اهنگ ان.اف.اس بود.از پارک اومد بیرون و جلوی پای اریا و ترانه سیخ کشید.اریا همه ی وسایل رو از ماشین ترانه تخلیه کرد تو ماشین مهراد و سوار شد ترانه عقب رو صندلی ولو شد و بعد یه خدافظی و یه بوق ازگاراژ اومدن بیرون.مهراد همزمان با ریتم اهنگ(im rock)سرشو تکون میداد و با انگشتاش رو دنده ضرب گرفته بود.اریا صدای ضبط رو کمی اورد پایین و پاکت ساندویچایی که گرفته بود رو رو پاش گذاشت چارتا ساندویچ دراورد و گذاشت رو پای مهراد:همبرگرای شما چارتا ساندویچ دیگه گذاشت رو پای خودش و بقیشونو که هنوز تو پاکت بودن گرفت سمت ترانه:فلافلای شما ترانه به پاکت نگاه کرد و متعجب از تعداد ساندویچا:اینهمه؟ اریا با خونسردی برگشت طرفش:کمه؟ ترانه به هیکلش اشاره کرد:چارتا ساندویچ کجای من جا میشه؟ مهراد که دولپی مشغول خوردن بود:هرچی نخوردی من میخورم اریا واکنش نشون داد:بیخود میزاره شب میخوره مهراد خواست جوابشو بده اما بوی سوسیس برشته شده ای که پیچید تو دماغش باعث شد همه چیو بزاره کنار:سوسیس خریدی؟
  12. ببخشید من موضوع رمانو عوض کردم اسمشوگذاشتم عشق پاک ،اطلاعات قبلی همونه ژانرعاشقانه غمگین به قلم فاطمه به سلیقه خودت طراحیش کن مرسسسسسسسسی
  13. چشم چشم
  14. ایشاللله به زودییییییییی
  15. درخواست طراحی جلد تمام دوستان بزودی انجام میشه بابت وقفه کوتاه عذر خواهی میکنم یه مقدار درگیر بودم
  16. چشماموبازکردم ،روی تخت نشستم وبه حرفای دیروز فکرکردم.اصلا باورم نمیشد.چطوری می تونستم به همین زودی این حقیقت تلخ روباورکنم؟؟ فقط صبرمیتونه کلیدراه حل من تواین زمونه باشه.از روی تخت بلندشدم وبه طرف سرویس بهداشتی رفتم .وقتی بیرون آمدم نگاهی به ساعت انداختم،هفت ونیم بود.من امروزبایدبرم بایدپدرموبشناسم.از پله ها پایین رفتم وبه سمت آشپزخونه راهی شدم. همه سرمیز نشسته بودن.به جمعشون اضافه شدم.همش غرق افکارم بودمو فکر میکردم.فکرآینده ای که قراره برای من رقم بخوره.پدرکه متوجه شدجسمم همین جاولی روحم جای دیگه ای هست،گفت : دخترم الان که پرستوهمه چیزوبهت گفته،امیدوارم تصمیم درستوبگیری عزیزم. تصمیم درست، منظورش چیه؟؟ -منظورشمااز تصمیم درست چیه؟؟ -دخترم توحتمابایدبا خانواده واقعیت آشنا بشی،بنابراین توبایدهرچه زودترملاقات این دیدار رو فراهم کنی. راه درست هم همین بود،من بایدمیفهمیدم بایدباحقیقت روبروبشم.امایه سوالی مغزمودرگیرکرده بود. چراحاضربه زندگی بامن نشدن ؟؟اگه الان هم دست ردبه سینه من بزنن چی؟؟ -پدراگه منو نخوان،اگه منوازخودشون برونن؟؟اونوقت بایدچیکارکنم؟؟من هیچ دوست ندارم غرورم بشکنه توسط کسایی که یه زمانی منوتنهاگذاشتن.اصلادلشون میخوادمنو ببینن؟؟ راضی به دیدن من میشن؟؟منوقبول میکنن؟؟ اصلا من حاضرمیشم اونارو ببخشم؟؟ پرستو-پرنیا آروم باش ،همه چیزبه دست زمان حل میشه. اگه میخوای میتونم امروز باهات بیام بریم شرکت یدرت.آهی کشیدم وبه سمت اتاقم رفتم.من بایدبه دیدنش برم،بایدبفهمم دلیل این کاراچی بوده؟؟ به سمت کمدرفتم ویه مانتوی آبی کاربنی تابالای زانوم بایه شلوارجین پوشیدم ویه شال سفیدهم روی سرم انداختم.علاقه زیادی به آرایش نداشتم.موهای زیتونی ،چشمای قهوه ای،پوستی سفید، لبای قلوهای وبینی خوش فرم، درکل قیافه ی خوبی داشتم.جلوی آینه رفتم وبه کمی برق لب وریمل اکتفاکردم.در اتاق بازشدوپرستووارد شد.لبخندی رویه لبش نشست، گفت: -چه خوشگل شدی شما -مرسی ،آماده ای که بریم ؟؟ -اره،من پایین منتظرتم. -باشه الان میام. کیفموروی دوشم انداختم واز اتاق خارج شدم.پرستوجلوی در ایستاده بود.
  17. زد زیر خنده و سرشو تکون داد میدونست چقد از لوسی متنفرم درست مثل اسمش نچسب و لوس بود:خیل خب جوش نیار...برو پایین!! از ماشین پیاده شدم و بی توجه به دانش اموزای تو حیاط مسیر کلاسمو در پیش گرفتم.خودشو رسوند کنارم:ادلر ادلر وایسا..وایسا ایستادم بدون اینکه بچرخم طرفش:یه چیزی راجع به رویاهات میخوام بگم...اما تردید دارم... چرخیدم سمتش و توچشماش خیره شدم:ذهنمو نخون ادلر -میدونی که اینکارو نمیکنم حالا بگو!! نگاه ازم گرفت و به زمین دوخت:میدونی...اممم...خب راستش.. -راستش چی؟ -خب...بابا مامان خواستن که نگم...ولی.. ..:هی بچه ها؟؟ نگام رفت تو اسمون صدای جیغ مانند خودش بود:توخونه میگی گرفتی؟ انیسا لبخند زد و سرشو بالا پایین کرد ازشون فاصله گرفتم و سریع خودمو رسوندم توسالن!!درکمدمو باز کردم و کولمو انداختم توشکتابامو برداشتم و در کمد رو بستم..صدای کوبشش تو سرم پیچید و سوت مانند شد تو صدای سوت یه صدای جیغ هم شنیدم که باعث شد تعادلم و از دست بدم و بخورم تو دیوار صدای اشنای یه زن.یکی زیر بازومو گرفت:هی هی هی!! سرمو چرخوندم طرفش و هلش دادم عقب:حالت خوبه؟رنگت پریده؟ -وای شرو نکن هگ!! خندید از همون خنده هایی که دخترا براش ضعف میرفتن:مست میای مدرسه خیلی پیظرفت کردی!! عصبی پسش زدم:میدونی که مست نیستم -اره اره شوخی کردم!!راستی فردا یه روز تعطیله میخوای یه برنامه بزاریم!! -تعطیل؟واسه چی؟ -بابا حافظه؟فردا سالگرد بوینره!! اخمام در هم شد:بوینر؟؟ -ای بابا ادلر کجایی؟اره دیگه.بریم کجا؟این دفعه هم نوبت توئه ها؟؟ سرمو تکون دادم و نگامو ازش گرفتم!بوینر!چه اسم اشنایی!!؟حس میکنم یه جایی شنیدم.زنگ خورد و کلاسا شروع شد تمام زنگا رو با فکر کردن به نام خانوادگی بوینر گذروندم!یه اسم خانوادگی که برام کاملا غریبه و ناشناس بود اما حس میکردم به اندازه تمام عمرم میشناسمش!!تمام زنگ رو با نوشتن این اسم گذروندم!نوشتم...نوشتم تا یه چیزی به ذهنم خطور کنه!!اما دریغ از یه نشون!کولمو برداشتم و رفتم تو حیاط کنار ماشین منتظر بودم یه ماشین شاسی بلند با مارکKIAو نقره ای!حلقه رو بین دستم میچرخوندم که گروهان اوباش اومدن دستمو اوردم بالا تا همه بزنن قدش جز لوسی لوس که یه دفعه ازم اویزون شد و گونمو بوسید با اکراه صورتمو پاک کردم و از خودم جداش کردم هگ زد تو سرش:هنوز نفهمیدی بدش میاد؟ -اخه ادلر همیشه از اینکار خوشش میومد!! نفسمو فوت کردم بیرون و رو به پسرا کردم:کدومتون از جیک و پوک من خبر دارین! هگ سرشو تکون داد:مسلما من!! -پس باید قضیه ی این حلقه رو بدونی! کمی به حلقه و بعد به من خیره شد:خب...امم... -چرا وایسادید سوار شید!! صدای انیسا بود که دیر تر از همه اومده بود چه راحت بحث رو عوض کرد و پرید پشت رل همه با هو کشیدن و زدن من سوار شدن و ماشین راه افتاد!همه خوش بودن چون قرار بود غذا و ابجو مجانی بخورن!!منم به خل بازیاشون میخندیدم!بعد اینکه کلی تو رستوران ابروی منو بردن و دیوونه بازی دراوردن نوبت به خیابون گردی رسید و اونجام واسه چند تا بستنی به پای من افتادن و کاری کردن که با خودم عهد ببندم دیگه میزبانشون نشم!همینطور میرفتیم و مشغول خریت بودیم که یکی مانع ادامه حرکتمون شد!!یه زن...بهت زده ایستاده بود و بهم خیره..حس بدی بهم دست داد صدامو صاف کردم و سعی کردم نگامو ازش بگیرم ولی نشد!!جلو اومد بچه هام بهت زده نگاش میکردن سینه به سینه ی من ایستاد یه نگاه به بقیه کرد و دوباره تو چشام خیره شد!!!رفتارش کاملا عجیب بود!!غیر عادی بود و باعث شده بود احساس گناه کنم حسی قوی و کشنده تلخ!!دستشو با تردید رو صورت من گذاشت از فرط تعجب نفسش حبس شده بود انیسا کنارش ایستاد:خانوم مشکلی پیش اومده؟؟ قطره های اشکش تند تند میکشید:خانوم باشمام! حسابی شکه بود!انیسا مضطرب شد از حرکاتش میبارید که هل کرده:بچه ها میشه خواهش کنم خودتون برین!! نمیتونستم نگاه از چشمای به رنگ سرخش بردارم!سرخی چشمای عجیبش درست مثل رنگ بتفش چشمای دختر رویاهام عجیب و غیرعادی بود:تو...بعد اینهمه مدت... نفهمیدم انیسا چجوری بچه ها رو راضی کرد تا برن خونه!!زیربازوی اون زنو گرفت:ادلر بیا باهام! همچنان بهت زده بهم خیره بود!!یکم حالش جا اومده بود ولی با بهت و گرمی بهم نگاه میکرد سرشو تکون داد و رو کرد سمت پدرم:کجا پیداش کردین!!! بابا یکم به من نگاه کرد و دوباره رو اون خانوم متمرکز شد:ینی چی خانوم اون پسر منه؟ با لحنی که سعی میکرد ارامششو حفظ کنه:دروغ گفتن بسه کجا پیداش کردین...کی پیداش کردین؟! بابا هل شد:اصا شما کی هستین!!! زن بلند شد و عصبی چرخید سمت بابا:میفهمید چی میگم؟شما نمیتونید بهم دروغ بگید و من از همتون بهتر این مردو میشناسم پس بگید کجا...وکی؟؟ بابا کمی بهم نگاه کرد و نگاه از همه گرفت سرشو تکون داد و از اون خانوم خواست بشینه زن نشست و منتظر موند:راستش دوسال پیش بود...یه روز خوب رو تو جنگل گذروندم اما...طبق یه حادثه از گروه جدا شدم و..گم شدم!! کمک میخواستم...هوا سرد و بارونی بود..خیلی منتظر کمک موندم اما هیچکی پیدام نمیکرد...تصمیم گرفتم یه سرپناه پیدا کنم!!کنار یه سخره پیداش کردم اول فک کردم دچار حمله شده باشه!!اما نه جایی از بدنش شکسته بود نه زخم داشت!!فقط بیهوش بود...وقتی بیدار شد هیچی بیاد نداشت...و مام تصمیم گرفتیم مث پسرخودمون نگهش داریم!! بهت زده به صورت مردی که فکر میکرد پدرشه خیره مونده بود...اون زن مو بلند موهاشو تو چنگ گرفت و نعره زد:د ابله میدونی چیکار کردی!!تو باید به پلیس گذارش میدادی..باید میگشتی دنبال خونوادش...خانوادش از هم پاشید...و همش تقصیر شماست..
  18. من جواب میدم خخخخخ به صورت خودجوش اول اینکه سلام دوم اینکه این تاپیک فوق العادس خوشم اومد.سوم جواب سوال یک سارا جون شاید براتون خیلی عجیب باشه ولی:من از بچگی عاشق نقاشی بودم...همیشه تو ذهنم یه سری شخصیت هایی رو که دوست داشتم با فضاسازی به طوری که دوست داشتم طراحی میکردم یه جورایی سه بعدی مث فیلم میشد ینی واسه خودم تو ذهنم فیلم میساختم یه روز خودکارن تصمیم گرفتم بنویسمشون اگه دقت کنید بیشتر رمانم شبیه فیلمه تا یه رمان معمولی.خخخخخخ خلم نه؟
  19. جواب بدم منم؟عایا یانه؟
  20. مام هسیم
  21. ساراجون منتظرم سوال بععععععععععدی لطفا؟؟؟؟؟؟؟؟؟
  22. احساس کودکی روداشتم که همه دنیاوآرزوهاش توی عروسک کوچیکش خلاصه شده واونم عاشقانه عروسک رو می پرسته وبهش عشق می ورزه ،ولی کسایی پیدامیشن که تمام دنیای یه کودک و ازش میگیرن.حال بدی داشتم یهودیدم دستی روی صورتم جاگرفت.کل مهربونیای دنیا توی این دست هاخلاصه شده بود.مامان بود،کسی که وقتی آغوششوبرام می گشود،توی دریای عمیق عشق ومحبتش غرق میشدم.کسی که آرامشوبه تک تک سلول های بدنم هدیه میداد.محکم بغلم کرد.سیل اشکام جاری شد،مثل یه ابر.ابری که ازناراحتی بارون روبه زمین هدیه میده.من نمی تونم،نمی تونم ازاین خانواده دل بکنم. بیشترازهرموقعی به این آغوش نیاز داشتم ،چی بهترازاین که میتونه درد یه دلوآروم کنه.وقتی که پدرم گفت تودخترمانیستی ،خشک شدم،دست وپاهام سست وبی رمق شد،خون توی رگهام یخ بسته بود.مثل کسی بودم که جریان برقو بهش وصل کردن.این خبربرای من خیلی ناگهانی نبود،چون این چندروزه رفتارای همشون تغییرکرده بود.خیلی تعجب کرده بودم.دلیل رفتاراشونو نمیدونستم.ولی ازوقتی این خبروشنیدم هنگ کردم.ازآغوش مامان بیرون اومدم واولین جمله ای که گفتم باعث شدتاسف روتوچشمای همشون دید. -چرا؟؟چراتاحالاراجب این موضوع به من چیزی نگفتین؟؟ مغزم درست کارنمی کرد،هزارتاسوال توش جوونه زده بود.کدومشومی پرسیدم؟؟ -وقتش نبودپرنیاجان. سرموبالاآوردم این جمله رواز زبون پدرم شنیدم.یعنی چی وقتش نبود،منوچی تصورمیکردن؟؟ دیگه هیچی نفهمیدم وبلندگفتم: -یعنی چی وقتش نبود؟؟مگه من بچه ام؟؟یعنی من حق نداشتم بدونم پدرومادر واقعیم کین؟؟ مامان-عزیزم ،قربونت برم،خواهش میکنم خونسردیتو حفظ کن،آروم باش . باعصبانیت ازروی مبل بلندشدم،سرم گیج میرفت ونمی تونستم تعادلمو حفظ کنم ولی به هرقیمتیم که شده این کاروکردم.به سمت پله هارفتم وسعی کردم باکمک نرده هابالا برم.دراتاقو بازکردم ،روی تخت دراز کشیدم.خیره به سقفی که الان سقف خونه من نبود.همین طور که به سقف خیره بودم درباز شدوپرستودرچارچوب درنمایان شد. -اجازه هست؟؟ -بشین همین طورکه روی صندلی می نشست گفت: -آبجی ،هیچوقت حتی برای یک ثانیه هم که شده تنهات نمیزارم ،روی من حساب کن خواهری. خدایاباید چیکارکنم؟؟ -منم همین طور ،پرستوازخانواده واقعیم خبرداری؟؟ چندثانیه سکوت کردفکرکنم میدونست. -پدرت یکی ازمهم ترین برندای کت وشلواروتوی همین شهرداره .یه روز که داشتیم باهم توی خیابون میرفتیم ،اونجاروکه دیدی عاشقش شدی و روبه من گفتی،پرستواینجارونگاه کن؟؟اوووووف عجب کت وشلوارای جیگری توی ویترین داره.یادت اومد؟؟ -اره،یادمه ،خوب این چه ربطی به موضوع من داشت؟؟ -اون شرکت پدرته .علی اسفندیاری. ازتعجب دهنم بازمونده بود،چشمام داشت ازحدقه میزد بیرون . -چی چی گفتی؟؟؟اووون شرکت پدرمنه؟؟ باسرتاییدکرد.رسما رفتم توشوک،اماباحرف بعدیش به تورکامل رفتم توکما. -تویه برادرم داری ،اسمش پدرامه،پدرام یه شرکت مهندسی معماری داره .اما... چندلحظه مکث کرد،بعدگفت: -مادرت چندسال پیش به علت ایست قلبی فوت شد. باصدای بلندی گفتم:چی؟؟؟؟ -ناراحتی قلبی داشت. -دلیل اینکه ایست قلبی کردچی بوده؟؟؟ -منم نمی دونم. بلندشدواز اتاق رفت بیرون ومنوبایه دنیا سوال تنها گذاشت . توی افکارم غرق شده بودم. خدایابایدچیکارکنم؟؟برم ببینمشون؟؟ یابرای همیشه ازشون دوری کنم؟؟ واقعاگیج بودم یعنی مادرم به چه علت ایست قلبی کرده؟؟به خاطرمن؟؟ ولی چراالان ؟؟چراالان اینوبایدبفهمم؟؟چرااونامنو تنهاگذاشتن ؟؟دلیلش چی بوده؟؟دیگه داشتم روانی میشدم. بغض توی گلوم جاخوش کرد.خدایاخودت بهم صبربده بتونم این دردو تحمل کنم .ساعت ازنیمه شبم گذشته بود.سرموروی بالشت گذاشتم.برای شامم نرفتم.وقتی زندگیم اینقدرگیج ومبهم باشه ومن یکی ازهزاتامعمای پیچیده ی اونوندونم چطورمیتونم به فکر جسم بینوای خودم باشم؟؟ سعی کردم دیگه به هیچی فکرنکنم ،خیلی زود خوابم برد.
  23. ترانه با چشمای باز بهش خیره شد:ینی چی؟ -جامونو پیدا کردن...دیر جنبیدیم.باید بریم تا حمله نشده!؟ ترانه بلند شد:پس جم کنید بریم دیگه؟ اریا لبتاب مهراد رو گذاشت تو کیفش و انداخت رو شونش ترانه شالشو مرتب کرد و رفت طرف مهراد شونه هاشو گرفت و به شدت تکو داد:مهراد اقا مهراد؟الو؟پاشو جامون لو رفته الان میریزن سرمون مهراد اخم غلیظی بین ابروهاش نشوند و به سختی و با حضار جور هن هن نشست:خاک برسر بی نضاکتشون الان وقت حملست؟ ترانه دستاشو گرفت و کشیدش تا از رو تخت بلند بشه مهراد که حسابی خواب الو وبیجون بود تمام وزنشو داد به ترانه وافتاد رو شونه هاش و سرشو تو گردنش فرو کرد:خوابم میاد ترانه با چندش و اکراه با انگشتاش سرشو بلند کرد اونو از خودش کند و هلش داد عقب شونه هاشو تکوند:اه اه جمع کن؟ مهرادم که حال نگه داشتن خودشو نداشت صاف افتاد تو بغل اریا.اریا وسایلو از رو شونش سر داد طرف ترانه و گرفتش:داداش جون مادرت تا ده دقیقه یه دیگه واحدمونو پیدا میکنن ما باید بریم ها؟ اما مهراد با یه خرناس نشون داد حسابی خوابه اریا هم بدون توجه به حضور ترانه نامردی نکرد و یه فحش اب دار بهش داد و درحالی که تفنگشو به سختی مسلح میکرد دروباز کرد.راه رو امن بود خواست بره طرف پله های اضطراری که ترانه جلوش سبز شد:الان فک میکنی ازپله ها نمیان؟از اسانسور میان؟ اریا کمی سرشو تکون داد:کامل گیر افتادیم اونا هم از پله ها میان هم اسانسور ترانه لبخند زد:بسپارش دست من؟پشت راهرو بمون تا علامت بدم موهاشو بیشتر ریخت بیرون و یه رژ جگری از کیف دستیش اورد بیرون و زد اریا با تعجب بهش خیره بود:جناب سروان تهرانی چیکار میکنی؟ ترانه لباشو قنچه کرد:خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت باش و یکم عشوه چاشنی حرکتش کرد و رفت طرف اسانسور تو راهرو رو دید و با دست علامت داد اریا رفت سمتش یه گوشه ی دیگه رو انتخاب کرد:برو اونجا اگه اونا تو اسانسور باشن میرن سمت واحد و... صدای تیک در راه پله های اضطراری باعث شد ترانه اریا رو هل بده پشت دیوار کنار اسانسور راهرو ال هست که اسانسور تو بخش دسته ی بزرگش و پله های اضظراری تو دسته ی کوچیک.یه اسانسور میاد تا اون طبقه اما از طبقه ی نونزدهم دوتا اسلنسور میشن.کنار اسانسور دوتا گلدون نخل بزرگه که کنار اخریش یه ناقصی کوچیک داره و اونجام بخش کمد های کمک های اولیه و اتشنشانیه.اریا پشت دیواری که بخاطر گلدون نمای چندانی نداشت پنهان شد ترانه برگشت جلد خودش و لبشو ورچیدو کلید اسانسور رو بیشتر فشار داد:دهه چرا نمیاد بالا؟ و زیر چشمی به مردی که اومده بود جلوش خیره شد سریع چرخید طرفش و ذوق کرد:شما ساکن این ساختمونین؟ مرد با من من سرشو تکون داد ترانه با مهارت تمام خودشو زد به اون راه:پس شما میدونین اون واحد مال کیه؟من اومدم خواهرمو ببینم اما دفعه ی اوله میام اینجا اخه خارج از کشور بودم و.. اریا حرص و جوش میزد و تو دلش بهش فحش میداد:اخه ابله دروغ بهتر از این نداشتی تحویلش بدی؟ مرد سرشو تکون داد و با کمال خونسردی:همون طور که حدث زده بودین اون مال برادرمه.اشنا نبودین گفتم ببینم کی هستین ببخشید خواست بره که در اسانسور باز شد و دو مرد دیگه اومدن بیرون و با اشاره ی سر مرد اولی بیخیال ترانه شدن و رفتن طرف واحد که از اینجا اصلا دید نداشت.وقتی از پیچ ال رد شدن ترانه دستشو سریع تکون داد و اریا دوید تو اسانسور و بعد ترانه.پارکینگ رو زدن و اسانسور راه افتاد:معلوم نیست چند نفر تو پارکینگن ترانه لبخند زد و سرشو تکون داز:نگران نباش نود درصد هیچکی اونجا نیست.چون اونا یه مشت جوجه قاتل ناشی بودن. اریا سرشو تکون داد و دستشو محکم تر دور پاهای مهراد پیچید اصلا سنگینی مهراد رو رری شونش حس نمیکرد:اگه شانس منو مهراده که اون ده درصد میزنه ترانه خندید:شانس منه اصا نگران نباش نود درصدو بچسب در اسانسور باز شد و اول ترانه ی مسلح اومد بیرون اطرافو دید جز چند تا از همسایه ها اونم با تایید اریا کس دیگه ای نبود ازش خواست همونجا پشت یه ماشین پنهان بشه.رفت طرف ماشینش اونو برداشت و اومد عقب اریا مهراد رو سوار کرد و درو بست رفت اونطرف و جلو نشست.ترانه یکم نگاش کرد و سرشو تکون داد و راه افتاد:حیا کن بی ادب برو عقب بشین اریا برگشت طرفش:هان؟ ترانه باز سرشو تکون داد:هان نه بله چقد تو بیتربیتی؟ اریا پوزخند زد و سرشو چرخوند وبه بیرون خیره شد حدالامکان باید خونسردی خودشون رو حفظ میکردن اما انگار شانس ده درصدی مهراد و اریا زد و همین که خواستن از شیب برن بالا یه نفر دوید جلوی ماشینشون وبا چماقی که تو دستش بود محکم به شیشه ی ماشین حمله کرد و اوردش پایین شیشه تو سر اریا و ترانه خورد شد ترانه همون طور که دستش سپر چشمش بود با دست ارادش دنده عقب گرفت و پیچید اون یه نفر شد سه نفر و هرسه نفر سمتشون حمله بردن.ترانه محکم دنده ی ماشینشو عوض میکرد و سعی در فرار داشت و بالاخره هم از پارکینگ اومد بیرون اما اونا افتادن دنبالشون اریا سرشو تکون داد:لعنت به خروس بی محل بودنت مهراد و به ترانه نگاه کرد که جدی مشغول کارش بود و هیچ توجهی بهشون نداشت.تا وقتی سوار این ماشین بودن گم شدنشون با حضرت فیل بود اریا برگشت عقب تا برای اخرین بار شانسشو امتحان کنه و مهرادو بیدار کنه و با چهره ی غرق تعجب مهراد که بهش خیره بود مواجه شد:دارین فرار میکنین؟ اریا لبخند زد:بمیر مهراد مهراد دستشو به طرف اریا دراز کرد: سوسن کجاست؟ ترانه با تعجب از تو اینه بهش خیره شد:ابله دنبالمونن بکشنمون اونوقت تو تو فکر دوس دخترتی؟ مهراد جدی با یه قیافه که هیچ حسی ازش منتقل نمیشد بهش نگاه کرد:سوسن دوس دخترم نیست ترانه نیمه خندید:ها..پس کیه؟ مهراد تفنگ استیل و طلایی شو از اریا گرفت و در حالی که ابروشو بالا مینداخت:سوسن عشقمه..معرفی میکنم سوسنم ترانه..ترانه سوسن جان و برگشت عقب ترانه بهت زده از تو اینه بهش خیره بود که چه با وسواس داره کلتشو که اسمشم سوسنه تمیز میکنه رو کرد به اریا:سوسن اسم کلتشه؟
  24. و رو کرد به صورت مهرادلباش ترک خورده بود به لیوان اب نگاه کرد و فک کرد شاید تشنشه:اب میخوری؟ و لیوان رو گرفتم سمتش!کمی با اکراه به لیوان نگاه کرد و رو ازم گرفت:توقع داری بخورمش؟ چی گفت؟نفهمیدم مگه من ناقل ویروس یا باکتریم؟بی فرهنگ اینکار و اینحرف جز توهین معنی دیگه ای نداشت دندونامو کمی روهم ساییدم منو بگو دلم واسش سوخت خاک برسرم نخواه خودم میخورم تا ته لیوانو سر کشیدم و خالیشو گذاشتم رو میز شیشه ای رو به روم و رو صندلی راک سیاه روبه روم لم دادم پسره چقدر بی فرهنگه به به چه تابی میخوره؟خوابم میاد بقیشو بعدا واستون میگم کمی به لیوان اب روبه رونگاه کرد از فرط تشنگی داشت میمرد کمی به دختر روبه روش نگاه کرد این دختر چه راحت خوابیده؟واقعا تنبله!لبتابو گذاشت کنار و به طرف اشپزخونه عزم رفتن کرد به سختی تنشو بلند کرد و از کاناپه جداشد سرگیجه باز اومد سراغش قدرتش از نظر جسمی به شدت افت کرده بود از قبلم جسمش قدرت چندانی نداشت چه برسه به الان که حسابی داغون شده بود چشمشو یه لحظه بست تا سرگیجشو پس بزنه ولی سرگیجه اونو پس زد و محکم رفت تو کابینت انقباض عضلات شکمیش باعث شد درد وحشتناکی بیفته تو قفسه ی سینش جوری احساس درد میکرد که انگار چی شده؟عجب غلطی کرده بود صبح با پای پیاده رفته بود حالش کمی نرمال شده بود اما الان؟دستشو به دیوار گرفت و کمی ایستاد اونقدر دردش شدید شده بود که نمیتونست نفس بکشه از درد خم شد اما دردش شدید تر شد و بلندش کرد نگاهش به شیر اب خورد سرش از عقب افتاده بود و به شیر اب نگاه میکرد اب سرد الان نفسشو جا میاره!نتونست بگذره و به طرفش هرطور بود قدم برداشت دستشو لبه ی شیر گرفت اونقدر عرق کرده بود انگار از استخر اب کشیدنش بیرون لیوانشو نصفه از اب کرد و شیرو بست چشماش دیگه سیاهی میرفت دیگه طاقتش تموم شد هنوز یه قلوپ نخورده بود که لیوانش از دستش سر خورد و افتاد رو زمین و خرد شد محکم خودشو نگه داشته بود تا رو زمین نیفته و خدا خدا میکرد خواب اون دختر احساساتی و بی ادب سبک باشه...با شنیدن صدای شکست شیشه درجا پرید و اولین چیزی که گفت اسم مهراد بود.به جای خالیش نگاه کرد نگرانیش دوچندان شد ینی کو کجاست؟داشت نبودشو هضم میکرد که صدای ضعیفی شنید:اااا...ی...تهرانی؟ سرشو چرخوند تو اشپزخونه ایستاده بود بلند شد و دوید طرفش رفت تو اشپزخونه با پاهای برهنه بین خورده شیشه ها ایستاده بود و به سختی خودشو نگه داشته بود ترانه کمی اطرافو دید تا چشمش با جارو و خاک انداز خورد جارو رو کشید و خورده شیشه های جلو ی پاشو زد کنار وبعد هردو دستشو تا ارنج گرفت تا تکیه گاهش بشه:مهراد..مهراد به من نگاه کن؟منو ببین؟ مهراد چشماشو باز کرد و به صورت نگران تهرانی دوخت.خندش گرفت و باعث شد ترانه عصبی بشه:به چی میخندی؟ سرشو تکون داد و درحالی که چشماشو از رو درد فشار میداد:فک کنم...تا اخر این..بازی باید...تهرانی صدات کنم!؟ قدم کوتاهی برداشت هماهنگ با ترانه.ترانه لبخند زد:میتونی ترانه هم صدام کنی منتها فعلا به جای این حرفا سعی کن بامن جلو بیای؟ باز لبخند بامزه ای رو لبای سفید مهراد نشست و اونا زرو از هم باز کرد:محافظ خوبی نیستی کمی عصبی شد:چرا اونوقت؟ -من با این حالم.. -تو با این حالت میتونی بری تا پارک لاله بیای اونم پیاده ولی نمیتونی یه لیوان اب از شیر برداری؟ مهراد از این جواب تند خندید اما از روی عصبانیت،ایستاد و سرشو اورد بالا:تو کل زندگیم هیچ کس نتونسته بگه چیکار کردی؟چیکار میکنی؟چکار خواهی کرد؟دفعه ی اخری باشه که منو ماخذه میکنی ترانه با یه نگاه خمار از روی عصبانیت:ببین خوشگل پسر من با بقیه فرق دارم دفعه ی بعدی از این کارا بکنی چنان میخوابونم زیر گوشت که کیف کنی!گرفتی؟حالا اروم بشین اما مهراد خیره خیره نگاش میکرد:متاسفم ولی تو واسه من با بقیه فرق نداری منم بلدم بکوبم زیر گوش کسی که تو کارم دخالت میکنه -خوب ابله واسه خودت میگیم ببین از درد کبود شدی؟ و کمکش کرد بشینه باز دلش سوخت مهراد با یه ناله ی بلند خوابید ترانه دستمال کاغذی از تو جعبه کشید و تا زد اروم گذاشت رو پیشونیش تا عرقشو خشک کنه مهراد عمیق و سریع نفس میکشید و نگرانیش رو لحظه به لحظه بیشتر میکرد:مهراد اروم باش الان دردت اروم میشه؟ اما جوابی نشمید بلند شد و سرش رو روی پاهای خودش گذاشت از این کاراش هیچ قصدی نداشت اما مهراد محتاج محبتو سمت خودش میکشید قلب مهراد با حس گرمای دست ترانه اونم رو پیشونی سردش ریخت...دست راستشو اروم اورد بالا و رو دستای گرم ترانه گذاشت انگشتای ترانه محکم دور دستش حلقه شد:خواهش میکنم یکم دیگه تحمل کن مهراد اب دهنشو اروم غورت داد:تزریقات بلدی؟ ترانه سریع جواب داد:اره..اره بلدم دستشو بلند کرد و به جعبه ی قرمز رو میز تحریر اشاره کرد:مسکن تو اون جعبست...خلاصم کن ترانه سر مهراد رو اروم گذاشت رو کاناپه و به طرف جعبه دوید.یه مسکن و یه سرنگ سه سی سی برداشت و دوید طرفش وقتی اماده ی تزریقش کرد استینشو داد بالا سوزنو اروم تو بازوش فرو کرد و محتویاتشو خالی کرد.مهراد باز ناله ی خفه ای کرد وسرشو کوبید رو تخت:لعنتی اخه دختر منو به اون گندگی ندیده بودی؟که صافتقیم اومدی توشکم ما؟خداروشکر که دنده هامو خورد کردی نه ستون فقراتمو؟ ترانه غمگین بهش نگاه میکرد:خب تو یه دفعه پریدی وسط خیابون اخه؟ وکنارش رو زانو نشست و دستشو محکم گرفت یه پنج دقیقه گذشت تا فشار دستای مهراد کم شد و بیجون افتاد کنار بدنش ترانه کمی بهش نگاه کرد و بلند شد نفس عمیقی کشید و روانداز رو از کنارش برداشت و تا رو سینش کشید قلنج کمرشو گرفت و به درخیره شد قفلش اروم داشت میچرخید..در باز شد و اروم اومد تو خونه خودشو تو تیر راس کلت کمری ترانه دید:باو منم؟ ترانه یه نفس عمیق تفنگشو برگردوند پشت کمرشو سرشو تکون داد:دفعه بعدی این مدلی نیا لطفا؟ اریا بلند داد زد:هوی دادا پاشو ناهار اوردم ترانه سریع واکنش نشون داد و انگشتشو روی لبش گذاشت:هیییس و به مهراد نگاه کرد که کمی سرش رو چرخوند طرف دیوار و بعد دوباره به اریا که خیره خیره بهش نگاه میکرد نگاه دوخت:مسکنش دادم تازه خوابیده اریا کمی سرشو تکون داد:نمیدونم ولی...ما زیر نظریم
  25. نام رمان عشق پاک ژانرعاشقانه غمگین به قلم فاطمه رمان راجب دختریه به اسم پرنیا که بعداز بیست سه سال زندگی میفهمه به خانواده ای که توش زندگی میکنه تعلقی نداره واتفاقات زیادی براش میفته یکی ازاین اتفاقات تصادفیه که براش پیش میادوسرنوشتش روتغییرمیده.درپی این تصادف... قسمت اول هرگاه کلمه عشق راتلفظ میکنم،آتش درونم شعله ور میشود.نیروی مغز،دربرابرلشکرعظیم دلم کم میاوردوتسلیم میشود.عطش سلول های بدنم رااحساس میکنم،باتمام وجودتوراصدامیزنند،فقط تومیتوانی عشق درونم راسیراب کنی.زخم عمیقی درونم ریشه کرده است،ریشه ای ازجنس عشق که فقط از محبت توسرچشمه میگیرد.عشق رادرخانه قلبم جست وجو میکردم اماآن رادر چشمان تویافتم،چشمانی که تمام دنیای من است.فانوس دل خودرادرتاریکی به دست بادسپرده ام تاتوبیایی وباگرمای وجودت به آن روشنایی بدهی.قلب من درتکاپوی دیداری دوباره ازجانب توست، دیداری که دریای قلبم راوسعت می دهد،آن هم فقط برای تووعشق پاکت.به وسعت مهربانیش ایمان دارم،خدایی که خالق عشقی میان من وتوست. نگاهم پرازتأسف بود.تأسف برای کسایی که مثل جونم دوستشون داشتم،عاشقشون بودم.توی نگاهم چندتاحس خلاصه شده بود،غم،ناراحتی وتأسف.باابروهای بالارفته نگاهشون میکردم.داشتن چی میگفتن؟؟ همه این سال هایی که تواین خونه زندگی میکردم مثل برق وباد ازجلوی چشمام گذشت.آه ازنهادم بلندشد.بدن ضعیف من تحمل این زخم عمیق رونداشت.آخه چرا؟ چراالان اینوباید بشنوم؟؟ چراقبلاچیزی درمورد این موضوع بهم نگفته بودن؟؟ قلبم تیرکشید،ازاین همه تنهایی،ازاین همه بدبختی. بدون هیچ حرفی روی مبل افتادم.نگاهم به کسی افتادکه توی این بیست وسه سال همیشه مثل یه خواهردوستش داشتم.تازه الان فهمیدم من به این خانواده هیچ تعلقی ندارم.من عاشق پرستوبودم.یک قطره اشک ازدریای طوفانی چشمام جاری شد.همیشه مثل یه خواهرواقعی پشتم بود.هرموقع که ناراحت بودم بااون دردودل میکردم،اونم مثل یه سنگ صبوربه حرفام گوش میداد،ولی من ازگوشت واستخون اونانبودم.به پدرم نگاه کردم،اگرچه پدرم نبود ولی تواین مدت واقعابرای من پدرانگی کرد.آغوشش برای من بهترین جای دنیا بود.وقتی به خاطر مشکلات من ناراحت میشد، می خواستم هرکاری کنم تاحتی برای یه ثانیه هم که شده لبخندزیبایی روی لباش بشینه.یعنی بعدازاین اتفاق من ازهمه این نعمتامحروم میشم؟؟ خدایاچراالان بایدبفهمم من پرنیاسپهری دختراین خانواده نیستم.غم وناراحتی عمق وجودم ریشه کرده بودوهرلحظه زخم عمیقی روی بدنم به یادگارمیگذاشت.
  26. هفته گذشته
  27. ببخشید اگه میشه این رمان حذف کنید میخوام دوباره شروع کنم به نوشتن
  28. نمایش فعالیت های بیشتر